به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، آنچه در پی میخوانید گزیدهای از خاطرات آیتالله خامنهای، رهبر شهید انقلاب، در کتاب «خون دلی که لعل شد» است:
نخستین بازداشت من در اواخر بهار سال ۱۳۴۲ بود. در اواخر زمستان همان سال دوباره بازداشت شدم.
پس از تصمیمگیری برای رفتن به زاهدان که قبلا گفتم با قرآن استخاره کردم و این آیه کریمه آمد: «لَقدِابتَغَوُا الفِتنَتَه مِن قَبلُ وَ قَلَّبُوالَکَ الاُمورَ حَتی جَاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمرُ اللهِ وَ هُم کارهون» [۱] صفحهای را از قرآن که باز کرده بودم، با کلمه «وَ قلَّبوالَک» شروع میشد. از این آیه دریافتم که وظیفه من در زاهدان دشوار خواهد بود، اما انشاءالله با موفقیت همراه خواهد شد. و همینگونه شد که تصور میکردم.
در زاهدان هیچکسی را نمیشناختم. میدانستم که آقای کفعمی در آنجا است. ایشان روحانی برجسته منطقه بود. در نامهای، از آقای میلانی در مشهد خواستم که به آقای کفعمی نامهای بنویسد و مرا به او معرفی کند و از او بخواهد که در مسائلی که ممکن است برایم پیش بیاید، به من کمک کند.
آیتالله میلانی در آن زمان از علمای بزرگ و رده اول و از مراجع تقلید ایران بود. ایشان ساکن مشهد بود، نسبت به من هم محبت بسیار داشت، و میدانست که هدف من از سفر به زاهدان، انجام یک وظیفه مبارزاتی است.
قم را در یک روز سخت و بحرانی ترک کردم. من و تعدادی از دوستان، به خاطر اتفاقی که دقیقا به یاد ندارم، تحت تعقیب بودیم. ما از درِ مخفی پشت مدرسه «خان» که در زیرزمین رختشویخانه بود، بیرون رفتیم. من سوار اتوبوسی شدم که بیشتر مسافران آن از طلاب و علمایی بودند که برای تبلیغ سفر میکردند. اتوبوس از قم به مقصد کرمان حرکت کرد. کرمان، آخرین مقصد اتوبوس، حدود هزار کیلومتر تا قم فاصله دارد. بیش از سی مبلغ دینی که در این اتوبوس بودند، تدریجا در شهرها و روستاهای بین راه پیاده میشدند. تا آنجا که به یاد دارم، در میان مسافران، آیتالله سبحانی هم بود. وقتی اتوبوس به اصفهان رسید، شب شده بود و میبایستی راننده و مسافران استراحت کنند. ما برای کل این مجموعه، یک خانه کوچک را دربست اجاره کردیم و شب خوبی را در آنجا گذراندیم و درباره مسائل مختلفی گفتوگو کردیم، که آمیزهای از حرف زدن و بیان گرفتاریها، امیدها و آرزوها، و امور تبلیغی بود. چنین جلساتی برای ما جزو بهترین ساعتها و لحظهها بود.
وقتی به یزد رسیدیم، به طور اتفاقی آقای صدوقی (رضوانالله علیه) را دیدیم. ایشان در آن زمان از علمای معروف یزد بود، و بعدا یکی از چهرههای برجسته انقلاب اسلامی شد. امام خمینی او را بسیار دوست میداشت. او در سال ۱۳۶۱ در هشتمین دهه عمر خود، در محراب نماز به دست گروه جنایتکار منافقین به شهادت رسید.
بعد از آن به کرمان رسیدیم و همه از اتوبوس پیاده شدند. من میبایستی با یک اتوبوس دیگر، سفر خود را از کرمان تا زاهدان – در یک مسیر پانصد کیلومتری – ادامه میدادم. من در کرمان دوستان عزیزی داشتم مانند آقای محمدجواد حجتی کرمانی – که با هم نزد مرحوم علامه طباطبایی شفای بوعلی میخواندیم – و همچنین آقا سیدکمال شیرازی. آنها با اصرار از من خواستند چند روزی نزدشان بمانم. این دو تن، به دنبال حوادث دردناک قم، از قم برگشته بودند. آقای حجتی که اهل کرمان بود، اما آقاسیدکمال شیرازی دو ماه پیش از رسیدن من به کرمان، در این شهر سکونت اختیار کرده بود و همانجا هم ازدواج کرده بود. من با این دوستان سه روز را در کرمان گذراندم. آن روزها از بهترین ایام زندگی من بود که در مصاحبت با یاران علمی و مبارزاتی میگذشت. ولی در روز چهارم ناگزیر بودم برای انجام وظیفه در زاهدان، کرمان را ترک کنم؛ زیرا دیر شده بود.
بسیار سخت است که انسان دیدار و مصاحبتی را که چند روز با آن انس گرفته و لذت جان و آسایش تن خود را در آن یافته، ترک کند؛ بهویژه که من تنها، کرمان را ترک میکردم و برای رویارویی با سرنوشتی نامعلوم – که از عواقب آن بیخبر بودم – رهسپار جایی میشدم که هیچ سابقه و آشنایی قبلی با آن نداشتم. هنگام خداحافظی با برادران، دلم را اندوهی سخت میفشرد. هنوز هم وقتی آن لحظههای غمانگیز را به یاد میآورم، دلم میگیرد.
اتوبوس، شب به سوی زاهدان حرکت کرد، و من سپیدهدم به مقصد رسیدم. از یکی از رهگذران سراغ مسجد شهر را گرفتم. او مرا به مسجد آقای کفعمی راهنمایی کرد و من عازم آنجا شدم. در حیاط مسجد اتاقهایی بود که آقای کفعمی آنها را برای اقامت مبلغانی که به شهر میآمدند، ساخته بود. من ساک خود را در یکی از آن اتاقها گذاشتم و سراغ خانه آقای کفعمی را گرفتم و به آنجا رفتم. در زدم. برای نخستین بار با روحانی پُرهیبت و متین پنجاهسالهای روبهرو شدم؛ بلندقامت و تنومند، با محاسنی بلند، که عمامه بزرگ و کاملا سفیدی به سر داشت. با خوشرویی و لبخند، و با زیباترین عبارات، زبان به خوشامدگویی گشود. بعدا فهمیدم که این مرد در زاهدان نفوذ و جایگاه مهمی دارد.
به من گفت: «آقای میلانی برایم نامهای فرستاده و در آن سفارش شما را کرده، و داخل نامه نیز نامهای خصوصی برای شما گذاشته است.»
نامه آقای میلانی به من معنای خاصی داشت؛ چون نشانگر عنایت و اهتمام ایشان به کار من و مسئله ماموریتم بود، و ایشان بدین وسیله میخواست آقای کفعمی را نیز متوجه این عنایت و اهتمام کند.
آقای میلانی از جهت تلاشها و جد و جهدهای اجتماعی، شخصیت بزرگی به شمار میآمد؛ و افزون بر آن، مردی عالم، عارف و شاعر بود. آقای کفعمی هم از جهت اخلاق اجتماعی، شخصیتی شریف و بزرگمنش و در مدیریت امور اسلامی زاهدان، قدرتمند بود.
من نامه آقای میلانی را گرفتم و دیدم در ضمن مطالبی که با خط زیبای خود نوشته، همچنین نوشته: برای شما اقامت خوشی در زاهدان آرزو میکنم.
منبع: «خون دلی که لعل شد»، گردآوری: دکتر محمدعلی آذرشب، مترجم: محمدحسین باتمانغلیچ، تهران: انتشارات انقلاب اسلامی، چاپ چهاردهم، پاییز ۱۳۹۹، صص ۹۹-۱۰۲.
پینوشت:
۱- سورده توبه آیه ۴۸ «درحقیقت پیش از این [نیز] در صدد فتنهجویی برآمدند و کارها را بر تو وارونه ساختند، تا حق آمد و امر خدا آشکار شد؛ در حالی که آنان ناخشنود بودند.»
۲۵۹






نظر شما