به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، به نقل از ایبنا، رضا دستجردی نوشت:«کتاب: علیه تابوی اینکه بدانیم کیستیم» بهقلم آلن واتس دانشآموخته کارشناسیارشد ادیان و دکترای الهیات با ترجمه حمید سهاشمیکهندانی، از جمله تازههای نشر حکمت کلمه است.
مولف را بیشتر بهجهت تفسیری که از فلسفه هند و چین، بهطور عام؛ و ذن بودیسم، بهطور خاص دارد میشناسند. وی بیش از بیست کتاب در زمینه فلسفه و روانشناسی دین، به رشته تحریر درآورده که از آن جمله است: «روح را بنگر»، «آیا مهم است؟»، «کیهانشناسی سعادتمندانه»، «طبیعت، مرد و زن» و نظایر آن.
در کتاب میخوانیم، پدیده های علمی-تخیلی که اخیراً ذهن بشر را به خود مشغول کرده است، دو درس اخلاقی مهم دارد؛ اول اینکه اگر تصور کنیم نظم در برابر احتمال، چیزی جز یک بازی نیست، باید پذیرفت از آسمان دستور نیامده است که لزوماً نظم باید برنده شود. هرچه قدرت پیشبینی و کنترل بالاتر باشد، ارزش بازی از بین میرود و در نتیجه بهدنبال یک بازی جدید میگردیم که نتیجه آن نامشخص باشد.
به عبارت دیگر، باید دوباره بهروش جدیدی پنهان شویم و بهروش جدیدی دنبال یکدیگر بگردیم؛ چون ترکیب این دو با یکدیگر است که تمام شگفتی وجود را ممکن میکند، در مقابل، احتمال هم نباید همیشه پیروز بشود و احتمالاً نمیتواند بشود؛ چون به نظر میرسد دو قطبی نظم / احتمال از نوع همان دوقطبی خاموش / روشن و بالا / پایین باشد.

کتاب در مورد یکی از تابوهای ناشناخته، اما قدرتمند زندگی ما نوشته شده است؛ توطئه خاموشی که باعث میشود تصمیم میگیریم ندانیم و نفهمیم واقعاً چه یا که هستیم. بنیادینترین نظری که میدهیم این است که امروز هرکسی خود را یک من جداگانه میداند که در کیسهای از پوست محصور شده است؛ ولی این توهمی است که نه با علم غربی مطابقت دارد و نه با فلسفه تجربی و مذاهب شرقی. این توهم باعث شده که عدهای از فناوری سو استفاده کنند و با خشونت، محیطزیست طبیعی انسان را به انقیاد بکشند و دستآخر، تخریب کنند.
بههمین دلیل، بهشدت نیاز داریم وجودمان را بهترتیبی احساس کنیم که با واقعیتهای فیزیکی مطابقت داشته باشد و بر اساس بیگانگی که نسبت به جهان داریم، غلبه کند. نگارنده، بههمین منظور، از بینشهای مطرح در ودانتا استفاده کرده است، اما آنها را بهسبکی کاملاً مدرن و غربی بیان نموده است. لذا این کتاب قصد ندارد اثری برای آموزش ودانتا یا مقدمهای برای تعریف ودانتا باشد، بلکه در راستای غنیتر کردن علم غربی، با استفاده از شهود شرقی و برعکس، تحریر شده است.
کتاب مشتمل بر شش بخش است: «اطلاعات عمقی»، «بازی سیاهوسفید»، «چطور یک نسخه ساختگی از خود واقعیمان باشیم؟»، «جهان، بدن شماست»، «اکنون که چه؟» و «اصل ماجرا».
در «اطلاعات عمقی» چنین میخوانیم: «یک زن یا مرد جوان باید دقیقاً چه چیزهایی بداند تا در جریان امور باشد؟ بهعبارت دیگر، آیا اطلاعات عمقی، تابوهای خاص یا حقایقی واقعی در مورد زندگی و هستی وجود دارد که بیشتر والدین و معلمان ما آنها را نمیدانند یا به ما نمیگویند؟». «بازی سیاهوسفید» نیز چنین آغاز میشود: «وقتی داشتیم اعداد ۱، ۲، ۳ و حروف A، B، C را میآموختیم، کسی در مورد بازی «سیاهوسفید» چیزی به ما نگفت. بازی بسیار سادهای است ولی جزو آن چیزهایی است که نباید مطرح بشود.
ابتدا تصور کنید که تمام حواس ما اشکال متفاوتی از یک حس اصلی مثل لامسه هستند. بهاین معنی که مثلاً حس بینایی، شکل بسیار حساسی از همان حس لامسه است. و چشم ما امواج نور را لمس یا احساس میکند. و ما بهاین ترتیب میتوانیم چیزهایی را که دور از دسترسمان هستند لمس کنیم. بههمین ترتیب، گوشهای ما نیز امواج صوتی را در هوا لمس کرده و بینیمان ذرات ریز گاز و غبار را لمس میکند. اما الگوها و زنجیرههای پیچیده یاختههای عصبی که این حواس را ایجاد میکنند، از واحدهای عصبی تشکیل شدهاند که فقط میتوانند دو حالت داشته باشند: روشن یا خاموش».
در باب «چطور یک نسخه ساختگی از خود واقعیمان باشیم؟» نیز چنین آمده: «پس راز مگو بالاخره فاش شد. معلوم شد این تصور که ما خودمان را میشناسیم و روزی به این دنیا آمدهایم و قرار است مدتی در کیسهای از پوست زندگی کنیم، یک حقه جعلی است و واقعیت از ما پنهان شده است. واقعیت این است که هیچیک از اجزا یا ویژگیهای این جهان، از کل آن، قابل تفکیک نیست و بههمین دلیل اگر در پی خود واقعیتان هستید، خود واقعی شما، کل این جهان است».
در «جهان، بدن شماست» چنین آمده: «فهمیدیم بسیاری از چیزهایی که تصور میکنیم واقعیتهای اصلی طبیعت است، در واقع نتیجه عملکردهای اجتماعی است و این، خود، محصول افکار عمومی یا دیدگاه سنتی در مورد جهان است. از جمله: ۱. این تصور که جهان از قطعات و بخشهای جداگانه ساخته شده است، ۲. اینکه همهچیز در این جهان، شکل متفاوتی از یک اصل اساسی است، ۳. اینکه موجودات جداگانه نیز حالتی از یک اصل اولیه هستند و من انسان در درون بدن او ساکن است و میتواند تا حدی انسان را کنترل کند، ۴. اینکه قطبهای مخالف مانند نور / تاریکی و شی / فضا با هم مخالف و در حال مبارزه هستند و روزی یکی از آنها برای همیشه پیروز میشود، ۵. اینکه مرگ، شر است و زندگی باید جنگ مداومی با این شر باشد، ۶. اینکه انسان باید سعی کند گونه برتر باشد و طبیعت را تحت کنترل خود درآورد». در «اکنون که چه؟» نیز چنین میخوانیم: «هر وقت با هرکسی صحبت از یک چشمانداز جدید بکنید، مطمئناً در اولین قدم میپرسد: چشمانداز جدید داشته باشیم که چه بشود؟ چه حسنی دارد؟». واپسین فصل کتاب با عنوان «اصل ماجرا» نیز به خواننده میگوید: «همانطور که شوخطبعی واقعی این است که انسان بتواند به خودش بخندد، انسانیت واقعی هم در این است که انسان خودش را بشناسد. همه موجودات میتوانند عشق بورزند، بخندند، صحبت کنند، و فکر کنند، اما بهنظر میرسد این ویژگی، خاص انسان است که میتواند اندیشه کند؛ انسان به فکر کردن، فکر میکند و میداند که میداند».
«کتاب: علیه تابوی اینکه بدانیم کیستیم» در ۲۰۹ صفحه بههمت نشر حکمت کلمه منتشر شده است.
216216





نظر شما