گروه اندیشه: شیما بهره مند در روزنامه شرق در گزارشی، کتاب «مسئله ایران»، نوشته دکتر مقصود فراستخواه را بررسی کرده است. او در این بررسی تاکید می کند که «امید آنجاست که ابهام و تنشی در کار است»، و در ادامه به دشواری امید به عنوان یک پرابلم اساسی ایران اشاره می کندو این که در نهایت «مسئله ایران» حاکی است که جامعه ایرانی حامل پروژه ای ناتمام است. این مطلب را می خوانید:
****
«جامعه ایران تاریخ حال نیز دارد و میتواند جامعهای گشوده به آینده باشد و استعداد تحول و ساختهشدن مجدد به هم رساند». گذر از تقدیرگرایی، یکی از ایدههای کتاب «مسئله ایران» است که بناست نشان دهد امر پیشینی بهنحوی تقدیرگرایانه بر ذهن اجتماعی ما سایه انداخته و این همان ژانری است که «ژانر فابریک جامعه ایرانی» میخوانند. فرض بر این است که جامعه ما نامنظم و هرجومرجی است، حامیپرور و پاتریمونیال است، جامعهای کوتاهمدت است، ائتلافهایمان ناپایدار است و امتناع عقل داریم و از این دست مشکلات که ریشه تاریخی دارند و بسامد هم داشتهاند.
اما هیچکدام اینها بر پیشانی ما نوشته نشده و میتوانیم با «آگاهی و عقلانیت و کار و کنش جمعی و همکنشی و ابتکار و یادگیری اجتماعی و خلاقیت اجتماعی» راهی متفاوت در پیش بگیریم. بر این اساس، اگر جامعه ایرانی از ذهنیتِ تقدیرگرایانه خلاصی پیدا کند، میتواند خود را از گذشته رها کرده و سرنوشت دیگری رقم بزند. چهآنکه تاریخ ایران یکسره ادامه امر پیشینی نیست و گسستهایی دارد و تجربههای تازه و آموختن نیز هست. بهتعبیر مقصود فراستخواه در کتاب «مسئله ایران»، تغییرات اجتماعی از جهات بسیاری خصلت رویدادی دارند.
جامعه ایران ازقضا یکسره فضاهایی شبحگون از امر پیشینی نیست و فضاهای اقتضایی نیز دارد. جامعه ما بازتاب کنشها و پراکسیسهایی است که احتمالا بیرون از مقیاس تاریخ و بهطور پسینی سر میزنند. اینجا حوزه «پیشامد» و «امید اجتماعی» است، و بهتعبیر گیدنز بهجای «ساختار» میتوان از ساختارشدن و «ساختاریابی» بهمعنای نفوذ امر پسینی در پیشینی سخن گفت. درواقع آگاهیهای گفتمانی دستبهکار میشوند و نهفقط آنها، بلکه آگاهیهای میانی عملی و ضمنی مردم کوچهوبازار دستبهکار میشوند و نقش خود را بر ساختارشدن میزنند.
گروههای اجتماعی از رهگذر تجربه اجتماعی که امری پسینی است، صاحبِ نوعی آگاهی و دانش ضمنی میشوند و این آگاهیها در متن زندگی روزمره و ارتباطات و تعاملات به وجود میآیند و فضاهای اجتماعی را بهطرزی نانوشته و ناگفته انباشته میکنند. این آگاهی در فضای خالیِ میان ساختارها موجب کشف و خلقِ فضاهای تازه میشود. بهتعبیر دوسرتو آگاهیهای ضمنی در متن جامعه، در فضاهای اقتضایی و در حواشی ساختارها، حتی در خالیِ میان ساختارها، در کوچه و خیابانها و بازار و زندگی روزمره مردم پدیدار میشوند و طرح خود را بر جامعه میافکنند.
فراستخواه تأکید میکند که ساختارها با عملکرد تکرارشونده افراد جامعه ساختار میشوند و به همین ترتیب نیز تغییر مییابند، به همان صورت که با عملکرد زبانی مردم، زبان اجتماعی تحول و تنوع پیدا میکند. در اینجا جامعهشناس میخواهد نشان دهد تمام آن خلقیات جامعه ایرانی حتی اگر ریشه تاریخی و پایی در واقعیت داشته باشند، قابل تغییرند و نباید خصلتی تقدیرگرایانه به آنان بخشید. با اینکه «تاریخ ما حوزه کنش ما را که امر پسینی است محدود میکند، ولی آن را یکسره حذف نمیکند».
پس جامعه ایران یکسره امر پیشینی نیست، پسینی هم میتواند باشد و به همین دلیل جامعه ما همواره موضوع «تفهم و اکتشافی پدیدارشناختی و تازه» است. با این حساب، اگر بپذیریم که جامعه ایران طیف مبهم خاکستری و درهمتنیدهای از امر پیشینی و امر پسینی است، میتوان ادعا کرد که «تاریخ ایران طرحی ناتمام است و ما بخشی از جهان خویش و بخشی از جامعهای هستیم که آن را توصیف میکنیم» و میتوانیم تاریخ خود را بسازیم هرچند تحت شرایطی که بهطور پیشینی بر ما عارض شده است.
تقلا و تمنای تحولخواهانه جامعه ایرانی با مفهومِ «امید» نیز همبسته است. امیدی که در نگاهِ فراستخواه، باید حساب آن را از پیشبینیهای اثباتگرایانه علمِ قرن نوزدهمی جدا کرد. امید آنجاست که ابهام و تنشی در کار است. امید «مفهومی جدلی است» و در آن عنصر دیالکتیک است، در امید رنجی است و «باور زخمهایی که جنبشی از ترمیم در خود انتظار میکشد». دست بر قضا، امید بنا بر سرشتِ خود در موقعیتهایی موضوعیت پیدا میکند که تنشی وجود دارد و تردید و ابهامی ایجاد شده و شواهد نگرانکنندهای در کار است.
وقتی همه چیز روشن و بر روال و قابل پیشبینی است دیگر امید معنایی ندارد. اما مفهومِ امید در جامعه ما با بحران مواجه شده است: در بخشی از کتاب «مسئلهی ایران» اشاره شده که هر امیدی قرینِ مقداری ریسک و تحمل ابهام است و در آن بهاقتضای سرشتِ امید تنشی هست. اما اگر این تنش از حد آستانهاش بگذرد حالت بحرانی پیدا میکند. پنج پایه اصلی برای امیدواری در ایران در کتاب معرفی شده که برای راهیشدن به آینده این سرزمین، سختْ به کار میآیند: امید معرفتی، زبانی، اخلاقی، وجودی و اجتماعی.
پس در این دیدگاه، تنش جامعه ایران امروز فرو ریختن امیدهای معرفتی انحصارگرایانه است، اینکه جامعه ایرانی از دوگانه انحصارگرایی و تساویگرایی گذر کرده و بپذیرد حقیقت نه در انحصار کسی است و نه هر کس برای خود یک حقیقت جداگانه دارد، بلکه حقیقت اینجا و آنجا یک تقریر ناتمام است. «معرفتها کموبیش همدیگر را تنقیح و تکمیل میکنند... پس بهتر است با هم در پی آواز حقیقتی بدویم و صدق را و معرفت را با هم و به کمک هم و با همکاری هم دنبال کنیم».
اما امید زبانی که همان رهیافت گفتوگو است. پیجویی حقیقت پیوسته ناتمام است و زبان مکان تفاهم. زبان میتواند طرح مشترک زندگی بشری باشد. مهمتر اینکه تفکر خصیصه گفتوگویی دارد. و «مهمترین پایه امید در آینده این سرزمینِ متلاطم بسط زبان گفتوگو است». امید اخلاقی و شوق به فضیلتهای تازه نیز تکیهگاه امید به آینده این مملکت است؛ با تکیه بر این اصل که در انسان همواره نوعی التفات به ارزشهای اخلاقی وجود دارد و نوعی خواستِ درونی برای اخلاقیبودن.
اما امید وجودی که وجه اگزیستانس امید ایرانی است: فرهنگ ایرانی همواره نوعی عناصر شوقی و وجودی و شهودی داشته و ازاینرو در نظر فراستخواه، تحلیلهای خشک انتزاعی در ایران کفایت نمیکند و نیاز به امیدهای اگزیستانسیل احساس میشود، که در کتاب «مسئلهی ایران»، «اگزیستانسیالیسم امید» خوانده شده و مراد از آن، ارتباط وجودی رضایتبخش با هستی، هستی خود و جهان است.
سرانجام امید اجتماعی که با جامعه مدنی مرتبط است. اینکه جامعه مدنی ایران باید با بهیادآوردن و برپاداشتن صورتهای فراموششده زندگی در خانوادهها، سر سفرهها، دورهمیها، مسافرتها، مناسک سیاسی و اجتماعی و مشارکتها و تجمعات و اجتماعات شهری، پایههای امید اجتماعی را تقویت کند تا از نوعی درماندگی اجتماعی بیرون آمده و سرنوشت دیگری برای خود رقم بزند.
فراستخواه در عین حال از «دشواری امید در ایران» هم سخن میگوید؛ از انباشت نارضایتیها و ناخرسندیها که در رفتار اجتماعی اخلال پدید میآورد و خود را به شکل قانونشکنی و پرخاشگری و نافرمانی و اعتراضات نشان میدهد. راهحل اما این است که نگاه قیممآبانه کنار گذاشته شود، چراکه «جامعه ایران از صغارت درآمده است» و عقلانیت اجتماعی میتواند مسیر را تعیین کند.
در بخش دیگری از کتاب «مسئلهی ایران»، به مبحث جامعه ایرانی و رؤیاهایش پرداخته شده: اینکه «رؤیاها بهصورت اجتماعی ساخته میشوند و رؤیای هر ملت سازه اجتماعی است که از رهگذر تاریخ او ساخته میشود. رؤیاها حاصل تجربهها، رویدادها، الگوها، داستانها و خاطرات یک ملت است». فراستخواه به نقش و تأثیر رهبران فکری و اجتماعی یک جامعه در شکلگیری رؤیاها اشاره میکند که میتواند رؤیاهای صادق یا آشفته باشد. «نخبگان و الیت هر جامعه، معلمان و متفکران، گروههای مرجع، نویسندگان، رسانهها، همه و همه در ساختهشدن رؤیای جمعی یک ملت دخیل هستند.
برای مثال توماس جفرسون در ساختهشدن بیانیه استقلال آمریکا و رؤیای آمریکایی نقش قابل توجهی داشت». در تاریخ ملتها رؤیاهایی هم ساخته و پرداخته شده که دست بر قضا منشأ فلاکت ملتی شده است؛ از رؤیای نژاد برتر هیتلر و نازیها که به جنگ جهانی منتهی شد، تا هر ایسمِ افراطی که رؤیای کاذب پدید آورد و جز اتلاف منابع مادی و انسانی نتیجهای در بر نداشت. مصداق دیگری از رؤیاهای مخرب «در این دوره رؤیای ترامپی آمریکا است که برای رأیدهندگان آمریکایی ساخته شد؛ رؤیایی متفاوت با آنچه قبلا کسانی چون جفرسون و آبراهام لینکلن و مارتین لوترکینگ در آمریکا داشتند، این آمریکای ترامپی یک نوع ناسیونالیسم مفرط را به نظام سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بینالملل تحمیل میکند و طبعا برای آمریکا و همه دنیا و برای صلح جهانی در آینده عواقب و هزینههای زیادی خواهد داشت».
فراستخواه تأکید میکند که شاید آمریکا به سبب زیرساختهای توسعهیافته و مدنی از این ابتلا جان سالم به در برد، اما به جهان و منطقه ما هزینه بزرگی تحمیل میکند. همان وضعیتی که این روزها منطقه با آن دستبهگریبان است و تنها رهیافتِ آن از دیدِ جامعهشناس، اتکا و اعتماد به جامعه ایرانی است که توانسته با آگاهی و عقلانیت اجتماعی، جامعهای شایسته تحول و نیکبختی شکل دهد.
۲۱۶۲۱۶





نظر شما