ریحانه اسکندری: پیوتر ایلیچ چایکوفسکی، مردی که موسیقیاش همواره مرز میان بهشت و دوزخ روان آدمی را درمینوردید، چوب رهبری را برای اجرای سمفونی شماره ۶ خود، موسوم به «پاتتیک» (تأثرآور)، به حرکت درآورد.
تماشاگران آن شب، با بهت و حیرت، شاهد فینالی بودند که به جای اوجگیری پیروزمندانه، در سکوتی مرگبار و لرزان محو میشد.
تنها نه روز بعد، این آهنگساز ۵۳ ساله درگذشت. مرگ او نه تنها پایان یک زندگی پرفراز و نشیب، بلکه آغاز یکی از بزرگترین معماهای تاریخ موسیقی بود.
چایکوفسکی در سالروز تولدش، بیش از هر زمان دیگری، نه تنها به عنوان معمار ملودیهای جاودانهای چون «دریاچه قو» و «فندقشکن»، بلکه به عنوان نمادی از تضاد میان نبوغ هنری و رنجهای پنهان شخصی شناخته میشود.
این گزارش، سفری است به اعماق روح مردی که موسیقی را نه برای سرگرمی، که برای بقا مینوشت؛ مردی که در میان شکوه تالارهای کنسرت نیویورک و تنهایی گزندهی کلین، همواره به دنبال حقیقتی بود که فراتر از نتها قرار داشت.
ریشههای یک چینی شکننده؛ از کوههای اورال تا فاجعهی وبا
پیوتر ایلیچ چایکوفسکی در ۷ مه ۱۸۴۰ در شهر صنعتی ووتکینسک، واقع در ناحیه ویاتکا در روسیه، چشم به جهان گشود. او فرزند دوم ایلیا پتروویچ چایکوفسکی، مهندس معدن و مدیر موفق کارخانه آهن، و الکساندرا آندریونا آیزیر بود.
ریشههای خانوادگی او از سمت پدر به روستای نیکولایوکا در منطقه پولتاوا در اوکراین بازمیگشت؛ جایی که جد بزرگش، فئودور چایکا، یک قزاق اوکراینی قرن هجدهمی بود. این تبار چندگانه، بعدها در موسیقی او به شکل پیوندی میان ملودیهای پرشور اسلاو و ساختارهای منضبط اروپایی تجلی یافت.
پیوتر از همان اوایل کودکی نشانههایی از یک حساسیت عصبی مفرط را بروز میداد. فانی دورباخ، معلم سرخانه فرانسوی خانواده، او را به دلیل روحیه آسیبپذیرش «چینی شکننده» مینامید.
در سال ۱۸۴۴، زمانی که تنها چهار سال داشت، به همراه خواهرش الکساندرا اولین تلاش خود برای آهنگسازی را با قطعهای به نام «مادر ما در سنت پترزبورگ» انجام داد.
موسیقی برای او فراتر از یک سرگرمی بود؛ او بارها به والدینش شکایت میکرد که پس از شنیدن کنسرتها، موسیقی در سرش گیر میکند و اجازه نمیدهد بخوابد. این "هجوم صداها" که در ابتدا یک اختلال به نظر میرسید، بعدها به منبع لایزال الهامات او بدل گشت.
اما زندگی آرام او در ووتکینسک با کوچ خانواده به سنت پترزبورگ در سال ۱۸۴۸ پایان یافت.
تراژدی بزرگ زندگی او در سال ۱۸۵۴ رخ داد، زمانی که مادر محبوبش، الکساندرا، بر اثر بیماری وبا درگذشت. این فقدان، چایکوفسکی ۱۴ ساله را در چنان گردابی از اندوه فرو برد که تا پایان عمر رهایش نکرد.
بسیاری از مورخان معتقدند که تمایل او به ملودیهای پرسوز و گداز و استفاده مکرر از تمهای مرتبط با مرگ و سرنوشت، ریشه در این سوگ ناتمام دوران نوجوانی دارد.
او سالها بعد اعتراف کرد که پس از مرگ مادر، موسیقی تنها پناهگاه او برای فرار از واقعیت تلخ زندگی بود.
بوروکراسی در برابر هنر؛ کارمندی که به دنبال موتزارت بود
برخلاف استعداد آشکار پیوتر، والدین او هرگز تصور نمیکردند که موسیقی بتواند یک حرفه آبرومند و سودآور برای فرزندشان باشد.
در روسیه تزاری قرن نوزدهم، موسیقیدانی حرفهای شدن هنوز به عنوان یک شغل پست در نظر گرفته میشد. بنابراین، آنها پیوتر ده ساله را به مدرسه معتبر حقوق سلطنتی در سنت پترزبورگ فرستادند تا برای شغلی در خدمات دولتی آماده شود. او نه سال (۱۸۵۰-۱۸۵۹) را در این شبانهروزی پسرانه سپری کرد. این دوران، اگرچه او را به یک کارشناس حقوق تبدیل کرد، اما بستری برای شکلگیری تمایلات اخلاقی و اجتماعی او نیز بود.
پس از فارغالتحصیلی در سال ۱۸۵۹، چایکوفسکی به عنوان کاتب در وزارت دادگستری مشغول به کار شد. او در بوروکراسی تزاری پلههای ترقی را طی کرد و به دستیار ارشد تبدیل شد، اما از این کار متنفر بود.
او در اوقات فراغت خود به اپرا میرفت و به صورت خصوصی درس موسیقی میگرفت. نقطه عطف زندگی او در سال ۱۸۶۱ رخ داد، زمانی که برای نخستین بار به خارج از روسیه سفر کرد و با دنیای هنر در آلمان، فرانسه و انگلستان آشنا شد.
در بازگشت، او تصمیمی انقلابی گرفت: رها کردن امنیت شغلی برای ورود به نخستین کنسرواتوار موسیقی روسیه که توسط آنتون روبینشتاین در سنت پترزبورگ افتتاح شده بود. او در سال ۱۸۶۲ به عنوان یکی از نخستین دانشجویان آهنگسازی ثبتنام کرد و تحت تعلیم سختگیرانه روبینشتاین، تکنیکهای کلاسیک اروپایی را آموخت.
این انتقال، جسارتی عظیم میطلبید؛ چایکوفسکی اکنون مردی ۲۲ ساله بود که بدون درآمدی پایدار، تنها به رویای خود تکیه کرده بود.
میان دو آتش؛ چایکوفسکی و "گروه پنج نفره"
یکی از جذابترین و در عین حال پرتنشترین بخشهای زندگی هنری چایکوفسکی، رابطه او با گروهی از آهنگسازان ناسیونالیست در سنت پترزبورگ بود که به «گروه پنج نفره» (Mighty Five) مشهور بودند.
این گروه شامل میلی بالاکیرف، مودست موسورگسکی، نیکولای ریمسکی-کورساکوف، الکساندر بورودین و سزار کویی بود. آنها معتقد بودند که موسیقی روسیه باید به کلی از سنتهای آکادمیک غربی جدا شود و صرفا بر اساس ملودیهای فولکلور و مضامین ملی بنا گردد.
از نظر آنها، چایکوفسکی که فارغالتحصیل کنسرواتوار بود، بیش از حد «اروپایی» و «آکادمیک» به نظر میرسید.
سزار کویی در نقدی بیرحمانه بر نخستین آثار چایکوفسکی نوشت: «او کاملا ناتوان است... اگر استعدادی هم داشت، قطعا در زیر زنجیرهای کنسرواتوار خفه شده است».
این نقدها چایکوفسکی حساس را به شدت آزرد، اما او با هوشمندی راه میانهای را برگزید. او در حالی که از فرمهای بزرگ غربی مانند سمفونی و کنسرتو استفاده میکرد، آنها را با روح پرشور و ملودیهای غمانگیز روسی بارور میساخت.
رابطه او با این گروه در طول زمان نوسان داشت. بالاکیرف، رهبر گروه، در نگارش اورتور «رومئو و ژولیت» به او مشاوره داد و چایکوفسکی سمفونی شماره ۲ خود را که مملو از نغمههای اوکراینی بود، به نشانه دوستی با آنها نوشت.
با این حال، او هرگز نتوانست «زمختی» و «فقدان تکنیک» را در آثار موسورگسکی بپذیرد و آنها را «بیفرهنگ» مینامید. در واقع، چایکوفسکی پاسخی به بحران هویت روسیه در قرن نوزدهم بود؛ هنرمندی که با یک پا در روسیه سنتی و با پای دیگر در اروپای مدرن ایستاده بود و از این تضاد، زبانی جهانی خلق کرد.
رازهای سر به مهر؛ کالبدشکافی یک ازدواج فاجعهبار
زندگی شخصی چایکوفسکی همواره تحتالشعاع شایعهای بود که در روسیه تزاری میتوانست به قیمت حبس یا تبعید تمام شود: همجنسگرایی. او تمام عمر در هراس این شایعه زیست کرد.
در سال ۱۸۷۷، در تلاشی مذبوحانه برای فرار از شایعات و ایجاد یک تصویر عمومی «موجه»، دست به انتخابی زد که زندگیاش را تا مرز نابودی پیش برد. او با آنتونینا میلیوکووا، دانشجوی ۲۸ سالهای که با نامههایی عاشقانه و تهدید به خودکشی به سراغش آمده بود، ازدواج کرد.
چایکوفسکی به برادرش مودست نوشت که میخواهد با «هر کسی که باشد» ازدواج کند تا دهان شایعهسازان را ببندد.
اما این ازدواج که در ۱۸ ژوئیه ۱۸۷۷ سر گرفت، از همان روز اول به یک کابوس بدل شد. چایکوفسکی که همسرش را از نظر فکری میانمایه و از نظر فیزیکی «منزجرکننده» مییافت، دچار فروپاشی عصبی شد. او تنها نُه هفته پس از ازدواج، همسرش را رها کرد و به خارج از کشور گریخت.
داستانی نمادین و تلخ از این دوران وجود دارد: چایکوفسکی در شبی سرد خود را به رودخانه مسکوا انداخت، نه به قصد غرق شدن فوری، بلکه به امید این که بر اثر سرمای شدید دچار ذاتالریه شده و به مرگ طبیعی از این بنبست رها شود.
او زنده ماند، اما برای همیشه از آنتونینا جدا شد، اگرچه به دلیل قوانین دشوار کلیسا هرگز نتوانست طلاق بگیرد.
آنتونینا که بعدها توسط اطرافیان چایکوفسکی به عنوان زنی «دیوانه» و «نیمهمجنون» معرفی شد، در واقع قربانی جامعهای بود که با شایعههای بزرگ زندگی چایکوفسکی را احاطه کرده بودند.
او ۲۰ سال پایانی عمرش را در آسایشگاههای روانی سپری کرد و در سال ۱۹۱۷ در گمنامی درگذشت.
این تروما، ردپای عمیقی در سمفونی شماره ۴ و اپرای «یوگنی آنگین» بر جای گذاشت؛ آثاری که در آنها تم «سرنوشت» مانند پتکی بر سر قهرمانان فرود میآید.
نادژدا فون مک؛ ۱۳ سال عشق در میان کاغذها
درست در میانه طوفانهای روحی پس از ازدواج، فرشته نجاتی در زندگی چایکوفسکی ظهور کرد: نادژدا فون مک. نادژدا، بیوه ثروتمند یک غول راهآهن، عاشق موسیقی چایکوفسکی بود و تصمیم گرفت حامی مالی او شود.
او سالانه ۶۰۰۰ روبل (مبلغی کلان در آن زمان) به آهنگساز پرداخت میکرد تا او بتواند از تدریس در کنسرواتوار استعفا داده و تمام وقت به خلق آثارش بپردازد.
اما رابطه آنها با یک شرط عجیب و منحصربهفرد همراه بود: آنها هرگز نباید یکدیگر را ملاقات میکردند.
در طول ۱۳ سال، آنها بیش از ۱۲۰۰ نامه مبادله کردند؛ نامههایی که در آنها چایکوفسکی درونیترین افکار، ترسها و جزییات فرآیند خلاقیتش را فاش میکرد. نادژدا برای او «بهترین دوست» و سنگ صبور شد.
آنها حتی زمانی که به صورت تصادفی در یک تالار کنسرت یا در ملک نادژدا (در زمان غیبت او) با هم روبرو میشدند، از دور کلاهی تکان میدادند و بدون کلمهای حرف، از هم میگذشتند.
پایان ناگهانی این رابطه در سال ۱۸۹۰، زمانی که نادژدا به بهانه ورشکستگی (که بعدها مشخص شد چندان واقعی نبوده) حمایتش را قطع کرد، چایکوفسکی را در شوکی عظیم فرو برد.
او که اکنون آهنگسازی مشهور و ثروتمند بود، دیگر نیازی به پول نداشت، اما از دست دادن تکیهگاه عاطفیاش او را تا لحظه مرگ رها نکرد.
فوبیای "سرِ جداشده"؛ مردی که از رهبری میترسید
یکی از عجیبترین و کمتر پرداخته شدهترین جنبههای زندگی چایکوفسکی، ترس مرضی (فوبیا) او در هنگام رهبری ارکستر بود.
در جوانی، او به شدت از این میترسید که هنگام تکان دادن دستهایش بر روی سکوی رهبری، سرش از بدنش جدا شود و روی زمین بیفتد.
به همین دلیل، در اولین کنسرتهایش در سال ۱۸۶۸، او با دست چپش چانهاش را محکم میگرفت تا از "پایداری" سرش مطمئن شود و تنها با دست راست ارکستر را هدایت میکرد.
این اضطراب چنان فلجکننده بود که او فراموش میکرد نتها را بخواند یا به نوازندگان اشاره بدهد. او ۲۰ سال از رهبری کنارهگیری کرد و تنها در سال ۱۸۸۷ بود که با تشویق دوستانش دوباره چوب رهبری را به دست گرفت و در کمال تعجب دریافت که دیگر سرش نمیافتد!.
او بعدها به یکی از محبوبترین رهبران ارکستر جهان تبدیل شد، اما آن سایه ترس همواره در پسزمینه ذهنش حضور داشت. این فوبیا، نمادی از بیاعتمادی عمیق او به بدن و فیزیک خودش بود؛ مردی که تنها در دنیای انتزاعی نتها احساس امنیت میکرد.
فاتح دنیای جدید؛ اشکهای پیوتر در برادوی
در سال ۱۸۹۱، چایکوفسکی دعوتی تاریخی را پذیرفت: سفر به ایالات متحده برای افتتاح تالار موسیقی جدید نیویورک که بعدها به «تالار کارنگی» معروف شد. سفر او بر روی کشتی لوکس «لا بریتانی» نُه روز به طول انجامید و با حوادثی تلخ همراه بود: طوفانهای سهمگین، خودکشی یکی از مسافران و دزدیده شدن کیف پول آهنگساز که حاوی ۴۰۰ فرانک طلا بود.
هنگامی که او به نیویورک رسید و در هتل نورماندی در خیابان برادوی اقامت گزید، با استقبالی روبرو شد که هرگز در روسیه یا اروپا تجربه نکرده بود. او در خاطراتش نوشت: «در آمریکا من ده برابر مشهورتر از اروپا هستم. اینجا من یک آدمِ حسابی هستم!».
با این حال، حتی در میان شکوه مهمانیهای نیویورک که در آن برایش بستنیهایی در ظرفهای نقره به شکل پرترهاش سرو میکردند، او از تنهایی و دلتنگی برای روسیه میگریست.
او در دفترچه خاطراتش ثبت کرده که پس از رفتن خبرنگاران، در اتاق هتلش راه میرفته و زار میزده است. او در شب افتتاحیه، «مارش تاجگذاری» خود را رهبری کرد و با اندرو کارنگی، ثروتمندترین مرد جهان، ملاقات کرد که به گفته پیوتر «مردی بود با ۴۰ میلیون دلار ثروت و قلبی مهربان». سفر آمریکا، اوج شکوه حرفهای او بود، اما باز هم نتوانست خلاء درونی او را پر کند.
زاهد کلین؛ روتینهای آهنین در خانهی سکوت
سالهای پایانی عمر چایکوفسکی در خانهای بزرگ و دو طبقه در «کلین»، شهری در نزدیکی مسکو، سپری شد. او که به «زاهد کلین» مشهور شده بود، روتینهای بسیار سفت و سختی داشت که برای حفظ تعادل روانیاش به آنها چنگ میزد.
او هر روز بین ساعت ۷ تا ۸ صبح بیدار میشد، چای مینوشید و به مطالعه میپرداخت. قدم زدن در طبیعت، بخش مقدسی از روز او بود؛ او معتقد بود ملودیها در میان درختان و در حین راه رفتن به سراغش میآیند.
او به گلهای زنبق وحشی عشق میورزید و در باغچهاش با وسواس باغبانی میکرد. خانه او در کلین جایی بود که سمفونی ششم و باله فندقشکن متولد شدند.
او در نامهای به نادژدا نوشت: «من عاشق کلین هستم، چون اینجا میتوانم خودم باشم؛ بدون نقاب، بدون ترس».
این خانه امروز به موزهای تبدیل شده که پیانوی او و میز کار سادهای که روی آن شاهکارهایش را نوشت، همچنان به همان شکل حفظ شدهاند.
سمفونی "پاتتیک"؛ یک نامه خودکشی موسیقایی؟
شاهکار نهایی چایکوفسکی، سمفونی شماره ۶ در سی مینور، اثری است که مرزهای موسیقی رمانتیک را جابهجا کرد. او این کار را «بهترین و صادقانهترین» اثر خود نامید و اقرار کرد که هنگام نوشتن آن در ذهن خود، بارها گریسته است. این سمفونی دارای یک «برنامه» (داستان مخفی) بود که چایکوفسکی هرگز آن را فاش نکرد و گفت: «بگذارید دیگران حدس بزنند».
ساختار این سمفونی انقلابی بود. برخلاف سنت سمفونیهای کلاسیک که با پیروزی و شکوه به پایان میرسند، سمفونی ششم با یک فینال «آداجیو» (آرام) تمام میشود که در آن موسیقی به تدریج ضعیف شده و در سکوتی مرگبار محو میگردد؛ گویی ضربان قلبی است که از کار میافتد.
در موومان دوم، او از ریتم ۵/۴ استفاده کرد که در آن زمان برای تماشاگران بسیار گیجکننده بود؛ گویی والس زیبایی است که یک لنگ میزند.
چایکوفسکی این اثر را به برادرزاده محبوبش، ولادیمیر (باب) داویدوف، تقدیم کرد. پیوند عاطفی عمیق او با «باب» در سالهای پایانی، یکی از معدود منابع شادی او بود.
اجرای این سمفونی در اکتبر ۱۸۹۳، تنها نه روز پیش از مرگ آهنگساز، باعث شد بسیاری آن را یک مرثیه برای خود بدانند. واکنش اولیه تماشاگران سنت پترزبورگ، بهت و سردرگمی بود؛ آنها نمیدانستند که در حال شنیدن آخرین تپشهای قلب بزرگترین آهنگساز سرزمینشان هستند.
معمای مرگ؛ وبا، آرسنیک یا دادگاه شرف؟
داستان رسمی مرگ چایکوفسکی ساده است: او در یک رستوران گرانقیمت به نام «لاینر»، یک لیوان آب نجوشیده سفارش داد و به بیماری وبا مبتلا شد. این بیماری در آن زمان در سنت پترزبورگ شایع بود. او پس از چند روز زجر کشیدن و از کار افتادن کلیههایش، در ساعت ۳ صبح ۶ نوامبر ۱۸۹۳ درگذشت.
اما این روایت با حفرههای بزرگی همراه است. چایکوفسکی که مادرش را بر اثر وبا از دست داده بود، وسواس عجیبی نسبت به آب آشامیدنی داشت و هرگز آب نجوشیده نمینوشید. همچنین، در مراسم تشییع او، تابوت باز بود و مردم جسد او را میبوسیدند؛ کاری که برای یک بیمار وبایی که به شدت ناقل است، خودکشی دستهجمعی محسوب میشد.
در دهه ۱۹۷۰، الکساندرا اورلووا تئوری تکاندهندهای را مطرح کرد: «دادگاه شرف». طبق این فرضیه، چایکوفسکی با برادرزاده یک کنت بانفوذ رابطهای داشته است. برای جلوگیری از رسوایی بزرگ که میتوانست آبروی مدرسه حقوق را ببرد، هشت نفر از همکلاسیهای سابق او دادگاهی تشکیل دادند و او را مجبور کردند با خوردن سم آرسنیک خودکشی کند.
علائم مسمومیت با آرسنیک دقیقا مشابه وبا است. اگرچه بسیاری از پژوهشگران مدرن مانند پوزنانسکی همچنان بر فرضیه وبا پافشاری میکنند، اما ابهام در مورد آخرین لحظات زندگی او، همچنان هالهای از رمز و راز بر گرد نام او باقی گذاشته است.
کلمات پایانی یک روح ناآرام؛ میراثی برای فردا
پیوتر ایلیچ چایکوفسکی در طول زندگی کوتاه ۵۳ سالهاش، آثاری خلق کرد که امروز بخش جداییناپذیری از دیانای فرهنگ جهانی هستند.
او ۱۱ اپرا، ۳ باله، ۶ سمفونی و دهها قطعه ارکستری و پیانویی نوشت. موسیقی او نه تنها بازتابدهنده «روح روسی»، بلکه آینهای برای تمام انسانهایی است که با تضادهای درونی خود در ستیزند.
او یک بار در نامهای نوشت: «بدون موسیقی، دنیا مکانی بود که انسان در آن دیوانه میشد». او توانست درد جدایی، ترس از قضاوت جامعه و اشتیاق بیپایان برای زیبایی را به زبانی جهانی تبدیل کند. بالههای او استاندارد جدیدی برای رقص کلاسیک تعریف کردند و سمفونیهایش راه را برای مدرنیسم قرن بیستم گشودند.
امروز 17 اردیبهشت، در سالروز تولد او، ما نه تنها یک آهنگساز، بلکه معماری را گرامی میداریم که از لرزشهای قلب انسان، کلیساهای با شکوهی از نتها بنا کرد. چایکوفسکی ثابت کرد که حتی از خاکستر سوختهترین آرزوها، میتوان ملودیهایی خلق کرد که زمان را به زانو درآورند. او مردی بود که سرش را با دست نگه میداشت تا نیفتد، اما موسیقیاش چنان اوجی گرفت که تا ابد در تالار افتخارات بشریت طنینانداز خواهد بود.
*این تک نگاری تحقیقی بر اساس مستندات تاریخی و نامههای بر جای مانده از پیوتر ایلیچ چایکوفسکی تدوین شده است تا لایههای پنهان زندگی او را فراتر از کلیشههای معمول به تصویر بکشد.
۵۹۲۴۴




نظر شما