سال‌های سیاه روزنامه‌نگاران ایرانی در دوران وزارت جنگ رضاخان

پیشنهاد دوست من این بود که یا مقاله خطاب به سردارسپه ننویسم، و یا اگر می‌نویسم برای فرار از آتش غضب سردارسپه، پناهنده و متحصن شوم!

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، علی دشتی، روزنامه‌نگار، دیپلمات و نماینده مجلسین دوران پهلوی، ازجمله چهره‌هایی است که زندگی فکری و سیاسی او با تحولات پرتنش مطبوعات ایران گره خورده است. او که تحصیلات دینی خود را در کربلا، نجف و بغداد گذراند و سپس به ایران بازگشت، در سال‌های پس از کودتای ۱۲۹۹ به‌تدریج به یکی از صداهای شناخته‌شده عرصه روزنامه‌نگاری سیاسی بدل شد. دشتی در این دوره، خود را مدافع اصول مشروطیت، آزادی بیان و حاکمیت قانون می‌دانست.

اوایل دهه ۱۳۰۰ خورشیدی، از بحرانی‌ترین دوره‌ها برای مطبوعات ایران بود. توقیف روزنامه‌ها، تبعید مدیران، زندان و حتی شلاق، ابزارهای رایج برخورد حکومت نظامی با منتقدان به‌شمار می‌رفت. دشتی که در همین فضا روزنامه شفق سرخ را منتشر می‌کرد، نگاهش به رضاخان سردارسپه آمیخته‌ای از امید و بیم بود: امید به یک نظامی وطن‌پرست و نگران از تندروی‌های سپاهی‌گرایانه‌ای که می‌توانست دستاوردهای مشروطه را از میان ببرد.

خاطره‌ای که در ادامه می‌آید، روایت شخصی علی دشتی از یکی از حساس‌ترین لحظات این دوران است؛ زمانی که شلاق خوردن حسین صبا، مدیر روزنامه ستاره ایران، او را به تصمیمی پرخطر کشاند. دشتی در این یادداشت، فضای رعب‌آلود مطبوعات آن سال‌ها را ترسیم می‌کند و از شبی می‌گوید که آگاهانه، برخلاف توصیه دوستان، تصمیم گرفت مستقیماً سردارسپه را خطاب قرار دهد و مقاله‌ای بنویسد که می‌توانست سرنوشتش را به زندان، تبعید یا سرنوشتی مشابه دیگر روزنامه‌نگاران منتقد گره بزند. این روایت دشتی در مجله سپید و سیاه به تاریخ ۲۳ بهمن ۴۳ منتشر شده است:

***

سال‌های ۱۳۰۰ و ۱۳۰۱ برای روزنامه‌نویس‌های آن زمان، روزهای بحرانی فراوانی داشت. تا روزنامه‌ای حرف می‌زد، یا از کارهای وزیری انتقاد می‌کرد، بلافاصله سربازان حکومت، اداره روزنامه را اشغال می‌کردند، مدیرش را به زندان می‌انداختند و احیانا او را به چوب و فلک می‌بستند!

یادم هست در همان ایام مرحوم ضیاءالواعظین، مدیر روزنامه «ایران آزاد»، مقاله‌ای در زمینه آزادی مطبوعات نوشته بود. این مقاله با آن‌که چیز تند و بوداری نداشت، اما به مذاق سردارسپه [رضاخان - وزیرجنگ] خوش نیامد و دستور تبعید ضیاءالواعظین را داد.

شبانه چند قزاق و مامور تامینات به دفتر روزنامه «ایران آزاد» رفتند، ضیاءالواعظین را کت‌بسته به سمنان فرستادند و در و پنجره روزنامه را نیز مهر و موم کردند!

چند روز پس از این واقعه، مرحوم «تقی بینش» در روزنامه «ستاره ایران» مقاله طنزآمیزی نوشت و ضمن آن ایل زعفران‌لو را که در کوبیدن قوای کلنل محمدتقی‌خان پسیان با نیروهای دولتی همکاری کرده بودند مورد حمله و شماتت قرار داد. این مقاله نیز طوفان خشم سردارسپه را برانگیخت. دستور داد مرحوم حسین صبا، مدیر ستاره ایران، را گرفتند و در حضورش سی چهل ضربه شلاق زدند...!

سال‌های سیاه روزنامه‌نگاران ایرانی در دوران وزارت جنگ رضاخان

در آن موقع من تازه دو سه ماه بود که «شفق سرخ» را منتشر می‌کردم. نوشته‌های روزنامه بیشتر درباره اصول مشروطیت و آزادی بود. هیچ، و یا خیلی کم درباره کارهای دولت و مسئولین امور بحث می‌شد؛ اما وقتی خبر شلاق خوردن مرحوم صبا را شنیدم تصمیم گرفتم که سبک مقالات خود را تغییر داده و رو در روی دولت باشم.

من تا آن موقع با سردارسپه هیچ‌گونه آشنایی نداشتم، اما از کارهایش چنین استنباط می‌کردم که مرد وطن‌پرست و استقلال‌طلب است، منتهی به خاطر روح سپاهی‌گری که دارد، گاه‌گاهی مرتکب تندروی‌هایی می‌شود که با مصلحت او و مصلحت مملکت جور نیست.

به هر حال شب آن روزی که مرحوم صبا را شلاق زدند من تصمیم خود را با چند تن از دوستان و همفکران نزدیک در میان گذاشتم و گفتم: «می‌خواهم مقاله‌ای خطاب به سردارسپه بنویسم و شدیدا از کار امروزش انتقاد کنم...»

با آن‌که دوستان همه از آزادی‌خواهان افراطی بودند ولی هیچ‌کدام نظر مرا تایید نکردند. حتی یکی از آن‌ها گفت: «سردارسپه از انتقاد بدش می‌آید، این کار برای تو گران تمام خواهد شد...»

یکی دیگر از رفقا اظهار عقیده کرد: «تردید نیست که اگر چنین مقاله‌ای بنویسی، سردارسپه دنبالت خواهد فرستاد. بهتر است به محض آن‌که روزنامه منتشر شد یا به سفارت روس بروی یا در صحن حضرت عبدالعظیم متحصن شوی...»

آن روزها تحصن در حضرت عبدالعظیم و پناهندگی به سفارتخانه‌های خارجی مد روز بود. مثلا فرخی پس از آن‌که در یکی از شماره‌های طوفان شعری در مخالفت با حکومت به چاپ رساند، از ترس جانش به سفارت روس پناهنده شد و یک چند در آن‌جا ماند تا آب‌ها از آسیاب‌ها افتاد. همچنین مرحوم ناصر سیف، مدیر «حیات ایران» نیز که خشم مسئولین دولت را برانگیخته بود به حضرت عبدالعظیم رفت و ماه‌ها در آن‌جا متحصن شد...

سال‌های سیاه روزنامه‌نگاران ایرانی در دوران وزارت جنگ رضاخان

پیشنهاد دوست من این بود که یا مقاله خطاب به سردارسپه ننویسم، و یا اگر می‌نویسم برای فرار از آتش غضب سردارسپه، پناهنده و متحصن شوم!

احساس کردم که بحث با آن‌ها بی‌فایده است، خداحافظی کردم و از پیش‌شان رفت.

دفتر «شفق سرخ» در یک بالاخانه سه‌اتاقی کوچک در خیابان لاله‌زارنو بود. این سه اتاق را از مرحوم شارق‌السلطان اجاره کرده بودم. یکی از اتاق‌ها اختصاص به دفتر روزنامه داشت، و دو تای دیگر محل سکونت و زندگی‌ام بود. وقتی از رفقا جدا شدم، یک‌راست به دفتر روزنامه رفتم، در را از پشت بستم و شروع به نوشتن کردم.

نوشتم:

آقای سردارسپه! بخوانید و به‌دقت هم بخوانید؛ زیرا از وقتی که متصدی وزارت جنگ شده‌اید کمتر این‌گونه کلمات گران‌بها به سمع شما رسیده است.

طبع مجامله‌کار ایرانی غیر از تقدیم کلمات تحسین و جمله‌های تمجید و تعریف نسبت به رؤسا و بزرگان چیز دیگر نمی‌تواند بگوید و درنتیجه این خصلت مذموم است که زمامداران، رؤسا و وزرا و سلاطین پیوسته دچار خبط‌های مهلک گردیده‌اند و وقتی ملتفت خبط‌های خویشتن شده‌اند که دست آن‌ها از دامان هر چاره کوتاه بوده است.

محمدعلی‌میرزا وقتی ملتفت خبط‌های خود شد که در سفارت روس متحصن و جز حفظ حیات پست خود هیچ وجهه همتی نداشت و البته در آن وقت بود که به اطرافیان متملق و درباریان بی‌حقیقت خود لعنت کرد و فهمید آن همه تحسین و تمجید مقدمه این روز سیاه بوده است.

آقای سردارسپه! شاید آن روزی که مدیر «ستاره ایران» را که به امر شما شلاق زدند، یک نفر به شما نگفت که این رفتار در خاطره عموم ملت چقدر سوء اثر بخشید، آن روزی که مدیر «ایران آزاد» به حکم شما تبعید شد کسی این‌قدر در راه دوستی شما فداکاری نداشت که از اصدار این حکمی که به قلوب عناصر آزادی‌خواه یک صدمه عمیقی می‌زد جلوگیری نماید.

من یقین دارم اگر کسی تحسین کرده، اقلا جلوگیری یا انتقاد هم نکرده است. چرا؟ برای این‌که طبع ایرانی مجامله‌کار است و به اسم نزاکت حاضر نیستند صریحا اعمال دیگری را مورد انتقاد قرار دهند، مخصوصا اگر آن دیگری یک رئیس مقتدر و نافذالکلمه مانند شما بوده باشد.

ولی با آن‌که نه حال تحصن به سفارت روس و نه حوصله محبوس شدن در صحن حضرت عبدالعظیم را دارم، با آن‌که می‌دانم بیانات من که مدت‌هاست از دهان هیچ‌کس نشنیده‌اید با سامعه شما الفتی ندارند و شاید موجب این شود که مقدرات تلخی نظیر مقدرات مدیران ستاره ایران و ایران آزاد منتظر من بوده باشد. با آن‌که این‌ها را می‌دانم، معذلک می‌نویسم، برای این‌که نمی‌خواهم تندروی‌های شما منتهی به یک عکس‌العملی شود که ایران را از استفاده از وجود شما محروم نماید.

در مملکتی که آزادی را به قیمت خون‌های مقدسی به دست آورده و حکومت را از محمدعلی‌میرزا و درباریان و وزرا گرفته و به قانون داده‌اند، آیا قضاوت در مندرجات جراید از وظایف یک نفر نظامی به‌کلی خارج نیست؟

آقای سردارسپه من یک قلم بیشتر ندارم و آن را هم حکومت نظامی شما می‌تواند درهم بشکند و حالت روحیه‌ام نیز برای تحصن در هیچ جا و تشبث به هیچ بیگانه‌ای حاضر نیست ولی معذلک چون نمی‌خواهم سرنوشت ثالثی نظیر اسلاف شما منتظر شما بوده باشد این حقیقت خالی از آلایش را می‌گویم...

شما برای اجرای نیات خود و برای توسعه قوای نظامی و عظمت دادن ایران باید نه‌تنها مطابق قانون و اصول حکومت ملی ایران رفتار کنید بلکه دست به دست آزادی‌خواهان داده بنای استبداد و مفاسد موجوده اجتماعی را متزلزل کرده برای کلیه مظاهر اجتماعی خود یک طرح تازه و جدید بریزید...

فردا صبح این مقاله در «شفق سرخ» منتشر شد. در مدتی کمتر از یک ساعت تمامی نسخه‌های روزنامه به فروش رسید. دوستانم پس از خواندن آن مرتبا به دفتر روزنامه می‌آمدند و سراغ مرا می‌گرفتند: «هنوز خبری نشده؟ چطور تا حالا مامورین تامینات برای توقیف شما نیامده‌اند؟»

انتظار آن‌ها بیهوده بود. مامورین نه آن روز و نه روزهای بعد هرگز سراغ من نیامدند. بعدها دبیراعظم برای من نقل کرد: «آن روز خدایارخان در حالی که یک نسخه از روزنامه شفق سرخ را در دست داشت به حضور حضرت اشرف [قوام‌السلطنه، رئیس‌الوزار] رسید. روزنامه را بوسید و بعد آن را روی میز گذاشت و گفت: ملاحظه بفرمایید قربان، به عقیده من خیلی خوب نوشته است. حضرت اشرف شروع به خواندن کردند. اول کمی ناراحت شدند، اما وقتی مقاله تمام شد، سری تکان دادند و فرمودند: «بله، خیلی خوب نوشته است. هرچه به سر آدم می‌آید از دست چاپلوسان و بله‌ قربان گوهاست...»

۲۵۹

کد مطلب 2178536

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 4 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین