مذاكرات اسلام آباد

خاطره تلخ رهبر شهید از روزگار زندان؛ پسرم مرا نشناخت

یک روز پسرم مصطفی را که دو ساله بود به زندان آوردند؛ مصطفی را گرفتم و بوسیدم. کودک به علت اینکه مدتی طولانی از او دور بودم، مرا نشناخت؛ لذا با چهره گرفته و اخم کرده و حیرت زده به من می‌نگریست! سپس زد زیر گریه. به شدت می‌گریست.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، به مناسبت شهادت مقتدای بزرگ امت، حضرت آیت‌الله العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای، مرور خاطرات ناب ایشان حلاوتی خاص برای دل‌های شیفته مسیر نور دارد. از این رو، حوزه «امام و رهبری» خبرگزاری فارس در قالب مجموعه‌ای از خرده‌روایت‌های ناب، خاطراتی از زندگی پرماجرای ایشان را منتشر می‌کند.

این روایت: حکایت تلخ جدایی از فرزند خردسال در ایام زندان ساواک 

پسرم مرا نشناخت!

«یک روز پسرم مصطفی را که دو ساله بود به زندان آوردند؛ یکی از سربازان دوان دوان آمد و گفت پسر شما را آوردند. به در زندان نگاه انداختم، دیدم یکی از افسران مصطفی را بغل گرفته و به سوی من می‌آید. مصطفی را گرفتم و بوسیدم. کودک به علت اینکه مدتی طولانی از او دور بودم، مرا نشناخت؛ لذا با چهره گرفته و اخم کرده و حیرت زده به من می‌نگریست! سپس زد زیر گریه. به شدت می‌گریست. نتوانستم او را آرام کنم. لذا او را دوباره به افسر دادم تا به همسرم و بقیه که اجازه دیدار با من را نداشتند بازگردانند. این امر به قدری مرا متاثر ساخت که تا چند روز بعد نیز همچنان دل آزرده بودم.» برگرفته از کتاب «خون دلی که لعل شد. فصل نهم. ص 151»: خاطرات حضرت آیت‌الله العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای از زندانها و تبعید دوران مبارزات انقلاب اسلامی.

31216

کد مطلب 2213948

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 1 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین