به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، بزرگ علوی، نویسنده، مترجم و از برجستهترین چهرههای روشنفکری ایران، یکی از اعضای گروه مشهور «پنجاهوسه نفر» بود؛ گروهی از روشنفکران و اهل اندیشه که در سال ۱۳۱۶ به اتهام فعالیتهای کمونیستی و ارتباط فکری با دکتر تقی ارانی بازداشت شدند. علوی همراه با ارانی و دیگر اعضا محاکمه شد و هفت سال از عمرش را در زندان گذراند؛ سالهایی که بعدها مواد خام برخی از مهمترین آثار ادبیاش مانند «ورقپارههای زندان» و «پنجاهوسه نفر» را شکل داد.
با سقوط حکومت رضاشاه و آزادی زندانیان سیاسی در شهریور ۱۳۲۰، علوی در مهر همان سال از اعضای بنیانگذار حزب توده ایران شد. او پس از کودتای ۲۸ مرداد به آلمان شرقی رفت و استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه هومبولت شد.
آنچه در ادامه میخوانید، گزیدههایی از گفتوگوی روزنامه کیهان با او در تاریخ ۵ اردیبهشت ۱۳۵۸ است؛ مصاحبهای که در نخستین روزهای بازگشت علوی به ایران پس از بیش از دو دهه دوری انجام شده و در آن از تجربه زندان، دوری از وطن، آثار ادبی، و نگاه او به فرهنگ و جامعه سخن رفته است.

میرویم تا مردی را ببینیم که سالیان دراز آثارش مخفیانه دست به دست میشد؛ «چشمهایش»، «ورقپارههای زندان»، «پنجاهوسهنفر»، «چمدان»، «نامهها» و... میرویم تا یکی از پنجاه و سه نفر را ببینیم. آقا بزرگ رفیق جوان ارانی، معلمی که از مدرسه بیرونش کشیدند و به زندانش بردند (۱۳۱۶). چهار سال زندان، چهار سال شکنجه، چهار سال آموزش سیاسی و انقلابی.
آقا بزرگ که در منزل سرهنگ «علیاصغر وزیری» است مردی که کمترین نقطه روشن زندگیاش وکالت دکتر مصدق پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد است....
از دوراهی قلهک که بالا میرویم بر نوار سفیدی که دو سوی میدان هدایت قد برافراشتشه است میخوانیم: «دیو چو بیرون رود فرشته درآید»
آقا بزرگه! چه چیزها که از تو نشنیدهایم. میگویند غیابا محکوم به اعدام شده بودی.
نه، نه! من تنها کسی بودم که تبرئه شدم. افسران تودهای آن روزها در محاکمات ارتش دست داشتند و یکی از آنها توانست برای من حکم تبرئه صادر کند.
آقا بزرگ به استقبالمان میآید. سپیدموی و سپیدچهره، قد متوسط، جوانتر از عکسهایش به نظر میرسد. آنقدر دستپاچهایم که نمیفهمیم چه کنیم. آقا بزرگ ما را نمیشناسد، اما اشک در چشماهیش حلقه میزند. لب که به صحبت باز میکند دکمه ضبط صوت را فشار میدهم. میگوید:
قرار بود که سوالها را بنویسید و من جواب بدهم.
اینطوری راحتتر است.
از این حرفها با هم نداریم. استاد و جناب و این حرفها مال خودتان!
چشم آقا بزرگ!
این را هم بگویم، حرفهای سیاسی موقوف!
چشم آقا بزرگ! آقا بزرگ با این حرفها محدودمان میکند. باید دنبال سوالهایی بگردیم که به سیاست ربطی نداشه باشد اما مگر میشود؟ آن هم در این شرایط، وقتی که همه چیز شکلی سیاسی دارد. حتی عاطفیترین صحبتها، بیمعنیترین لبخندها... میپرسم: «پس از سی سال دوری از وطن»
نه! ببخشید! بیستوپنج سال و پنج روز...
پس از بیستوپنج سال و پنج روز دوری از وطن موقعی که برگشتید چه حالی داشتید؟ در حالی که ما در این سالها معضلات و مشکلات بسیاری را پشت سر گذاشتیم.
اینکه من توانستم بعد از بیستوپنج سال به ایران برگردم خود دلیل بر این است که اوضاع و احوال تازهای در اینجا حاکم شده. چون در شرایط سابق من نمیتوانستم به ایران بیایم. با وجودی که مکرر به من گوشزد کردند، با وجودی که سالها آرزو داشتم وطنم را ببینم، میسر نمیشد. حال که از من میپرسید چه حالی داشتم؟ میگویم: شوق بود، شور بود، علاقه بود. دیدار خانوادهام، زندگی کردن در محیط خانوادهام. دیدن دوستانی که غایبانه به آنها علاقه داشتم. آثار بسیاریشان را خوانده بودم و دلم میخواست آنها را ببینم. اگر از من بپرسید که چه احساسی داشتم، میگویم: ذوقم گرفته بود، خوشم میآمد.
یکی دو کتاب تازه شما در ماههای اخیر منتشر شد و خواندیم. این کتابها به ما گفتند که شما علیرغم بیستوپنج سال دوری از وطن هنوز ریشه در این سرزمین دارید، در کنار مایید و از زبان ما و از دردهای ما میگویید و ارتباط معنویتان با این سرزمین قطع نشده. میخواهم از آثار دیگرتان بگویید؛ آثاری که در دسترس ما نیست، چاپ کردید و به ایران نیامد، آثاری که فرصت انتشارشان را نداشتید و آثاری که...
در مدتی که دور از ایران بودم قسمت عمده زندگیام در محیط دانشگاه گذشته و کسی که در یک دانشگاه اروپایی مشغول است خواهی نخواهی آثاری از خود بایستی عرضه کند. من در این مدت چندین کتاب راجع به ایران منتشر کردم. این را هم بگویم که هیچوقت ارتباط معنوی من با ایران قطع نشد. با خانوادهام ارتباط داشتم. این از ارتباطهای خانوادگی، علاوه بر آن همیشه آثار منتشرشده در ایران را میخواندم؛ روزنامهها، مجلات، شعر، کتابهای تاریخی... تا آنجا که مقدور بود و امکانات اجازه میداد مسائل مربوط به ایران را دنبال میکردم.
در این مدت دو کتاب راجع به اوضاع ایران نوشتم. مجموعهای از داستانهایم به زبان آلمانی منتشر شد. همینطور «چشمهایش»، یک کتاب راجع به تاریخ ادبیات معاصر ایران نوشتم. بعدها هم کتاب لغتنامهای به وسیله من و به کمک انستیتویی که در آن کار میکردم به آلمانی چاپ شد. همچنین کتاب درس فارسی که برای آلمانیها نوشتم. تا سال هزار و نهصد و.. درست نمیدانم ۱۹۶۵ یا ۶۶ آنچه از من منتشر میشد بیشتر جنبه دانشگاهی داشت. به استثنای دو سه تا از آثار هدایت که دیگران زیر نظر من ترجمه کردند. من روی آنها مقدمه نوشتم... و چیزهای دیگر.
از ده سال پیش به کارهای خودم رسیدم. چند تا از داستانهایم منتشر شد و چند تا از منتشرشدهها را حالا که میخوانم خوشم نمیآید. شاید منتشر کنم، شاید در آنها دست ببرم، شاید هم اصلا دور بیندازم. اما از چیزهایی که در سالهای اخیر نوشتم آخریش همین «سالاریها» بود. رمان دیگری هم آماده کردهام که نمیدانم منتشر خواهم کرد یا نه. من معمولا هیچ چیزی را بدون مشورت یکی دو نفر از دوستانم منتشر نمیکنم. حالا هم آن را به یکی از دوستانم دادهام که نظرش را بگوید. نوشتههای دیگری هم هست که خودم نمیدانم با آنها چه باید کرد. شاید روی آنها تجدیدنظر کنم.
پس از بیستوپنج سال دوری از ایران اوضاع و احوال امروزی را در قیاس با سالهای قبل از ۳۲ که کودتا اتفاق افتاد چگونه میبینید؟
هیچ قابل مقایسه نیست. حالا محیط دیگری است. شما میتوانید بنشینید و بهراحتی با من حرف بزنید، در صورتی که سابق بر این – یعنی در آن بیستوپنج سال – چنین چیزی میسر نبود. من امیدوارم که این وضع ادامه چیدا کند تا اقلا بتوانیم حرفهامان را با هم بزنیم. اما اگر مقصود شما قبل از ۲۸ مرداد است، خب آن محیط دیگری بود. آن چیز دیگری بود. در مورد فشار و اختناق و ظلم و بیرحمیهای این ۲۵ سال که با هم نمیخواهیم حرف بزنیم، این دیگر برای همه روشن است. اما میدانید که من بیشتر از چند روز نیست که در ایرانم و هنوز آنطور که باید نمیتوانم حالا را با قبل از ۲۸ مرداد مقایسه کنم. البته این درست است که من با خیلی از دوستانم نشستهام و صحبت کردهام، نظر آنها را شنیدهام و چیزهایی شنیدهام که از نظر آنها مایوسکننده است اما من همیشه خوشبین بودهام همیشه امیدوار بودهام و همیشه امدیوارم و میل دارم و آرزو دارم که آزادی به دست آمده ادامه پیدا کند و ما بتوانیم بهتر و بیشتر همدیگر را بشناسیم و درد دل کنیم. وقتی مردم همدیگر را بیشتر بشناسند بهتر میتوانند با هم صحبت کنند و دردشان را به هم بگویند. بدون گفتن دردها که دوایی پیدا نمیشود.
قصد دارید که از این پس صرفا فعالیتهایتان را در کارهای فرهنگی محدود کنید، بنشینید و قصههایتان را بنویسید، تحقیقات ادبی کنید، یا اینکه فکر میکنید از این پس فعالیتهای دیگری هم خواهید داشت؟
اگر منظورتان فعالیتهای سیاسی است، من بیش از ده سال است که هیچ فعالیت سیاسی نداشتهام، و نمیخواهم در مسائل روز دخالت کنم. آرزوی من این است که فرصت داشته باشم و بتوانم چیزهایی بنویسم در ردیف همینهایی که تا به حال منتشر شده، چقدر فرصت دارم و چقدر وسیله خواهم داشت نمیدانم اما آرزوی من همین است، تنها همین...
«پنجاهوسه نفر» سالها ممنوعالانتشار بود، آدمهای این کتاب اکثرا با یکی دو حرف اختصاری معرفی شدهاند. فکر نمیکنید که حالا وقت آن باشد تا تجدیدنظری در این کتاب بکنید و برای روشن شدن ذهن مردم... دوبارهنویسی کنید؟
گمان نمیکنم، بازگشت به آن سالها برایم خیلی مشکل است. اصلا از اینکه این کتاب چاپ شده خوشم نیامد، بعضی مهرهها به نظرم قهرمان میآمدند و زندگیشان نشان میداد که آدمهای شایسته و برازندهای هستند اما در عمل متوجه شدیم که حوادث از آنها قویتر بود و خردشان کرد.... مختصرتر بگویم؛ مردم چه علاقهای به کسانی دارند که نقشی در زندگی آنها نداشتهاند؟ از این گذشته من به محیط تازه خو گرفتهام، دیگر آنها مردهاند، آن دژخیمها مردهاند، شکنجههایی که در آن سالها اعمال میشد با شکنجههای دوران شاه قابل قیاس نیست، در این دوران آدمها را در تشت اسید میاندازند، کباب میکنند، آویزان میکنند... خیلی وحشتناک است. وحشتناک است. بگذریم.
۲۵۹




نظر شما