۱۱ نفر
۶ دی ۱۳۹۹ - ۰۶:۴۴

سکته کلمات

محمود اسعدی
سکته کلمات

نصف شب بیدار شدم .عرق کرده بودم و می لرزیدم. انگار قفسه سینه ام مثل خرچنگ به قلبم چنگ می زد.

زود قلمی برداشتم و همینکه آغاز به نوشتن کردم؛ دیگر این قطرات اشک بود که روی کاغذ می ریخت، نه بلورهای عرق که پهنای صورت و گردنم را پوشانده بود. هر کلمه و جمله ای که کاغذ سفید را سیاه می کرد،گویی قرصی آرام بخش بود که نهاد و روانم را تسکین می داد؛ من چه حالی دارم؟می دانم! دارم سکته می کنم؟

سریع بلند شدم  از توی کتابخانه کوچکم، کتابی پیدا کردم ویک لغت که عصاره زندگی آدمیان است بر داشتم و اهسته زیر زبانم گذاشتم!چون واژه بزرگی بود انرا جویدم تا زودتر هضم و جذب شود؛ یک مرتبه چند حرف زیر دندان‌هایم ترکید.ول شد توی دهانم، سرریز شد روی صورتم و گوشه لبم پر شد از حروف الفبا و همه جای بدنم را پوشاند؛ بعد ریخت روی متکا و رختخواب و  روی زمین و دیوار.
حتی چند حرف ساده ، پرواز کرد به سمت پنجره و اگر حواسم نبود می رفت توی کوچه وخیابان؛ ‌و من نمی دانستم چطور آنها را جمع و جور کنم.سریع آب دهانم را قورت دادم؛ چند کلمه قلمبه رفت تو گلویم ولی یکی شان را گیر آوردم ؛عجب مزه ای!کمی جویدم زیر دندان‌هایم قرچ وقرچ صدا می داد...من دارم چه می خورم؟.. از روی زمین اشک هایم را جمع می کنم می ریزم روی عرق های پیشانی ام؛بهم می زنم و خوب می چلانم، و آهسته روی بالشم پهن می کنم... حالا حالم خوب است.

کد خبر 1469787

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =