هوانیروز جزء یگان‌های ارتش بود که هنگام پیروزی انقلاب هیچ آسیبی ندید

بعد از انقلاب اولین درگیرهای در کردستان و سنندج شروع شد. هنوز مردم انقلابی نفس راحتی نکشیده بودند که به ما خبر رسید پادگان لشکر ۲۸ کردستان در تاریخ ۲۷/‏۱۲/‏۱۳۵۷‬ در شهر سنندج به محاصره ضدانقلاب درآمده است.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، کتاب «روی دریایی از ابرها شناور بودیم» خاطرات امیر سرتیپ دوم ابراهیم محمدزاده، خلبان هوانیروز با تدوین حسن و حسین شیردل در انتشارات سرو منتشر شد.

اصالتاً اهل دماوندم. سال ۱۳۳۲ در نیاوران تهران متولد شدم. شغل پدرم چوب‌فروشی بود. مغازه چوب‌فروشی پدر در میدان تجریش، ابتدای خیابان نیاوران بود. ما ساکن آن‌جا بودیم. با گذشت این همه سال هنوز کوچه‌ها و خیابان‌های نیاوران را به یاد می‌آورم.

وقتی دیپلمم را گرفتم هیاهوی زندگی در جانم افتاد، اما بیشتر از همه به دنبال محقق کردن آرزوی کودکی‌ام بودم. با خودم فکر می‌کردم باید چکار کنم و کجا بروم تا به آرزویم برسم. بارها در مدرسه به ما موضوع انشا داده بودند که «در آینده می‌خواهید چکاره شوید؟» همیشه در انشا و در پاسخ‌هایی که به دیگران می‌دادم، می‌گفتم می‌خواهم افسر شوم. همیشه به ارتشی‌ها در خیابان یا تلویزیون یا عکس‌های‌شان با دقت نگاه می‌کردم و خودم هیبت آن‌ها را می‌دیدم وقتی یک فرد ارتشی را با لباس نظامی و آن کلاه و پوتین واکس‌زده مشکشی‌شان می‌دیدم، خیلی خوشم می‌آمد و دوست داشتم یکی از آن‌ها باشم.

به هفته نکشید که همه مدارکم را جمع و جور کردم و ساکم را بستم. پدر ده تومان (۱۰۰ ریال) به من داد و مادرم هم چند لقمه نان و پنیر آماده کرد. ساکم را برداشتم و از خانواده خداحافظی کردم و سوار ماشین تهران شدم. دیگر خودم را در لباس نظامی می‌دیدم. گرچه هنوز مدارکم را تحویل نداده بودم. تمام راه بین قائم‌شهر و تهران به آینده‌ای که قرار بود من در آن یک ارتشی باشم، فکر می‌کردم. حدود چهار تومان کرایه ماشین دادم. بین راه که مینی‌بوس‌مان برای ناهار ایستاد با یک تومان دو نوشابه سیاه خریدم و حین راه با نان و پنیر خوشمزه‌ای که مادرم درست کرده بود، خوردم و نوشابه دیگر را به دوستم که تا تهران همراه من بود، تعارف کردم به جز آن پنج تومانی که برایم باقی مانده بود، پول دیگری تا زمان استخدام نداشتم. تا رسیدم رفتم خانه برادرم و بعد هم مستقیم رفتم هوانیروز.

بالاخره برای دوره تخصصی کبرا که معروف است به دوره «ترنزیشین یا دوره تخصصی پروازی» انتخاب شدم. این دوره امروز هم در مرکز آموزشی خلبانی به همین اسم معروف است… روزهای آخر ۷۰ ساعت پرواز بود. حالا حتی یک پیچ در بالگرد کبرا نمانده بود که ما ندانیم و نشناسیم. آن‌قدر توضیح می‌دادند که توجه ما را نسبت به قطعات کوچک بالگرد جلب می‌کردند. مثلاً در مورد پیچ‌های متصل به بدنه توضیح می‌دادند که این پیچ برای چیست؟ جنس پیچ چیست و برای چه استفاده می‌شود و در بالگرد چه نقشی دارد؟

هوانیروز جزء یگان‌های ارتش بود که هنگام پیروزی انقلاب هیچ آسیبی ندید

پس از تقسیمات سازمانی به پایگاه هوانیروز کرمان مستقر در اصفهان منتقل شدم. البته آن زمان کل یگان‌های هوانیروز در اصفهان بودند تنها پایگاه هوانیروز کرمانشاه رسماً در سال ۱۳۵۴ افتتاح شد و کلیه پرسنل زیر مجموعه آن در این پایگاه مستقر شدند؛ بقیه پایگاه‌ها مثل پشتیبانی عمومی اصفهان، مرکز آموزشی اصفهان، پایگاه رزمی کرمان و مسجدسلیمان در اصفهان مستقر بودند تا پس از تکمیل سازمان نیروی انسانی و دریافت بالگردهای‌شان که از آمریکا می‌آوردند به یگان‌های اصلی‌شان در شهرهایی که اسم برده شد بروند. من هم که پایگاهم در اصفهان بود به آنجا رفتم.

در اواسط دهه پنجاه در اصفهان با سه نفر از بچه‌ها یک خانه اجاره کردیم که اجاره‌اش ماهی ۱۶۰ تومان بود. خانه‌ای که با دوستان گرفته بودیم آن‌قدر اتاق داشت که هر کدام‌مان می‌توانستیم یک اتاق جداگانه برای خودمان داشته باشیم با یک حیاط بسیار بزرگ و دلباز که پنج ماشین به‌راحتی در آن پارک می‌شد، اما در این خانه همه با هم در دو اتاق جمع شده بودیم و زندگی می‌کردیم و توجهی به بقیه اتاق‌ها نداشتیم. در طی دوره خلبانی ماهی ۶۰۰ تومان حقوق می گرفتم و حالا که دوره تخصصی‌ام را گذرانده بودم حقوقم ماهی ۱,۵۰۰ تومان شده بود.

وقتی انقلاب پیروز شد، هوانیروز جزء یگان‌های ارتش بود که هیچ آسیبی ندید. چون همه افرادش انقلابی بودند و از امکانات و افراد پایگاه‌های‌شان کاملاً دفاع می‌کردند. بعد از انقلاب اولین درگیرهای در کردستان و سنندج شروع شد. هنوز مردم انقلابی نفس راحتی نکشیده بودند که به ما خبر رسید پادگان لشکر ۲۸ کردستان در تاریخ ۲۷/‏۱۲/‏۱۳۵۷‬ در شهر سنندج به محاصره ضدانقلاب درآمده است. بنابراین نیاز بود نیروهای مسلح از سایر استان‌های کشور و شهرهای امن هم‌جوار مثل کرمانشاه هلی‌برن شوند و سنندج را از دست ضدانقلاب بگیرند و همین‌طور پادگان آن را از محاصره دربیاورند.

آن روز ما اولین پرواز را با شیرودی داشتیم. از آن روز بیشتر با آو آشنا شدم. یک هفته بعد من و شیرودی در یک تیم پرواز کردیم و این آشنایی بیشتر شد. تسلط به منطقه [کردستان و کرمانشاه] و شجاعت و رشادتش بی‌نظیر بود. وقتی شنیدم او به عنوان فرمانده هوانیروز مستقر در سرپل ذهاب انتخاب شد با آن آشنایی که از او پیدا کرده بودم به فرماندهان هوانیروز احسنت گفتم که بهترین فرد را انتخاب کرده‌اند او تا روز شهادتش در سال ۱۳۶۰ که هنوز به عنوان فرمانده گروه هوانیروز مستقر در سرپل ذهاب بود، افتخارات زیادی آفرید و جاودانه شد.

کتاب «روی دریایی از ابرها شناور بودیم» خاطرات امیر سرتیپ دوم ابراهیم محمدزاده، خلبان هوانیروز با تدوین حسن و حسین شیردل در ۲۵۲ صفحه در انتشارات سرو منتشر شد.

۲۵۹

کد مطلب 2170585

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 15 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین