۸ نفر
۶ آذر ۱۳۹۹ - ۰۶:۳۹

برج‌های قناس من

شادمان شکروی
برج‌های قناس من

روبروی منزل ما برج سر به آسمان کشیده ای است که متاسفانه روشنایی را از ساختمان ما گرفته است. طراحی جالبی دارد.

تا یک سوم به انتها مانده صاف می رود ولی بعد تاب می خورد و کم کم باریک می شود. می بایست از نظر معماری جالب توجه باشد. هرچند شنیده ام که برخی افراد آن را قناس و بیقوراه ارزیابی می کنند. چیزی که انگار از دست طراح و سزنده در رفته باشد. از این قبیل برج های شاید مدرن و شاید قناس ( بسته به قضاوت افراد ) در تهران زیاد است و به شکل های مختلف هم هست. گاهی وقت ها می شود که نوشتن را کنار می گذارم. فنجان چای یا قهوه را به دست می گیرم و از بنجره به چشم اندازی نگاه می کنم که برج عظیم با معماری منحصر بفردش تمامی آن را اشغال کرده است.
معمولا به این فکر نمی کنم که چقدر هزینه صرف ساختن آن شده و یا اینکه سازنده آن چقدر عایدی داشته است. قاعدتا می بایست بیش از حد کشش ذهنی من باشد. اما به این فکر می کنم که من و سازنده یا سازندگان این برج وجوه مشترکی داریم. شبیه تر از همه این که اگر تعبیر آن عده که برج را قناس می خوانند درست باشد، انگار هردوی ما در برج سازی یک مسیر و مقصد را طی کرده ایم. شاید به رغم این که می دانسته ایم که جایی از مهندسی کار ما ایراد دارد، باز مسیر را ادامه داده ایم. انگار که با خود یا دیگران سر لج افتاده باشیم.

در دوران فراگیری کرونا، مانند بسیاری از مردم، به برکت قرنطینه فراغت بیشتری دارم، بیشتر خانه هستم و وقت نسبتا" منظمی را به نوشتن اختصاص می دهم. سبک خاصی را دنبال نمی کنم.  داستان می نویسم، گاه مقاله و یادداشت، گاه ترجمه و تحلیل، گاه شعر می گویم. این اواخر مثل مرغ غزلخوان، شروع کرده ام به غزلسرایی. غزلیاتی که هیچگاه هیچ کسی و حتی خودم را سرسوزنی سر ذوق نیاورده است. انگیزه این قلم زدن های نه چندان با فرجام برای خودم هم مشخص نیست. روزنامه نگار نیستم. سوای مطالبی که تقریبا منظم و هرماه برای کرگدان می فرستم، با نشریه ای همکاری نمی کنم. مرکز نویسندگی شهید بهشتی هم که مدتی است بدلایل مختلف از نظر فعالیت در نوعی  برزخ هویتی به سر می برد. آیا چیزهای بهتری نیست که بشود با ان گذران وقت کرد.
چیزهایی که برایت منفعت بیشتری داشته باشد. حداقل منفعت محسوس داشته باشد. پولی بشود که بتوانی خرجش کنی یا سرمایه گذاری اش کنی یا کارنامه علمی بشود که بتوانی با اتکای به آن جایگاه هایی را بگیری یا حداقل اسباب شهرتی بشود که بتوانی به آن ببالی و آینده سازی کنی. هیچکدام از این ها نیست و من همچنان به جای بسیاری فعالیت های دیگر، فعالیت های سودمند و سازنده دیگر، مدام پشت میز می نشینم و کلمات را روی صفحه کامپیوتر ردیف می کنم. اگر بگویم از این کار احساس لذت می کنم دروغ نگفته ام اما خیلی چیزهاست که آدم با آن ها هم احساس لذت می کند..  اگر قرنطینه آدم را از رفتن به باشگاه های ورزشی یا قدم زدن در خیابان یا رفتن به مهمانی و نشست و برخاست با دیگران محروم کرده، دیدن فیلم و نوشتن مقاله های علمی و ورود به فضاهای مجازی امکان بذیر است. خیلی چیزهای دیگر هم امکان بذیر است. چیزهایی که شاید به مراتب از نشستن و بی منطق و هدف کاغذ سیاه کردن، لذت بیشتری به همراه داشته باشد.

همه می دانند که نویسنده ها، مثل باقی هنرمندها این روزها ایام خوشی را سپری نمی کنند. اینکه آسمان همیشه کشتی ارباب هنر را شکسته است حرف صحیحی است اما آسمان ابرالود هم گهگاه آفتابی می شود. این روزها متاسفانه بیش از حد ابری است. بر فرض هم که از آنچه سرهم می کنی چیزی در بیاید...اول کسی که از بالا تا پایین کارت ایراد می گیرد خودت هستی. منتقد درونی سرسخت و لجباز درونی همیشه با کسب لذت از خلق یک اثر هنری سر ناسازگاری دارد و هرچه سن و سالت بیشتر می شود این ناسازگاری هم فزونی می گیرد. لذت و رنج به هم می آمیزد و آدم مواقعی بعد از خلق یک داستان، یک شعر، یک مقاله یا هرچیز دیگر از همان لحظه ای که قلم را روی میز می اندازد یا از پشت کامپیوتر بلند می شود،  از نتیجه کار خودش ناراضی است. تا اینجای کار به خود آدم مربوط است. به هرحال می توانی سعی کنی بلکه با خودت کنار بیایی، اما اگر کار به ارائه به دیگران بکشد، آنوقت اژدهای هفت سری جلوی رویت قد علم می کند که هرسرش را بزنی یک سر دیگر در می آورد. آن هایی که از کارت افراطی ایراد می گیرند، آن هایی که اگر هم کارت ظرایفی داشته باشد درکش نمی کنند و با صلابت تمام توی ذوقت می زنند، آن هایی که نقاط قوت اثرت را برایت می گویند و دلگرمت می کنند ولی نسبت به آینده کارت هیچ تضمینی به تو نمی دهند. می گویند شانست را امتحان کن. همین و بس.
نهایت استقامت و بردباری و شهامت می شود کتاب هایی با تیراژ هزار و پایین تر که قیمت پشت جلدش از همان ابتدا خواننده را می رماند.  خیلی استقامت می خواهد که بر همه این ها صبور بود. اما بدنبال این مصیبتی است که شاید از همه تلخ تر باشد. برفرض هم که همه این ها را تاب آوری و عمرت هم به دنیا باشد و بتوانی پشت هم بنویسی و از جادوی تبلیغات اغواگر هم بهره مند باشی، به جایی رسیده ای که دیگر خودت از آنچه می نویسی دچار دلزدگی عمیق می شوی. نوعی مکاشفه شوم ناشی از سال های سال تجربه تلخ و این حس دردناک که مدت هاست آنچه روی کاغذ می آوری برای خودت نیست. برای خیلی های دیگر هست ولی برای خودت نیست. برای آن هایی است که دوست دارند اینطور نوشته ها را بخوانند. برای ان هایی است که دوست دارند آنطور نوشته ها را بخوانند. برای داورهای موسسات انتشاراتی است. برای عموم خوانندگانی است که بهرحال باید کتاب را بخرند. برای رعایت حجم و قیمت پشت جلد است که خواننده را نرماند. برای نماندن طولانی مدت در ممیزی و جان به عافیت بردن است. برای بنگاه ها و تریبون های تبلیغاتی است که باید نوشته هایت را توی بوق و کرنا کنند و مطرحت کنند. استعدادت و روح هنری ات به یک تکه گوشت قربانی می ماند که از جوانب مختلف دریده می شود و آنچه برای ارتزاق روانی خودت باقی می ماند بواقع هیچ است.

این روزها فرصت دارم و ترس کرونا هم که رو به تزاید مدام است. در خانه می مانم و منظم و مرتب می نویسم. مقداری شب ها و مقداری صبح ها. در تمام این مدت، سوالات در ذهنم چرخ می خورد. برای هیچکدام هم پاسخی ندارم. به آدمی می مانم که در یک تونل دراز تاریک، با تنگی نفس در حال رفتن است و نمی داند کی تونل تمام می شود و تازه اگر تمام شود، قرار است به کجا برسد. به قول مرحوم هدایت زهرآلود نوشتم اما فکر می کنم واقعیت را گفته باشم. شاید کمی بدبینانه گفته باشم ولی بهرحال واقعیت را گفته ام. انبوه کاغذهای روی میز یا فایل های متعدد روی دسک تاپ کامپیوتر، سرد و خاموش ولی گواه تلخ و اندوهناک این مدعاست. با این همه، من هم معتقدم که سیاه نمایی چیز خوبی نیست. برای اینکه مطلق سیاه نمایی نکرده باشم، بگذار صادقانه بگویم که در میان این تلخی و گدازندگی نقاط روشنی هم وجود دارد. گنگ و موهوم و غیر عقلایی است با اینحال آنقدر حضورش قوی و گیراست که همه چیز  را تحت تاثیر قرار می دهد. چیز پیچیده ای نیست.
شرح و تفسیر هم نمی خواهد. کوتاه هم هست و در یک جمله می گنجد. فعلا که دارم می نویسم. همین! از زمانی که خود را شناخته ام نوشته ام و تا امروز هم دارم می نویسم. آیا زمانی خواهد رسید که عقل سلیم و درک عمیق از شرایط وادارم کند که نوشتن را کنار بگذارم و به کارهای دیگر بپردازم؟ شاید. هیچ کس از آینده خبر ندارد اما این آینده سال هاست که نیامده و فعلا هم که مرا به خود واگذاشته است. تا آمدنش ادامه می دهم و اگر آمد - اگر آمد- آنوقت تن به قضا و قدر خواهم داد. نکته خوشبینانه تر اینکه وقتی گذشته ام را مرور می کنم، خودم را چندان هم ناراضی حس نمی کنم. حسرت برج های نساخته و مناصب کسب نکرده و مقامات از دست داده را نمی خورم. قدر مسلم آدم بیرگی هستم و این شاید نقطه قوت و اتکای زندگی من باشد. حسرت زمانی را هم که به سیاه کردن مدام کاغذ اختصاص داده ام نمی خورم. حتی فکر می کنم این از معدود لحظات مفید و پربار زندگی من بوده است. بنابراین چیزی برای از دست دادن نیست و چون نیست تا آینده توفنده و متحول کننده  از راه برسد به قول عرفا دم را غنیمت خواهم شمرد.

تخیل همیشه هم چیز بدی نیست. می شود اینطور فکر کرد که بگذار در کنار برج هایی که از گوشه و کنار این شهر روز و شب سر می کشد، برج  و باروهایی هم از کلمات سربکشد. گیرم قناس و زشت و توی ذوق زن باشد. گیرم مهندس و معمار و کارگر و سازنده و فروشنده و خریدار و ساکن اول و آخرش هم خودت باشی. آنچه که با حال و روزی که داری غیر منطقی نیست. با این همه خوب مگر من و امثال من از زمانی که خود را شناخته اند در برج هایی که خیال و رنج دیگران ساخته ساکن نبوده اند؟ مگر هرکتاب، هر مقاله، هر یادداشت و هر شعر  که ظرف این همه سال خوانده ای و ذوق و خلاقیتت را برانگیخته، آدم را به همین نتیجه نمی رساند؟ برج هایی که چه با طراحی مدرن و چه قناس و از دست سازنده در رفته، خشت خشتش در کوره تردید، سوالات بی جواب و حرکت روح در تونل های تاریک نامتناهی پخته شده است.

کد خبر 1459766

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 10 =