خاطرات ناصرالدین شاه
-
روزنوشت یکم اسفند ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: زنها باز شِکوه از گرانی داشتند
تاریخ ایراناحکام زیادی دبیر فرستاده بود، مُهر کردم. عرفانچی همهجا روزنامه میخواند.
-
روزنوشت ۲۷ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: قرار نانی برای فقرای قم گذاشتم، صدوپنجاه خروار غله دادیم
تاریخ ایرانپانصد خروار گندم هم به فقرای اصفهان داده شد. میرزا سیدیوسف نایبالحکومه قم عزل شد و عباسقلیخان قاجار پسر محمدولیخان قاجار مرحوم نایبالحکومه شد.
-
روزنوشت ۲۶ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: نماز ظهر و عصر را در بالای سر حضرت معصومه(ع) خواندیم
تاریخ ایرانمیرزا علیاکبر گفت که «اول که خواستیم مقبره برای شعاعالسلطنه اینجا بکنیم، یک سُنَّتی درآمد، بعد شاهزاده را روی همان سُنَّتی دفن کردیم.» زیاد خندیدیم... لفظ سُنَّتی لفظ قبیحی است. بعد معلوم شد قبری که بِکَنند و مقبره ساخته قدیم درآید، آن را سُنَّتی میگویند.
-
روزنوشت ۲۵ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: به علت گرانی امسال، از اطراف قم، فقرای زیاد در این شهر جمع شدهاند
تاریخ ایرانپسر حاجی آقاخان خلج یک میش، یک قوی سفید بزرگ شکار کرده آورده بود. میش را در کوههای علیآباد... میگفت زده است، قو را در رودخانه قم؛ اما هیچوقت رسم نبود قو را اینجاها کسی ببیند، قو در کنار دریای بحر خضر [خزر] زیاد است، از آنجا اینجا آمده است.
-
روزنوشت ۲۴ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: باغات و محل جهرود، بسیار بسیار دره باصفایی است
تاریخ ایرانراندیم تا رسیدیم به ده «قاضی» که مال اولاد محمدحسینخان خلج است – مال حاجی عیسیخان است – سه برادر هستند: علیاکبرخان، حاجی عیسیخان، حاجی آقاخان. حاجی عیسیخان در ده قاضی که ملک اوست، عمارت بسیار عالی ساخته است، هنوز ناتمام است.
-
روزنوشت ۲۳ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: در این ده هرکس اسم «ماست» ببرد، اذیت زیادی به آن گوینده میکنند!
تاریخ ایراندماوند ارتفاع خودش را نمود، به این معنی که از این نقطه تا زیر کوه دماوند، سیوپنج الی چهل فرسنگ راه است – اینکه نوشتم غلط است، بعد از حساب صحیح، ه فرسنگ درست است.
-
روزنوشت ۲۱ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: مفتیهای بغداد با دایره دنبک و بعضی طورها به مصلا به طلب باران بیرون رفته بودند!
تاریخ ایرانیحییخان روزنامه خواند، حاجی میرزا علی ترکیب غریبی، دستمالی به سر انداخته بود، حرفهای عجیب و غریب میزد.
-
روزنوشت ۱۸ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: امروز به عرایض و کارهای صاحبدیوان رسیدگی شد
تاریخ ایرانالی غروبی بیرون بودم. هوا مِه و ابر بود، چنان سرد بود که همچه چیزی دیده نشده بود. آبگرم حمام بلغاری، تا به زمین میرسید فورا یخ میکرد. دنیا و اجرام فلکی همه یخ بود.
-
روزنوشت ۱۷ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: زمین برف زیادی دارد، لذتی داد الحمدلله
تاریخ ایرانامروز کل موی مردم وحیوان، از مژه چشم الی هرجا که مو بود که باد میخورد، یخ کرده بود، سفید شده بود... موی سبیل و ریش، مژه، یال و گوشِ قاطر [و] شتر بسیار بسیار خنده داشت، بسیار بامزه.
-
روزنوشت ۱۲ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: از تنگی آذوقه اصفهان و گرانی شدیدی که رو داده بود؛ بسیار متاثر شدم
تاریخ ایرانفوج ملایر تویسرکان که سپرده عسکرخان زند است ایستاده بودند؛ بسیار جوانهای خوبی بودند.
-
روزنوشت ۶ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: از بس داد زدم صدایم گرفت/ صبح حمام سرتنشوری رفتیم/ سقف طالار سوخته، حالا در هوای سرما، دیگر جایی نداریم
تاریخ ایراندر این بین که نشسته بودیم در طالار، سیاچی و غیره گفتند: «دود میآید.» طالار هم دودی شد. گفتیم: «سقف سوخته است.»
-
روزنوشت ۵ بهمن ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: از اسب لیز خورده افتادم زمین؛ تفنگ طرفی افتاد، خودم طرفی
تاریخ ایراندر دامنه کوهی در جلو، قرهچادر زیادی به نظر آمد. رفتم به آن طرف. از دم چادرها گذشته – از ایل شاهسون اینانلو بودند – وضعشان خیلی تماشا داشت.
-
روزنوشت ۲۱ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرلدین شاه: پلی دادم رحیم کنکن ساخت که آن طرف بگذریم
تاریخ ایرانهمهجا از صحرا، روی تپه کوچکی آثار عمارتی بود از سنگ. در صحرا هم دو دیوار سنگی آثارش بود. از آنجا گذشته، از محاذی [روبهروی] ده سلیمانبیک که جزء قلعهشاهینِ حاجی شهبازخان کلهر است – که در دست راست بود – گذشته، رفتم به زیر دخمه داود.
-
روزنوشت ۱۶ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: مستوفی از پایین آمدن نرخها و بارندگی در طهران تعریف میکرد، شکر خدا را کردم
تاریخ ایرانرفتم منزل وارد شدیم. باد تجیرها [چادرها] را انداخته بود. نماز کرده. حکیم [و] یحییخان آمدند روزنامه خواندند.
-
روزنوشت ۱۴ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: قبل شام چفیه عربی بسته بودم، عجب چیز گرمی است!
تاریخ ایرانسر ناهار شعر غزل شیخ منتخب میکردم، میرزاعلیخان مینوشت. مجدالدوله، امینالملک و غیره. پیشخدمتها بودند
-
روزنوشت ۱۳ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: به تنبلی و غیره گذشت/ در بصره ناخوشی وبای شدید پیدا شده
تاریخ ایرانغروبی زنانه شد. همه زنها بودند؛ غلامبچهها. گربهها بازی میکردند. غلامبچهها همه به علاوه لیلا و گوزگلدی، اشتراشتران بازی کردند.
-
روزنوشت ۱۲ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: پیش حرم قدری خفیف شدم! / عرفانچی مرخص شد فردا برود کرمانشاهان عروسی کند
تاریخ ایرانیک نفر شتر دیوانی را با بار انداخته بود توی نهر و میخواستند درآورند، نمیشد، اوقاتم تلخ شد. یحییخان را گذاشتم آنجا شتر را درآوردند.
-
روزنوشت ۹ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: رفتم به گردش خرابههای شهر سامره
تاریخ ایرانوالده شاه هنوز با عزتالدوله نیامدهاند. امشب رسیدند با حالت بد. عزتالدوله خوب شده است، اما دو روز و دو شب در کشتی آلوس مانده بودند، مراوده با ساحل نداشتند. یحییخان، طولوزون، والده شاه، عزتالدوله با اتباع همه مانده بودند. شام و ناهار نداشتند، رختخواب نداشتند، گریه میکردهاند.
-
روزنوشت ۷ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: کشتی مثل خر به گِل نشست، سگ صاحبش را نمیشناخت
تاریخ ایرانامینحضور، عکاسباشی، دَهباشی با من آمدند؛ آنهای دیگر ماندند، قایقی بروند، همه توی یک قایق پر شدند. یکییکی را از ساحل به دوش گرفته میآوردند. بسیار خنده داشت، زیاد خندیدم. خیلی طول کشید تا حضرات را به کشتی آوردند. قایق به گِل نشست، به زور حرکت دادند. آخر آمدند، راندیم.
-
روزنوشت ۶ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: قدری از اشعار سعدی را منتخب میکردم، میرزا علیخان مینوشت
تاریخ ایرانشیرازی کوچکه عصری پُر حرف میزد، زدم رفت، کجخُلق شدم.
-
روزنوشت ۵ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: کنیز عزتالدوله ما را دید، هیچ رو نمیگرفت، بسیار خجالت کشیدیم
تاریخ ایرانزاغی و تاجالدوله [و] بلنده با هم جنگیده بودند دیروز – بلنده با تاجالدوله مَع [همدست] بوده است – عرض و داد شد. جِر آمدم، زاغی را دواندم. دیروز در کالسکه، توران آغا با دختر ندیمالسلطنه جنگ کرده بود.
-
روزنوشت ۲ دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: . امینالسلطان را فرستادم طول و عرض و ارتفاع طاق کسری را با طناب اندازه کند
تاریخ ایرانامروز مشیرالدوله در کشتی عرض کرد که جلالشاه پسر آقاخان محلاتی، میخواهد داماد سلطنت واقع شود. چون خانواده هستند قبول شد - تا بعد چه شود.
-
روزنوشت یکم دی ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: رفتم طاق کسری، بعد طرف دیوار قلعه قدیم مدائن که حالا تل خاکی است/ سیاچی دوان آمد که دو یوزپلنگ خواباندهام، رفتیم دیدیم شغال بود
تاریخ ایرانآب زیاد است و گلآلود. از شهر بغداد گذشته، رفتیم. وزیر خارجه مشیرالدوله، امینالملک حضور آمدند. کاغذهای مفصل میرزا محبعلی که از سرحد پشتکوه نوشته بود خوانده شد که با پاشا حرف بزنند؛ خیلی طول کشید.
-
روزنوشت سیام آذر ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: تلگراف از طهران زده بودند که بیست ساعت باران و برف باریده، بسیار بسیار ذوق کردم
تاریخ ایرانسوار شده، از راه بازار کاظمین که آمده بودیم دوباره رفتیم. معقول بازاری دارد، خیلی خوب، همه چیز دارد از خوردنی و غیره. قدری عطر میخک و غیره خریدم.
-
روزنوشت ۲۹ آذر ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: توی کالسکه کتاب «گلستان و بوستان» شیخ را میخواندم
تاریخ ایرانخلاصه اطاقهای قصر ناصری بوی گچ و رطوبت زیادی میداد، به طوری که سر را گیج میکرد، خیلی بد. با وجود این شب را در همان تالار خوابیدم. نصف شب کم مانده بود غش کنم از بوی رطوبت.
-
روزنوشت ۲۸ آذر ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: یهودیهای پدرسوخته در کربلا دو میخانه باز کرده بودند، مشیرالدوله همه را خراب کرده
تاریخ ایراناغلب بارها امشب میرود. قالمقال غریبی بود. بار صندوقخانه جواهرات و غیره، آبدارخانه، همه متفرقه نصف شب راه افتادند. متصل صدای تفنگ میآمد که اهل اردو میانداختند، معرکه غریبی بود
-
روزنوشت ۲۷ آذر ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: از بس کربلا عرضهچی، گدا، قالمقال دارد، آدم بیزار میشود
تاریخ ایرانامروز عربها ریخته بودند سر پیشخانه، دو فراش را زده بودند، چادر گلدوزی والده شاه را پاره کرده برده بودند.
-
روزنوشت ۲۶ آذر ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: دنداندرد زیاد اذیت میکند. انشاءالله سیدالشهداء حکم به معالجه بفرمایند
تاریخ ایرانحاجی محمدصادق تاجر کسمایی که از تبریز به زیارت آمده بود، به حضور آمد. میرزا حسینعلی یوغورت در طهران مرده است. محمدتقیبیک نایب کالسکهخانه که در قصر فیروزه، هنگام آمدن عتبات اسب لگد زد به رویش، او هم مرده است.
-
روزنوشت ۲۵ آذر ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: والده شاه آمد؛ هزار پیرزن مندرس کهنه عقب سرش
تاریخ ایرانرضاخان، خواجه دروغیِ قدیمی که معروف است و سالها است اینجا مجاور است، یحییخان آورد دیدم؛ چیز غریبی است، ریش کوتاهی از زیر گلو درآورده، قطار موی سفید، عمامه کوچک، بسیار کوچک. خان همان خواجه است که قدیم بود، پدرسوخته حالا صاحب ریش و اولاد است.
-
روزنوشت ۲۴ آذر ۱۲۴۹
خاطرات ناصرالدینشاه: شاهزاده هندی را که دیدم طوری خندهام گرفت که نزدیک بود خفه شوم
تاریخ ایرانبعد از نماز به حضرت عباس رفتیم، آنجا هم شاهزاده بود، باز اسباب مضحکی شده بود. امروز به واسطه همین شاهزاده، حقیقتا همه به خنده گذشت و شیطانی شده بود برای ما، و نمیگذاشت به هیچ وجه حالتی دست بدهد.