مذاكرات اسلام آباد

باران، اشکِ یک ملت بود؛ در سوگِ رهبری که با شهادتش ، خود را ماندگار ساخت 

در سپیده‌دمی که هنوز شهر در خواب بود، در آن لحظه‌های خاموش و بی‌دفاعِ صبح، ناگهان آسمان شکافت… و زمین، داغدار شد…

نه در پناهگاه…
نه در سایه‌ی دیوارهای امن و پنهان…
که در روشنای مسئولیت،
در میان کاغذها، تصمیم‌ها، دغدغه‌ها…
در همان‌جایی که بوی کار می‌داد، بوی مردم، بوی وطن…
او ایستاده بود…
و همان‌جا… فرو افتاد…
نه از خستگی…
که از عظمتِ شهادت…
باران، اشکِ یک ملت بود؛ در سوگِ رهبری که با شهادتش ، خود را ماندگار ساخت 

و تاریخ—
ای تاریخ…
این بار اگر ننویسی…
اگر حقیقت را در میان سطرها پنهان کنی…
قلمت شکسته باد…

بنویس…
بنویس که علی ، پاک سلاله ای از خاندان آل علی ِاین روزگار
در لحظه‌ی خطر،
راهِ گریختن را در برابر داشت  ! … اما انتخاب نکرد…

بنویس که او
نه در تاریکی پناه گرفت،
نه شبانه دل از این خاک کَند،
نه فرزندانش را به دوردست‌ها سپرد…

بنویس که ماند…
در میان مردمش ماند…
در دلِ مسئولیت ماند…
و همان‌جا، در خانه‌ای که خانه‌ی یک ملت بود،
پر کشید…

باران، اشکِ یک ملت بود؛ در سوگِ رهبری که با شهادتش ، خود را ماندگار ساخت 

ای تاریخ…
اگر این را ننگاری!
ما تو را حلال نخواهیم کرد…

این شب‌ها…
آسمان هم طاقت نیاورد…

بارید…
نه آرام… نه بی‌درد…
که سنگین… که بی‌قرار…
که انگار هر قطره‌اش
نامی را صدا می‌زد
و دلی را می‌شکست…

ما در خیابان‌ها
بی‌آنکه یکدیگر را بشناسیم
همدل شدیم…
دست‌ها در هم، نگاه‌ها خیس، صداها لرزان…

کسی چیزی نمی‌گفت…
اما همه می‌فهمیدند…
داغی که بر سینه‌ها نشسته بود،
بی‌نیاز از کلمه بود…
باران، اشکِ یک ملت بود؛ در سوگِ رهبری که با شهادتش ، خود را ماندگار ساخت 

باران می‌بارید…
اما نه…
این باران، اشک آسمان نبود…
این، اشک همین مردم بود
که از زمین برخاست…
به آسمان رسید…
و دوباره، شکست و بارید…

در این شب‌های خیس و خاموش،
دل‌ها پر از درد است…
اندوه، مثل موج،
در سینه‌ها می‌کوبد…

و در میان این سکوت شکسته،
فریادی آرام اما عمیق شکل می‌گیرد—
فریادِ اعتراض به ظلم…
فریادِ ملتی که بیدار شده است…
 

ای دشمن…
تو خیال کردی با آتش،
دل یک ملت را خاموش می‌کنی…

اما نمی‌دانی—
این خاک،
با خون، زنده‌تر می‌شود…

ما ایستاده‌ایم…
با دست‌های خالی…
اما با دل‌هایی که از ایمان و داغ، لبریز است…

و این داغ…
از یاد نخواهد رفت…

باران، اشکِ یک ملت بود؛ در سوگِ رهبری که با شهادتش ، خود را ماندگار ساخت 

این باران…
دیگر فقط باران نیست…
نشانه‌ای‌ست…
از پاکی… از امید… از همدلی دل‌هایی که شکسته‌اند اما خم نشده‌اند…

ما خواهیم ماند…
خواهیم ایستاد…
خواهیم ساخت…

ایران،
با همه زخم‌هایش،
باز هم سربلند خواهد ماند…
 

و آن شهید…
آن محبوبِ دل‌ها…

رفت—
اما نه از دل‌ها…

نامش
در کوچه‌ها جاری‌ست…
در اشک‌ها… در دعاها… در سکوت‌های سنگین شب…

باران، اشکِ یک ملت بود؛ در سوگِ رهبری که با شهادتش ، خود را ماندگار ساخت 

او رفت…
اما راهش ماند…
و این راه…
در رگ‌های همین مردم ادامه دارد…
 

مگر نفرموده است :
ألَیْسَ الصُبح بِقَریبْ

 «مگر نه آن‌که سپیده نزدیک است…؟ پس این شبِ خونین، پایانِ ما نخواهد بود!


* عضو فرهنگستان علوم پزشکی ایران

کد مطلب 2204330

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 10 =