به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ناصرالدینشاه قاجار در خاطرات روز چهارشنبه ۱۲ شوال ۱۲۸۷ (۱۴ دی ۱۲۴۹) نوشت: از یعقوبیه باید رفت به شهروان، هشت فرسنگ است. صبح خیلی زود برخاسته، رفتیم حمام رخت پوشیده، سوار اسب شدیم. از جِسر گذشتیم. علیرضاخان، ساریاصلان با غلامان سر جِسر بودند، بُنه را نگاه داشته بودند. جِسر خلوت بود. آب شط یعقوبیه بسیار بسیار کم شده است. در زمانی که آمدیم، حالا سه ذرع بیشتر آبش کمتر است، اسب خوب میتوان به آب زد. از جِسر گذشته، آن طرف سوار کالسکه شدم. پاشا، مشیرالدوله، وزیرخارجه و غیره بودند، صحبت شد.
در هندیه، اعراب مجددا طغیان کردهاند. در کنار مجدن، سمت مسجد کوفه، نزدیک مقبره یونس (ع) یک روز در توقف نجف اشرف وقتی که به مسجد کوفه رفتم عصرانه و چای خوردم؛ همانجا اعراب دویست نفتر از عسکر نظام را کشتهاند. پاشا از بغداد و غیره قشون مامور کرده است، اما این قشون که من دیدم، از عهده اعراب نمیتوانند برآید.
خلاصه محمدرحیمخان قاجار شامبیاتی، محمدحسینخان قاجار دولو – صاحب چالطرخان – آمده، مرخص شده به مکه معظمه میروند.
خلاصه در کالسکه نشسته، راندیم. قدری که رفتم، سمت دست چپ به ناهار افتادیم. بعد از ناهار باز سوار شده به کالسکه، راندیم.
سر ناهار شعر غزل شیخ منتخب میکردم، میرزاعلیخان مینوشت. مجدالدوله، امینالملک و غیره. پیشخدمتها بودند. با مجدالدوله شوخی زیادی شد، بسیرا خندیدم.
در وقت دست شستن، به یوسف سقاباشی گفتم قرق بکند. لگدی به مجدالدوله و دیگران زد، قالمقالی شد. بعد گفتند علیبیگ پشت آفتابگردان است، قدری سکوت شد. علیبیگ چندی بود ناخوش بود، امروز راه افتاده است.
خلاصه یک ساعت و نیم به غروب مانده رسیدیم به منزل. مالها و مردم و غیره، زیاد خسته شدند. شب بعد از شام مردانه شد. یحییخان، طولوزون آمده، روزنامه انگلیسی مصور خواندند.
امشب قبل از شام، چفیهاِگال [چفیهای که همراه با یک حلقه مردان عرب بر سر میگذارند] بسته بودم، عجب چیز گرمی است! بعد شب خوابیدیم. انیسالدوله...
نصب شب صدای استخوان خوردن گربه از پشت آلاچیق میآمد. به فخریجان گفتم چراغ بردار برو ببین کدام گربه است. رفت، دیر کرد. بعد آمد، ببریخان را آورد. روی تخت یک گنجشک زنده تازه گرفته بود. آن که استخوان میخورد چیتی بزرگ بود. یک قلقویرق مال سیداسمعیل خواجه بود، روی چادر گذاشته بود، چیتی آورده میخورده است. ببریخان گنجشک را گذاشت رفت بیرون. مهتاب هم بود. بشیرخان را بیدار کردند. گنجشک را دادم بشیرخان برد بیرون، داد به ببریخان آمد. نمیدانم کجا گرفته است گنجشک را. خیلی عجیب است!
سیاچی امشب که آمد، قاز [غاز]، قلقویرق، درّاج، یک ماهیگیر کوچک پُردُم، رنگ آبی قشنگی که در طهران گاهی جنس کوچکش را زدهام – این بزرگتر بود – زنده آورده بود. از نُک پرش زده بود. گفتم زنده نگاه دارد.
امروز توی کالسکه، نزدیک منزل که میآمدم، طرف دست راست به صحرا نگاه کردم، دیدم قرهقوش بسیار بسیار بزرگی مثل چرخفلک روی هوا – یعنی نزدیک زمین – چرخ میخورد، به تندی تمام. درست نگاه کردم، مرغ کوچکی را که قُمری بود عقب کرده میخواهد بگیرد، مثل ترُمتای [پرندهای شکاری] که قازالاق را عقب میکند، بعینها همانطور. آنقدر چرخاند تا قُمری را گرفت، نشست زمین به خوردن. یک کلاغ هم از آسمان آمده، جلو قرهقوش با کمال ادب نشست که هر وقت فضله از قرهقوش زیاد بماند او بخورد؛ خیلی تعجب داشت!
شب بعد از شام مردانه شد. محقق و غیره بودند. بعد خوابیدیم. انیسالدوله...
منبع: روزنامه خاطرات ناصرالدینشاه قاجار از ربیعالاول ۱۲۸۷ تا شوال ۱۲۸۸ ق به انضمام سفرنامه کربلا و نجف، به کوشش مجید عبدامین، تهران: انتشارات دکتر محمود افشار، چاپ اول، زمستان ۱۳۹۸، صص ۲۴۱-۲۳۹
۲۵۹





نظر شما