مهم این است که ایران ناخوش نباشد. گزارش وضع اقتصاد و سیاست و فقر و فساد را به اهلش وا می گذارم. پیشه من فلسفه است که متأسفانه مدتهاست دیگر وضع و حال خوبی ندارد و چیزی نمانده است که در نزاعها و جدالهای سرگرم کننده و غفلت افزای موسوم به مناظره سیاسی، مستهلک شود.
فلسفه سخن کوچه و بازار نیست. با شعار هم میانه ای ندارد ولی وقتی دیگر تفکر و حتی پژوهش فلسفی جایی ندارد و فلسفه به کالا و ملک و مالی تبدیل شده است که بر سر تملک آن با هم نزاع می کنند چه می توان کرد؟ از جمله چیزهایی که این روزها درباره آن بسیار می گویند یکی هم اینست که مورخان فلسفه تاریخ را براساس غرب محوری نوشته و منکر شده اند که یونانیان فلسفه را از ایرانیان آموخته اند.
این مطلب مهمی است که می توان و باید در باب آن تحقیق کرد و مشکل آن با پیروی از رسم شعاردادن حل و رفع نمی شود. چیزی که اهل فلسفه می دانند و باید بدانند اینست که فلسفه ملک و مال و میراث هیچکس و هیچ قوم و مردمی نیست. افلاطون و ارسطو یونانی اند اما یونانیان آنها را چنانکه مراکز علمی اروپای غربی می شناسند، نمی شناسند. هیچیک از فیلسوفان دوره جدید هم یونانی نیستند.
فلسفه به هیچ قوم و کشور و منطقه اختصاص ندارد و اگر در جایی فلسفه وجود داشته و اکنون نیست اهالی آنجا بجای مفاخرت و دعوی مالکیت فلسفه بهتر است اندکی به معنی و ماهیت فلسفه و تفاوتش با علوم و معارف دیگر و مخصوصا با حکمت بیندیشند. این اندیشیدن به احتمال قوی آنها را از سودای خردسوز تملک فلسفه می رهاند، زیرا کسی که می داند فلسفه چیست با فلسفه به سرمی برد و پروای دعوی تملک فلسفه نمی کند. اینجا درباب اینکه آیا تاریخ فلسفه، غرب محور است، بحث نمی کنیم. فارابی و ابن سینا هم مسلما از حکمت و علم قدیم ایران و مصر و چین و هند و بطورکلی شرق قدیم تا حدودی باخبر بوده اند اما آیا این هر دو بزرگ در کتابهای منطق و طبیعیات و ریاضیات و حتی الاهیات و اخلاق و سیاست به فلسفه یونانی و به تفسیرهای حوزه های اسکندریه و انطاکیه و مرو و بغداد مراجعه نکرده و صرفا تعالیم دهان به دهان رسیده از نیاکان خود را بازگفته اند؟
می گویند یونانیان فلسفه را از ما آموخته اند. البته یونانیان با حکمت ایرانی آشنا بوده و به آن احترام می کرده اند اما حکمت، علم یگانه با عمل است و آن را با علم نظری و بحثی و آموختنی اشتباه نباید کرد. معروف است که فیثاغورث به ایران سفر کرده و با بعضی از مغان ملاقات داشته و حکمت ایرانی را آموخته و به حکم دعاوی مدعیان قاعدتا باید آن را بدون تصرف به همان صورت بسته بندی شده به سقراط و شاگردانش هدیه کرده باشد. کاش یکی از مدعیان فاضل آزرده از غرب محوری، تحقیق می کرد که یونانیان چگونه و از چه طریق به حکمت نیاکان ما دست یافتند و آن را ملک خود قلمداد کردند. از این نکته مهم نیز غافل نباید شد که وقتی گفته می شود غرب علم
و فلسفه را از ما گرفته است باید به پاسخ این پرسش بیندیشیم که چرا و چه شد که ما علم داشتیم و آن را واگذاشتیم و رها کردیم و آنان که نداشتند از ما فراگرفتند و حفظ کردند و پیش بردند. مردمی که نیاکانشان دانا و بافرهنگ بوده اند حق دارند به دانایی نیاکان خود مباهات کنند اما این مباهات در صورتی موجه است که اکنون هم اهل دانایی و در طلب آن باشند زیرا دانا بودن و خردمندی پدر، فرزند را از خرد و دانایی بی نیاز نمی کند. وقتی اهل فلسفه بجای تحقیق و تأمل در تاریخ و وضع روزگار، شعار می دهند بقول شاعر: مثل یک ابر دلم می گیرد.
این دعویها و نزاعها نشانه خوبی نیست و با تفکر و فلسفه نسبتی ندارد. کاش می توانستیم بجای دعوی مالکیت فلسفه، به آن رو کنیم و به مدد آن از نزاعها و کینه ها آزاد شویم و معنی زندگی را دریابیم.






نظر شما