اولیور استون، بیش از سایر کارگردانان همعصرش تاکنون کوشیده داستانهای حقیقی از زمانه آشفتهای که در آن زندگی میکند را به تصویر بکشد. آثار او معمولاً خام و با قدرت اما پرشهامت و اندیشناک است. او در ویتنام جنگیده و سهگانهای هم از جنگ و اثراتش ساخته است. در فیلم «سالوادور» سیاستهای ایالات متحده را در کشورهای امریکای لاتین بررسی کرده است. اخیراً مصاحبه جامع و گستردهای هم با فیدل کاسترو داشته است.
فیلمهای او اکثراً شخصیت محورند و به بررسی شخصیتهای معروف تاریخ معاصر میپردازند. در فیلم دورز (The doors)، استون به فرهنگ عامه تحولگرا و اثرات مخرب عادات دهه هفتاد میپردازد. در فیلم جی.اف.کی (JFK)، استون ترور کندی را به تصویر میکشد و گزینه جدیدی را به گزارش وارن اضافه میکند و اسطورهای دیگر به تاریخ معاصر امریکا میافزاید و در فیلم «نیکسون»، استون این رئیسجمهور رسوا شده امریکا مورد تحلیل قرار میدهد. در سال 1987، استون به سیستم طماع و بیمار اقتصادی حمله میکند و با ساختن فیلم «وال استریت» نمونهای از روابط بیرحم و بیریشه صنفی را مورد انتقاد قرار میدهد. فیلم بعدی اولیور استون به داستان آتشنشانها، ماموران نجات و پلیسهایی میپردازد که زندگی خود و خویشانشان در روز 11 سپتامبر و با تخریب برجهای تجارت جهانی، متاثر از این رخداد عظیم تاریخ امریکا میشود.
آخرین فیلم الیور استون، دبلیو، تصویر زیستنامهای از جرج دبلیو بوش پسر است که البته فیلم موفقی هم نیست. بودجه کم و فشردگی زمانی (آماده شدن فیلم قبل از انتخابات) باعث شده، فیلم دبلیو تبدیل به یک فیلم فراموش شدنی شود و این برای الیور استون، خوب نیست. سؤال اصلی اینجاست که اگر بوش آنقدر مهم است که در تاریخ معاصر امریکا باید حفظ شود، پس فیلمی در شأن چهل و سومین رئیس جمهور امریکا ساخته نشده و اگر هم جهان و خصوصاً خود امریکاییها مایلند این دوره از زندگیشان زودتر به پایان برسد و اشتباهات بوش را به دست فراموشی بسپارند، پس اصلاً ساختن فیلم زندگی جورج بوش، کار هوشمندانهای نیست؛ حداقل اینکه الان امریکاییها به باراک اوباما و تغییراتی که او وعده داده، دلخوش کردند. پس دلیلی ندارد آسیبهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی که نتیجه مستقیم اعمال عجولانه بوش بوده را به آنها یادآوری کرد.
فیلم دبلیو، فیلمی سرگرمکننده، جالب، اما در عین حال کماهمیت است. دبلیو از فیلمهای جیافکی و نیکسون یک ساعت کوتاهتر است، هزینه کمتری برای آن شده و بازیگرانش آنقدرها مشهور نیستند. البته جاش برولین در نقش بوش خوش درخشیده است. بن مایه اصلی فیلم، تلاش سرسختانه و خستگیناپذیر شخصیت اصلی، برای متاثر و راضی کردن پدر بیتوجه و بیرحمش جرج بوش بزرگ (با بازی جیمز کورنول) است. فیلم با نمایی از استادیوم بیسبال تگزاس رنجرز در دالاس شروع میشود و همان جا هم تمام میشود. جورج پسر، مدتی در دهه 1990 صاحب این استادیوم بود و این از معدود کارهایی بود که توجه پدرش را جلب کرد. در صحنه آخر فیلم، بوش تلاش بینتیجهای برای گرفتن توپ بیسبال دارد؛ اما توپ هرگز به او نمیرسد. استعاره استون و فیلمنامهنویساش کارگر میافتد، اما آنها شرایطی که بوش را به آن حالت استیصال میرساند، توضیح نمیدهند. حقیقتً استون و گروهش توجه بسیار کمی به مسائل کیفیتی و مالی دارند. با وجود اینکه در فیلم، اولیور استون، بوش را چیزی مشابه یک دلقک به تصویر میکشد، روانشناسی و ابعاد نمایشی درگیری عمده استون است. در این میان که بوش پیوسته در معرض شکست قرار دارد، آنها میکوشند همدردی بیننده را با بوش برانگیزند.
پس از مشخص شدن نتایج انتخابات این دوره ریاست جمهوری امریکا، بوش پیغام تبریکی برای باراک اوباما فرستاده و به او درباره «سفری» که پیشرویش قرار دارد، پیش آگاهی داده است. فیلم دبلیو دقیقاً درباره سفر بوش در این 8 سال است؛ از دوست داشتن زنی خوب و آرامش در زندگی شخصیاش تا فاجعه 11 سپتامبر.
اما به جز دیک چنی خندان و زیرک (با بازی ریچارد دریفوس) که بوش از او میخواهد احترام اندکی برایش قائل باشد، بقیه اعضای کابینه حضور کمرنگی در فیلم دارند. حتی وقتی کالین پاول (با بازی جفری رایت) فرصت صحبت مییابد، در تعامل با چنی، مغلوب میشود.
اولیور استون، با زیرکی که خاص اوست، در صحنههایی که بوش در آنها آماده جنگ میشود، موسیقی سریال تلویزیونی رابینهود را انتخاب کرده و در انتها هم فیلم با صدای باب دیلن، خاتمه مییابد.





نظر شما