مذاكرات اسلام آباد

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم

غنا و وسعت یک ذهن، رابطه مستقیمی با تنوع داستان‌هایی دارد که می‌شنود و هضم می‌کند. ذهن محبوس در یک اکوسیستم اطلاعاتی ایزوله و بسته، به سرعت دچار سوءتغذیه روایتی می‌شود. این ذهن به مرور زمان، توانایی همدلی با دیگری، درک پیچیدگی‌های خاکستری جهان و تفکر انتقادی را از دست می‌دهد و به ماشین بازتولید ترس و خشم تبدیل می‌شود.

گروه اندیشه: مرتضی امیرعباسی روانکاو و پژوهشگر روایت، در مقاله حاضر با عنوان «مغز محاصره‌شده: جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما در مسلخ کندی»، تلاش می کند وضعیت مغز به عنوان یک سیستم ارتباطی را با جهان پیرامون در وضعیت اختلال در جهان مجازی بررسی کند. مطالعه این مقاله می تواند وضعیت ادراک و شناخت ما را دگرگون کرده و تحت تاثیر قرار دهد. از نظر امیرعباسی رسالت مقاله اش، «فراتر رفتن از انتظار منفعلانه و گشودن دریچه‌ای تحلیلی و عصب‌شناختی به پیامدهای پنهان همین دوران محاصره است.» او در مقدمه اش می نویسد: جهان، در بنیادی‌ترین و عریان‌ترین شکل هستی‌شناسانه خود، چیزی جز یک «قصه» نیست. ما انسان‌ها، پیش از آنکه بقول کارل لینه، گیاه‌شناس، پزشک و جانورشناس برجسته سوئدی در ویرایش دهم کتاب بسیار مشهور و تاریخ‌ساز خود به نام «سامانه طبیعت»، «انسان خردمند» (Homo Sapien) باشیم، «انسان قصه‌گو» (Homo Narren) هستیم. امروز ما، در نقطه‌ای از تاریخ پرالتهاب ایستاده‌ایم که قصه محتوم ما، درگیر یک گره‌افکنی هولناک و نفس‌گیر شده است؛ قصه‌ای که در آن سایه سنگین یک جنگ دهشتناک، با پدیده‌ای مدرن، خاموش و به غایت ویرانگر به نام «اختلال، کندی و قطع شریان‌های اینترنت» گره خورده است.

سوالی که این روزها، ذهن مرا همچون خوره‌ای ذهنی به خود مشغول کرده، این است: جنگ و انزوای شناختی حاصل از قطع شریان‌های اطلاعاتی، چه بر سر ظریف‌ترین شاهکار خلقت، یعنی مغز ما می‌آورد؟ آیا ما تنها در حال از دست دادن دسترسی به چند وب‌سایت و پلتفرم هستیم، یا در حال تجربه یک تکامل معکوس عصبی، یک روایت‌پریشی جمعی و یک دگردیسی به سمت انحطاط شناختی قرار داریم؟ اگرچه در همان وهله‌ی نخست این انسداد، با این درک و امید تسلی‌بخش شرایط را پذیرفتیم که این محدودیت‌های ارتباطی، صرفاً اقتضای موقتی یک جنگ تحمیلی و تلاشی گریزناپذیر برای کنترل جنگ روایت‌هاست و عمیقاً امیدواریم که با فرونشستن غبار نبرد و پایان یافتن تنش‌ها، شریان‌های اینترنتی ما دگرباره به شبکه جهانی متصل شود.» این مقاله را در ادامه می خوانید: 

****

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم
مرتضی امیرعباسی

بیدار شدن هیولای خفته: سیطره مغز بدوی

برای درک ابعاد این رخداد شناختی و عصبی، باید به ریشه‌های تاریک تکاملی خود بازگردیم. تیم اش  در کتاب بی‌بدیل و ارزشمند «رازگشایی از مغز بدوی» (انتشارات بازاریابی)، با قلمی موشکافانه تشریح می‌کند که چگونه بخش عمده‌ای از تصمیمات، سوگیری‌ها و رفتارهای ما، نه از سوی قشر نئوکورتکس (بخش منطقی، متمدن و آینده‌نگر مغز)، بلکه از سوی «مغز بدوی» یا همان مغز خزنده‌مان در تاریک‌ترین لایه‌های جمجمه کنترل می‌شود.

مغز بدوی، ماشین بی‌رحم بقای ما است. زمانی که صدای آژیر جنگ، خواه نظامی و خواه روانی، به صدا در می‌آید و زمانی که اخبار اضطراب‌آور همچون ترکش‌های سوزان بر روان ما فرود می‌آیند، این مغز بدوی است که در کسری از ثانیه کودتا کرده و فرماندهی را به دست می‌گیرد. در شرایط تهدید حیاتی، مغز به صورت خودکار و غریزی انرژی را از بخش‌های عالی‌تر (تحلیل، خلاقیت، تفکر انتزاعی، همدلی و قصه‌سازی) دریغ کرده و تمام منابع را به سیستم آمیگدال برای واکنش‌های جنگ یا گریز پمپاژ می‌کند.

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم

اگر بخواهیم این فرسایش را با زبان ریاضیات و ترمودینامیک ذهنی بیان کنیم، هنگامی که به واسطه اخبار جنگ و استرس محیطی، انرژی بقا به سمت بی‌نهایت میل می‌کند، انرژی شناخت و تفکر  ناگزیر به سمت صفر سقوط می‌کند. در این حالت انجماد، انسان از ساحت یک خالق یا جستجوگر در جهان پرشکوه کهن‌الگوها، به یک یتیم بی‌پناه یا در بهترین حالت یک «بازمانده» تقلیل می‌یابد. ما دیگر به دنبال شکوفایی و خلق معانی بدیع نیستیم؛ ما تنها می‌خواهیم در این طوفان زنده بمانیم.

مغز ایدئولوژیک، سوءتغذیه روایتی و انجماد تفکر

در تکمیل بحث مغز بدوی، باید به آموزه‌های کتاب «مغز ایدئولوژیک» پناه برد. این اثر به روشنی نشان می‌دهد که چگونه ساختارهای ظریف عصبی ما در مواجهه با قطبی‌سازی‌های شدید، بحران‌های مستمر و ترس‌های وجودی، انعطاف‌پذیری یا به زبان دانشمندان علوم اعصاب؛ نوروپلاستیسیته‌ی خود را از دست می‌دهند. جنگ و بحران، بهینه‌ترین بستر و حاصل‌خیزترین خاک برای پرورش یک مغز ایدئولوژیک، جزم‌اندیش و بسته است. در غیاب جریان آزاد اطلاعات و روایات متنوع، مغز برای کاهش بار شناختی سرسام‌آور ناشی از عدم قطعیت، به دامن تعصبات کور، کلیشه‌های تقلیل‌گرایانه و روایت‌های تک‌صدایی پناه می‌برد.

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم

وقتی اینترنت بین‌المللی قطع می‌شود و اینترنت ملی با کندی، اختلال و فیلترینگ‌های فلج‌کننده همچون دیواری سربی قد علم می‌کند، ما تنها ارتباطمان را با سرورهای سیلیکونی جهانی از دست نمی‌دهیم؛ ما پیوندمان را با «تنوع روایتی» هستی از دست می‌دهیم. در علم روانکاوی قصه‌گویی قاعده‌ای طلایی داریم: غنا و وسعت یک ذهن، رابطه مستقیمی با تنوع داستان‌هایی دارد که می‌شنود و هضم می‌کند. ذهن محبوس در یک اکوسیستم اطلاعاتی ایزوله و بسته، به سرعت دچار سوءتغذیه روایتی می‌شود. این ذهن به مرور زمان، توانایی همدلی با دیگری، درک پیچیدگی‌های خاکستری جهان و تفکر انتقادی را از دست می‌دهد و به ماشین بازتولید ترس و خشم تبدیل می‌شود.

کندی شبکه، کندی سیناپس‌ها: کاتالیزور یک سازگاری شوم

مغز انسان از شگفت‌انگیزترین خاصیت زیستی یعنی انعطاف‌پذیری عصبی برخوردار است؛ بدین معنا که خود را با ریتم، سرعت و بافتار محیط اطرافش تطبیق داده و سیم‌کشی‌های جدیدی  ایجاد می‌کند.در دهه‌های اخیر، اینترنت پرسرعت و شبکه‌های جهانی، مغز ما را به پردازش سریع اطلاعات، پرش‌های شناختی برق‌آسا، تفکر شبکه‌ای و ارتباطات چندگانه عادت داده بود.

نیکلاس کار در کتاب ارزشمند «کم‌عمق‌ها: اینترنت با مغز ما چه می‌کند؟» به خوبی به این تغییرات سیناپسی اشاره کرده است. اما حالا، در شرایط انزوا چه رخ داده است؟ اختلال و کندی مزمن اینترنت، به صورت قطره‌چکانی و فرسایشی سرعت دریافت داده‌ها را بشدت کاهش داده است.

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم

هنگامی که شما برای باز کردن یک صفحه وب ساده، ارسال یک پیام تصویری یا خواندن یک مقاله، دقایق طولانی و زجرآوری در انتظار می‌مانید، مغز شما در ابتدا دچار استرس، ناکامی  و ترشح سیل‌آسای کورتیزول می‌شود. اما ارگانیسم انسان نمی‌تواند برای همیشه در حالت استرس حاد و اصطکاک باقی بماند. بنابراین، برای بقا و حفظ انرژی، دست به یک سازگاری شوم و تراژیک می‌زند: مغز برای هماهنگی با این جهان کُند شده، خودش را کُند می‌کند.

ما به تدریج یاد می‌گیریم که کمتر جستجو کنیم، کمتر در پی ارضای حس کنجکاوی باشیم و کمتر به منابع متنوع سر بزنیم، زیرا هزینه روانی و زمانی این کار بشدت بالا رفته است. این خستگی شناختی مستمر، در نهایت منجر به هرس شدن مسیرهای عصبی مرتبط با یادگیری سریع، خلاقیت و تفکر سیال می‌شود.

دانیل کانمن در شاهکار خود «تفکر، سریع و کند»، سیستم‌های دوگانه مغز را شرح می‌دهد؛ در این انزوای دیجیتال، سیستم کند و تحلیلی ما به دلیل کمبود داده خاموش می‌شود و سیستم سریع ما تنها به واکنش‌های هیجانی و بدوی بسنده می‌کند. ما در حال تبدیل شدن به انسان‌هایی با پردازنده‌هایی کندتر، خسته‌تر، بی‌حوصله‌تر و منفعل‌تر هستیم. این اختلال، همچون زالویی نامرئی، خون خلاقیت و پویایی ذهن جمعی ما را می‌مکد.

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم

اما زبان علم اعصاب و روانشناسی، با تمام دقت واژگانی‌اش، گاهی برای به تصویر کشیدن عمق یک فاجعه‌ی انسانی کافی نیست. نمودارهای ترشح کورتیزول و نقشه‌های حرارتی از خاموشی نئوکورتکس، نمی‌توانند آن خفقان و وحشت وجودیِ ناشی از این انزوا را به تمامی به ما بچشانند. برای درک عمیق‌تر، ملموس‌تر و دردناک‌تر این فاجعه چندوجهی، باید از آزمایشگاه‌های عصب‌شناسی بیرون بیاییم و به جادوی بی‌زوال هنر، ادبیات و سینما پناه ببریم؛ جایی که هنرمندان، بعنوان پیشگویان صادق دردهای بشری، مدت‌ها پیش از آنکه اینترنت کُند شود، کُندی و زوال ذهنِ محاصره‌شده را به تصویر کشیده‌اند.

آینه‌های ادبیات و سینما: تجسم عریان انزوای شناختی

در رمان دیستوپیایی و تکان‌دهنده «۱۹۸۴» اثر جاودانه جورج اورول، تقلیل دادن دایره واژگان از طریق پروژه «زبان نو» ابزاری سیستماتیک برای محدود کردن تفکر، تخیل و در نهایت حذف توانایی طغیان است. امروز، کند کردن اینترنت و قطع ارتباط با جهان آزاد، معادل مدرن، دیجیتال و خاموش همان «زبان نو» است. وقتی نتوانید سریع، آزادانه و بی‌واسطه با جهان ارتباط بگیرید، گستره تفکر و جهان‌بینی شما نیز به همان میزان منقبض و مچاله می‌شود.

این مچاله شدن ذهنی و از دست رفتن پویایی، در نهایت به یک عقیم‌ماندگی ختم می‌شود؛ پدیده‌ای که در عرصه سینما، بهترین و نفس‌گیرترین تجسم بصری خود را در شاهکار آلفونسو کوارون پیدا کرده است. فیلم «فرزندان بشر»، جهانی را به تصویر می‌کشد که در آن زایش و امید به آینده متوقف شده و جوامع در انزوا، ترس، بیگانه‌هراسی و جنگی فرسایشی فرو رفته‌اند. رنگ‌های خاکستری، دوربین ملتهب و اتمسفر خفه‌کننده آن فیلم، تجسم بصری دقیق و بی‌نقصی از همان اتفاقی است که امروز در سیناپس‌های مغز ما در حال رخ دادن است.

ما در حال تجربه یک نازایی شناختی و عقیم شدن ایده‌ها هستیم. فیلم ما را به سال ۲۰۲۷ پرتاب می‌کند؛ زمانه‌ای پرالتهاب که هجده سال خفقان‌آور از آخرین زایش انسانی در آن سپری شده و ناقوس انقراض بی‌صدای بشریت به صدا درآمده است. انگلستان، بعنوان آخرین سنگر متزلزل تمدن، در گردابی از انزوا، بیگانه‌هراسی، ترس و جنگی فرسایشی دست‌وپا می‌زند.

کوارون برای به تصویر کشیدن این ویران‌شهر، از زرق‌وبرق‌های معمول و اغراق‌آمیز هالیوودی می‌پرهیزد. دنیای او حاصل یک خیال‌پردازی پلاستیکی نیست؛ چنانکه راجر ایبرت مرحوم به درستی اشاره می‌کند، این جهان خاکستری کاملاً شبیه به شهرهای امروزی ما است، با این تفاوت که به غایت خسته‌تر، بی‌روح‌تر و فرسوده‌تر شده است. این دنیایی است که نه با یک انفجار مهیب، بلکه با یک زمزمه‌ی ممتد و فرسایشی به پایان خود نزدیک می‌شود. دوربین جسور، سمج و ملتهب کوارون، با استفاده از پلان‌سکانس‌های طولانی و بدون کات، مرز میان مخاطب و فاجعه را از میان برمی‌دارد و ما را صاف در قلب این اضطراب خفه‌کننده می‌نشاند.

این اتمسفر سنگین و این جهان سترون، تجسم بصری دقیق و بی‌نقصی از همان رویداد شومی است که امروز در تاریک‌خانه‌ی سیناپس‌های مغز ما در حال وقوع است. ما در حصار کندی شبکه و انسداد ارتباطات، در حال تجربه یک «نازایی شناختی» و عقیم شدن تدریجی ایده‌ها هستیم؛ ذهنی که سال‌هاست آبستن هیچ تفکر جهان‌شمول و نویی نشده است. گرچه که ما باید همچون قهرمان خسته اما مصمم این داستان، در میان رگبار ناامیدی‌ها، قطعی‌ها و انزوا، با چنگ و دندان از بارقه‌ی نحیف امید و قدرت خلق در مغزهایمان محافظت کنیم، تا انسانیت و اصالت ذهنمان در این یخبندان ارتباطی منقرض نشود.

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم

اما این انقراض خاموش، تنها به شکل عقیم شدن ایده‌ها رخ نمی‌نماید؛ بلکه گاهی حافظه تاریخی و بینش ما را هدف می‌گیرد. به همین دلیل است که باید به رمان درخشان «فارنهایت ۴۵۱» اثر ری بردبری بازگردیم؛ جایی که کتاب‌سوزان نماد قطع ارتباط با حافظه تاریخی و خرد جمعی بشر است. امروز، محدودسازی پهنای باند و قطع شریان‌های اینترنتی، شعله‌های نامرئی همان آتشی هستند که کتابخانه‌های عظیم دیجیتال و بایگانی‌های ذهن ما را به خاکستر نسیان تبدیل می‌کنند و ما را در جزیره‌ای تاریک از ناآگاهی و کندذهنی رها می‌سازند.

در امتداد همین تاریکی و فراموشی، نباید از رمان «کوری» ژوزه ساراماگو نیز غافل شد.کوری سفید در این داستان، استعاره‌ای از از دست دادن بینش در میان جمعیتی است که ارتباط ارگانیک خود را با حقیقت از دست داده‌اند. کوری دیجیتال امروز ما، همان کوری مسری ساراماگو است که انسان‌ها را در هراس از یکدیگر و در جدال برای بدیهی‌ترین نیازهای حیوانی، به جان هم می‌اندازد.

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم

راهکارهای عملی: پادزهرهایی برای یک مغز محاصره‌شده

همانطور که در ابتدای متن اشاره شد، ما با امیدواری به موقتی بودن این شرایط جنگی و صبح پیروزی می‌نگریم، اما تا فرا رسیدن روز اتصال مجدد، نمی‌توانیم مغزمان را به حال خود رها کنیم تا در باتلاق کندی غرق شود. برای مقابله با این انجماد شناختی و نجات «مغز محاصره‌شده»، نیازمند تاکتیک‌های چریکی و عملیات نجات ذهنی هستیم:

۱-رژیم اطلاعاتی و روزه دیجیتال هدفمند: تلاش برای باز کردن صفحات در اینترنت کند، تنها به ترشح بیهوده‌ی کورتیزول و خستگی سیستم عصبی می‌انجامد. زمان‌های مشخصی را برای استفاده از اینترنت تعیین کنید و از خیرگی به صفحات در حال لود شدن بپرهیزید. داده‌های ضروری را در زمان‌های خلوت شبکه دانلود و در حالت آفلاین مطالعه کنید.

۲-پناه بردن به پناهگاه کاغذی: در زمانه‌ی کندی اینترنت، بهترین فرصت برای بازسازی مسیرهای عصبی از دست‌رفته، پناه بردن به کتاب‌های فیزیکی عمیق است. خواندن مستمر کتاب، تمرکز را به نئوکورتکس بازمی‌گرداند و پادزهری قدرتمند در برابر پراکنده‌خوانی و سطحی‌نگری تحمیل‌شده است.

۳-نوشتن به مثابه مقاومت شناختی: نوشتن (بویژه با قلم بر روی کاغذ)، فرایندی است که نیمکره‌های مغز را درگیر کرده و سرعت تفکر را تنظیم می‌کند. خاطره‌نویسی، تحلیل شرایط و خلق داستان، اجازه نمی‌دهد که قوه تخیل و دایره واژگان شما دچار آتروفی (تحلیل‌رفتگی) شود.

۴-خلق ریزشبکه‌های انسانی: وقتی شبکه جهانی ارتباطات قطع یا کند است، باید شبکه‌های محلی عمیق‌تری بسازیم. دیالوگ‌های رودررو، گعده‌های فکری کوچک و گفت‌وگوهای تحلیلی با دوستان، هم ظرفیت همدلی را زنده نگه می‌دارد و هم مغز را از انزوای تک‌صدایی و خطر تبدیل شدن به «مغز ایدئولوژیک» می‌رهاند.

۵-رام کردن آمیگدال (مدیریت استرس پایه): با تکنیک‌های ذهن‌آگاهی، مدیتیشن، عبادت، و حتی پیاده‌روی بدون تلفن همراه (البته در ساعاتی که خطر اصابت کمتری در اثر پرتابه‌های دشمن وجود دارد)، سطح استرس پایه را کاهش دهید. تا زمانی که آمیگدال در حالت هشدار باشد، مغز منطقی شما روشن نخواهد شد.

مغز محاصره‌شده/ جنگ، انزوای دیجیتال و تکامل معکوس مغز ما / مارکز: زندگی روایتی است در باره آنچه به یاد می آوریم نه آنچه زیسته ایم

پسگفتار: نبرد واپسین برای حفظ قصه و اصالت روایت

با یقینی آمیخته به اندوه معتقدم که جامعه ما در یک نقطه عطف تاریخی، روانی و تکاملی بی‌بازگشت قرار دارد. جنگ‌های پیدا و پنهان و این محاصره و انزوای دیجیتال، با تمام قوا در تلاش‌اند تا کهن‌الگوهای متعالی «قهرمان»، «جادوگر» و «حکیم» را در درون ما مسلخ برده و ما را در باتلاق کهن‌الگوی «رنجور» و«قربانی» فرو ببرند.

همانطور که تیم اش هشدار می‌دهد، مغز بدوی ما در حال فربه شدن و تسلط کامل است، در حالی که قشر متفکر و قصه‌گوی ما به دلیل کندی شبکه ارتباطی و انزوای جهانی، در حال پژمردن و زوال است. وظیفه خطیر و انسانی ما در این تاریکنا، آگاهی عمیق از این مکانیزم‌های عصبی و مقاومت روانی است. ما باید با چنگ و دندان، «سرعت تفکر»، «تنوع و تکثر روایت‌ها» و «امید به اتصال مجدد با شریان‌های جهان» را در پستوی ذهن خود زنده نگه داریم.

اگر تسلیم این رخوت شویم و اجازه دهیم مغزمان با کندی تحمیلی اینترنت هم‌گام و هم‌نفس شود، جنگ تحمیلی را پیش از آنکه در میدان‌های واقعی و خاکریزهای فیزیکی رخ دهد، در مقدس‌ترین میدان، یعنی میدان ذهن، شناخت و آگاهی واگذار کرده‌ایم. ما موظفیم، حتی در کندترین و طاقت‌فرساترین ثانیه‌های اتصال، روایت‌های بزرگ خود را بسازیم، کلمات تازه خلق کنیم، کتاب‌های عمیق بخوانیم و از مرگ دردناک قصه‌هایمان جلوگیری کنیم؛ چرا که به قول مارکز، زندگی آنچه زیسته‌ایم نیست، بلکه آن چیزی است که به یاد می‌آوریم تا آن را روایت کنیم.

بیشتر بخوانید:

 ققنوس در خاکستر: درآمدی بر تمدن‌یابی دوباره ایرانیان در سپیده‌دمان پساجنگ / توسعه در پساجنگ، زایشی که نه با معجزه که با عقل و اراده جمعی محقق می شود
مدیران نالایق، چگونه جنگ ها را بهانه استمرار مدیریت خود می کنند؟/ سایه‌ وهمناک جنگ بر سازمان: روان‌کاوی دیکتاتوری نوظهور / گذار از جنگ به توسعه
از آسمان تهران تا ویرانه‌های برلین: روایت‌هایی از نبرد بقا و مقاومت/ زمانی که صدای انفجار جای گفت و گو را می گیرد

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2197453

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 10 =

آخرین اخبار