خبرآنلاین - در سنت لیبرالی روابط بینالملل، جهان مجموعهای از دولتهایی تصور میشود که در چارچوب نهادهای بینالمللی، قواعد حقوقی و وابستگی متقابل اقتصادی میتوانند به همکاری برسند. از این منظر، نظم پس از جنگ جهانی دوم با محوریت نهادهایی چون سازمان ملل، بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و رژیمهای کنترل تسلیحات، تلاشی برای کاهش منازعه و افزایش همکاری بوده است. آمریکا در این چارچوب، خود را معمار و ضامن این نظم میداند.
از نگاه لیبرالی، ریشه درگیری با ایران به این نقطه بازمیگردد که تهران در بسیاری از حوزهها، خارج از این نظم تعریفشده حرکت کرده است؛ چه در نوع رابطه با نهادهای بینالمللی، چه در الگوی سیاست خارجی منطقهای و چه در تعریفش از حاکمیت و استقلال. در این روایت، ایران بازیگری است که به جای ادغام در نظم لیبرال، تلاش کرده نظم بدیلی مبتنی بر استقلال حداکثری و مقاومت در برابر هژمونی تعریف کند.
لیبرالیسم فرض میکند که افزایش تجارت، ارتباطات و نهادسازی، احتمال جنگ را کاهش میدهد. اما تجربه رابطه ایران و آمریکا نشان داد که وقتی یک طرف، اساساً نظم موجود را عادلانه نمیداند، این مفروضه کارایی خود را از دست میدهد. از این زاویه، درگیری نه نتیجه سوءتفاهم، بلکه نتیجه اختلاف بنیادین در پذیرش یا رد نظم لیبرال جهانی است.
خوانش سوسیالیستی از ریشههای درگیری
در سنت سوسیالیستی و مارکسیستی روابط بینالملل، جهان نه بر پایه همکاری، بلکه بر اساس سلطه اقتصادی، امپریالیسم و بهرهکشی تحلیل میشود. دولتهای قدرتمند، ابزارهای اقتصادی، مالی و نظامی را برای حفظ برتری خود به کار میگیرند و نهادهای بینالمللی نیز بازتاب همین ساختار قدرت هستند.
از این منظر، درگیری ایران و آمریکا نه یک اختلاف سیاسی معمول، بلکه نمونهای از تقابل یک دولت با ساختار امپریالیستی نظام جهانی است. تحریمهای اقتصادی، فشارهای مالی، و تلاش برای انزوای ایران، در این روایت ابزارهایی برای وادار کردن یک کشور به تبعیت از نظم سرمایهداری جهانی تلقی میشود.
در نگاه سوسیالیستی، ایران بهمثابه دولتی دیده میشود که با مقاومت در برابر این نظم، هزینههایی را متحمل شده که بخشی از ماهیت مبارزه با هژمونی است. بنابراین، جنگ یا تقابل، نتیجه طبیعی تلاش یک قدرت بزرگ برای مهار بازیگری است که از پذیرش قواعد سرمایهداری جهانی سر باز زده است.
نقطه تلاقی دو نگاه: چرا تقابل اجتنابناپذیر شد؟
وقتی این دو چارچوب نظری را کنار هم میگذاریم، مشخص میشود که تقابل ایران و آمریکا صرفاً محصول یک پرونده خاص مانند هستهای یا منطقهای نیست، بلکه ریشه در تعارض دو برداشت از جهان دارد. از منظر لیبرالی، ایران خارج از نظم همکاریمحور حرکت میکند و باید مهار شود. از منظر سوسیالیستی، آمریکا نماینده ساختاری است که باید در برابر آن مقاومت کرد.
این تعارض، فضایی ایجاد میکند که در آن هر اقدام یک طرف، از سوی دیگری بهعنوان تهدید تفسیر میشود. گسترش نفوذ منطقهای ایران، در نگاه آمریکا بیثباتکننده است؛ در حالی که از نگاه تهران، این اقدام دفاعی در برابر فشار هژمونیک است. تحریمهای آمریکا، در نگاه واشنگتن ابزار فشار مشروع برای تغییر رفتار است؛ در حالی که از نگاه تهران، نمونهای از جنگ اقتصادی و سلطهگری است.
نقش اسرائیل در این چارچوب نظری
در این میان، اسرائیل در روایت لیبرالی بهعنوان متحدی در نظم غربی دیده میشود که امنیتش بخشی از امنیت این نظم است. اما در روایت سوسیالیستی، اسرائیل نیز بخشی از سازوکار قدرت منطقهای وابسته به هژمونی آمریکا تلقی میشود. همین تفاوت برداشت، باعث میشود نقش اسرائیل در این تقابل، نه حاشیهای بلکه ساختاری باشد.
چرا این درگیری پایانپذیر نیست؟
از منظر هر دو نظریه، تا زمانی که برداشتها از نظم جهانی تغییر نکند، این تقابل نیز پایان نمییابد. لیبرالیسم انتظار دارد ایران در نظم موجود ادغام شود. سوسیالیسم انتظار دارد نظم موجود دگرگون شود. هیچیک از این دو انتظار در کوتاهمدت واقعبینانه نیست، و همین امر، تداوم تنش را توضیح میدهد.
درگیری ایران و آمریکا را نمیتوان تنها با فهرست کردن رویدادها توضیح داد. این تقابل، ریشه در تعارض دو تصور بنیادین از جهان دارد: یکی جهانی مبتنی بر نهادها و همکاری تحت رهبری قدرتهای غربی، و دیگری جهانی که این نظم را ناعادلانه و سلطهگر میداند. تا زمانی که این تعارض نظری پابرجاست، هر توافقی موقتی و هر تنشی قابل بازگشت خواهد بود.
*خبرنگار و دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی
۲۱۹




نظر شما