گروه اندیشه: مرتضی گل پور در روزنامه ایران گفت و گویی انجام داده با دکتر حسین واله، استاد دانشگاه شهید بهشتی و رئیس مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران. او در مقدمه گفت و گوی خود نوشت: «برخی از اندیشمندان داخلی «فقدان همپذیری» را یکی از دلایل نبود توسعه سیاسی در ایران میدانند. این اندیشمندان نیروهای اجتماعی و سپس سیاسی را به «چپ و راست» تقسیم کرده و سپس با ملاک قراردادن دو عامل ثروت و ایدئولوژی به مثابه جداساز این نیروها، از نگرشهای عینیتگرای علوم سیاسی برای توضیح مشکلات ساختاری جامعه ایران استفاده میکنند. حسین واله نیز بر دیدگاه «فقدان همپذیری نیروها» صحه میگذارد، اما دکتر واله مسأله ایران را در یک واکاوی تاریخی جستوجو میکند؛ با نقبهایی در تاریخ که مسأله و راهحلهای مسأله از درون آن ها کشف میشوند. تفاوت دیدگاه مبتنی بر نهادگرایی تاریخی دکتر واله، با دیدگاه مبتنی بر عینیتگرایی غیرتاریخی، نکتهای مهم دارد: ایران و مسألههای ایران را باید از درون تاریخ ایران شناخت، ولو اینکه با بهرهگیری از دستگاه و ابزار مفهومی علم سرزمین دیگری باشد. واله در این گفتوگو نشان میدهد که مسأله ایران «بحرانی در هویت نهادهای قدمتدار» است که در مواجهه با یک «دیگری» جدید ایجاد شد و تا این مسأله هویتی از درون یک رفت و برگشت میان تاریخ و امروز، شناخته و رفع نشود، مسألههای ایران همچنان باقی خواهند ماند. » این گفت و گو در زیر از نظرتان می گذرد:
****
وجود بحران طبیعی از حلقه ای تاریخی در ایران/ نهاد مهمتر از فرد
اندیشمندان ایرانی برای توضیح چالشهایی که ایران با آن روبه رو است، ایدههای مختلفی طرح میکنند. برخی، مسأله ایران را در حوزه اندیشه و فلسفه میدانند، برخی در بیپاسخ ماندن مطالبات طبقات نوظهور و برخی هم در فقدان توافق میان نیروهای جامعه. شما، مسأله ایران را چه میدانید؟
ما در ایران دچار مسأله هستیم. اما ابتدا باید درباره این موضوع دو نکته را توضیح داد. اول اینکه برخلاف باور برخی که معتقدند این مسأله غیرطبیعی یا تصنعی است، معتقدم بحرانی که دچار آن هستیم، طبیعی است و تصنعی نیست. دوم اینکه این بحران، حلقهای از یک زنجیره تاریخی است. دلیل اینکه من این طور نگاه میکنم، این است که در مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، بیش از آنکه فردگرا باشم، نهادگرا هستم. به این معنی که معتقدم تأثیر نهادها بر پیدایش فرآیندها، بسیار بیشتر از تأثیر افراد است. منظور این نیست که افراد در فرآیندهای تاریخی اصلاً تأثیر ندارند، بلکه منظور این است که نهادها مؤثرترند. اگر از این منظر بنگریم، میبینیم چند قرن است که جامعه ایران با چند مسأله اصلی مواجه است.
تفاوت دیگری قرون تا دهم میلادی ایران با سه قرن پیش
یکی از این مسألهها، مواجهه ایران با «دیگری» خود است؛ یعنی آن دیگری که از قرون ۱۶ و۱۷ میلادی کیفیت کاملاً متفاوتی پیدا کرد نسبت به «دیگری» در همین محدوده جغرافیایی که ایران در سدههای پیشتر، با آن مواجه بود. «دیگری» ما در قرون هشتم، نهم یا دهم میلادی تفاوت بنیادین چندانی با ایران نداشت، اما از سه قرن پیش با ایران بسیار متفاوت شد. مواجهه ایران با «دیگری» خودش از ۳ قرن اخیر، باعث پیدایش گسستهایی توأم با نوعی محافظهکاری بسیار مصرانه و درعین حال، رویارویی آن گسستها با این محافظهکاری شده است. گاهی از این وضعیت به صورت پیش پا افتادهای با عبارت «برخورد معیوب سنت با مدرنیته» تعبیر میشود. اما این تعبیر قدری تقلیلگرایانه است، زیرا یک واقعیت بسیار پیچیده و وسیع را به مسألهای سادهتر فرو میکاهد.
ارتباط با غیرخود و بحران های آن
به طور کلی، فرآیندی روی داد که از آن با عنوان مسأله یابحران یاد میکنیم، این یک واقعیت تاریخی است که ردپای آن را در فرآیندهای اساسی، مانند آرایش نهادهای موجود در جامعه و تغییراتی که در این آرایش بروز کرده، میتوان دید. درعین حال باید تأکید کرد که این فرآیند تاریخی منتهی به این بحران، عجیب و غریب، خارقالعاده یا استثنایی نیست، بلکه آنچه رخ داد، فرآیندی طبیعی و یک حرکت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بود که طی آن، یک هویت با «غیر» خود ارتباط برقرار کرد و در این ارتباط با «غیر» خود، دچار معضلاتی شد و در ادامه، این معضلات انباشت شد و تدریجاً به مسأله تبدیل شد.
جنگ های جهانی اول و دوم و تاثیر قوی تر و خطرناک دیگری بر ایران
منظور شما این است که ایران از قرنهای ۱۶ و ۱۷ میلادی با دیگری جدیدی مواجه شد که علاوه بر صنعتی شدن، سکولار هم شده و دارای ایدئولوژی یا روحیه فرهنگی تهاجمی بود؟
قبل از این دوران، «دیگری» ایران چیز دیگری بود. به عنوان مثال، در دورهای اعراب «دیگری» ایران بودند و در دورهای چینیها. قبل از انقلاب صنعتی، میان ساختار اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی جامعه ایران با ساختار جامعه «دیگری»اش، مثلاً چین به عنوان «دیگری» شرقی، تفاوت چندانی نبود یا اگر شکافی بود، عمیق نبود. اما از قرون ۱۶ و ۱۷ میلادی، «دیگری» ما بسیار متفاوت از ما است. از سوی دیگر، همین تفاوت عمیق «دیگری» ما و «خود» ما تا قبل از جنگهای جهانی اول و دوم به گونه دیگری در سازمان ذهنی و مواجهه درونی ایرانیان تأثیر میگذاشت، اما بعد از جنگهای جهانی این اثرگذاری به نحو دیگری شد.
«نسبت ما و دیگری جدید» قبل از جنگهای جهانی و بعد از آنها چه تفاوتی دارند؟
برجستهترین شاخص این است که تا قبل از جنگها، آن «دیگری» کانون خطر محسوب نمیشد و صرفاً «هویتی» بود که میشد با آن گفتوگو و تعامل کرد. اما بعد از تجربه استعمار و بعد از دو جنگ جهانی، ناگهان به خطری بسیار عمده برای «ما» تبدیل شد. وقتی چنین تلقی خطرسازی نسبت به این «دیگری» به وجود میآید، طبیعی است که طرف مقابل او، یعنی «ما»، در مقابلش جبهه میگیرد و مقاومت میکند.
وقتی جبهه میگیرد، طبیعی است که در خودش فرو میرود و وقتی در خودش فرو میرود، از موضع تعامل به موضع تقابل کشیده میشود و سپس مرحلهای از رویارویی شکل میگیرد. البته، خود این رویارویی امری طبیعی است و توضیح فوقالعادهای لازم نیست. کل این فرآیند نتیجه روندی طبیعی است که در یک سیر تاریخی طی شده و به احوالاتی منجر شده است.
احساس خطر هویتی ایران از غرب
درست است که ایران در مواجهه با «دیگری» خود راه ایستادگی را برگزید، اما کدام ویژگی این «دیگری» باعث نگرانی ما شد؟ ما نگران ماشین و اسلحه او شدیم، یا ایدئولوژی سکولار سودمحور او؟ همچنین، محافظهکاری داخل ایران که در واکنش به این «دیگری» شکل گرفت، چه ویژگیهایی داشت؟
در یک جامعه، فرهنگ تا حدی هویتبخش است. فرهنگ به شمول دین، بسیار هویتبخشتر است. هنگام مواجهه یک جامعه با یک «دیگری» که فرهنگ متفاوتی دارد، اگر از نظر «هویت» نگرانی پدید بیاید، نوع خاصی از واکنش با این «دیگری» شکل خواهد گرفت. اگر این مواجهه منجر به ایجاد نوعی نگرانی در زمینه هویت نشود، شکل دیگری از واکنش ایجاد میشود. به عنوان مثال، جامعههای ژاپن و چین با غرب جدید مواجه شدند، جوامع آفریقایی هم مواجه شدند. دلیل متفاوت بودن نوع واکنش یا نگرش این جوامع نسبت به غرب، این بود که این جامعهها از راههای متفاوتی با غرب مواجه شدند.
اگر جامعه از طریق تجربه استعمار مواجه شد، نسبت به آن «دیگری» نوع خاصی از رویکرد را خواهد داشت، اما اگر از طریقی غیر از استعمار مواجه شد، رویکرد فرهنگی متفاوتی نسبت به «غیر» خودش اتخاذ میکند که در آن رویکرد نسبت به «دیگری»اش احساس خطر هویتی نمیکند. بسیاری از جوامع آفریقایی با غرب بسیار متمایز شده بعد از انقلاب صنعتی از طریق استعمار مواجه شدند که به این جوامع این احساس را داد که نیروی مغایر من درصدد انهدام هویت من برآمده است. طبیعی است که جبهه میگیرد و مقاومت را انتخاب میکند.
درک دقیق تر از تقابل یا تعامل با دیگری در ایران چگونه حاصل می شود؟
بر مبنای ایدههای «جان فوران» میتوان گفت سرنوشت ما در ۳ قرن مواجهه با دیگری جدید، «مقاومت» بود؛ یعنی نه کاملاً پیروز شدیم، نه شکست خوردیم. درحالی که جوامعی چون چین و ژاپن بعد از یک نزاع درونی و بیرونی با غرب جدید، توانستند به تعریف واحدی از نسبت خود با این دیگری جدید برسند که زمینه عبور این جوامع از دوگانگی درونی را فراهم کرد. اما در ایران حل نشدن این شکاف باعث شد همچنان «در موقعیت ایستادگی» باقی بمانیم. چرا این دو گرایش قوی اما متضاد درون جامعه ایران نتوانستند این شکاف را پر کنند؟
این امر به نهادهای تشکیلدهنده ساختار اجتماعی ایران بازمیگردد. ایران، جامعهای است که در قرون متمادی با ساختار نهادین و نهادهایی خاص خود زندگی کرده و تداوم یافته است. این ساختار نهادین و این تجربه تاریخی در جامعه ژاپن کاملاً متفاوت بوده است. این تفاوت نهادها، صرفاً نشاندهنده تفاوت اقلیم نیست، بلکه دلیلی برای توضیح چرایی اتخاذ نوع متفاوتی از رویکرد هم هست. به عنوان مثال، در جامعه ایران نهادهای قدیمی همچون نهاد قدرت داشتیم که نیروی سیاسی ایران در آن متمرکز بوده.
همچنین در ایران نهاد روحانیت نقش و کارکرد اجتماعی ویژهای داشته است. در سطوح بعد، کشاورزان، دامداران، معماران و صاحبان صنایع دستی، نهادهای کوچکتر تولیدکنندگان ثروت در جامعه ایران محسوب میشدند. ارتباط این سه دسته نهاد، این گونه بود که دو نهاد اول یعنی سلطنت و روحانیت، به نهادهای اقتصادی وابسته بودند و نهادهای اقتصادی وابسته به سلطنت و روحانیت. اگر نهاد قدرت نبود، نهادهای اقتصادی نمیتوانستند به قدر کافی فعالیت کنند یا اگر نهاد روحانیت نبود، نهاد قدرت نمیتوانست انضباط فرهنگی و همنوایی ارزشی لازم برای زیست طبیعی جامعه ایران را ایجاد کند.
از زمان زرتشت، نهاد دینی و روحانیت به جامعه ایران میآموخت چگونه رفتار کند و چگونه نباید رفتار کرد، چه کاری خوب و چه کاری ناپسند است. از زمان زرتشت، نهاد روحانیت بنیاد اخلاق، حقوق و قانون در جامعه ایران بود. نهادهای اجتماعی برپایه ویژگیها و کارکردهای خود در طول تاریخ با یکدیگر مناسباتی داشتند اما از ۳ قرن اخیر بر اثر مواجهه این جامعه با ساختار نهادین «دیگری» خود، تغییراتی در این نهادها ایجاد شد. نکته تعیینکننده این است که همه نهادهای این جامعه، به یک میزان، در یک راستا و به یک اندازه از این مواجهه تأثیر نپذیرفتند، بلکه به درجات مختلف و بعضاً در مسیرهای متفاوت متأثر شدند.
آنجا که تعامل میان یک نهاد جامعه ایرانی با همتای خودش در «دیگری» به نفع این نهاد تمام شود، طبیعتاً این نهاد به آن «دیگری» در آن فرهنگ یا جامعه دیگر نزدیکتر میشود. اما آنجا که مواجهه با «دیگری» برای یک نهاد جامعه ایران خطر هویتی ایجاد کند، میان این نهاد و آن «دیگری»اش، تقابل شکل میگیرد. اگر با این ابزار تحلیلی به فرآیند چند قرن اخیر نگاه کنیم، درک دقیقتری از نوع تغییرات و نوع واکنشهای نهادها نسبت به این تغییرات و نوع مواجهه با «دیگری» خواهیم داشت.
چه اتفاقی میافتد که یک نهاد در مواجهه با «دیگری» خودش، ابتدا در یک جامعه و فرهنگ دیگر و سپس در جامعه خودش، احساس خطر هویتی میکند؟
درباره چرایی و نوع این تقابلی که ایجاد میشود میتوان یک مثال زد؛ با پیدایش «کارخانه» به عنوان شیوه جدید تولید صنعتی، بخش مهمی از کارگاههای سنتی دستی زیان خواهند کرد؛ مانند امروز که با پیدایش هوش مصنوعی بخشی از حرفههای خاص آسیب میبینند. اگر نهاد یک جامعه احساس تهدید هویتی نکند، به سمت تعامل برای تقویت خود حرکت میکند. اگر احساس تهدید هویتی بکند، موضعی دفاعی اتخاذ میکند. بنابراین مهم این است که نهادهای متأثر از تغییرات ناشی از مواجهه با «دیگری»، اعم از نهاد تولیدکننده ثروت یا نهاد سنتی روحانیت یا نهاد قدرت چطور به این فرآیند نگاه کنند.
نهادی چون روحانیت از دوران زرتشت، در دوره ورود اسلام به ایران، در دوره تفوق مذهب اهل سنت و بعد در دوره گسترش تشیع همواره نقشی تعیینکننده و نظامبخش در جامعه ایران داشته است. دو نهاد دیگر هم همین طور بودهاند. بنابراین فرآیند مواجهه ایران با «دیگری» خود را باید به اجزای جزئیتر تقسیم کرد، یعنی به جای ارائه یک نگرش کلی یا یک تصویر فراگیر مبنی بر اینکه پیامدهای مواجهه «ایران» با «دیگری» خودش چه بود، باید آن را به بخشهای جزئیتر تقسیم کرد و نه از «یک» مواجهه، بلکه از مواجهههای متفاوت نهادهای مختلف با همتاهایشان در «دیگری» سخن گفت.
تعامل و یا تقابل نهادهای سنتی با دیگری مدرن
در چنین وضعیتی، بحرانی که به گفته شما ایران در ۳۰۰ سال اخیر با آن روبهرو بوده، به چه معنا خواهد بود؟
در این شرایط، یعنی در مواجهه خاص هر نهاد با نهاد دیگری خودش در «دیگری» بزرگتر غرب، اولین مسأله این است که این نهاد سنتی قدیمی بانفوذ مقتدر که قرنها بر جامعه مسلط بوده و وظیفه خود را انجام میداده، آیا میتواند به تعامل و هماهنگی حداقلی با «دیگری» خود دست یابد یا نمیتواند؟ اگر بتواند به تعامل حداقلی با «دیگری» خود دست یابد، به سراغ ایجاد تغییرات لازم برای کسب امکانات از طرف مقابل و فربهتر کردن خود خواهد رفت.
مثلاً در حوزه نظامی، ارتش به جای مقابله با نیروی نظامی مدرن شده، وارد «پیمان» یا اتحاد و ائتلاف با او میشود تا از این طریق سرنوشت مشترکی برای یکدیگر تعریف کنند. البته ممکن است شما به عنوان ناظر سیاسی، وقتی از بیرون به این پیمان نگاه میکنید آن را «وابستگی» تعریف کنید، اما از منظر آن نهاد چنین معنایی ندارد، بلکه میگوید با این پیمان تواناییهای آن «دیگری» خود را از آن خودم میکنم. اگر در حالی که نهادی از نهادهای جامعه توانسته چنین رویکردی اتخاذ کند، نهاد دیگری در همین جامعه چنین رویکردی را انتخاب نکند، آنگاه در مقابل آن نهاد، جبهه گرفته و راه تقابل را در پیش میگیرد.
ممکن است نرسیدن این نهاد به وضعیت تعامل دلایل بسیاری داشته باشد، اما دلایل هرچه باشد، در این واقعیت تغییری ایجاد نمیکند که نهادی که نمیتواند یا نمیخواهد با «دیگری» خود تعامل کند، همراه با جبهه گرفتن مقابل نهاد تعاملکنندهای که درون جامعهاش قرار دارد، نسبت به «دیگری» خود در جامعه دیگر هم احساس تهدید هویتی میکند و وقتی که احساس تهدید هویتی کرد، «دیگری» خود را نمیپذیرد، بلکه آن را رد میکند.
اگر نهادی در داخل، «دیگری» خود در جامعه دیگر را نپذیرفت و رد کرد، سرنوشت او چگونه رقم میخورد؟
در این صورت سرنوشت او به دست هر چیزی و هر عاملی غیر از اراده خودش رقم خواهد خورد. زیرا در این صورت این نهاد فقط «ایستاده» است و در مقابلش هم عامل دیگری «ایستاده» است. در چنین وضعیتی این دو به صورت متقابل به هم فشار وارد میکنند تا یکی بتواند دیگری را عقب براند.
به این دلیل فرجام این فرآیند «عقب راندن یکی به دست دیگری است» که در چنین وضعیتی، بده-بستان وجود ندارد و صرفاً نهادی موفق خواهد بود که نیروی بیشتری وارد کند؟
در صورت اتخاذ راهبرد مقابله، من به عنوان «نهاد»، دیگر نمیتوانم تصمیم بگیرم کجا انعطاف نشان دهم و کجا حمله کنم، صرفاً باید نیرو وارد کنم و بایستم. بنابراین ممکن است این نهاد غلبه پیدا کند و «دیگری» خود را نابود کند، اما این احتمال هم هست که «دیگری» بر او غلبه پیدا کند. در این فرآیند، وقتی که یک نهاد در مواجهه با «دیگری» خود احساس خطر هویتی کرد، شروع میکند به مفهوم سازی، هنجارسازی و ارزشسازی متناسب با حفظ هویت خود. در این صورت هر دستگاه مفهومی، هنجاری و ارزشی که در خدمت حفظ هویتش قرار نداشته باشد، مانند خود آن «دیگری» قلمداد میشود.
ولو اینکه این نهاد در داخل مرزهای فرهنگی و سیاسی خود این نهاد مقابله کننده قرار داشته باشد؟
ولو اینکه این نهاد بتواند خود را نفوذ بدهد و به داخل بیاید. در نتیجه، یک نحوه از مقابله همراه با تلاطم، درون این جامعه شکل میگیرد.
و از آنجا که نهادهای حامل فرهنگ و رویکردهای مرتبط با «دیگری»، مانند دانشگاه، در داخل هم حضور دارند...
آن نهاد داخلی که مقابل بیرون جبهه گرفته، تلاش میکند کاری کند تا «دیگری» او روزنهای برای واردشدن به داخل نداشته باشد. اما گاهی هم نمیتواند جلوی نفوذ این نهاد را بگیرد، زیرا همه تصمیمات در اختیار او نیست.
اساس و مبدأ دانشگاه برخاسته از تاریخ و تجربه فرهنگی «دیگری» غربی است. به همین دلیل ۷۰ سال پس از ورود دانشگاه به ایران، همچنان به عنوان نهاد بیرونی قلمداد میشود، نهادی که حامل فرهنگ، نگرش و روش شناسی «دیگری» غربی ماست.
در این صورت، آن جهان بیرونی تعیین خواهد کرد که فرجام این فرآیند چه خواهد شد. نکته دیگر این که، فرآیندی که این میان کلید میخورد، از این قرار است: تلاطم، درگیری و کوشش برای حفظ هویت خود؛ که همه اینها عوارضی خواهد داشت، یعنی موجب واکنشهایی در دیگران میشود. این امر به یک وضعیت «درگیری پیوسته» منجر میشود. ۱۵۰ سال است که در ایران چنین وضعیتی را شاهد هستیم.
جامعه دراختیار هیچ کسی نیست
بنابراین وقتی تأکید کردید این وضعیت طبیعی است، منظور این است که درگیری نهادهای مختلف جامعه امروز ما طبیعی است، زیرا از یک فرآیند تاریخی و نهادی متنوع ایجاد شده.
بسیار طبیعی و بسیار عادی است. چرا فکر میکنیم غیرعادی است؟ وقتی میگوییم مردم، باید مشخص کنیم که منظور ما از این واژه چیست و به چه کسانی ارجاع میدهیم. جامعه در اختیار هیچ کس نیست. اشتباه بزرگ تاریخی است که برخی فکر میکنند جامعه مدیریتپذیر است. درحالی که جامعه برای هیچ کس مدیریتپذیر نیست، نه برای یک بقال، نه پادشاه در کاخ سلطنتی، نه برای یک استاد.
چرا جامعه این گونه نیست؟
چون جامعه از افراد تشکیل یافته و افراد مختارند و اختیار، مانع از برقراری رابطه علت و معلول در حیات انسانی میشود. غفلت از این حقیقت تاحد زیادی به نگرههای «عاملگرا» برمی گردد، یعنی زمانی که نقش «فرد» بیش از آنچه هست دیده میشود، یا وقتی که به عنوان یک فرد به خود حق میدهیم کاری را انجام دهیم و به نادرستی فکر میکنیم بقیه هم مانند من فکر میکنند.
چرا به اشتباه فرد بر نهاد ارجحیت دارد؟
و دلیلش این است که عاملیت را بر ساختار و فرد را بر نهاد ترجیح میدهیم؟
دقیقاً، به این دلیل که فکر میکنیم به عنوان یک فرد نقش اصلی را داریم، درحالی که نقش اصلی را فرد ندارد. فرد بخشی از یک نهاد است و نهاد هم کارکرد ویژهای در جامعه دارد. به عنوان مثال، من به عنوان بخشی از یک نهاد، اکنون نقش استاد دانشگاه را دارم و اگر به نهاد دیگری وصل شوم، نقش و دستگاه هنجاری من به عنوان فرد هم تغییر میکند. اگر به این مسأله توجه داشته باشم، همچنان که به خود حق میدهم ارزش و هنجاری را قبول داشته باشم، این حق را به فرد دیگر هم میدهم، زیرا میدانم او هم در نهاد دیگری است که نقش دیگری را برای او تعریف میکند.
در این صورت، در عالم ذهنی و در حوزه فرهنگی خود، خود را با فرد دیگر همطراز میکنم که باعث میشود دیگر از انتخابهای آن فرد رنجیده نشوم. اما وقتی به جای نهاد و ساختار، عاملیت را مبنا قرار دهیم، به «دیگری» خود حق نمیدهیم نقش، ارزش و هنجار خاص خود را داشته باشد. اینکه تفاوتهای فرهنگی و تفاوت در هنجار و ارزش، به سرعت به تلاطم منجر شده و مانع طی شدن یک فرآیند طبیعی منجر به بهبود میشود، ناشی از همین است.
اما برخی ایده دیگری دارند. اینان معتقدند از یکسو با نظام اندیشه و هنجاری مواجه هستیم که در ۱۵۰ سال اخیر دچار مسأله هویت بوده و بنیاد سیاسی و فرهنگی خود را بر «دیگربودگی» نهاده است. اما در سوی دیگر، این نظام اندیشه و هنجار، نتوانست اندیشه و ثروت «تولید» کند و ناچار شد از انباشتهای تاریخی «مصرف» کند. در حوزه اندیشه از تاریخ تغذیه میشود و در اقتصاد، امکانات موجود توزیع میشود.
این حرف، بیان مطالبات آن بخش اجتماعی است که برآیند غالب در مناسبات موجود را نمیپسندد و به همین دلیل، روی این وضعیت «تفسیر» میگذارد و براساس این تفسیر میگوید این مناسبات چنین آسیبهایی داشته است.
تصور جامعه از تحول نهادی و پیشرفت و پسرفت
دقیقاً، این به تعبیر شما تفسیر، سخن بخشهایی از جامعه است.
اما میخواهم این را بگویم که؛ دقیقاً در همان جامعهای که چنین تلاطمها و تصادمهای فکری و فرهنگی میان نهادها وجود دارد، بخش دیگری هم هست که معتقد است فرآیندی که طی میشود و مناسباتی که برقرار شده، بسیار پیشرفت کرده و به نقاط بسیار مهمی هم رسیده، هرچند در برخی جاها عقب افتاده. یعنی انکار نمیکند که وضع رفاه و توسعه مطلوب نیست، اما در دستگاه ارزشی و هنجاری او، در نگاه او به دنیا و در نگاه او به زندگی، چیزهای دیگری هستند که اهمیت بسیار بیشتری دارند.
اما این فرآیند به جایی رسید که امروز وزن و کارایی نهادهای غیررسمی و غیرحقوقی مانند خانواده بیشتر از بخشهای رسمی است.
سخن من این است که همین وضعیت که تشریح میکنید، بسیار طبیعی است. به این معنی طبیعی است که بخشی از جامعه، کل این موقعیت را اینطور تفسیر میکند که در چند دهه اخیر ما به صورت مرتب بحران و واگشت داشتیم. اما، همزمان، بخش دیگری از همین جامعه، درست به صورت معکوس نگاه میکند. آنچه که فهم و دریافت آن برای ما دشوار است، همین وضعیت است.
کدام بخش از جامعه دارد معکوس نگاه میکند؟
نمی خواهم وارد این بحث شوم که کدام طرف حق است و کدام باطل، یا کدام بخش درست میگوید و کدام نادرست. فقط به صف آرایی عینی در جامعه بر سر پیشرفت و پسرفت کار دارم. هر دو منظر ناشی از واکنش به احساس تهدید از جانب «دیگری» خود است.
مواجهه ایرانیان به غیر در طول تاریخ
اما باید داوری ارزشی داشت. زیرا اندیشمندانی هم در ایران هستند که قدرت و معنای تلاش فکری خود را ایرانی تعریف میکنند و معتقد هستند ایران تاریخ مشخصی دارد که شامل زرتشت، ایران باستان، اسلام و تشیع میشود. این اندیشمندان ایرانی تأکید دارند که هر نوع «آگاهی ملی» در ایران باید از درون همین تاریخ بجوشد و در غیر این صورت در عصر دولت-ملتها، ایران نخواهد توانست در برابر غرب بنیان مستحکمی داشته باشد. اما؛ آن نیروی درونی که برای پایداری ارزش قائل است، نگرانی از فقدان امنیت خودش را که از «دیگری» غربیاش به وجود میآید، به «دیگری»های درون جامعه ایران هم تسری داده و این «دیگری پنداری» یکی از دلایل توسعهنیافتگی بوده است.
این سخن، یک قضاوت ارزشی است؛ کلانروایتی است که برای توضیح مجموعهای از رخدادها به کار میرود. ببینید! قبل از داوری ارزشی، توصیفی روشن از وضعیت لازم داریم. در جامعه ایران وجود بحران یک واقعیت انکارناپذیر است، اما این بحران یک امر طبیعی است. ریشه طبیعی بودن هم این است که ایران در طول تاریخ همواره با «غیر»خودش مواجه بود. اما از دورهای به بعد این مواجهه با «غیر» بسیار بحرانساز شد. بعد از اینکه بحران ظاهر شد، بعضی از نهادهای ایرانی توانستند با «دیگری» یا نهادهای مشابه خود در «دیگری» به تعامل برسند و توسعه یابند، اما بعضی از نهادها نتوانستند به تعامل برسند.
وقتی برخی نهادها نتوانستند با «دیگری» ما به تعامل برسند، در مقابل آن «دیگری» جبهه گرفتند و محصول این جبههگیری و تقابل، همین ارزشگذاریها، همین نظام هنجارها و همین گونه از نگاه به جهان و زندگی است. در مقابل، نهاد دیگری که راه تعامل با «دیگری» خود را طی کرده، نگاه متفاوتی به خودش و به بیرون از خودش دارد. محصول نهایی این وضعیت دوپاره یا دوگانگی راهبردها میان نهادهای یک جامعه، یک شکاف است. یعنی وقتی از بالا به جامعه نگاه میکنیم، شکاف گستردهای میبینیم که گویی جامعه از وسط به دو نیمه تقسیم شده؛ شبیه شکاف میان فقیر و غنی یا شکاف باسواد و بیسواد.
ابتدا گفتید تعبیر «شکاف سنت و مدرنیسم» پیش پا افتاده است. با وجود شکافی که توصیف کردید، چرا از تعبیر «شکاف سنت و تجدد» استفاده نمیکنید؟
باید کلمات درست را در جای درست خود به کار برد. منظور از شکافی که توصیف کردم، این است که درست مانند همین شکافهای اقتصادی یا شکاف سواد و بیسواد میان نهادهای جامعه نیز وجود دارد. امروز جامعه ایران به دو بخش تقسیم میشود: یک بخش نسبت به «دیگری» خود احساس خطر میکند و بخش دیگر نسبت به «دیگری» خود احساس خطر نمیکند، یا اگر نسبت به «دیگری» خود احساس خطر میکند، آن «دیگری»، «دیگری»ای است غیر از آن «دیگری» که نسبت به او احساس خطر میکند. مهمترین مسأله این است که وقتی درباره این وضعیت یا این فرآیند صحبت میکنیم، بدانیم این مسأله نتیجه فرآیندی طبیعی است و مطلقاً غیرطبیعی یا عجیب و غیرعادی نیست.
چه باید کرد؟
این پرسش بسیار مهمی است. بر پایه توصیف دقیق وضعیت و داوری هنجاری خود، باید به دنبال پاسخ به آن برویم. باید بازگردیم تا ببینیم «فرآیندی» که به اینجا رسیده، چگونه طی شده است؟ در این بررسی، باید بخشهایی از این فرآیند را که آسیبزا بوده اصلاح کنیم. راهش این است. غیر از این هیچ راه دیگری ندارد.
چرا دو قطب جامعه دیگری را تهدید هویتی می بیند؟
متفکرانی در جامعه ما هستند که معتقدند غرب «دیگری» ماست و میتواند برای هویت و تمدن ما خطرآفرین باشد و باید به سنتهای تاریخی خود بازگردیم.
نکته اصلی همین جاست. سؤال این است که چرا بخشی از جامعه ایران در بخش «الف» جامعه، آن «دیگری» را میبیند که برای او تهدید هویتی است؟ و بخش دیگر از جامعه ایران در «ب»، آن «دیگری» را میبیند که برای او تهدید هویتی است؟ چرا اینطوری است؟ این به همان نکتهای باز میگردد که اشاره کردم؛ یعنی به اینکه هر کدام از نهادهای جامعه ایران، اعم از نهاد قدرت، نهاد روحانیت و نهاد ثروت ساز، در طول تاریخ هر کدام یک نقش طبیعی در جامعه داشتند که در مواجهه با پدیده عجیب و غریبی که یک «دیگری» است، احساسها و واکنشهای مختلفی داشتهاند.
یکی از این حسها همان است که درباره دانشگاه اشاره کردید. یکی از بحثهای تاریخی و اجتماعی در ایران، حداقل از زمان مشروطه تا امروز، دعوای میان کلاهی و معمم بود که امام(ره) با طرح مسأله وحدت حوزه و دانشگاه نشان داد نسبت به آن آگاهی داشته است. سخن من این است که باید این مسأله را از دیدگاه نهادگرایانه بررسی کرد، نه از زاویه نگرشهای مبتنی بر عاملیت و فردگرایانه. ببینید! چه بخواهیم و چه نخواهیم، در تاریخ جامعه ایران نهادی مسئول تعلیم و تربیت بوده است. این نهاد قرنها در جامعه ایران مسئول قضاوت، اوقات فراغت، مسئول قانوننویسی و هنجارنویسی و مسئول ثبت و ضبط معاملات بوده است.
این نهاد در طول تاریخ ایران، در استمرار طبیعی بیولوژیک جامعه ایران نیز نقش داشته، زیرا مسئول ازدواج و طلاق بوده و حتی مسئول حیات و مرگ بوده؛ یک روحانی در گوش یک نوزاد تازه متولد شده اذان میگفت و وقتی کسی از دنیا میرفت بر پیکر او نماز میخواند. بنابراین طی قرنها وضعیت و جایگاه نهاد روحانیت در جامعه ایران اینگونه بوده است.
اما از قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی در قلمرو بسیار دورتری اتفاقات دیگری افتاد که از دل آن اتفاقات، نهاد مدرسه متولد شد که مسئول آموزش شد، نهاد سینما متولد شد تا بخشی از اوقات فراغت را پر کند، همینطور نهاد دادگستری که مسئول حل و فصل دعاوی است و مانند اینها. این نهادها در آن قلمرو و در آن جغرافیای دیگر به این دلیل زاده شدند که آن جغرافیا و آن تاریخ، در مواجهه با طبیعت و در استفاده از امکانات طبیعت از سوی انسانها به طور طبیعی این نهادها را ساخت.
اراده برای حذف نهاد روحانیت توسط نهاد قدرت
اما همین نهادها که در یک فرآیند تکاملی در آن جامعه ایجاد شدند، ناگهان و به صورت کپی شده در جامعه ایران جاسازی شدند.
کپی شده این نهادها وارد ایران شده. به همین دلیل امروز در خیابانها خودروهایی چندمیلیاردی میبینیم که راننده آن با اخلاق اسب سواری رانندگی میکند. یا در دانشگاه افرادی را میبینیم که از این ابزار مدرن با ذهنیت، عادت و دستگاه هنجاری گذشته استفاده میکنند. دموکراسی، یک نظریه جامعه شناختی است که در قرن ۱۴ در انگلستان کلید خورد، اما برخی میخواهند آن را در ایران قرن بیست و یکم اعمال کنند و هر کسی هم که این واردسازی را نپذیرد، به بیسوادی متهم میشود.
بنابراین، آنچه که اتفاق میافتد از این قرار است: در جامعه نهادی بوده که در طول تاریخ چندهزار ساله چندین نقش ایفا میکرده، اما در ۱۰۰ سال گذشته یک به یک این نقشها از او گرفته شده. در مقابل گرفتن این نقشها، چه نقش دیگری به او داده شد؟ نکتهای که کمتر به آن توجه میشود درحالی که میتواند بخشی از معضلات پیچیده امروز ما را آشکار کند، این است که در گذشته نه چندان دور، یک نهاد دیگر از میان نهادهای مسلط جامعه، یعنی سلطنت، تحت تأثیر عوامل عجیب و غریب تصمیم میگیرد یکی دیگر از نهادهای مؤثراجتماعی را حذف کند.
رضاخان بعد از سفر به ترکیه تصمیم میگیرد روحانیت را حذف و چادر را به زور از سر زنان بردارد. میزان اهمیت یا بزرگی این تصمیم را باید با قراردادن آن در زمینه اجتماعی و تاریخی آن درک کرد. یک جامعه تاریخی که در آن نهاد قدرت نقش خاص خود را دارد، نهاد تولیدکننده کالا و ثروت نقش خود را دارد و نهاد روحانیت هم نقش خود را دارد. آنگاه یک نهاد، دیگری را حذف میکند. در کنار همه اینها، باید این را هم درنظر گرفت که اساساً مشروطه محصول تلاشهای توأمان روحانیت و روشنفکران بوده است؛ روحانیونی چون آخوند خراسانی و نائینی.
توصیه محمدعلی فروغی به رضاشاه در باره حذف نهاد روحانیت
یکی از تاریخ نویسان مشهورمان نقل کرده که در جلسات اول مجلس مشروطه وقتی اولین نظامنامهها تصویب شد، یک بخش مجلس دست میزدند و بخش دیگر صلوات میگفتند.
دو جریان روشنفکران و روحانیت با کمک یکدیگر مجلس مشروطه را درست کردند، اما در چنین شرایط و زمینهای، ناگهان رضاخان تصمیم میگیرد «نهاد روحانیت» را حذف کند. من درباره «حذف نهاد» حرف میزنم؛ یعنی منظور من یک فرد یا تصمیم رضاخان نیست، بلکه «نهاد قدرت» تصمیم به حذف «نهاد روحانیت» گرفت. در این حالت، کمترین پیامد چنین تصمیمی چیست؟ کمترین پیامد، همان است که محمود فروغی از قول پدرش محمدعلی فروغی نقل میکند که در توصیهای به رضاشاه، نوشت «اعلیحضرت این کارها را نکنید، اگر شما این نهاد را از مردم بگیرید، به جای آن چه میخواهید به مردم بدهید؟» آنچه فروغی به رضاشاه گفت، کمترین واکنش یا کمترین پیامد حذف نهاد روحانیت است.
واکنش یا پیامد دیگر، این است که این نهاد در مقابل نهادی که میخواست او را حذف کند، به جبههگیری یا تقابل بزرگ روی میآورد. اما نهادی که قرار شد حذف شود، در جامعه ایرانی چه نقشی داشت؟ اینها همان کسانی هستند که قرنها مسئولیت اداره ساختارهای هنجارسازی برای جامعه ایران را به عهده داشتند. قرنها نهاد روحانیت به گروههای مختلف مردم میگفت دزدی نکن، یا به دهقان میگفت مبادا بیشتر از سهمت از محصول مالک زمین برداری. در طول قرنها، افراد و گروههای مختلف جامعه ایران با این هنجار زندگی و رشد کردند. وقتی در ابتدای قرن گذشته رضاشاه ناگهان تصمیم میگیرد این نهاد هنجارساز را از جامعه ایرانی بگیرد، قرار است چه نهادی و چه چیزی را جایگزین کند؟ سؤال مرحوم فروغی از رضاشاه همین بود.
به خطر افتادن ایران با شکاف میان روحانیت و قدرت
با شما همعقیدهام که توافقسازی غایب بزرگ در ایران است. هرکدام از گرایشهای اصلی جامعه، به جای توافق، میخواهد دیگری را طرد کند و نتیجه این طردهای متقابل در طول تاریخ، وضعیت سیاسی و اجتماعی امروز ماست. اما بهبود این وضعیت چطور ممکن است؟ چطور میتوان شکافها را کاهش داد؟
باید به گذشته بازگردیم؛ یعنی مشخص کنیم این دو نهاد در چه زمانی و چگونه با یکدیگر مقابله کردند. در گذشته تاریخ ایران هرگاه این دو نهاد قدرت و روحانیت به اختلاف و شکاف رسیدند، پیوستگی سیاسی در ایران مخدوش شد. البته این حدس نظری من است که باید به محک آزمون علمی بیاید. اما تا اینجا، آنچه در تاریخ واقعاً رخ داده، همین است که رضاشاه به عنوان «نهاد قدرت»، «نهاد روحانیت» را حذف کرد. به این ترتیب، بخش بزرگی از جامعه ایران حس کرد که نهاد قدرت درحال ناسازگاری است، لذا در مقابل او جبهه گرفت.
تفسیر برای طرد به منظور حفظ هویت و ایجاد مقاومت
منظور از جبهه گرفتن چیست؟ یعنی در مقابل تلاش برای حذف از جامعه، نهاد روحانیت چه واکنشی نشان داد؟
در شرایط تاریخی دوران مدرن، برپایه احساس تهدید هویتی خود، روی رفتار طرف مقابل یعنی نهاد قدرت «تفسیر» گذاشت. به عنوان مثال در مقابل برنامه دولت برای کشیدن اتوبان میان دو شهر، این طور «تفسیر» گذاشت که میخواهند بیحجابی را توسعه دهند؛ یا اینکه نهاد قدرت با راه انداختن سینما میخواهد بی عفتی را گسترش دهد. شاید نهاد قدرت از اتوبانسازی یا ساخت سینما اصلاً چنین منظوری نداشت، اما این مهم نیست، مهم این است که در عرصه اجتماعی وقتی نهادها در مقابل هم قرار میگیرند و احساس تهدید هویتی میکنند، نخستین واکنش آنان تفسیر گذاشتن روی اعمال طرف مقابل است. این تفسیر، عملی است که هویت نهاد تفسیرگذارنده را حفظ میکند و اگر این تفسیر نباشد، هویت آن نهاد به خطر میافتد.
در شرایط معاصر ما، بخشی از جامعه بخش دیگر را عامل دشمن تفسیر میکند و فکر میکند اگر مراقب نباشد، باید تسلیم او و در نهایت تسلیم دشمن شود و برای همین به دشمنسازی روی میآورد تا تسلیم نشود. باز هم تأکید میکنم که این فرآیند تاریخی بسیار طبیعی است و اصلاً نباید آن را غیرطبیعی دانست. بنابراین، نتیجه تهدید هویتی شدن یک نهاد از سوی نهاد دیگر، مثلاً تهدید هویتی شدن نهاد روحانیت از سوی نهاد قدرت، این میشود که نهادی که احساس تهدید میکند، همه تلاش خود را به کار میگیرد تا نهاد مقابل را به زیر بکشد. کافی است اوضاع داخلی، مثلاً از طریق مداخله متفقین به هم بریزد، نهاد قدرت توانایی مانایی خود را از دست میدهد. در این شرایط، نهادی که دچار تهدید هویتی و موجودیتی شده بود، وارد میشود تا جبران مافات کند، به این معنی که میخواهد آن عوامل هویتساز او را که از او گرفتهاند، بازپس بگیرد.
زمانی از این تلاش دست میکشد که احساس کند این عوامل بخشی از هویت او نبودهاند؛ یا به این نتیجه برسد که گرچه این عوامل بخشی از هویت او بودهاند، پافشاری بسیار برای به دست آوردن دوباره آن عوامل باعث خواهد شد بقیه هویت خود را نیز از دست بدهد. فقط در این دو صورت است که ممکن است این نهاد فرآیند بازپسگیری عوامل هویتساز خود را متوقف کند، در غیر این صورت چنین نهادی تلاش برای کسب دوباره عوامل هویتساز خود را رها نمیکند. زیرا نزاع موجود، نزاع بر سر هویت است و شوخیبردار نیست. حال سؤال این است که ما ایرانیانی که درگیر این مسأله هستیم، چقدر با این نگرش به این فرآیند نگاه کردیم؟ بیشتر ما عاملیتگرا هستیم و به همین دلیل به این فکر نکردیم که رفتارهای این نهاد تحت تأثیر کدام اتفاقات واقعی در تاریخ است.
شیوه های درمان نزاع هویتی ؛ کاهش شکاف ها برای کاهش هزینه ها
دکتر همایون کاتوزیان معتقد است یک دلیل عمده شکست مجلس اول مشروطه و وقوع کودتا، «عدم سازش ملی» بود. این عبارت سه کلمهای بسیار گویاست، زیرا در تاریخ معاصر ما هیچ بخشی به دنبال سازش با دیگر نیروهای ملی و پیونددادن نبود. زیرا برای پیوند دادن، باید طرف مقابل و دغدغههای او را شناخت و در یک تعامل سوءتفاهمها را رفع کرد و به یک بدهبستان رسید. اما از مشروطه تا امروز گزارههای فعالان سیاسی و مدنی عموماً با جمله دستوری «باید بشود» است و هیچ گاه «دیگری» و نگرانیهای او را نمیبینند.
سؤال این است که چرا این وضعیت وجود دارد؟ به این دلیل که احساس تهدید هویتی میکنند.
بنابراین؛ هر دو بخش جامعه ایران احساس تهدید هویتی میکنند. حال، چطور میتوان این تهدید هویتی را از میان برداشت تا رابطه میان این دو گرایش جامعه ایران تسهیل شود؟
سؤال اصلی همین است که چطور میتوان این احساس تهدید هویتی را درمان کرد. اولاً باید نشان داد که ریشه این احساس تهدید هویتی تا حد زیادی تفسیری است که بر رخدادها گذاشتهایم. دوم اینکه نشان دهیم چگونه شد که چنین تفسیری بر رخدادها گذاشتیم. در یک بررسی تاریخی، عامل زمینهساز چنین تفسیری را سر جای خود بگذاریم. در این فرآیند نباید هیچ عاملی را جابهجا کرد، مبالغه هم نباید کرد و نباید چشم خود را بر واقعیت بست. دروغ هم نباید گفت. بگذارید مثالی بزنم. چند سال قبل از پیش آمدن فاجعه مهسا امینی، در جلسهای در مشهد برای بحث درباره حجاب و عفاف، گفتم مسأله اصلی درباره حجاب این است که مبارزه با بیحجابی مشروعیت خود را از مبارزه با رژیم پهلوی میگرفت. زیرا در ذهن جامعه تصویری تثبیت شده بود که پهلویها ضد حجاب بودند.
حالا مثالی دیگر؛ چند دختر بی حجاب با حضور در جلسات سخنرانی دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد محجبه شدند؟ آیا دکتر شریعتی درباره مسأله شرعی حجاب حرفی میزد؟ دختران بی حجاب به این دلیل محجبه میشدند که دکتر شریعتی با وابستگی، با استعمار و استبداد مبارزه کرد و آن دختران پهلوی را با استبداد و استعمار یکی میدانستند، لذا روسری را انتخاب میکردند تا نشان بدهند با رژیم همراه نیستند، رژیمی که بدون روسری بودن را ترویج میکرد. چرا ما به این مسأله توجه نکردیم؟ به این دلیل که موضوع را از زمینه عینی خود در ساختار فرهنگی و هنجاریاش جدا میکردیم و نقش نهادهای ذیدخل را نمیدیدیم و صرفاً بر عاملیت انسانی انگشت میگذاشتیم. نهادها را نمیدیدیم.
این «متوجه نشدن» صرفاً متوجه بخشهای رسمی یا متوجه نهاد روحانیت نیست. در طرف مقابل هم، چنین نگاه هویتی دیده میشود. برای همین برخی اندیشمندان ما که با مفاهیم نو آشنا هستند، گویی با «دیگری» خود سر آشتی ندارند، درحالی که انتظار میرود این اندیشمندان با شکافت تاریخ و فهم سرنوشت نهادها، ریشه بروز این معضل هویتی در «دیگری» خود را بشناسند.
با رویکردی که توصیف کردید، علیالخصوص مخالف نیستم، اما نکتهای را حیاتی میدانم؛ اگر موضع یک روشنفکر، برای طرف مقابل که باید سخنان او را بشنود، ایجاد تهدید هویتی میکند، آن روشنفکر به نتیجهای که به دنبال آن است، نخواهد رسید. اما اگر این موضع برای طرف مقابل ایجاد تهدید هویتی نکند، بلکه تهدید هویتی او را کاهش دهد یا از میان ببرد، زودتر نتیجه مطلوب میگیرد. ریشه این بحران تهدید هویتی است.
بحرانی از ۲۰۰ سال گذشته، یعنی اولین برخوردهای ایران با دوران جدید؟!
چه بخواهیم و چه نخواهیم ما همواره وامدار گذشته خود هستیم، در عین حال ما انتخاب و اختیاری نسبت به گذشته خود نداریم. مگر ما انتخاب کردیم که کجا به دنیا بیاییم یا زبان و پیشینه ما چه باشد؟
بگذارید از خود شما مثال بزنم. سخنان شما برای دانشپژوهان علوم آشناست، اما این ادبیات در منظومه فکری و دستگاه مفهومی طرف مقابل نیست. آقای واله میگوید باید به سمتی برویم که ادبیات و کنش ما تهدید هویتی موجود در بخشی از جامعه را برجسته نکند، اما آن بخش دارای تهدید هویتی، اینطور میگوید که آقای واله طوری حرف میزند که در دستگاه مفهومی من نیست، پس برای من خطرساز و مضر است. در چنین وضعیتی چه باید کرد؟
راهحل این وضعیت این است که وقتی شکاف اجتماعی وجود دارد که برای نهادهای جامعه هزینه تولید میکند، عاقلانهترین کار این است که آن شکاف را کاهش دهید تا هزینه کاهش یابد. نباید بیدلیل هزینه را افزایش داد. براساس تجربه زیستهام، من این رویکرد را انتخاب میکنم، اما به فرد دیگری که بر اساس تجربه زیسته خود نگاه دیگری دارد، حق میدهم معنای سخنان مرا درنیابد و تفسیر خود را روی حرفهای من قرار دهد، کما اینکه من هم تفسیر خود را روی حرفهای او میگذارم. پس چکار باید کرد؟
می توان از منافع مشترک شروع کرد
به باور من، «ما» باید از منافع مشترک شروع کنیم. منظور از «ما» میتواند هر چیزی باشد؛ کارکنان این مؤسسه یا ساکنان کل تهران یا «ما» بهمثابه همه ایرانیان. «ما» را میتوان به هر معنایی گرفت. در این صورت مگر غیر از حساسیتها و اختلافنظرها، اجزای این «ما» منافع مشترک ندارند؟ یک راه این است که هر یک از سطوح این «ما»ها، به طرف مقابل خود که البته فعلاً طرف مقابل او است، بگوید: دو راه داریم؛ یا آنقدر با هم مبارزه کنیم تا «دیگری» را از پا بیندازیم، راه دیگر اینکه بر منافع مشترک تکیه کنیم. اگر در کنار اختلافات، منافع مشترک هم داریم، آیا این منافع مشترک آنقدر ارزش ندارد که کوشش کنیم با تمرکز بر این منافع مشترک اختلافات را کم کنیم؟ این کار، خدمت به فرد دیگری نیست. به خودمان خدمت میکنیم. از اینجا میشود شروع کرد.
زاویـه نـو
دهه ۷۰ که اصلاح طلبان قدرت را به دست گرفتند، بخشهایی از جامعه احساس خطر کرد. آن نگرانی به جایی رسید که حتی امروز بخشهایی نسبت به مدیران میانی دولت آقای پزشکیان هم حساس هستند. اما امروز برخی معتقدند آن نگرانی هویتی دهه ۷۰، امروز به سطح اقتصاد سیاسی رسیده؛ یعنی برخی با استفاده از این نگرانی، مانع توزیع بهینه و عادلانه منابع یا حضور جریانها در حوزه رسمی میشوند.
در موضوعی که برشمردید، اگر فرد دیگری آمد و نگاه متفاوتی نسبت به شما داشت و گفت که این رویکرد باعث توزیع ناعادلانه منابع شده است، چه باید گفت؟ یعنی برای بحث با او باید از چه ابزار و شیوهای استفاده کرد؟ یک راه مناسب این است که باید به چنین فردی گفت اگر ضریب جینی در ایران کاهش پیدا کند، یا اینکه درصد فقر مطلق به جای ۴۰ درصد به ۴ درصد برسد، آیا باعث افزایش امنیت تو، من و دیگران نخواهد شد؟ در این صورت کدام ترجیح دارد؟
من بهعنوان یک فرد میتوانم از ۳۵ درصد از منافع خودم بگذرم و ۵ درصد دیگر را حفظ کنم و با امنیت بالاتر نگه دارم، یا اینکه روی به دست آوردن حتمی و قطعی ۳۵ درصدی منافع خود بایستم اما امنیت را از دست بدهم. کدامیک از این انتخابها عقلانی است؟ اما چه زمانی میشود این سخن یا این مطلب را بیان کرد؟ تا زمانی که یکی از دو طرفی که با هم حرف میزنند، هنوز به این جمعبندی نرسیده باشد که راه آمده و ابزار استفاده شده از این به بعد دیگر کارآیی ندارد، تن به منطق بده بستان نمیدهند. وقتی از حذف عبور میکنند و به سازش تن میدهند که حس کنند یا هیچکدام قادر به حذف دیگری نیست یا اگر هم باشد، در برابر خطر مشترک مهیبتری قرار دارد که برنده شدن را ممتنع میسازد.
یعنی رسیدن به یک کوچه بنبست، یعنی این کوچه راه بازگشت را هم نشان میدهد.
دقیقاً. یعنی رسیدن به نقطه یا به این باور که با سازوکاری که تاکنون پیش آمدهام، نمیتوان پیشتر رفت یا مسألهای را حل کرد. نقطهای که نیروهای درگیر کشمکش اجتماعی به این ارزیابی برسند که دیگر زورشان به هم نمیرسد، آنجا نقطهای است که میتوانند بنشینند و از خطمشی حذف یکدیگر عبور کنند و به خطمشی سازش میان نیروهای درونی جامعه ایرانی برسند.
و راه گفتوگو را در پیش بگیرند.
در چنین شرایطی، هیچ راه دیگری غیر از گفتوگو ندارند.
گفتوگو با دو ویژگی؛ برجسته کردن اشتراکات و برجسته نکردن هر چیزی که میتواند باعث تهدید هویتی طرف مقابل شود.
پرهیز از ایجاد هر گونه تهدید هویتی مسألهای حیاتی است؛ زیرا بنیاد بحران، تهدید هویتی است که باعث ایجاد احساس تهدید امنیتی هم شده است. بنابراین کنشگر جامعه ایران، نباید بار دیگر به این تهدید هویتی و به طریق اولی به این تهدید امنیتی دامن بزند. اگر بار دیگر به این تهدید هویتی دامن زده شود، همه تلاشها بیفایده میشود و بار دیگر به نقطه اول این بحران بازخواهیم گشت.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما