قطعا در میانِ سلبریتی جماعت، آدم درست و حسابی هم یافت میشود اما در اینجا مراد از سلبریتی آدمهای مشهوری هستند که به صرفِ شهرتشان به خودشان اجازه میدهند در هر حوزهای اظهار نظر کنند بیآنکه صلاحیتِ اظهارِ نظر در آن حوزه را داشته باشند. آدمهایی که سخنانشان اغلب پایه و مایهای ندارد و بیش از آنکه سودایِ حقیقت را داشته باشند به فکرِ خوشآمدِ مخاطبِ موردِ نظرشان هستند. البته آن نوشتۀ سراسر انتقادی با یک دریغایِ بلند همراه بود برای مردی که میتوانست سرمایهای برای این روزگارِ تهی از تفکر باشد. بگذریم. گفتم که عهد کرده بودم...تا این که چشمم به آخرین شاهکار جناب دکتر روشن شد:«من در زمینۀ دیپلماسی به بچههایِ میدان بسیار بیشتر اعتماد دارم تا دستگاه دیپلماسی غربزده و غربگرا». از همین «من» شروع میکنیم. امکان ندارد عبدالکریمی در گفت و گویی یا مناظرهای چند دقیقه حرف بزند و هفت- هشت- ده باری کلمه «من» را به کار نبرد. منِ عبدالکریمی میگویم... منِ عبدالکریمی میایستم... من روشنفکران را نمیبخشم...مردمِ من...من معتقدم...آنهایی که به منِ عبدالکریمی...همۀ حرفِ عبدالکریمی...من با همۀ آنهایی که...
خدا رفتگانِ شمارا بیامرزد. در بین بستگان ما روستاییِ باطن بینی بود که در همان جوانی به رحمت خدا رفت. روزگار به او فرصت مدرسه رفتن و آموختنِ آکادمیک نداده بود اما به دلیل همان صفای باطنیاش، در بسیاری از موارد، موضعگیریهای سیاسیاش درست تر از بقیۀ اطرافیان بود. در نخستین انتخاباتِ ریاستجمهوریِ پس از انقلاب که غوغایِ بنیصدر صد درصد همۀ تحصیلکردگانِ فامیل را فریفته بود او میگفت: من به این آقا رأی نمیدهم. گفتند چرا؟ گفت: خیلی مَن مَن میکند، آدم حسابی که این قدر دم از مَن نمیزند. یکبار هم نشسته بود و حساب کرده بود که در فلان نطقش 16 بار گفته مَن. و همین 16 بار کافی بود تا حجت بر او تمام شود و پای صندوق رأی اسم ابوالحسن بنیصدر را ننویسد.
حالا حکایت بیژن خان عبدالکریمی است. این همه دم از هویت تاریخی و ملی و دینی زدن و آنوقت هیچ جملهای را بی «من» به پایان نبردن واقعا عجیب است. کسی که دم از سیدناالاستاد میزند حتی اگر محضر او را درک نکرده باشد و صرفا از روی همان درسگفتارهای غلط غلوطی که مرحوم مددپور منتشر کرده با او آشنا شده باشد باید این بیت حافظ را که استاد مدام در کلاسهایش میخوانده شنیده باشد:
در بحر «مایی» و «منی» افتادهام، بیار
می، تا خلاص بخشدم از «مایی» و «منی»
اینهمه تأکیدِ بر «من» در گفتارهایِ عبدالکریمی واقعا نشانۀ عارضهای جدی است و باید فکری برای آن کند. ابتدا به دلیل حُسنِ ظنّی که نسبت به آقای دکتر داشتم فکر میکردم تکیه کلامِ ایشان است و نباید چندان به حضرتش خُرده گرفت. اما وقتی در یک جملۀ کوتاه، آقای دکتر رکوردِ بنیصدر را آنهم در یک نطقِ بلند میشکند دیگر باید نگران شد.
بیخیالِ محتوا، از حیثِ فرمی هم زشت است که آدمیزاد دم به ثانیه بگوید: من. اصلا آقای دکتر سخن بنده را ناشنیده بگیرد و از خیلِ مریدکانی که ایشان را بسیار دوست میدارند سئوال کند. دستِ کم از چندتاییشان که فکر میکند معقولترند و حیثیت آقای دکتر برایشان مهم است. یعنی باید باور کرد که تا به حال کسی به ایشان این نکته را متذکر نشده؟ اگر اینطور باشد که وامصیبتا! اگر گفته باشند و ایشان وقعی به این تذکر دلسوزانه نداده باشد چه؟ احتمالا کسانی از سر خیرخواهی به ایشان گفتهاند که مراقبِ این لغزشِ سهوی یا عمدی باشد اما طبق معمول مگسانِ دورِ شیرینی که تعدادشان قطعا از خیرخواهان بیشتر است به آقای دکتر گفتهاند: پَرت و پلا میگویند استاد! اتفاقا خیلی هم خوب است که شما مدام مَن مَن میکنید، اینهایی که این مهملات را میگویند چشم دیدنِ توفیقات شمارا ندارند و از سر حسادت و کینتوزی این حرفها را میزنند. خب، طبیعی است که این تعریف و تمجیدها در گوشِ آدمیزاد طنینی خوش دارند و آن تذکرها ناخوش آهنگ به نظر میرسند و همین جوریهاست که دیکتاتور متولد میشود. اما بیایید همۀ این فرضیات را کنار بگذاریم و فکر کنیم تا حالا کسی به جناب عبدالکریمی چیزی در اینباره نگفته است. حالا چه باید گفت؟
آقای عبدالکریمی میفرمایند: «من در زمینۀ دیپلماسی...» واقعا شما چه کاره حسنِ این مملکتید که با این اعتماد به نفس میفرمایید «من در زمینۀ دیپلماسی...»، این درست که سالهاست به یُمنِ همّت دوستان شما آدم حسابیهای این سرزمین یا خاموشی گزیدهاند و یا به مهاجرت اجباری رفتهاند و یا دق کردهاند و یا گوششان را پیچاندهاند و یا...اما مملکت آنقدرها هم خالی از آدمیزاد نشده که شما از راه نرسیده برای خودتان چنان جایگاهی قائل شوید که بشوید متر و معیارِ منافعِ ملی این مملکت و از موضعی خدایگونه بفرمایید: «به بچههای میدان بسیار بیشتر اعتماد دارم...» خب که چه؟ توهّم هم حد و اندازهای دارد. حالا سران مملکت چهکار باید بکنند؟ میخواهید شمارا که عاری از غرب و غربزدگی هستید به جای قالیباف بفرستند برای مذاکره با آمریکا؟ خوب شد دوتا اصطلاح میدان و دیپلماسی در این سالها یاد گرفتید. الان مثلا قالیباف مرد میدان نیست و دیپلمات است؟ آنهم از نوع غربزده و غربگرا؟ و آنوقت چون تویی به او اعتماد نداری؟ خب، به درک که نداری!
بابا جمع کنید این بساطِ انقلابی بازی قلابیتان را. طرف همۀ جوانیاش را در میدان جنگ سپری کرده. هشت سال. تازه اگر درگیریهای آن دوسال اول انقلاب را هم ضمیمهاش کنیم میشود ده سال. در سالهای اخیر هم به گفتۀ سردارانِ سرآمدِ میدان، این قالیباف بود که باعثِ گسترش صنایع موشکی کشور شد. اینکه در تمامی این سالها در مبارزه با آمریکا در منطقه کجای داستان بود بماند. از نقش او در میدانِ جنگ دوازده روزه و چهل روزه هم بعدها سخن خواهند گفت. حالا شما و رفقای آغل پندارتان معیار مقاومت و ایستادگی و قالیباف شدهاست مظهر وادادگی و سازشکاری؟ شماها شدهاید نماد هویت دینی و ملی و انقلابی و قالیباف شدهاست مظهر غربزدگی و غربگرایی؟ خجالت هم خوب چیزی است که ظاهرا شما با آن از اساس بیگانهاید. از قالیباف هزارجور عیب و ایراد میتوان گرفت که اهل انصاف بارها و بارها گرفتهاند و میگیرند. در همین خبرگزاری تندترین مطالب را علیه او منتشر کردهایم. هنوز هم آن انتقادات به جای خود باقی است. این اوضاع جنگی را هم که از سر بگذرانیم بازهم با ایشان حرفها داریم اما مدعی تفکر و فلسفه اگر نتواند در شرایط بحرانی الاهم فیالاهم کند به درد لای جرز هم نمیخورد. اصلا حیف هوایی که آلوده و نانی که حرام میکند.
یکروز با محمد مهاجری به مهدی نصیری گفتیم حالا چرا اینقدر تند میروی؟ گفت من دیر فهمیدهام اوضاع از چه قرار است و باید جبران مافات کنم. شما هم انگار زیادی دیر آمدهاید. در زمانهای که خیلیها به اجبار یا به اختیار آردشان را بیختهاند و الکشان را آویختهاند سر و کلهتان پیدا شده و فکر میکنید پیش از شما لیل و نهاری در کار نبوده. درِ این دکانِ دونبشِ فروشِ متاعِ تقلبی و بدلی را تخته کنید و بروید دنبال یک کاسبی آبرومندانه. قباحت دارد در میانۀ جنگی نابرابر در پوستِ دوست ظاهر شدن و خنجر نابرادری و ناجوانمردی را بر شانههایِ این مردم خسته و بیپناه فرود آوردن.
کدام حرملهای به شما آموختهاست مدام در بحرانیترین بزنگاههای تاریخی به دوقطبی انقلابی و غیرانقلابی دامن بزنید تا مملکت را به آشوب بکشید؟ خداراشکر تعدادِ کسانی که شمارا جدی بگیرند قابل توجه نیستند اما آمد و ناقصعقلی تحتِ تأثیر همین ترّهات زد و بلایی سر یکی از همین مردانِ دیپلماسیِ به قول شما غربزده آورد، آنوقت همین «منِ» عبدالکریمی زهرۀ آنرا دارد مسئولیتِ این غلطکاری را به عهده بگیرد؟ جمع کنید، جمع کنید این سیاهبازیها را وگرنه مجبور میشوم با زبانی با شما سخن بگویم که در خور شأن و منزلت شماست. واقعا دیگر دارید بدجوری حوصله سر بر میشوید. سینا جهانی درست گفت: خدمتی که
عبدالکریمی با شکستن وحدت و اختلاف افکنی در داخل به موساد میکند از دست مأموران اسمی و رسمی اسرائیل برنمیآید.


نظر شما