به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایرنا، مصطفی دهپهلوان، دانشیار گروه باستانشناسی دانشگاه تهران، در ایرنا نوشت: دلنوشتهای از یک باستانشناس برای خاک و آبی که هزاران سال ایستاده است.
من، که عمرم را میان خاک و سنگ گذراندهام، هر روز بیشتر باور میکنم که تاریخ، نه مجموعهای از سالشمارها، که نبضی زنده است؛ قلبی که زیر لایههای آرام خاک میتپد. گاه که کلنگ را بر خاک میزنم، گویی بر سینه خاک نمیکوبم، بلکه بر درگاهی میکوبم که میخواهد رازهایش را حکیمانه و خردمندانه با من در میان بگذارد. من باستانشناسم، اما گاهی احساس میکنم خاک مرا میآموزد، نه من خاک را.
این روزها که ایران، چون هزاران سال گذشته، روزگار آشوب و تجاوز را پشت سر میگذارد، در دل هر کاوش و کنکاشی تازه، راهی به گذشته میجویم تا بهتر بفهمم چه در انتظار این سرزمین است و چه قدرتی آن را تا امروز محکم و استوار با سینهای ستبر نگه داشته است. شاید هر کس به گونهای به وطنش مینگرد؛ من! اما از میان سفالهای شکسته، استخوانهای خاموش، دیوارهای فروریخته و نقشهای نیمهجان گذشته، میبینمش؛ و در هر کاوش، در هر تپه، در هر کتیبه، یک جمله بزرگ تکرار میشود: این سرزمین ایستاده است. همیشه ایستاده است.
گاهی در دل شب، روی پشتهای از خاک که روزگاری خانه و پناه آدمیان بوده، مینشینم و گوش میسپارم. صدایِ باد، میان دشت میپیچد و با خود قصههای هزاران سال پیش را میآورد. انگار صدای مرگبار چرخهای ارابه آشوریان را بر این خاک میشنوم، یا فریاد سربازان سکا را. انگار آتشهایی را که یونانیان افروختند، هنوز در تاریکیِ زمان میلرزد. اما عجیب است: هرچه این صداها را میشنوم، بیش از پیش حس میکنم که نیرویی در زیر پایم جریان دارد؛ نیرویی که به من اطمینان میدهد ایران، این سرزمین آرامِ سختجان، بارها لرزیده اما هرگز فرو نریخته است.
در تپه حسنلو، وقتی ماجراهای لایه سوم را میخواندم لایهای که جنگی خاموش، شهری سوخته و اجسادی برهمافتاده را روایت میکند پرسیدم: چه میشود که بعد از این همه فروپاشی، باز شهری بر همین خاک ساخته میشود؟ چه میشود که تمدنی پس از تمدن دیگر برمیخیزد؟ گویی این خاک، حافظهای دارد که به انسانهایش میگوید: از نو برخیز. این همان حافظهای است که امروز نیز ادامه دارد.
در آخرین سفر میدانیام به فارس، چند ساعت تنها در میان ستونهای پرسپولیس قدم میزدم. باد، لابهلای سنگها میپیچید و آفتابِ آرامِ عصرگاهی از بالای پلکانها بر حیاطها میریخت. یکی از ستونهای شکسته را که سالها پایدار مانده بود، لمس کردم. سطحش سرد بود، اما در عمق، گرمایی حس میشد؛ گرمای تاریخ، شاید!
همانجا با خود گفتم: وقتی اسکندر شعله بر این دژ سترگ پارسی انداخت، آیا گمان میکرد این سرزمین از نو برنمیخیزد؟ شاید او آتش زد، اما تنها چیزهایی سوخت که میتوانستند بسوزند. روح ایران، مهندسی آن، دربار اندیشهگرانش، زبانش، حافظهاش، همه ماندند. پرسپولیس هنوز ایستاده، نه برای آنکه حملهای ندیده، بلکه چون آنچه در بنیادش بوده، چیزی از جنس شکستناپذیری است.
به عنوان باستانشناس، من هیچ نشانهای نیافتهام که ملت ایران در برابر یورشها زانو زده باشد؛ تنها نشانههای تغییر، سازگاری، بازسازی و استمرار دیدهام. این سرزمین شاید زخمی شده باشد، اما هرگز فنا نشده است.
اشکانیان از دامنههای شرقی فلات ایران برخاستند؛ قومی زبده در جنگهای پویشی که در سده سوم پیش از میلاد، با قیام ارشک و تیرداد، ساختار فرسوده اسکندریان و سلوکیان را در هم شکستند و حاکمیت ایرانی را بازگرداندند. برتری آنان نه در شمارِ سپاه، بلکه در مهارت سواران سبکاسلحه بود؛ تیراندازانی که در تاخت میجنگیدند و تاکتیک «تیر برگشتی» را به اوج رساندند.
در رویارویی با روم، اشکانیان توانستند بزرگترین قدرت غرب را متوقف سازند. اوج این مقاومت در نبرد حران بود؛ جایی که سورنای جوان با بهرهگیری از چابکی سواران و میدانداری هوشمندانه، لژیونهای کراسوس را در هم شکست. محوطههای نساء و شهرهای خشتی اشکانی نشان میدهد که آنان شکوه را نه در مرمر، بلکه در استمرار و سازگاری میجستند. پنج قرن پایداریشان گواه آن است که ایران اشکانی با چابکی آغاز شد، اما با خرد و استقامت تداوم یافت.
در گشتهای آخرم در گیلان و دشتهای شمالی، جایی میان مه، بقایای دیوار بزرگ گرگان را لمس کردم. دیواری به طول صدها کیلومتر، که زمانی مرز مقاومت ساسانیان در برابر اقوام مهاجم بوده است. چقدر تاریخ، چقدر روایت در این دیوار نهفته است! نه فقط تاریخ جنگ، بلکه تاریخ نظم و سازماندهی، تاریخ مهندسی، تاریخ آیندهنگری. مردم ما معمولاً شاهنامه را میخوانند و از رستمها سخن میگویند، اما هر وقت کنار این دیوار میایستم، باور دارم رستمهای واقعی همین مهندسان گمنامی بودهاند که توانستند در دل چنین اقلیمی، سازهای با چنین عظمتی شگرف بنا کنند.
ساسانیان هم مانند دیگران شکستهایی دیدند، اما هیچگاه نابود نشدند. آنها میراثشان را به دورههای سپسین دادند؛ به طوری که هنوز در معماری، در نظام اداری، در معماری و شهرسازی ایران، ردپای اندیشههای آنها پابرجاست. طاق مدائن با تمام سختیها و تجاوزها و گذرهای سخت تاریخ، پایمردی کرده، ایستاده تا روایتگر این اندیشه باشد. خدا قوت مرد! خدا قوت سردار، پهلوان و طلایهدار ایرانشهر. خاک ایران حافظهای دارد که هیچ مهاجمی نتوانسته پاکش کند. هر جنگی، هر آشوبی، هر بحران و هر شکستی، نهایت در لایهای از خاک ثبت شده؛ نه برای پاک کردن ایران، بلکه برای افزودن فصلی دیگر به داستان آن.
وقتی لایههای یک محوطه باستانی را میبُریم، همیشه تکهای از لایه سوخته میرسد. لایهای که روزگاری شهر بوده، سپس آتش گرفته، و بعد چیزی نو بر آن ساخته شده است. این الگوی همیشگی تاریخ ایران است: تجاوز و نابودی، سپس بازسازی. این روزها که مردم کشورم با اضطراب، خستگی یا نگرانی از آینده به اطراف مینگرند، من هر بار که به گذشته ایران در لابهلای لایههای باستانشناسی برمیگردم، چیزی در دلم آرام میگیرد. چون هر بار میبینم که این نخستین بار نیست که ایران روزگار سختی را میگذراند. هزار بار پیش از این نیز گذرانده است.
وقتی تاریخ را درک میکنی، امید پیدا میکنی، نه از آن نوع امید سادهانگارانه، بلکه امیدی عمیقتر؛ امیدی که از فهم سازگاری این خاک میآید. از اینکه این سرزمین بارها تا مرز نابودی رفته و باز برخاسته است. این پیوند میان گذشته و اکنون، پیوند میان استخوان و انسان امروز، همان چیزی است که مرا آرام میکند. در ادبیات امروز شاید زیاد از «ققنوس» گفته شود، اما در باستانشناسی، ما نمونههای عینی آن را میبینیم.
شهری که سوخته، اما دوباره ساخته شده؛ تمدنی که سقوط کرده، اما دوباره پیدایش شده؛ زبانی که تغییر کرده، اما نابود نشده. ایران، به نوعی بزرگترین ققنوس تاریخ است. چون توانسته در میان سه قاره، در برابر دهها امپراتوری، در میان صدها رویداد و جنگ و آشوب، هویت خویش را زنده نگه دارد. این چیزی نیست که از یک ملت معمولی برآید. این توانایی یک تمدن بزرگ است. چند سده دیگر، اگر کسی در لایههای باستانی آینده ایران کاوش کند، از ما چه خواهد یافت؟ سفالینهای شکسته؟ پلاستیک؟ تکهای از آهن یک ساختمان؟ شاید. اما مهمتر از آن چیزی که باستانشناس پیدا میکند، پیامی است که از دل تاریخ خواهد گرفت. او نیز مانند من خواهد فهمید که ما در روزگار دشوار زندگی کردهایم، اما زنده ماندهایم. او نیز خواهد دید که چگونه ما از دل بحرانها، بناهای تازه ساختهایم؛ و او نیز خواهد فهمید که ایران، همچنان همان است که هزاران سال بوده: سرزمینی پایدار، زخمی، اما ایستاده.
وقتی امروز به تاریخ این سرزمین نگاه میکنم، بیش از همیشه باور دارم که رمز بقای ایران در همین بوده: انعطافپذیری در ساختار، اما استواری در ریشه. من به جبر تاریخ ایمان ندارم. به اینکه ملتها بهناچار محکوم به سقوط یا صعود باشند، هم نه. اما به یک چیز باور دارم: ریشهها مهماند. ریشههای یک تمدن، بیش از هر چیز، سرنوشت آن را تعیین میکنند. ریشه ایران در زبانش، در شاعرانش، در اسطورههایش، در مردمانش، در سازگاریاش، در صبوریاش، و در همین خاکی است که هر روز زیر دستان ما باستانشناسان جان میگیرد. این ریشهها هزاران سال دوام آوردهاند. نه از سر تصادف، بلکه از سر انتخاب. این سرزمین، بارها میان نابودی و بودن انتخاب کرده، و همیشه بودن را برگزیده است؛ و من، وقتی در سکوت گرم یک گودال باستانی، قطعه سفالی را از دل خاک بیرون میآورم و غبار هزار ساله از رویش میتکانم، در آن لحظه به بزرگی این انتخاب پی میبرم.
هر سفال، هر سنگ، هر استخوان، شهادت میدهد که ایران انتخاب کرده بماند و تا زمانی که این انتخاب ادامه دارد، هیچ طوفانی نمیتواند آن را از ریشه جدا کند. این را نه به عنوان پژوهشگر، بلکه به عنوان کسی که با گوش خودش صدای تاریخ را شنیده، میگویم، ایران باز هم خواهد ایستاد، همانگونه که هزار بار پیش از این ایستاده است تاریخ گرانسنگ ایران، به گواهی کاوشهای باستانشناختی و شواهد مکتوب، همواره با رویکردی «دفاعمحور» گره خورده است. در ژرفای این سرزمین، جنگ نه به مثابه ابزاری برای جهانگشایی، بلکه پاسخی ناگزیر در برابر تهاجم بیگانگان بوده است. از نبردهای هخامنشیان تا ایستادگیهای اشکانیان و ساسانیان، الگوی کلان استراتژیک، تابآوری، صیانت از مرزها و پاسداشت فرهنگ در برابر تندباد حوادث بوده است. این «خاک ایستاده» هرگز در قامت آغازگر تجاوز ظاهر نشد، بلکه همواره همچون دژی استوار در برابر هجوم بیرونی قد علم کرد تا هویت خود را از میان ویرانهها، ققنوسوار به سوی بازسازی دوباره هدایت کند.
۲۵۹




نظر شما