۱۰ نفر
۲۰ مهر ۱۳۹۹ - ۱۶:۲۸
انتخاب‌های شجریان از حافظ و سعدی

بیت ‌و غزل‌هایی که شجریان به ما آموخت.

حافظ شناس بزرگ فرانسوی، آقای شارل هانری دوفوشه کور، به وسواس، به رنج و به صبر و حوصله شروع به ترجمه حافظ کرد. مصرع به مصرع و کلمه به کلمه حافظ را از فارسی به #فرانسه برگرداند. این کار "چهل سال" زمان بُرد.

در میانه این مسیر دشوار، آن سالکِ فرانسوی (که عمرش دراز باد) مقاله ای در کنگره حافظ (که یونسکو در شیراز برگزار کرد) نوشت و در پایانِ مقاله، جمله ای به این شرح گفت:

غزلِ فارسی، "شنیدنی" است. "غزل" بیش از آنکه خواندنی باشد، شنیدنی است و شما ای ایرانیان! برای معرفیِ حافظِتان، غزل را با "صدا" به دنیا بشناسانید.

شجریان انتخابهای هوشمندانه و فوق العاده ای از غزل حافظ و سعدی داشت. انتخابهایی که با آنها حافظ و سعدیِ دیگری را به ما شناساند. روزی که آن نوشته آقای دوفوشه کور را خواندم گمان نمی کردم که یک روز یک صدا در ماهور اینگونه در اوج، کلامِ حافظ را فریاد بزند:

سحر با باد می گفتم، حدیثِ آرزومندی/
خطاب آمد که واثق شُو، به الطافِ خداوندی

همیشه با خود تجسم می کردم که آن حافظ شناسِ فرانسوی یا حتی خودِ حافظ علیه الرحمه(!) وقتی که این غزل را در این اوجِ صدا در #ماهور می شنوند، چه احساسی خواهند داشت؟ اسرافیل شیرچی وقتی که شکسته نستعلیق می نویسد در شنیدنِ این تحریر از غزل، چه حالی خواهد شد؟ استاد فرشچیان در میانه انحناهای شگفت و رنگارنگ مینیاتورهایش این را چگونه می شنود؟! یداله کابلی هنگام خلق تابلوهایِ پرشکوهِ سماع قلم، چه احوالی داشته هنگام "شنیدنِ" غزل؟

در همین غزل و در همان آلبوم «شبِ وصل»، حافظ بیتی دارد که نشانه اوجِ رندی و آزاد اندیشیِ او در فکر کردن به مفاهیم دینی است. در حالی که در سوره یوسف، تحسین بسیار نسبت به پاکدامنیِ یوسف ذکر شده ولی حافظ به گوشه ای دیگر از این قصه اشاره دارد که متضمن نوعی جسارت و دگراندیشی دربارۀ یک داستان است:

الا ای یوسفِ مصری که کردت سلطنت مغرور (!) /
پدر را باز پُرس، آخر، کجا شد مِهرِ فرزندی ؟(!)

حال این دوبیت را ببینیم که شجریان چگونه تحریر می کند؟ در بیت اول، "صدا" شور و شیداییِ سحرگاهِ حافظ را بیان می کند (احوالِ حافظِ نشسته در شیداییِ سحر: «حدیثِ آرزومندی») و چند بیت بعد، کنایه ای به یوسفِ صدیق. که ای نازنین! مرام و معرفتت کو؟!
 با این لینک در آپارات، غزل را بشنویم (با هدفون البته)

آن غزل از حافظ را مقایسه کنیم با غزل دیگری که در آلبوم «سروِ چمان» خوانده شده است. در غزلِ بالا، حافظ در حال و هوایِ دعا هست و نجوا. اما، در غزلِ ذیل، حافظ در حالتی از اندوه است و سوز. یک حافظِ کلافه از شیرازِ بی معرفت. شیرازی که، در آن ارزشِ طوطی با زغن (کلاغ) یکی است! شیرازی که حافظ را دلخون کرده بوده... در چنین احوالی، حافظ، غزلِ زیر را گفته و ببینیم (بشنویم) که #شجریان بجای خواندن در اوج، با چه سوزی غزل را برایمان روایت کرد (و شگفت آور اینکه چنین غزلی به سرودۀ سرشار از حزن و سوزِ جوادِ آذر متصل می شود)

همای،
گو مفِکن
سایۀ شرف
هرگز (!) /
بر آن دیار
که طوطی
کم از زغَن
باشد....

چه نفرینِ درشتی! چه لعن و عصبانیتی در این کلامِ حافظ هست. سایۀ شرف، دور باد از خاکِ سرزمینی که در آن طوطیِ رنگارنگِ پیچیده در اطوارِ هنر، کمتر از کلاغ است!
 با این لینک در آپارات، غزل را بشنویم (بدون هدفون نباید شنید این همراهیِ پرشکوهِ آوا و ساز را)

*جالب اینجاست که حافظِ عصبانیِ ما در این غزل، بیتی هم آورده که اوجِ مناعتِ طبعِ خودش را فریاد می زند: که من اگر کلافه ام، فقط از این باب نیست که «ارج» ندیده ام بلکه، از بی سامانیِ اوضاعِ مُلک، کلافه ام. وگرنه من (حافظ) «نگینِ سلیمان» هم نستانم!

من آن نگینِ سلیمان، «به هیچ» (!) نستانم/
که گاه گاه، بر او، دستِ اهرِمَن باشد...

انتخابهای #شجریان در این کارها، توام با نوعی آگاهی در نحوۀ خواندنِ غزل است به نحوی که با قطعیت می توان گفت که زیباییِ کارِ شجریان در خواندنِ دو غزلِ فوق، فقط به «کیفیتِ صدا» برنمی گردد بلکه آگاهی شجریان از حس و حالِ سرایندۀ غزل (حافظ) به وضوح در انتخابِ دستگاه، تُنِ صدا و حال و هوا، مشهود است. مثلا «برآن دیار که طوطی کم از زغن باشد» را ببینیم که چقدر زیبا تحریر شده...

امروز #روز_حافظ است و دیروز حنجره ای که این سالها برایمان حافظ می خواند روی در نقابِ خاک کشید. مرگ حق است و همه ما رفتنی اما، کلمه و صدا، ماندنی است. کلامِ حافظ، تا سالها بعد از ما «شناسنامه» فرزندانِ ماست و چه خوب است که غزل را همراه با صدا برای فرزندانمان، روایت کنیم.

شاید امروز در بهشتِ ازلی و شکرستان، متکئین علیها متقابلین، حافظ نشسته و دارد سروچمان می شنود از حنجرۀ محمدرضا.
و چه نیک محفلِ انسی...
در فراز کنید.

کد خبر 1442358

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 3 =