به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، ایسنا نوشت: ۲۷ بهمنماه، سالگشت میلاد زنی است که ادبیات ایران را با «سیلیِ» رفتنش شوکه و غافلگیر کرد؛ فاطمه (غزاله) علیزاده. او که در مشهد زاده شد و در مه غلیظ جواهرده به ابدیت پیوست، نویسندهای بود که میان بندهای خشک حقوق دانشگاه تهران و اشراق پرنیانی سوربن، دومی را برگزید تا راوی نوری باشد که از پس شکاف دیوارهای کهن میتابد.
علیزاده در آثارش، بهویژه در شاهکار دوجلدیاش «خانه ادریسیها»، مرثیهسرای شکوهی است که در تقابل با طوفانهای بدوی زمانه، چارهای جز فروپاشی ندارد. او با نثری که بیشتر به مینیاتورهای ظریف میماند تا جملات ساده، دنیایی نیمهرویایی بنا کرد. آثاری چون «شبهای تهران»، «دو منظره» و مجموعهداستان «چهارراه»، آینه تمامنمای نسلی آرمانخواه بود که واژههایی چون «عدالت» و «تجلی» برایشان تقدس داشت. علیزاده سه سال پس از مرگ خودخواستهاش، جایزه بیست سال داستاننویسی ایران را دریافت کرد تا ثابت شود که صدای او، تازه پس از خاموشی، طنین واقعیاش را یافته است. او نه تنها یک نویسنده، که یک «صاحبسبک» بود که زنان را از قالبهای کلیشهای خارج کرد و به آنها هویت، خودآگاهی و حتی «شرارتی آگاهانه» بخشید.
درکِ جهان علیزاده، نیازمند نگاهی است که هم ظرافتهای شاعرانه را بشناسد و هم به ابزارهای نقد مدرن مسلح باشد. «نرگس باقری»، شاعر، منتقد ادبی و استادیار دانشگاه، از معدود پژوهشگرانی است که در آثارش پیوندی عمیق میان ادبیات منظوم و منثور برقرار کرده است. او با تسلط بر نظریههای ادبی و نگاهی فمینیستی و تحلیلی، پیش از این در آثاری چون «زنان در داستانهای کوتاهِ معاصر»، به کالبدشکافی زیست زنانه در متن پرداخت است.
باقری با همان دقتی که غزاله اشیاء را توصیف میکرد، لایههای پنهانِ «خانه» و «غربت» را در آثار علیزاده واکاوی میکند. او در این گفتوگو به ما کمک میکند تا بفهمیم چرا شخصیتهای علیزاده، حتی در مأنوسترین اتاقها، باز هم احساس غریبی میکنند و چگونه آن فلسفه اشراق ناتمام در پاریس، در تار و پود داستانهای فارسی او ریشه دواند.
در ادامه، گفتوگوی ما را با نرگس باقری را بخوانید:

در کتاب «خانه ادریسیها»، تقابل میان دنیای اشرافی قدیم با آرمانهای انقلابیگونه صورتبندی شده است. آیا این اثر مرثیهای برای یک شکوه از دسترفتهاست؟
قبل از آنکه به پرسشها پاسخ دهم به یاد این جملات غزاله در مورد تولدش افتادم که گفتهاست: «بهمن مرا به یاد گذشت سالی دیگر میاندازد. ماه تولدم است. یکی از کتابهایم، پانزدهروزی میشود که پخش شدهاست. این قضیه برای من اصلاً هیجانی نداشت. اگر این دلمردگی در من هست در دیگران چرا نباشد؟ انگار گردی از فراموشی روی شهر تهران پاشیدهاند. صبح و عصر در راه اداره، مردم را میبینم با همه صبوری عجیبی ساعتها در راهبندان میمانیم. بین دود و مه به سرفه میافتیم. بیشتر مناظر به رویا میماند. کجدار و مریز کار میکنیم، کارهای مطلقاً پوچ.» فکر میکنم با همین چند جمله که از روز تولدش نوشتهاست میتوان به نگاه او به زندگی و شرایط نزدیک شد.
اگر به نوشتهها و مطالبی که از نویسندگان و دوستان غزاله منتشر شدهاست، سری بزنید میبینید که همه آنها متفقالقول هستند که در مورد آثار او بیتوجهی شده و نتوانستهاند حق مطلب را ادا کنند، خودش هم نوشته است: «امروز که از اداره آمدم نظام (همسرش) گفت حسن گفتهاست چیزی برای غزاله ننوشتند، بهتر است خودمان بنویسیم، از این قضیه مهی از حقارت روی سرم نشست…گفتم که فکر کنم این نوعی افتخار است برای من که در این مملکت دو کتاب منتشر کردم و یک کلمه هم دربارهاش ننوشتند.» از این نظر احساس خوبی دارم که امروز در مورد او گفتوگو می کنیم.
«خانهادریسیها» دنیایی رو به زوال را به تصویر میکشد، اعضای این خاندان اشرافی درخود فرورفته و تنها هستند، وقتی آتشکارها وارد خانه میشوند گلدانهای اشرافی را میشکنند، کتابخانه را آتش میزنند و شعار برابری و عدالت سرمیدهند اما در نهایت دوباره استبداد حاکم میشود و در واقع شکل پیچیدهای از روابط و جدال میان اشرافیت پیشین و گونهای خاص از آرمانهای جدید است که در نهایت نظام تمامیتخواه دیگری را به وجود میآورد. شاید مرثیهای برای یک شکوه از دست رفته باشد اما تصویری که غزاله از این دوران نشان میدهد تصویر صاف و ساده و بدون نقصی نیست. آنچه جایگزین می شود هم حاصلی جز ویرانی ندارد.
شخصیتهای زن غزاله علیزاده چگونه میان کهنالگوی «زن اثیری» و «زن زمینی» در نوسان هستند و این شخصیتها چه تفاوتی با زنان داستانهای همعصر خود دارند؟
اگر زن اثیری، آسمانی، پاک و دستنیافتنی، نماد مادر مثالی در وجه مثبت باشد یعنی دارای ویژگیهایی مثل مظهر حیات بودن، گرما، پرورش و فراوانی، در آثار علیزاده میتوان چنین شخصیتهایی را مشاهدهکرد مثل رحیلا در خانه ادریسیها که از فرشتهبودن تنها دو بال کم دارد یا لوبا که در وصفش آمده است: «خلقتش از آب و گل نبود»، از سویی دیگر زنانی داریم که در وجه منفی کهنالگو قرار دارند یعنی ویژگیهایی مانند جادوگری، نابودگری، ترس، تاریکی و مرگ دارند مانند رعنا که «پیش از قدم نحس او آبرو داشتیم، آن آتشپاره که آمد، رسوا شدیم» یا رکسانا که درباره او آمده «از نوع آن زنهایی است که مرا به وحشت میاندازد.». علاوه بر این دو گونه، شخصیتهایی داریم که تلفیقی از این دو وجه هستند مانند آسیه در شبهای تهران که در وصفش آمده: «در روح او فرشته و شیطان عجین شدهبودند.»
در آثار غزاله علیزاده مانند صادق هدایت، تنها زن اثیری و زن زمینی (لکاته) دیده نمیشود بلکه گاهی این دوگانگی در یک شخصیت جمع میشود. همچنین زنان تنها ابژههای نگاه مردانه نیستند، آنها خودشان از این دوگانگی رنج میبرند و به آن آگاه هستند. مثلاً رکسانا میگوید: «اغلب سقوط کردهام، دختری که می شناختم و توی آینه میدیدمش در رختکنهای چوبی جا مانده.» این خودآگاهی ارزشمند است. اما در کل خلق تصاویر یکسویه فرشته / شیطان، دور از واقعیت است، این نگاه امکان دیدن زنان عادی با ویژگیهای انسانی را از مخاطب میگیرد و همینطور تاکید بر اسرارآمیز بودن موجب میشود که زنان را ناشناخته قلمداد کنیم که در این صورت باز هم شناخت واقعی مختل میشود و بر شناخت و درک درست روابط مثبت میان زن و مرد تاثیر منفی دارد.

نگاه شما به مفهوم «خانه» و «امنیت از دسترفته» در آثار علیزاده چیست و چرا شخصیتهای او حتی در مکانهای آشنا احساس غربت میکنند؟
در «خانه ادریسیها»، خانه فقط مکان داستان نیست و از منظرهای مختلف میتوان به آن نگاهکرد و لایههای معنایی آن را تفسیرکرد. باشلار در «زیباییشناسی فضا» خانه را نخستین جهان انسان و پناهگاه رویاها میداند اما برای شخصیتهای داستان این خانه پناهگاهی آرامشبخش نیست. اگر رویاها تحقق نیافته باشند، خانه تبدیل به زندان میشود، برای همین است که شخصیت وهاب در این خانه مدام کابوس و ملال را تجربهمیکند. یا اتاق رحیلا، مکان غیاب است. همان که از نظر لکان به آن ابژهی کوچک میگوییم و نشاندهندهی فقدان است، چیزی که هرگز به دست نمیآید و سوژه مدام دور آن میچرخد.
از منظر نقد فمینیستی میتوان روایت زنانه را در این داستان مشاهدهکرد. اشیاء، طبیعت و فضا از دید زنان توصیف میشود و برخلاف الگوی سنتی که زن در حاشیه مکان تعریف میشود، اینجا زنان صاحب خانه هستند اما این تملک تراژیک است چرا که آنها صاحب آن خانهی مجلل هستند اما مالک سرنوشت خودشان نیستند. خانه در این رمان میتواند نماد ایران در حال گذار باشد، نماد ذهن محبوسشده در خاطره باشد، یا نماد فضایی برای سرکوب و احاطه باشد و این تعدد لایهها نشاندهندهی قدرت علیزاده در نوشتن و خلق جهانی چند معناست. شخصیتها به دلایل مختلفی در این خانه احساس امنیت و آرامش نمیکنند؛ به عنوان مثال شخصیتها در گذشته زندگی میکنند و عدم درک زمان حال حس غربت ایجاد میکند، همچنین ورود آتشکارها خانه را از حریم خصوصی بودن خارج میکند و ورود بیگانه به خانه تهدیدی برای اهالیست.
سبک زبانی پر از جزئیات و نثر شاعرانه علیزاده چقدر در خدمت فضاسازی دنیای نیمهرویایی اوست و این زبان در آثار متاخرش چه تحولی یافته است؟
اگر باز به نظر باشلار برگردیم که فضا و مکان را ماوای روانی و زیستنگاه شاعرانه میداند، میتوان از این دیدگاه به این موضوع نگاه کرد که این اشیاء نیستند که فضا را میسازند بلکه این فضا و مکان است که اشیائی خاص را در خود جای میدهد، به تعبیری، نویسنده چنان فضایی میآفریند که کلماتی خاص را میطلبد، بنابراین تجربهی زیسته و خیال در این مکان درهم میآمیزند و خانه دیگر سرپناه نیست و میتوان گفت که جزئیات در نثر غزاله علیزاده صرفاً برای توصیف نیست. همانطور که باشلار میگوید وسیلهای برای انتقال عواطف و احساسات است. نثر علیزاده فضایی نیمهرویایی را برای انتقال حس غربت، حسرت و تعلیق ایجاد میکند. همچنین جزئیات تنها برای بازنمایی واقعیت عینی نیست و مکانیسمهای جابهجایی، ادغام و خیالهای نهفته است.
غزاله در گفتوگوهایش میگوید که جهان واقعی بیرونی را دوست ندارد و با نوشتن سعی میکند دنیای آرمانی خودش را بسازد و به جهان آشفته نظم بدهد. در چنین فضایی واژهها دلالت ثابت ندارند و امکان تاویلهای گوناگون فراهم میشود. نثر شاعرانهی او کمک میکند که از منطق خشک و روایتی رئالیستی فاصلهبگیرد و به رویا، خیال و جهان آرمانیاش نزدیک شود.

نسبت میان گرایشهای اشراقی و معنوی با زندگی مدرن و پرآشوب شخصیتهای داستانی او، به ویژه در داستانهای کوتاهش، چگونه برقرار میشود؟
منیر سیدی - مادر غزاله - میگوید: «در فرانسه میگفتند باید رشته حقوق سیاسی را ادامه دهد اما او پایش را در یک کفش کردهبود که فلسفه اشراق بخواند، سرانجام رئیس کرسی فلسفه اشراق اسلامی غزاله را برای تحقیق در مورد فلسفه مولانا پذیرفت.» در همین نقل قول میتوان این نسبت را دید، وقتی کسی در پاریس که شهری مدرن است زندگی میکند اما به فلسفه اشراق علاقه دارد میتواند شخصیتهایی خلق کند که برآمده از همین تجربهی زیسته و باورهای او باشند. او در مصاحبه با ماهنامه «گردون» میگوید: «ما نسلی بودیم آرمانخواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم…ما واژههای مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفتهای داشت.» بنابراین جهان برای او لایههای پنهان و معنای نهفته دارد. در یادداشتی که قبل از مرگ خودخواستهاش میگذارد نیز مینویسد: «دیگر حوصله ندارم، چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه تاریک. من غلام خانههای روشنم.» این تقابل نور و تاریکی از همان فلسفهی اشراق میآید. انگار که تمام عمر در جستوجوی همان نوری بوده است که سهروردی از آن سخن میگوید. شخصیتهای داستانهای او نیز همواره در جستوجوی چیزی هستند، وهاب در اتاق رحیلا به دنبال معنا و امنیت گمشده است، لقا به دنبال رهایی و خانم ادریسی به دنبال رستگاریست.
بنمایه «مرگ آگاهی» و «تقدیرگرایی» در تاروپود داستانهای غزاله علیزاده چقدر آگاهانه تنیده شده و آیا شخصیتهای او از پیش برای بنبست و فروپاشی مقدر شدهاند؟
در آثارش جملاتی دارد مانند: «زنان خانواده از دم تسلیم و قربانی بودند، لوبا، خانم ادریسی، رحیلا، هر یک پذیرندهی تقدیر محتوم» یا «رخت را میشود عوض کرد اما بخت سیاه تا دم آخر با آدم است.» اما در عین حال مرحلههایی هم هست که شخصیتها به یک نوع آگاهی از خودشان میرسند، مثلاً خانم ادریسی میگوید: «حالا در آخر خط از خودم بپرسم چرا زندگی نکردم؟ زیر شیروانی زنگزده، طاقهای بلند ترکدار راه رفتم، خوابیدم و پوسیدم.» رمان با آشفتگی آغاز میشود و با ویرانی پایان مییابد. اما در این میان انتخابهایی هم هست، مثلاً خانم ادریسی انتخاب میکند که با قباد برود، وهاب به کشمیر میرود و لقا انتخاب میکند که به کودکان موسیقی بیاموزد.
از دیدگاه شما بزرگترین میراث ادبی غزاله علیزاده برای نویسندگان نسلهای بعد چیست و او چه دریچهی نویی در ادبیات داستانی زنان گشودهاست؟
غزاله داستاننویسی زنان را ادامهمیدهد و به تثبیت آن کمک میکند. پیریزی رمانی مثل «خانه ادریسیها» نشاندهندهی قدرت و توانمندی او در نویسندگی است. رمان چندین لایه دارد و روایتی چندصداست که از منظرهای مختلف تاریخی، اجتماعی، روانشناختی، فلسفی و عرفانی قابل بررسیست. همچنین نثر غزاله که در عین رئالیسم اجتماعی از ظرفیتهای شاعرانه و گنجینهی ادبیات فارسی بهره میبرد. نگاه نقادانه او به اوضاع و احوال اجتماعی، آزادی، عدالت و استبداد برآمده از تغییر، بدون درافتادن به شعارزدگی قابل توجه است. نکتهای که برای من جالب است، شخصیتهای فرعی اوست؛ برخی از شخصیتهای فرعی یا حتی غایب او در داستان آنقدر عمیق طراحی شدهاند که در ذهن میمانند و ماندگار هستند. ویژگیای در آثار غزاله هست که همیشه من را به فکر وامیدارد. جامعه معمولاً آدمها را به دو دسته تقسیممیکند: معقولها که قواعد را میپذیرند و غیرمعقولها که یا به جنون یا رویابینی یا خطرناکبودن متهم میشوند. غزاله در هیچکدام از این دو قالب نمیگنجد. او قواعد را میشناسد اما از آنها پیروی نمیکند چون نمیخواهد. او در پاریس زندگی کرده اما نگاه شهودی و اشراقی دارد، این بینابینبودن به شخصیتهای او هم منتقل شده. حال و هوای داستانهای او یادآور آثار قرن هفده و هجده هم هست، آدمهای او همواره یک عقده، یک راز، یک شیدایی دارند. این جنونوارگی به سبک زندگی او هم برمیگردد؛ آدمهایی که در مرز زندگی میکنند برای آدمهایی که در مرکز میدان هستند عجیب به نظر میآیند. گاهی برخی منتقدان هم یکسویه و با نگاه خودشان اثر را میبینند. نمونهی آن نقدی است که میرعابدینی در صدسال داستاننویسی درباره او نوشتهاست. کریستوا از ساحت نشانهای در مقابل ساحت نمادین دفاع میکند، گاهی برخی از ویژگیهای آثار علیزاده به همین ساحت نشانهای برمیگردد. از غزاله کم نوشتهاند و آثار او این قابلیت را دارد که مورد پژوهشهای بیشتری قرار گیرد.
243






نظر شما