حمید ابوطالبی _ خبرآنلاین- در فضای کنونی دیپلماسی ایالات متحده، ما نه با یک رویه قانونی شفاف، بلکه با «آنارشی اطلاعاتی-دیپلماتیک» مواجه هستیم. این وضعیت که در آن مرز میان تهدید نظامی، مذاکره دیپلماتیک و توییتهای شخصی رئیسجمهور عامدانه مخدوش شده، بازتابی از استراتژی سنتی ترامپ یعنی «ابهام استراتژیک» برای اعمال فشار حداکثری است. تضاد آشکار میان لحن چراغسبزگونهی ترامپ و تکذیبیههای سختگیرانه «کارولین لویت»، نه یک ناهماهنگی ساده، بلکه بخشی از یک معماری هدفمند در تولید «روایتهای متناقض» است؛ دامی برای سردرگمسازی، فرسایش ادراک و تضعیف ارادهی طرف مقابل.
برای مقابله با این روش آنارشیک، تنها یک راه وجود دارد: «مصالحه مسلّح»؛ آنچه که میتواند در دکترین زیر صورتبندی گردد:
۱. عبور از فریبِ «مذاکره بسته»
در دیپلماسی ابهام استراتژیک، روایت بر سیاست مسلط است و روش مذاکره، شکستن اراده حریف. از این رو، روایت ترامپ، نوعی «مذاکره بسته» است؛ فضایی که او بتواند هر زمان که اراده کرد، روایت خود را تغییر داده و از تعهدات شانه خالی کند. در برابر این تشتت روایتی و بیثباتی رفتاری، تنها یک الگوی رئالیستی و واقعگرایانه برای صیانت از منافع ملی وجود دارد: «مذاکره در برابر افکار عمومی جهان».
در این چارچوب، میتوان این رویکرد را بهعنوان «دیپلماسی شهود جهانی» تعبیر کرد؛ رویکردی که در آن گفتوگو و اعلام موضع نه صرفاً در اتاقهای بسته، بلکه در معرض داوری و شهود جهانی قرار میگیرد و اعتبار هر ادعای سیاسی تنها زمانی تثبیت میشود که با سازوکارهای سنجشپذیر و قابل راستیآزمایی پیوند داشته باشد. بدین ترتیب، حتی در غیاب صداقت کامل بازیگران، امکان تعامل دیپلماتیک و تفاهم پایدار حفظ میشود و دیپلماسی از «چانهزنی پنهان» به «پاسخگویی علنی» ارتقا مییابد.
این سازوکار، خود به یکی از پایههای اعتمادسازی بدل میشود. برای آن ضرورت دارد مذاکره جمعی، افق نهادی این مصالحه را ترسیم کند؛ تلاشی برای خروج از الگوی دوجانبه. در این چارچوب، مقامات کشورها و روایتگران واقعی، یعنی خبرنگاران و…، بهعنوان کنشگران فعال در یکسوی میز مذاکره و ایران و آمریکا در دوسوی دیگر این میز، در تعیین وضع نقشآفرینی میکنند (نمونه: شمول آتشبس بر لبنان)؛ و عبور از این مرحله در قالبی مشترک مورد گفتوگو قرار میگیرد. این رویکرد، پایداریِ توافق را افزایش میدهد، زیرا آن را در سطح منطقهای و جهانی نهادینه میسازد و امکان فریب مذاکره بسته را از بین میبرد.
لذا در همین راستا، مصاحبه مطبوعاتی پیش و پس از مذاکره و گزارش به مقامات کشورهای ذینفع، بسیار راهگشا و ابهامزدا خواهد بود؛ تا کسی نتواند «صحنه دیپلماسی» را به «تئاتر روحوضی» تبدیل نماید. اینجا مهم این است که در صحنه تسلط روایت بر سیاست:
- «افکار عمومی نه مرجع حقیقت، بلکه میدان رقابت روایتهاست؛ و موضعگیری مقامات کشورها آفریننده فشار سیاسی بر طرف مقابل.»
۲. عبور از فریب «آتشبس مسلّح»
تنها روشی که میتواند فریب آتشبس مسلح را خنثی نماید، حرکت در مسیر «مصالحه مسلح» است. این دکترین بر این پایه استوار است که پذیرش میز مذاکره لزوماً به معنای فروگذاشتن سلاح نیست، بلکه مذاکره در بستر توازن نیرو و هزینه معنا مییابد. در این رویکرد، ابعاد زیر باید بهصراحت اعلام و اعمال گردد:
- «دیپلماسی و میدان همزمان»: حتی در روز مذاکره، پاسخ به هرگونه تعرض باید با شدت ادامه یابد و دیپلماسی از میدان جدا نشود.
- «مذاکره قدرتمحور»: این مفهومی از «مذاکره تحت فشار حملات متقابل نظامی» است. هدف این است که به طرف مقابل فهمانده شود «هزینه نقض عهد» بلافاصله و در میدان نبرد پرداخت خواهد شد.
- «اقتدار بر روی میز»: هرگونه تفاهمی باید سازوکارهای ویژه خود را همزمان و نقد در خود داشته باشد و بلافاصله به مرحله اجرا درآید. تمام هیئتهای آمریکایی فاقد اقتدار مذاکره بوده و باید نتایج توسط ترامپ تأیید گردد؛ این ضعف طرف آمریکایی، نقطه قوت طرف ایرانی در مذاکرات است.
در این سطح، مذاکره نه در خلأ، بلکه در میدان نیروها و هزینهها تعریف میشود. اگرچه همواره باید در کنار «پاسخ قاطع»:
- «کنترل تصاعد» و
- «مدیریت آستانهی درگیری»
مد نظر قرار داشته باشد.
۳. آتشبس به مثابه «پیوست دیپلماتیک، نه خاموشیِ میدان»
در این چارچوب، آتشبس یک امر صرفاً نظامی برای پایان درگیری نیست، بلکه نقطه آغاز دیپلماسی مسلح است؛ وضعیتی که در آن میدان و دیپلماسی در امتداد یکدیگر عمل میکنند. اینکه:
- همه ارکان کشور باید از «ایده آتشبس» بهعنوان یک ابزار سیاسی جهت مذاکره دفاع کنند، اما همزمان کوچکترین نقض آن را با شدیدترین پاسخهای مسلحانه تلافی کنند.
این رویکرد، دیپلماسی را از حالت «انفعالی» خارج کرده و به یک «کشمکش قدرت» فعال تبدیل میکند؛ جایی که هر رخداد میدانی، به دادهای برای بازتعریف موقعیت در میز مذاکره بدل میشود.
۴. گذار از «اعتماد به گفتار» به «اتکاء بر سازوکار»
این گذار، نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی برآمده از سیالشدن نسبت میان واقعیت و روایت در سیاست بینالملل معاصر است. بر این اساس، دکترین پیشنهادی را میتوان «تثبیت تفاهم در بستر بیثباتی روایت» نامید؛ دکترینی که در آن، هدف نه حذف ابهام - که در وضعیت کنونی ناممکن است - بلکه مهار آن از طریق نهادسازی حداقلی و طراحی سازوکارهای خوداجراست. در این چارچوب، توافق دیگر یک «کلیت دفعی» نیست، بلکه به واحدهای زمانی–موضوعیِ مستقل تفکیک میشود؛ هر واحد، واجد تعریف دقیق موضوع، دامنه، زمان اجرا و شاخصهای سنجش است. این «ریز-توافقها» بهگونهای طراحی میشوند که نقض هر یک، هزینهای فوری و قابل محاسبه ایجاد کند و در نتیجه، امکان بازی با سطح اعلام را محدود سازد.
در راستای این امر، طراحی سازوکارهای مدیریت بحران و ایجاد خطوط تماس اضطراری میان سطوح نظامی و سیاسی برای جلوگیری از اشتباهات محاسباتی، حیاتی است. در شرایط توازن شکننده، یک حادثه پیشبینینشده میتواند بهسرعت به بحران تبدیل شود؛ اما وجود کانالهای ارتباطی مستقیم، امکان مهار فوری آن را فراهم میآورد و از آغاز ناخواسته درگیری جلوگیری میکند. روسیه و چین تنها قدرتهای دارای چنین پتانسیلی هستند؛ پتانسیلهایی که جی.دی.ونس بهویژه از فعال شدن آنها هراس دارد!
۵. «تقارن در اقدام و راستیآزمایی»
در سطح اجرایی، اصل بنیادین، «تقارن در اقدام و راستیآزمایی» است؛ بدین معنا که هر تعهد، نه در آیندهای نامعین، بلکه بهصورت همزمان و متناظر با اقدام طرف مقابل فعال میشود. این تقارن، فاصله میان «وعده» و «تحقق» را به حداقل میرساند و دیپلماسی را از وابستگی به نیتخوانی رها میکند. در کنار آن، یک لایه غیرعلنی اما پایدار از ارتباط - بهمثابه حافظه عقلانی مذاکره - ضروری است تا تداوم معنا در پسِ گسستهای روایی حفظ شود.
در این دکترین، تمایز روشنی میان «سطح اعلام» و «سطح تعهد» برقرار میشود: اولی، حوزه سیال قدرتنمایی و مدیریت ادراک است؛ دومی، عرصه عینیت حقوقی و فنی. خطای راهبردی آن است که این دو سطح بر یکدیگر منطبق فرض شوند:
- عقلانیت دیپلماتیک اقتضا میکند که تنها «اقدامِ قابل راستیآزمایی» مبنای قضاوت و تداوم تعامل قرار گیرد.
بدینترتیب، حتی اگر بازیگری با ویژگیهای پیشبینیناپذیر، چون ترامپ، در سطح گفتار نوسان ایجاد کند، سازوکار طراحیشده مسیر تعامل را - حداقل در افکار عمومی جهانیان - از فروپاشی مصون میدارد. این مذاکره صرفا با آمریکا نیست؛ بلکه گفتوگو با افکار عمومی جهانیان و دولتهاست.
۶. منطق زمانبندی و عملیاتی مذاکرات
نهایتاً، زمانبندی و مرحلهبندی تعهدات، به این فرآیند منطق تدریجی میبخشد. آغاز از اقدامات کمهزینه و حرکت بهسوی مسائل پیچیده، هزینه خروج ناگهانی از توافق را افزایش میدهد. این تدریج، شرط لازم برای گذار از بیاعتمادی به همکاری محدود است. ارکان چهارگانه این مرحله عبارتند از:
1- گریز از تطویل مذاکرات (جلوگیری از فرسایشی شدن)
2- حصول نتیجه ملموس در هر نشست
3- حرکت استراتژیک از جزء به کل
4- تبادل نقد با نقد (امتیاز در برابر امتیاز قطعی)
معماری عملیاتی این دکترین بر همپیوندی همزمان میدان، دیپلماسی و سازوکارهای راستیآزمایی استوار است؛ بهگونهای که هر اقدام میدانی بلافاصله در قالب امتیاز دیپلماتیک و هر تعهد سیاسی فوراً در قالب سازوکار اجرایی سنجشپذیر تثبیت شود، تا توازن قدرت و معنا در یک چرخه خوداجرا و کنترلشده به پایداری راهبردی بینجامد. چراکه این یک مذاکره ویژه در تاریخ دیپلماسی است که به سرنوشت اقتصاد جهان متصل شده و نباید هیچگونه خطایی در آن صورت گیرد.
315




نظر شما