من به ترور شاه در کاخ مرمر هم فکر کردم/ مطالعه آثار عشقی مرا به سیاست مبتلا کرد

من را به عنوان یکی از نفرات گارد مسلح استقبال پادگان انتخاب کردند با این مقدمات سیاسی به ذهنم خطور کرد که اگر شاه ترور شود خوب است و همه راحت می‌شوند البته شاه به خوزستان نیامد، ولی من به ترور شاه در کاخ مرمر هم فکر کردم مخصوصاً که در کتاب‌های تاریخی ممنوعه ماجرای حمله مسلحانه سرباز وظیفه قهرمان شهید رضا شمس‌آبادی به شاه در سال ۱۳۴۴ را هم خوانده بودم.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، کتاب «نقطه تسلیم»، خاطرات شفاهی محمود امینی؛ مشهور به «حاج امینی» به واقع مروری گذرا است بر تاریخچه تشکیل تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله از بهمن‌ماه ۱۳۶۰ تا ارتقای این یگان به سطح لشکر در پاییز ۱۳۶۱ و حماسه‌های آن تا واپسین روز جنگ. صاحب این خاطرات شفاهی؛ جز یک برهه، همواره در این یگان رزمی بوده است. صفحات ابتدایی کتاب به محله قیطریه تهران و دوران تحصیل و جوانی محمود امینی اختصاص دارد. در صفحات ابتدایی کتاب درباره وضعیت خانواده، محله، مدرسه، تفریحات، وضعیت محله قیطریه و… نکاتی مطرح شده که خواندنی است. در گزارش زیر بخشی از کتاب «نقطه تسلیم» به اهتمام حسین بهزاد، مسعود ده‌نمکی و علی جعفرآبادی در انتشارات ۲۷ بعثت را برگزیدیم که در زیر می‌خوانید.

توفیق اجباری رفتن دسته‌جمعی به سینما با همکلاسی‌ها

پایین‌تر از پل تجریش به طرف چهارراه مقصودبیک و به سمت الهیه دبیرستانی بود به نام «شاهپور» که۳۰-۲۰ نفر از بچه‌های همکلاسی هم برای ثبت‌نام در رشته ریاضی به آن دبیرستان رفتیم. مدیر، آنی فلسفه‌چینی کرد که رشته شیمی آینده خیلی خوبی دارد، گفتیم ما برای ثبت‌نام در رشته ریاضی به این‌جا آمده‌ایم. درخواست ما را قبول نکردند این شد که به دبیرستان دیگری در سه‌راهی نیاوران به نام «رضا پهلوی» رفتیم، مدیر این دبیرستان وقتی دید ما حدود ۳۰-۲۰ نفر هستیم و چون دبیر ریاضی هم داشتند، یک کلاس ریاضی دیگر تشکیل داد. علیرضا محمودی‌نژاد و سه نفر دیگر از دوستانم هم با من وارد همان کلاس ریاضی نوبنیاد شدیم. خاطرم هست؛ گاهی اوقات از طرف مدیریت دبیرستان به دانش‌آموزان به صورت دسته‌جمعی بلیط سینما می‌دادند. توفیق اجباری رفتن دسته‌جمعی به سینما با همکلاسی‌ها در همان روزها شامل حال بنده شد، هرچند خودم به‌تنهایی به سینما نمی‌رفتم. در یک نوبت ما را به سینمای خیابان شاه‌آباد (جمهوری اسلامی فعلی) آوردند. از همان ایام علاقه‌ام به شعر گل کرد. یک نسخه دیوان اشعار میرزاده عشقی؛ شاعر مبارز نهضت مشروطه و رفیق شهید مدرس را که توسط عمال رضا شاه ترور شد، پیدا کردم و در مدرسه اشعار تند و تیز عشقی را برای بچه‌ها می‌خواندم. با خواندن همان شعرهای تند و تیز عشقی بود که وارد عوالم سیاست شدم.

آن ایام هر کتابی را که به دستم می‌رسید، می‌خواندم. نزدیک‌ترین کتابخانه عمومی به محله ما کتابخانه عمومی باغ فردوس در ابتدای خیابان پهلوی (ولی‌عصر فعلی در محله باغ‌فردوس) واقع شده بود. از آن‌جا که مدرسه ما سر پل تجریش و به کتابخانه نزدیک بود، عضو همان کتابخانه شده بودم و گاهی کتاب‌هایی مثل «بینوایان» ویکتور هوگو، «جنگ و صلح» تولستوی و «دور دنیا در ۸۰ روز» ژول ورن را به امانت می‌گرفتم. جسته و گریخته کتاب‌های مذهبی از نویسندگانی مثل شریعتی و مطهری را هم می‌خواندم. این کتاب‌ها را همان بچه دانشجوهای مسجد قیطریه به دست ما می‌رساندند. یک بار «حکم قرآنی حجاب» را به عنوان موضوع انشا در دبیرستان انتخاب کردم. منبع مورد استناد من در آن انشا کتاب «مسئله حجاب» آقای مطهری بود. آن انشا را سر کلاس خواندم. از شریعتی هم کتاب‌های مختلفی می‌خواندم.

مزد تو؛ همان پول بلیط اتوبوس و ناهارت بود!

از اوایل سال ۱۳۵۴ که روند ثبت‌نام اجباری مردم در حزب حکومتی «رستاخیز ملت ایران» آغاز شد و شاه مدعی شده بود که هرکس در این حزب ثبت‌نام نکند، ایرانی نیست. دبیر درس ریاضی ما در سال ششم که اصفهانی بود به ما می گفت: «می‌دانید فلسفه این حزب چیست؟ مثل این است که پدری دست بچه‌اش را گرفته و به خانه می‌رود، می‌بیند یک بزغاله کوچک و قشنگ کنار کوچه است. بچه به پدرش اصرار می‌کند که بابا جان برایم ببعی بخر ولی بابا می‌گوید نمی‌شود در خانه ببعی نگه داشت، غذا می‌خواهد کثیف‌کاری دارد، بعد این پدر یک ببعی پلاستیکی برای بچه‌اش می‌خرد که صدای بیعی را درمی‌آورد و کثیف‌کاری هم ندارد. قضیه این حزب هم همین است. من می‌خواهم ثبت‌نام نکنم تا ببینم چه می‌شود. به مدیر و معاون دبیرستان هم گفته‌ام.» دبیر ریاضی به زبان امثال و حکم داشت ما را توجیه می‌کرد که شاه و رژیم رستاخیزی او مترسک هستند و با راه‌اندازی این حزب می‌خواهند دهان مردم را ببندند.

به محض پایان سال تحصیلی و شروع پاییز طبق سنوات قبلی، سریع به دنبال کار فصلی می‌رفتیم؛ یک پاییز در مغازه کفاشی، پاییز بعدی در خیاطی و فرش‌فروشی و بعدها هم که برادرم رحمت‌الله چون یک آشنا در کار چینش نمای سنگی ساختمان‌ها، داشت با آن‌ها به همین کار مشغول شدم. مستاجرهای منزل ما همه از آشنایان ما و تقریباً همه مردان‌شان، سنگ‌کار نمای ساختمان‌ها بودند. برادرم هم به همین علت وارد این حرفه شد. یادم هست که در یکی از پاییزها که کارگر ساده سنگ‌کار بودم، سوار بر یک اتوبوس دوطبقه لیلاند، آمدیم به میدان ولی‌عصر (فعلی) و در یک منزل کار کردیم، عصر که از استادکار مزد خواستم به من گفت: «مزد تو؛ همان پول بلیط اتوبوس و ناهارت بود»! گفتم: «خب این ناهار که در منزل خودمان هم بود و نیاز به این همه زحمت نداشت.»

حضور در هفتگل؛ شهری که استخراج اولیه نفت در آن‌جا صورت گرفت

تا قبل از رفتن به خدمت سربازی در اسفند سال ۱۳۵۴ در هر فرصتی که پیدا می‌کردم دنبال کار چیدن نمای سنگی ساختمان بودم که روزی دو یا سه تومان برایم عایدی داشت وقتی در اول انقلاب خودم استادکار شدم، دیگر روزی ۳۰۰-۲۰۰ تومان درآمد داشتم تا جایی که به خاطر دارم برای صرفه‌جویی در قیمت خرید مصالح، سنگ را خودمان از میدان شوش تهیه می‌کردیم و با احتساب هزینه حمل، سر جمع متری ۲۴۰ تا ۲۵۰ تومان از صاحب کار اجرت می‌گرفتیم. خرداد سال ۱۳۵۴ با معدل تقریبی ۱۳ دیپلم ریاضی گرفتم. بعد بحث شرکت در کنکور سراسری مطرح شد، یاد نگرفته بودم که باید برای این امتحان هم درس خواند. البته در آزمون شرکت کردم و نمره‌ای هم گرفتم ولی دانشگاه رفتن برایم جلوه‌ای نداشت. هدفم این بود که جذب بازار محمودی‌نژاد در دانشگاه کار بشوم. منتها چون سرباز بودم، باید سریع به خدمت سربازی می‌رفتم.

اوایل پاییز سال ۱۳۵۴ به همراه آن چهار رفیق همکلاسی که یکی‌شان یک پیکان جوانان خریده بود برای اولین بار سفری به اصفهان، شیراز، کرمان، بندر عباس و جزیره قشم داشتیم. چون اولین سفر دسته‌جمعی و بدون همراه داشتن خانواده را تجربه می‌کردیم، خیلی برای‌مان جالب بود. روز ۱۶ اسفند ۱۳۵۴ من و دو سه نفر دیگر به سربازی اعزام شدیم. برای آموزش ما را به مرکز آموزشی ۵-۰ کرمان فرستادند. دوره آموزش نظامی ما چهارماهه بود. جالب است ما چهار ماه آموزشی را در سرما در کرمان بودیم و بعد از پایان دوره آموزشی ما را به اهواز فرستادند. اول تیرماه ۱۳۵۵ به لشکر ۹۲ زرهی اهواز رفتیم. آن‌جا نیروها را تقسیم کردند که من به تیپ ۲ زرهی هفتگل اهواز افتادم شهری که استخراج اولیه نفت در آن‌جا صورت گرفت. تیپ ۲ زرهی هفتگل؛ تیپی بود که در سال ۱۳۴۷ از مراغه به اهواز آمده بود تا در مقابل عراق بجنگد، که در آن‌جا ماندگار شده بود.

داشتن مدرک دیپلم در درجه من تأثیر نداشت

در تقسیم اولیه رسته من خدمه خمپاره‌انداز ۱۲۰ میلی‌متری تعیین شده بود و در دسته ادوات گروهان ارکان قرار گرفتم. در این مقطع دائم در آموزش بودیم و کار دیگری نداشتیم؛ افسران مافوق، از یک طرف می‌خواستند که آموزش به نحو احسن باشد و از طرفی هم می‌ترسیدند مبادا یک وقت از این آموزش علیه خودشان استفاده شود. هرچند ما جمعی واحد خمپاره ۱۲۰ بودیم ولی در کنار آن کار با موشک‌انداز آر پی جی و کلت را هم آموزش می‌دیدیم، من سرباز عادی بودم. داشتن مدرک دیپلم در درجه من تأثیر نداشت، ولی به هر سربازی به اندازه مدرک تحصیلی او احترام می‌گذاشتند. بیشتر نفرات تیپ ۲، جوان‌های زیر دیپلم و سرباز وظیفه بودند. آن‌جا منطقه نفتی بود و [برای] تأسیسات نفتی خانه‌های سازمانی [از] کادرهای رسمی و وظیفه استفاده می‌شد.

با توجه به این‌که دیپلم ریاضی داشتم، درجه‌دار مسئول واحد انبار گروهان ارکان مرا در کنار خودش نگه داشت و در انبار گروهان ارکان، گردان در کنار مسئول انباردار گروهان بودم. آن زمان شاه برنامه بازدیدی از خوزستان و یگان‌های نظامی داشت، ناخودآگاه برایم تداعی شد که هرچه مردم بدبختی دارند به خاطر اوست که دلیل آن هم وادادگی به بیگانگان است و این‌که سرمنشأ بدبختی مردم ایران، شاه و وابستگی رژیم او به اجنبی بود. البته کسی جرأت نمی‌کرد چنین حرف‌های بوداری را به زبان بیاورد.

سین‌جیم سربازان؛ چه جور کتاب‌هایی می‌خوانی؟

فرماندهان تیپ ۲ داشتند پادگان را حسابی‌ تر و تمیز می‌کردند که اگر شاه به آن‌جا آمد، آمادگی داشته باشند. سربازانی را هم برای گارد استقبال انتخاب می‌کردند که شهری باشند سر و ریخت‌شان مناسب باشد و سواد داشته باشند. خاطرم هست حتی از طرف رکن ۲ ضد اطلاعات تیپ آمدند و سربازها را سین‌جیم می‌کردند، می‌پرسیدند: «چه‌جور کتاب‌هایی می‌خوانی؟»،«آیا در فامیلت خرابکار و یا دانشجو دارید؟» ازجمله خاطرات جالبم از آن دوران، نمازخانه کوچک پادگان بود که گاه و بی‌گاه، افرادی ناشناس به صورت مخفیانه کتاب‌های شریعتی را در آن می‌گذاشتند.

فرماندهان تیپ، در مورد روزه گرفتن سربازها در ماه رمضان نه‌تنها ممانعتی نمی‌کردند، بلکه وقتی متوجه شدند که عده‌ای مثل من روزه می‌گیرند، به آشپزخانه سفارش کردند تا برای سحری این عده غذای گرم نگه دارند. الغرض برای سفری که قرار بود شاه به خوزستان داشته باشد، من را به عنوان یکی از نفرات گارد مسلح استقبال بادگان انتخاب کردند، با این مقدمات سیاسی به ذهنم خطور کرد که اگر شاه ترور شود خوب است و همه راحت می‌شوند البته شاه به خوزستان نیامد، ولی من به ترور شاه در کاخ مرمر هم فکر کردم مخصوصاً که در کتاب‌های تاریخی ممنوعه ماجرای حمله مسلحانه سرباز وظیفه قهرمان شهید رضا شمس‌آبادی به شاه در سال ۱۳۴۴ را هم خوانده بودم.

من به ترور شاه در کاخ مرمر هم فکر کردم/ مطالعه آثار عشقی مرا به سیاست مبتلا کرد

طوری برنامه‌ریزی شد که نیروهای نظامی وارد مراسم مردمی نشوند

حداقل چهار ماه یک بار و هر نوبت به مدت یک هفته با قطار از اهواز به مرخصی می‌آمدم مادرم با صبوری سعی می‌کرد به روی خودش نیاورد، ولی دلتنگی او برای من ملموس بود. حتی آن اوایل که مدت‌ها گذشت و به مرخصی نرفته بودم مادرم آشنایی پیدا کرد و به واسطه او برای فرماندهی پادگان نامه‌ای فرستاده بود تا به من مرخصی بدهند.

سال ۱۳۵۶ که اواخر دوره خدمت سربازی من بود وضعیت کلی ارتش به این شکل بود که در تمامی پادگان‌ها فرماندهان محیطی بسته برای نظامی‌ها به وجود آورده بودند تا اطلاعی از حوادث و التهابات بیرون به دست نیاورند. مثلاً در آستانه ایام تاسوعا و عاشورا که همه در مراسم عزاداری حسینی شرکت می‌کردند. طوری برنامه‌ریزی شد که نیروهای نظامی وارد مراسم مردمی نشوند و همه عزاداری‌ها در درون پادگان‌ها به صورت کنترل شده برگزار می‌شدند.

هم زمان با وقوع اعتراضات مردمی دی و بهمن سال ۱۳۵۶ در قم و تبریز، به دستور ستاد بزرگ ارتشتاران به تمامی یگانهای ارتش و پادگانها آماده باش کلی ابلاغ شده بود و ما هم در پادگان هفتگل؛ در وضعیت آماده باش بودیم در پاسخ به زمزمه‌های کنجکاوانه سربازها که می‌پرسیدند دلیل این آماده باش چیست؟ تک و توکی از درجه‌داران به صورت سربسته می‌گفتند در قم و تبریز اتفاق‌های ناجوری افتاده است. اشاره‌های مبهمی از آن حوادث به گوش‌مان می رسید…

کتاب «نقطه تسلیم»، خاطرات شفاهی محمود امینی به اهتمام حسین بهزاد، مسعود ده نمکی و علی جعفرآبادی در ۶۴۸ صفحه در انتشارات ۲۷ بعثت منتشر شده است.

۲۵۹

کد مطلب 2182064

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 13 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین