۱۱ نفر
۵ خرداد ۱۴۰۱ - ۱۵:۴۶
اصلا آدم نبود، این مرد!

5 سال است حمید آخوندی در بهشت زهرا آرمیده است. خوش به حالش که اتفاقات سخت سال های اخیر را ندید و باز هم خوش به خالش که همه سالهایی که حیات داشت،منشا خیر و برکت بود.

حمید به تعبیر خودش دوستانی داشت که به آنها می گفت:" رفیق های روزهای بد و سخت " . اما واقعیت اینکه هیچ کس به اندازه خودش رفیق روزهای سخت نبود.

چشم های حمید اصطلاحا سگ داشت و بدجوری نگاهش نافذ بود. به همین دلیل سعی می کردم کمتر نگاهش کنم. زبانش هم جور خاصی بود. حتی اگر عصبانی می شد زخم زبان نداشت. داد هم که می زد دوستش داشتی. عصبانی هم که می شد چهره اش دوست داشتنی تر می شد.

بعد از 5سال به یاد بعضی خصلت هایش افتاده ام. به شدت لجباز بود و به همان شدت هم خیلی زود از لج بازی دست می کشید. فاصله زمان خشم و مهربانی اش به دقیقه نمی رسید. اگر گرفتاری کسی را می دید بی تاب می شد و تا لحظه ای که مشکل حل نمی شد آرام نمی گرفت.

اصلا آدم نبود، این مرد!

به همان اندازه که حرف حق را بلافاصله قبول می کرد زیر بار حرف ناحق و حرف زور نمی رفت. فرقی هم نمی کرد که گوینده حرف ناحق کی باشد.

ناامید نمی شد از هیچ چیز. در برابر کوه مشکلات می ایستاد و با اعتماد به نفس با آنها می جنگید.

پرحوصله بود و صبور. و در سختی ها روحیه بخش همه بود.

ساده زیستی اش آدم را خسته می کرد. تجملات و تشریفات را مسخره می دانست و رفاه آخرین مسئله ای بود که به آن فکر می کرد. هرچند که در کار و زندگی، آرامش و آسایش دیگران را به شدت رعایت می کرد.

برای هیچ چیز غصه نمی خورد جز آینده. آینده ای که این روزها می فهمم چرا نگرانش بود.

نه چپ بود نه راست اما برای برخی از چهره های سیاسی خیلی احترام قائل بود.

***

حمیدآخوندی 5سال است که رفته است. همه خصلتهایش را هم انگار با خودش برده . اما حسرت یک ویژگی اش را همیشه می خورم: "با معرفت بودنش را".

و همین صفت باعث شده است که فکر کنم اصلا آدم نبود، این مرد!

پ.ن: چندماه قبل از فوتش زنگ زدم که حمید! اربعین می خواهم کربلا باشم. گفت "سلام من رو هم به حضرت ابوالفضل برسون". گفتم برای چیز دیگه ای زنگ زدم. پاسپورتم اعتبارش تموم شده. حداکثر2 روز وقت دارم تمدیدش کنم. (آن وقت ها تمدید گذرنامه یک هفته زمان می برد). گفت پاسپورتت رو بفرست برام.

در مراسم ترحیم حمید، دوستی با گریه برایم تعریف کرد که مرحوم آخوندی پاسپورتت رو به من داد و گفت میری فلان جا و پیش فلانی و فلان حرف را می زنی و فلان کار را می کنی و بعدش گفت کفشت رو در نمیاری تا اینکه پاسپورت رو بگیری بیاری. به شوخی گفتم حاجی لااقل به اندازه یه وضو گرفتن اجازه بده کفشمو در بیارم. حمید گفت من مجتهد نیستم و مسئول نماز تو هم نیستم. کار فلانی به من و تو افتاده و من مسئول این یکی هستم!

هنوز آفتاب غروب نکرده بود که گذرنامه را فرستاد دم در خانه. وقتی می گم آدم نبود، یعنی این.

کد خبر 1634997

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 3 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 30
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • IR ۱۵:۵۵ - ۱۴۰۱/۰۳/۰۵
    21 2
    روحش شاد. هر انسان محصولی را درو می کند که کاشته