۰ نفر
۱۱ شهریور ۱۳۹۸ - ۱۰:۰۰

محمدرضا مهاجر

سرش را پایین انداخته بود و توی فکرهای خودش غرق بود.
اگر ردم کند، اگر بگوید دیگر دیر شده، اگر بگوید تو بودی که ما را این جا متوقف کردی...
مردد شده بود که برود یا نرود.
پسرش آمد و گفت: پدر من حاضرم! برویم. توی چشم های پدر زل زد و تردید را از چشم های پدر خواند.
تا پدر خواست زبان بگشاید پسر توی حرف های پدر دوید و گفت: پدر دیشب در خواب حسین را دیدم. در حالی که سرمان پایین بود و مقابلش ایستاده بودیم.
حسین رو به شما کرد و گفت: "سرت را بالا بگیر،حر!"

۱۷۱۷

کد خبر 1295539

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 3 =