سبیلی که هیچ‌وقت تراشیده نشد/ماجرای کلاه‌برداری از همسر گابریل گارسیا مارکز!

گابریل گارسیا مارکز از ۱۷ سالگی که سبیل پشت لبش رویید، آن را نتراشید. این‌رویکرد تا ۷۰ سالگی‌اش رعایت شد تا این‌که ناچار شد برای شیمی‌درمانی سبیلش را بزند اما ...

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از تابناک، گابریل گارسیا مارکز نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل ادبی، ازجمله نویسندگانی است که مردم کتاب‌خوان و غیرکتاب‌خوان ایران او را می‌شناسند. علتش هم آثاری چون «صدسال تنهایی»، «عشق سال‌های وبا»، «پاییز پدرسالار» و ... است که نامشان حداقل یک‌بار به گوش مردم خورده است. 

مارکز متولد ۱۹۲۷ بود و ۸۷ سال عمر کرد. او می‌گفت همسرش حیرت‌انگیزترین آدمی است که در عمرش دیده و یکی از فرزندانش هم در کتابی که درباره اواخر زندگی او نوشته، می‌گوید پدربزرگ مارکز که یک‌سرهنگ بوده، بیشترین تاثیر را در زندگی او داشته است. 

نویسنده «عشق سال‌های وبا»‌ می‌گفت پس از هشت‌سالگی‌اش هیچ‌رویداد جالبی برایش رخ نداده است. او در ۸ سالگی کسوف را بدون عینک تماشا کرد و مرکز چشم چپش برای همیشه از کار افتاد و این‌چشمش نابینا شد. این‌که مارکز گفته پس از ۸ سالگی هیچ‌اتفاق جالبی برایش رخ نداده، اشاره به همان‌سالی دارد که از خانه پدربزرگش در شهر آراکاتاکا و دنیایی که بن مایه نخستین نوشته‌هایش را فراهم آورد، دور شد. او به‌گفته پسرش همیشه اعتراف می‌کرد چند کتاب اولش، تمرین‌هایی برای نوشتن «صدسال تنهایی» بودند. 

غم سنگین گابو؛ از دست دادن حافظه و سرطان

رودریگو گارسیا  پسر مارکز می‌گوید وقتی پدرش به سن ۸۰ سالگی رسید، گفت غم سنگینی بر دل دارد. البته مارکز چندسال پیش‌تر هم هنگامی که ۷۲ ساله بود، رفتارهایی مبنی بر دلتنگی و توجه به مساله مرگ و زندگی نشان داده بود.

همین‌پسرش می‌گوید شب سال نوی ۲۰۰۰ که مارکز ۷۲ ساله می‌شد و او ۴۰ ساله، از اهالی خانواده قول گرفته بود شب سال نو را کنار او باشند. این‌قول طی سال‌های قبل از ۲۰۰۰ و بعد از آن گرفته می‌شد و مارکز بر آن اصرار داشت.

مارکز پس از آن سال نو، ۱۵ سال دیگر هم زندگی کرد. یکی از جملاتی که پسرش از او نقل می‌کند، این است: «آدم یک روز بیدار می‌شود و می بیند پیر شده است. همین جور یکهو، بی هیچ اخطار.»

مارکز پس از رسیدن به ۷۲ سالگی، یک‌جمله را زیاد تکرار می‌کرد: «خیلی‌ها که دارند می‌میرند؛ قبلا نمی‌مردند.» او در خانواده خود گفته بود هرکسی سه عُمر دارد: عمومی، خصوصی و سری.

ماه مارس ۲۰۱۴ که مرسدس همسر گابو برای دومین‌بار از سرطان جان به در برده بود، خود مارکز دچار حواس‌پرتی سختی شده و بر پاسخ‌دادن سوال‌های معمولی هم توانا نبود. در آن‌مقطع خانواده مارکز متوجه شدند او به سرطان ریه یا کبد مبتلا شده و به تعبیر خودشان، کارش تمام است!

گابریل گارسیا مارکز از یکی‌دوسال پیش از این‌مقطع، کاملا آگاه بود که به تحلیل‌رفتن حافظه دچار شده و به مرور حافظه خود را از دست می‌دهد. او بارها و بارها از خانواده‌اش کمک خواست و بارها و بارها تکرار کرد که حافظه‌اش را از دست می‌دهد.

سبیلی که هیچ‌وقت تراشیده نمی‌شد!

نویسنده رمان «خزان خودکامه» از ۱۷ سالگی که سبیل پشت لبش رویید، آن را نتراشید. این‌رویکرد تا ۷۰ سالگی‌اش رعایت شد تا این‌که ناچار شد برای شیمی‌درمانی سبیلش را بزند اما این‌سبیل دوباره سبز شد و تا آخر عمر پشت لب او باقی ماند.  

فراری‌بودن آقای نویسنده از روانکاوی

مارکز به‌روایت فرزندش، در طول زندگی هیچ‌وقت تن به روانکاوی نداد و می‌گفت روانکاوش، ماشین تحریر است. گاهی هم فرزندانش را نصیحت می‌کرد با دوستان نزدیک یا اعضای خانواده  حرف بزنند چون در غیراین‌صورت ممکن است پیش یک‌آدم حرفه‌ای عقده دل بگشایند که باید بابتش پول بپردازند. 

مارکز به‌گفته پسرش رودریگو به رغم اینکه همیشه هر نشانه نمادین را در نوشته هایش انکار می‌کرد و از نظریه های آکادمیک یا فاضل مآبانه که ممکن بود تصویرپردازی‌های داستان‌هایش را برای خواننده روشن کنند اکراه داشت، می‌دانست مانند دیگران برده ناخودآگاه خویش است. 

این‌نویسنده کلمبیایی همیشه به شهرت و موفقیت ادبی بدبین بود. در طول حیاتش هم بارها به خانواده و فرزندانش یادآوری کرد نه تولستوی و پروست و بورخس جایزه نوبل گرفتند، نه سه‌نویسنده محبوب خودش که عبارت باشند از ویرجینیا وولف، خوآن رولفو و گراهام گرین.

نویسنده «صدسال تنهایی» معتقد بود موفقیت چیزی نیست که او بتواند دستاورد شخصی خود بداند. بلکه یک رویداد اتفاقی در زندگی اش بوده است. مارکز تمایلی نداشت کتاب‌هایش را دوباره بخواند. علتش هم ترسش از این بود که کمبودهای شرم‌آور آن‌ها را کشف کند یا قدرت خلاقه‌اش فلج شود. 

حسادت به ترانه‌ها

رودریگو گارسیا یکی از دو پسر مارکز، سال ۲۰۲۱ کتابی با عنوان «وداع با گابو و مرسدس؛ خاطراتی از پدر و مادرم» نوشت که اتفاقات منتهی به مرگ مارکز و سپس مرگ همسرش مرسدس را شامل می‌شد. ترجمه فارسی وازریک درساهاکیان از این‌کتاب سال ۱۴۰۳ توسط نشر نو منتشر شد. رودریگو در این‌کتاب می‌گوید مارکز انواع و اقسام نوشته‌ها را دوست داشت. او همیشه به ترانه‌سراها حسادت می‌کرد چون معتقد بود قادرند یک‌داستان بلندبالا را در چندواژه خلاصه کنند. 

مارکز روی همین‌علاقه به ترانه و کار ترانه‌سراها، هنگام نوشتن رمان «عشق در زمان وبا» به ترانه‌های عامیانه و مردم‌پسند آمریکای لاتین درباره عشق‌های نافرجام گوش می‌داد. وقتی صحبت از علاقه به علایق عوام و ترانه‌های مردم‌پسند می‌شود، رودریگو گارسیا می‌گوید پدرش در امر لذت‌بردن از هنر، اهل قیافه‌گرفتن و طاقچه‌بالا گذاشتن نبود و از کارهای هنرمندانی مثل بلا بارتوک و ریچارد کلایدرمن لذت می برد.

تنفر از تمایلات اروپامحور/ فقط مسئولان پارکینگ‌ها در آمریکا او را می‌شناختند

نویسنده کتاب «گزارش یک‌آدم‌ربایی» به گفته پسرش عادت داشت هرچیزی را نسبت به فرهنگ منطقه خود آن‌چیز ببیند و هرگز از تمایلات اروپامحوری که رایج شده بودند، خوشش نمی‌آمد. 

گابریل گارسیا مارکز قادر به تکلم به زبان انگلیسی نبود. با زبان‌های ایتالیایی و فرانسوی آشنایی کامل داشت اما دانشش از زبان انگلیسی همان‌قدر بود که بتواند اخبار روز را بخواند. او برای مدت کمی در آمریکا زندگی کرده و دوستان انگشت‌شماری در این‌کشور داشت. سال‌ها هم روادید ورود به آمریکا به او داده نشد. 

رودریگو گارسیا روایت کرده هروقت پدر و مادرش برای دیدار با او به لس‌آنجلس می‌رفته‌اند، بارها آن‌ها را به رستوران‌های شیک و گران می‌برده اما در این‌گونه محیط‌ها که در محاصره مشاهیر و ثروتمندان آمریکایی بوده، کسی مارکز و همسرش را به جا نمی‌آورده و فقط مسئولان لاتین‌تبار پارکینگ‌ها بودند که او را می‌شناختند.  

مارکز دونسل از خاندان بوءندیا را کنار گذاشت

بخش‌هایی از نوشته‌های رودریگو گارسیا در کتاب «وداع با گابو و مرسدس» مربوط به نویسندگی پدرش هستند. هرچند او خود دارای نقد و نظر و زاویه نگاه نسبت به فن نویسنده است و می‌گوید نویسنده در انتخاب موضوع کاره‌ای نیست و باید پذیرفت در هنر نویسندگی، موضوع است که نویسنده را برمی‌گزیند. مقاومت هم در مقابل این‌حقیقت بی‌فایده است.

رودریگو با اشاره به رمان «صدسال تنهایی» پدرش می‌گوید شش ۶ از خانواده بوءندیا استخوان‌بندی این‌رمان را می‌سازد. مارکز هم دستمایه کافی برای ۲ نسل دیگر را داشت اما تصمیم گرفت این دو نسل را کنار بگذارد چون می ترسید رمانش زیادی طولانی و خسته کننده بشود. 

گابریل گارسیا مارکز باور داشت برای نوشتن رمان، دیسیپلین زیادی لازم است؛ به‌ویژه وقتی که باید شکل و حدود داستان را در چارچوب مورد نظر تعیین کرد. او با کسانی که معتقد بودند رمان در مقایسه با فیلمنامه یا داستان کوتاه، قالب ساده‌تر و راحت‌تری دارد، مخالف بود و می‌گفت رمان‌نویس باید نقشه راهی را که باید بپیماید، پیشاپیش به دقت طراحی کرده باشد تا بتواند قلمرو خطرناک یک‌رمان را زیر پا بگذارد. 

یکی از نظریات ثابت و همیشگی مارکز این بود: کسی که می‌تواند بدون نوشتن زندگی کند، همان‌بهتر که ننویسد!

کلاه‌برداری از خانواده مارکز و خنده همسرش!

پس از آن‌که مارکز از دنیا رفت، یک‌مرد شیاد اقدام به کلاه‌برداری از همسر او کرد. رودریگو گارسیا مارکز خاطره این‌ماجرا را این‌گونه در صفحات ۹۸ و ۹۹ کتاب خود روایت کرده است: 

«وقتی که به مادرم زنگ می زنم، می گوید مردی آمده بوده است دم در که گفت اسمش آقای پوروآ است. فکر می‌کند از اعضای خانواده پوروآ باشد که صاحب یکی از بزرگترین انتشاراتی‌های مکزیک هستند. او را در اتاق پذیرایی می‌بیند، اما نمی‌شناسدش.

فردی است با رفتار دوستانه و مودب و از احوالات منشی پدر و برادرم و من می‌پرسد و همه را هم به نام اسم می‌برد و از خاطراتی که از پدرم دارد حرف می‌زند. وقتی که منشی پدرم وارد اتاق می‌شود، به پا می‌خیزد و خانم منشی را گرم و دوستانه در بغل می‌گیرد.

آقای پوروآ باز می‌نشیند و بعد توضیح می‌دهد که با اتومبیلی وارد شهر شده که حالا خراب شده و احتیاج به تعمیر دارد. ولی چون تصمیم داشته خدمت برسد و مراتب احترام و تسلیت خود را بیان دارد، از دوستی خواهش کرده برساندش که حالا هم بیرون منتظر اوست. و بعد از مادرم می‌پرسد آیا امکانش هست که مبلغی معادل ۲۰۰ دلار آمریکایی به او قرض دهد تا بتواند هزینه اتومبیلش را بپردازد؟ مادرم این‌مبلغ را به وجه نقد به او می‌پردازد و آقای پوروآ خانه را ترک می‌کند و دیگر هیچ‌خبری از او نمی‌شود. مدتی بعد اطلاع پیدا می‌کنیم که طرف از حقه‌بازهای بنام است و مادرم یک‌دل سیر به قضیه می‌خندد.»

عشق و عاشقی مارکز و همسرش

مرسدس همسر مارکز، ۶ سال پس از مرگ او در سال ۲۰۲۰ از دنیا رفت. این‌زوج معتقد بودند زندگی‌شان در چاردیواری خانه اکید خصوصی است و موضوعات زندگی‌شان به دیگران ارتباطی ندارد. 

ماجرای آشنایی و ازدواج گابو و مرسدس هم از این‌قرار است که در کودکی همسایه بودند و زمانی که مارکز ۱۴ ساله بود از سر شیطنت از مرسدس ۱۰ ساله خواستگاری کرده و دختر نیز گریه سر داده و به خانه پناه برده است. 

در روز عروسی هم مرسدس اعلام کرده حاضر نیست لباس عروسی بپوشد مگر آن‌که اطمینان حاصل کند گابریل وارد کلیسا می‌شود! او نگران بوده با لباس عروسی در محراب کلیسا، سر کار گذاشته شود و مارکز، به اصطلاح او را بکارد و به مراسم نیاید!

دوست ندارم دوستانم را به خاک بسپارم

یکی از ویژگی‌های اخلاقی مارکز که پسرش در کتاب «وداع با گابو و مرسدس» نقل کرده، این است که آماده‌سازی جسد فرد متوفی را برای بازدید عموم که در موسسات کفن و دفن رایج است خوش نداشت و هرگز در مراسم تدفین کسی حاضر نمی‌شد. در پاسخ علت این‌رفتار هم می‌گفت «دوست ندارم دوستانم را به خاک بسپارم.»

59243

کد مطلب 2168047

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 11 =