زینب کاظمخواه: امروز، دهم اردیبهشت، زادروز آتیلا پسیانی است؛ هنرمندی که اگر بود، ۶۸ ساله میشد. اما چهاردهم مهر ۱۴۰۲ در غربت فرانسه چشم از جهان فروبست و میراثی از بیش از دویست نقش ماندگار از خود به جای گذاشت. او در طول بیش از چهار دهه فعالیت، یکی از پرکارترین بازیگران ایرانی بود؛ اما پرکاری او نه از سرِ انباشتن نقشهای تکراری، که از عطش سیریناپذیرش برای تجربههای تازه و دغدغهی همیشگیاش برای تربیت نسلی تازه سرچشمه میگرفت. زمانی که هنوز در شکم جمیله شیخی بود، حضور بر روی صحنه تئاتر را تجربه کرد. آن روزها مادرش، یکی از بزرگزنان تئاتر ایران، تمرین میکرد و آتیلا در گرمای رحم، ضرباهنگ گفتوگوها و سکوتهای دراماتیک را شنید. شاید به همین خاطر بود که بعدها، هر نقشی را از ته دل باور میکرد؛ چون تئاتر را پیش از هر چیز، در وجود خودش حمل میکرد.
ده ساله بود که پای تمرین «حکومت زمانخان» نشست. قرار بود دو نقش بازی شود: یکی ولیعهد شاه قاجار، یکی شاگرد دلاک. اما بازیگری که قرار بود نقشهای را بازی کند، نیامد. رکنالدین خسروی، کارگردان، به جمیله شیخی گفت: «پسرت نمیتواند؟» آتیلا بداهه گفت و آن چنان خنده و شور انداخت که نه تنها نقش را گرفت، بلکه دویست و چهل تومان دستمزد هم گرفت. از آن روز دیگر تئاتر از آتیلا جدا نشد. نه وقتی کارگاه نمایش تعطیل شد، نه وقتی مادرش رفت.
پسر جمیله شیخی، شاگرد بیضایی و سمندریان
پدرش را کودکی از دست داد. مادر، تنها پناه و استاد او بود. اما مادر نبض تئاتر را میشناخت. آتیلا را به کارگاه نمایش فرستاد، به کلاس بهرام بیضایی و حمید سمندریان و شمیم بهار. آنجا بود که فهمید بازیگری فقط فریاد زدن و گریه کردن نیست؛ «کشفی در نقش است، همانطور که کشف در زبان» است.
اتفاق مهم زندگی هنری پسیانی بر روی صحنه تئاتر رقم خورد.در سال 1368 در حرکتی نوآورانه، گروه منسجمی به نام «گروه تئاتر بازی» را تأسیس کرد. این اتفاق از آن منظر مهم بود که تا پیش از آن، تشکیل گروههای هدفمند تئاتر به جریان تبدیل نشده بود و معدود گروههایی که وجود داشتند، هیچگاه از انسجام فکری و نیروی انسانی چندانی برخوردار نبودند. اما این تمام جریانسازی هدفمند پسیانی در حوزه تئاتر نبود. ساختار حرفهای گروه سبب شد تا آنها علاوه بر اجراهای داخلی، تمرکز ویژهای نیز بر روی نمایش بینالمللی داشته باشند. به این ترتیب، گروه تئاتر «بازی» نخستین گروه نمایش ایرانی بود که در چندین کشور به اجرای برنامه پرداخت و موفق شد تصویر بدیع و بهروزی از وضعیت تئاتر معاصر آن زمان ایران به دیگر فارسیزبانان جهان ارائه کند. فرهنگ «کمپانی» خیلی زود به جریان غالب تئاتر کشور تبدیل شد و از آن پس، گروههایی منسجم در این حوزه شکل گرفتند که موفق شدند شتاب هنر نمایش در کشور را بهمراتب بیشتر از دههٔ ۴۰ ادامه دهند.
موجها تمام نمیشوند: از تئاتر به سینما، از نقش به نقش
موجهای خلیج فارس را دیدی؟ هیچوقت نمیایستند. میآیند و میشکنند، پس میکشند و باز میآیند. آتیلا هم مثل موج بود. از تئاتر به سینما رفت، از سینما به تلویزیون، از نقش مکمل به نقش اول، از کمدی «تقی تاکسی» به جنایت روانیِ «روز شیطان». و همیشه در میانهی این موجها، یک چیز ثابت بود: تمرکزی خیرهکننده، نگاهی که پیش از گفتن دیالوگ، تمام حرف را زده بود. فرزاد مؤتمن، کارگردانی که با او چند فیلم ساخت، میگفت: «آتیلا تکنیکیترین بازیگری بود که دیدم. میتوانست نقشهای پیچیده را جوری بازی کند که انگار سادهترین آدم روی زمین است.»
اما او فقط بازیگر نبود. معلم بود. هفتهها پیش از شروع فیلمبرداری، پای بازیگران جوان مینشست. برایشان شرح میداد، تمرین میکرد، اشتباهشان را میگفت.
تقی تاکسی و گمگشته و آن نقش مرگ که همیشگی شد
مردم با «چاردیواری» و «تقی تاکسی» او را شناختند. اما آتیلا خودش را با تلویزیون راحت نمیدید. هفده سال آخر عمرش حتی یک برنامه تلویزیونی ندید. یک بار در مصاحبهای گفت: «هفده سال است تلویزیون نگاه نمیکنم.» جنجال به پا شد. کیهان و اخبار ۲۰:۳۰ و منتقدان و کاربران فضای مجازی. دو روز بعد عذرخواهی کرد، اما معلوم بود حرفش از ته دل بوده. او خودش را جای دیگری میدید. روی صحنه، پشت دوربین سینما، در خلوتِ تمرین با شاگردانش.
نقش مرگ اما تخصص عجیب او بود. در «روز شیطان»، جسد میشل روی پلهها افتاده بود. چشمانش باز، لبخندی مرموز. تماشاگر نمیدانست زنده است یا مرده. این همان لبخندی بود که آتیلا سالها بعد، در واپسین روزهای زندگیاش هم داشت. شاید از همان وقت که شاگرد دلاک را بازی میکرد، میدانست مرگ هم یک نقش است. فرقش با سایر نقشها فقط در این است که کارگردانش «کات» نمیگوید.
محمد رضا هنرمند، کارگردان سینما، بعد از مرگش نوشت: «در روز فیلمبرداری این من بودم که کات دادم و رفتم به سمت اوس جعفر که هنوز روی زمین افتاده بود. گفتم: خسته نباشی آتیلا! عالی بود. برخاست و به اتاق گریم رفت. گریمش را پاک کرد و برگشت به زندگی. این بار ولی نیست کسی کات بدهد. کاش زندگی هم یک بازی بود. مرگ هم یک بازی بود تا دوباره کات میدادم.»
پسیانی نیازی به قهرمانِ همیشگی بودن نداشت؛ میتوانست در قامت آدمکشی ترسناک در «روز شیطان» به یاد بماند، یا در نقش «تقی تاکسی» با لهجه و اداهای کمدی، خنده بر لبها بنشاند. شاید عجیب باشد که او تعدادی از مهمترین نقشهایش را در فیلمهای ایدئولوژیک بازی کرد؛ از «پرواز پنجم ژوئن» و «خاکستر سبز» تا «روز شیطان». اما این گواهی بر انعطافپذیری او بود. پسیانی با طیف متنوعی از سینماگران کار کرد: از بهرام بیضایی تا بهروز افخمی، از ابراهیم حاتمیکیا تا تهمینه میلانی، از رسول ملاقلیپور تا رامبد جوان. او به قول خودش، «ملاک ایدئولوژیک» نداشت؛ ملاکش نقش بود و کار خوب.
سالهای آخر، سرطان داشت. اما باز هم کار میکرد. دهم اردیبهشت ۱۴۰۲، در روز تولدش، مراسم نکوداشتی برایش گرفتند. بیمار بود اما آمد، نشست، خندید. کمتر از پنج ماه بعد، در بیمارستانی در فرانسه بستری شد. چهاردهم مهر ۱۴۰۲، در همان غربت، چشم از جهان فروبست. پیکرش را به ایران آوردند. در قطعه هنرمندان بهشت زهرا، کنار مادرش جمیله شیخی، به خاک سپردند.
او طی چهار دهه، بیش از چهل نمایش، هشتاد فیلم، هفتاد مجموعه تلویزیونی کار کرد. از جمله آثار سینمایی پسیانی میتوان به «بانو»، «همسفر»، «لیلا»، «عروس فراری»، «مارمولک»، «قهوه تلخ»، «طبقه حساس»، «مارموز»، «ملاقات خصوصی» و «فروشنده» اشاره کرد. پسیانی همچنین در سریالهای تلویزیونی «آرایشگاه زیبا»، «آدمهای معمولی»، «هفترنگ»، «در مسیر زایندهرود»، «هفتسین»، «مدینه»، «شهرزاد»، «مانکن» و «افرا» بازی کرده است.
خودش یک بار گفت: «راستش را بخواهید، من آدم یادگاریهای مادی را دوست ندارم... مهم این است که کارم بماند. همین که یک نفر بیست سال بعد، یک نقش مرا ببیند و لذت ببرد، برایم کافی است.»
5959




نظر شما