خاطرات ناصرالدین‌شاه: از بس داد زدم صدایم گرفت/ صبح حمام سرتن‌شوری رفتیم/ سقف طالار سوخته، حالا در هوای سرما، دیگر جایی نداریم

در این بین که نشسته بودیم در طالار، سیاچی و غیره گفتند: «دود می‌آید.» طالار هم دودی شد. گفتیم: «سقف سوخته است.»

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ناصرالدین‌شاه قاجار در خاطرات روز پنجشنبه ۴ ذی‌قعده ۱۲۸۷ (۶ بهمن ۱۲۴۹) نوشت: امروز باید رفت به کنگاور. ساری‌اصلان اصراری کرد که «باید در خانه، توی قصبه بیفتید؛ صحرا سرد است.» ما هم قبول کردیم. او پیش رفته است. خلاصه صبح بسیار سرد بود. سوار کالسکه شده راندیم. عمادالدوله [و] فرهادمیرزا امروز را هم الی [تا] کنگاور می‌آیند، سایر مردم هم بودند؛ راندیم. صبح حمام سرتن‌شوری هم رفتیم. حاجی حیدر، ملک‌محمد بودند. حرم پیش از ما رفت.

خلاصه خیلی راه که راندیم، دست چپ در دامنه کوهی به ناهار افتادیم. باد سرد شدیدی می‌آمد که آتش اثر نداشت. هوا صاف است، اما سرد. در کوه‌های این‌جاها برف زیاد است. توی آفتاب‌گردان طپیده [تپیده] ناهار خوردیم. عرفانچی روزنامه خواند. حاجی میرزاعلی با سر و روی بسته آمد، خندیدیم. موچول‌خان، دکتر، آقا علی و غیره و غیره همه بودند.

بعد از ناهار سوار شده رفتیم، نشستیم به کالسکه. راندیم تا از گردنه بیدسرخ با کالسکه بالا رفتیم. این‌جاها زمین کمی برف داشت و

گِل و تَر بود زمین. اسب‌های کالسکه‌های حرم والده [مادر] شاه اغلبی مانده بودند. یک تخت از حرم هم قبل از از ناهار ما شکسته بود، آدم‌هایش را دادم سوار کردند، بردند. خلاصه آن طرف گردنه هم دست راست برف زیادی بود. همه کوه‌ها برف دارد، اما کوه‌های دست چپ بعضی جاها اغلب برف ندارد. عرفانچی دم کالسکه روزنامه پطر [پتر] را می‌خواند.

خلاصه راندیم راندیم، تا رسیدیم به کنگاور. دو ساعت و نیم به غروب مانده وارد شدیم. نزدیک دِه سوار اسب شده، رفتیم به عمارت اجدادی و غیره ساری‌اصلان (که فرج‌الله‌خان و غیره و غیره باشد) پیاده شده، رفتم داخل عمارت و حیاط باغچه شدیم. سی‌ویک سال قبل از این (که من نُه‌ساله بودم) در رکاب شاهنشاه مرحوم محمدشاه، در سفر اصفهان، در مراجعت به کنگاور آمدیم، در همین عمارت منزل کرده بودیم با شاه مرحوم و درست در خاطرم بود، بعینها آن‌چه آن‌وقت دیده بودم موجود بود.

رفتیم در تالار نشستیم. یک ایوان طالاری [تالاری] است.، در جلوی طالار دیگر. در عقب بخاری هم داشت، آتش کرده بودند. دو بالاخانه در جنبین طالار بود، یکی از آن‌ها تلگرافخانه بود. چند اطاق هم زیر بالاخانه بود. یک اطاق بسیار کوچکی سیاه‌شده هم رو به جنوب گویا داشت. در قهوه‌خانه آن، مبال [دستشویی] ما را چادر زده بودند. حوضی در جلوی طالار بود. سکویی بود جلوی طالار، زیر سکو باغچه مربع طولانی بود. دیوارها کوتاه، صحرای کنگاور پیدا بود.

سیاچی را از سواری فرستاده بودم، بیاید گربه‌ها را گوشت داده در اطاقی بیندازد و درش را ببندد. گربه‌ها را سیاچی آورد قدری گشتند، چیزی خوردند، باز بردند به اطاق انداختند. عکاس‌باشی، میرزاعلی‌خان، محمدعلی‌خان و غیره بودند. از سیاچی پرسیدم: «اندرون چطور جایی است؟» سیاچی گفت: «اندرون نیست، صحرا است.» محمدعلی‌خان و دَهباشی را فرستادم بروند ببینند. رفتند آمدند، گفتند: «خیلی مغشوش است.» خودم برخاسته رفتم اندرون. یک صحرایی را، کوچه‌های زیاد و خانه‌های دور از هم، حیاط‌های متعدد دیدم که من نتوانستم همه را بگردم. بعضی جا تجیر [۱] کشیده‌اند، بسیار بسیار بی‌حفاظ. چیز غریبی بود! اگر ده تا زن آن‌جا گم می‌شد کسی پیدا نمی‌کرد. بسیار جِر آمدم. به غروب هم چیزی نمانده است، اما الحمدلله حرم نرسیده بود. آمدم دست‌وپایی شد. تجیرهای جلوی سکوی حیاط را برداشته، بردند روی دیوارها کشیدند. چادر قلندری زیادی آورده در باغچه جلو زدند. اندرون‌هایی که معین شده بود موقوف شد. در همین حیاط و بالاخانه‌ها و غیره گفتم زن‌ها منزل کنند.

در این بین که نشسته بودیم در طالار، سیاچی و غیره گفتند: «دود می‌آید.» طالار هم دودی شد. گفتیم: «سقف سوخته است.» دَهباشی، ساری‌اصلان و غیره رفتند بالا. معلوم شد سقف طالار سوخته است. حالا در هوای سرما، دیگر جایی نداریم. خرقه پوشیده آمدیم بیرون‌ها.

در این بین یک دسته زن که تخت‌هاشان عیب کرده بود، حاجی فیروز جلو انداخته آورد، همه را توی اطاقی کردم. بعد دسته انیس‌الدوله، کنیزهای ما آمدند، همه آمدند توی طالار ما جمع شدند. بعد از آن دسته دیگر زن‌ها آمدند، ریختند توی حیاط. همهمه غریبی شد. یک طرف قال‌مقال زن‌ها و هرکس پی جایی می‌گردد. همه چادر به سر فریاد می‌کنند. یک طرف فراشان توی حیاط چادر می‌زنند، فرش می‌اندازند، می‌آورند، می‌برند، می‌دوند. یک طرف ساری‌اصلان و دَهباشی، عمله بنا ریخته‌اند پشت‌بام، طَرَق‌طَرَق پشت‌بام را خراب می‌کنند و از بخاری آب می‌ریزند زمین، شَُرّی صدا می‌آید. یک طرف موزیکانچی‌ها دم در موزیکان پُرزوری می‌زنند که گوش آدم می‌رود. یک طرف غلام‌بچه‌ها عقب گربه‌ها می‌دوند که بگیرند ببرند قایم بکنند. یک طرف فرش‌کشی و اسباب‌کشی از طالار برای من می‌کنند که بیاورند به همان اطاق کوچک سیاه که شب را لابدا آن‌جا منزل بکنم. یک طرف کشیکچی‌باشی، یحیی‌خان، دیگری، دیگری، عرایض می‌فرستند، خواجه‌ها می‌آورند می‌برند. یک طرف خواجه‌ها داد و فریاد می‌زنند. من هم از بس داد زده‌ام صدایم گرفت. یک طرف خانه‌شاگردان اسباب چای، کرسی و اسباب می‌آورند می‌برند، داد می‌زنند. یک محشری بود. بالاخره دو ساعت سه ساعت از شب رفته، هرکس آرامی گرفته و از صدا افتاده. به یک طوری جابه‌جا شدند. من هم در همان اطاق کوچک خوابیدم. الی صبح چنان سرد بود این اطاق که حساب نداشت، خوابم نبرد از سرما. دو پنجره هم داشت اطاق. الحمدلله خیر گذشت.

همچه گفتند، میرزا حسنعلی‌خان منشی‌باشی قدیم در طهران مرده است.

منبع: روزنامه خاطرات ناصرالدین‌شاه قاجار از ربیع‌الاول ۱۲۸۷ تا شوال ۱۲۸۸ ق به انضمام سفرنامه کربلا و نجف، به کوشش مجید عبدامین، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۸، صص ۲۶۴-۲۶۲

پی‌نوشت

۱- پرده‌ای بزرگ و ضخیم برای جدا کردن دو قسمت اتاق یا فضایی.

۲۵۹

کد مطلب 2173867

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 14 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین