به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، ظاهرش آنقدر غلطانداز بود که توجه همه را جلب میکرد و چهبسا اجازه قضاوتهای غیرمنصفانه را به آدمها میداد. اصلاً یکجورهایی میان جمعیت پرچم گردان و جان فدای دور میدان انگشتنما شده بود و همه او را به هم نشان میدادند. «امیررضا بیطرفان» از نگاهی میگوید که تمام زندگیاش را زیر و رو کرد!
نان حلال ردخور ندارد
«مثل روزهای دیگر بازار بودم، اما آن روز با حال و احوال گرفته از برگشتخوردن حساب و در هم ریختن اوضاع کاری .پدرم با یک پیشنهاد عجیب سعی داشت حالم را خوب کند. با یک ملاقات ویژه .»
حاجی جانباز است و مرد روزهای ایمان و مقاومت. میدانست پسرش کنار همه کجراههها و به قول خودش نوسان اعتقادی، دلش را به دل سیدالشهدا(ع) گرهزده و عاشق این دمودستگاه است. بالاخره او را با نان حلال به این قد و قامت رسانده بود.امیررضا از کودکی برای پدر احترام بسیاری قائل بود، اما آن روز به حدی ناخوش بود که حوصله هیچ کاری را نداشت، چه رسد به پیشنهاد پدر.
دل حاجی روشن بود
از پدر اصرار و از او انکار. با اینکه احترام زیادی برای پدر قائل بود و روی حرفش حرف نمیزد، اما این یکی هیچ جور توی کتش نمیرفت. بیت رهبری؟!!!
اصلاً سر و وضعش به این مجالس نمیخورد. از موهای بلند، ابروهای برداشته و... گرفته تا لباسهای لش و گوشوارههایش، اما انگار دل حاجی روشن بود. شک نداشت یک نگاه آقا، دست امیررضایش را میگیرد. هرچه باشد سالهای سال علمکش دستههای محرم بود. تاسوعا و عاشورا، به احترام سیدالشهدا و علمدار بیدست کربلا طبل میزد و لباس مشکی عزا میپوشید.

من کجا و دیدار آقا کجا؟!
«بابا، من میگم حالم خوب نیست، شما میگی بریم بیت رهبری؟» پدر هم تیرخلاص را زد و او را به روح مامان فاطی قسم داد. مادربزرگی که برای امیررضا خیلی حرمت داشت. برای همین هم راهی مجلسی شد که هرگز نمیخواست، اما نمیدانست چه چیزی در انتظار اوست. تمام لحظههای رسیدن به حسینیه امام خمینی (ره) حرص میخورد و خودخوری میکرد.خودش میگوید: «سر و وضعم آن روزها بسیار نامناسب بود: ابروها را برداشته بودم، گوشواره داشتم و در کل ظاهر و پوششی نامتعارف. با همین وضع وارد بیت شدم. حراست و مسئولین آنجا حق داشتند نگاهی پر از تعجب و حتی سرزنش به من داشته باشند .»
دیداری که یک سرآغاز شد
وارد حسینیه شد، لابهلای جمعیتی که شعار میدادند و اشک میریختند. اصلاً آنها را نمیفهمید. شاید توی دلش به آنها نیشخند هم میزد و کلی بدوبیراه میگفت. اما شنیدن روایت شیرین دیدار از کلام خودش شیرینتر است: « چشمم که به چشم آقا افتاد بند دلم پاره شد. چهارستون بدنم لرزید انگار یکی از امامان معصوم را میدیدم...» به اینجا که میرسد از بغض سکوت میکند. چشمهایش پر از اشک میشود. سکوتش که طولانی میشود میپرسم: « خیلی دلتنگ آقایید؟» و او با همان بغض پر از دلتنگی میگوید:«امروز برای ایشان دو رکعت نماز خواندم!»

به عشق آقا نمازخوان شدم
از روزی که آقا را دید، ورق زندگیاش برگشت. نمازخواندن را شروع کرد. البته در گذشته هم اعتقاداتی داشت و هیچوقت اهل جسارت و بیاحترامیکردن به مقدسات نبود. هر چه باشد پدر و مادر خوب و با ایمانی دارد که این عاشقی و دلدادگی را مدیون دعای آنهاست، اما به قول خودش گاهی که مشکلات عرصه را به او تنگ میکرد و حرفی میزد؛ مثلاً میگفت «ای بابا، خدا ازشان نگذرد» ،گره کارش سختتر میشد.
میگوید: « از همان موقع ایمان داشتم که خداوند نگاه ویژهای به آقای خامنهای دارد. بگذریم که هر چه به دوستانم میگفتم، مسخرهام میکردند، اما اعتقاد قلبی من این بود.»
حالا هم که گهگاه دلش میگیرد یا کارش به نشد میرسد دست به دامان آقا «سید علی» میشود. دو رکعت نماز برای معشوقی که یک نگاهش او را با خدا آشتی داد.
قضاوت هایی که راه خدا را می بندد!
جوان گمراه دیروز و عاشق رهیافته امروز از قضاوتهای غیرمنصفانه دلگیر است. از نگاههای نامهربانانه و سرشار از کملطفی که گاه برای امثال او در مسیر رسیدن به حقیقت سنگ میاندازد و مانعی بزرگ میشود . امیررضا میگوید: «وقتی سنم کمتر بود توی دستههای عزای محرم در تاسوعا و عاشورا هم علامت میکشیدم، هم برای امام حسین (ع) طبل میزدم . آن روزها بدنسازی میرفتم، موهایم را بلندتر کرده بودم و ظاهری اسپرت داشتم. یکبار که به هیئت رفته بودم و در دسته مشغول طبل زدن بودم خانم مسنی به من گفت: «خجالت بکش! همه زنها دارند نگاهت میکنند. آمدی جلبتوجه کنی؟» و محکم به سینهام زد!من هم طبل را روی زمین گذاشتم. آن رفتار شاید از نظر ایشان درست بود اما دل من را شکست و خیلی آزردهام کرد. بههرحال سنم کمتر بود، فقط گفتم «یا امام حسین!» و هرگز بیاحترامی نکردم.برای اینکه به امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) عشق و ارادت زیادی دارم و هیچوقت وجود بیاحترامی در من نبوده و نیست.»
وقتی امام حسین (ع) دستم را گرفت
از پیشتر ها کورسوی امیدی برای سربهراهیاش بود. بالاخره دعای پدر و مادری نگران همیشه پشت سرش بود و ارادت و احترام به سیدالشهدا، قمر بنیهاشم و زینب کبری ارثیه خانوادگیاش.امیررضا از یکی از شبهایی میگوید که همین ارادت و عاشقی دستش را گرفت: «با دو تا مأمور جروبحثمان شد. دوستانم سر رسیدند و متأسفانه با آنها درگیر شدند و ماجرا به آگاهی کشید. من که بیتقصیر بودم وارد هیئت امام حسین (ع) شدم و گفتم: «یا امام حسین، من کاری نکردم، کارم را ردیفکن.» به خدا قسم، دو ساعت طول نکشید که امام حسین (ع) دستم را گرفت.و ازاینقبیل توجهات و عنایات از طرف اهلبیت(ع) در زندگی من فراوان بود.»

تجمعات شبانه ، پاتوق جوانی
شبهای اول دوروبرش را رفقا میگرفتند؛ چندتایی جوان چهارشانه و درشتاندام با تیپهای خاصی به شکل و شمایل خودش.بهرسم سخن پیامبر خدا (ص) هم که اِخْتَبِرُوا النّاسَ بِاَخْدانِهِمْ فَاِنَّ الرَّجُلَ یُخادِنُ مَنْ یُعْجِبُهُ؛ مردم را از دوستانشان بشناسید، زیرا انسان با کسی رفاقت میکند که او را میپسندد.
[نهجالفصاحه، ح ۱۰۶] امیررضا هم توی دارودسته رفقایش برمیخورد.اما کمکم دوروبرش خلوت شد. شاید تکوتوک، یکی دوتایی بیایند، گپی بزنند، شاید هم طعنهای و کنایهای و بروند اما جوانک پشیمان از گذشته، نه با وسوسهها خام میشود و نه با نیشزدن ها دلگیر. کنج میدان، به موتورسیکلتش تکیه میدهد، مقابل یک میز کوچک یادگاری میایستد ، رجزها را تکرار میکنند و همراه سرودها، مداحیها، مناجاتها و دعای فرج آرامآرام اشک میریزد و در تمام این لحظات پرچم وطنش را ثانیهای بر زمین نمیگذارد.
میز یادگاری؛ بهانه ای برای یاد آقا
میز یادگاری هم پیشنهاد خود امیررضا بود. تصاویری از آقای شهید با شمعهایی که قرار بود بسوزند و اشکهایشان حرف دل او باشد؛ دلی که از روز دلدادگی به آقا سید علی تا امروز حال و هوایی دیگر دارد.

فکرش را هم نمی کرد با راه خدا آشتی کند
از اولین نگاه آقا دلش به دل او گره خورد و عشق آنچنان بر وجودش نشست که با پروردگار عهد کرد نمازها و روزههایش ترک نشود امروزش را مدیون همان یک نگاه است.
جوانی که یک روز فکرش را هم نمیکرد با راه خدا آشتی کند، حالا دلتنگ رهبر میشود، با شنیدن خبر شهادت او بزرگترین غصههایش را فراموش میکند و غصهدار آقا میشود، دهها شب، سرگردان از عاشقی، پرچم به دست، راهی خیابانها میشود، برای آقا سید علی میز یادگاری میچیند و سر سجاده ایستاده به عشق او دو رکعت نماز میخواند.
خدا همیشه با من بوده و هست
امیررضا یقین دارد خدا از اول نگاهش به او بوده است. مثل همان ۱۰ _۱۵ سال پیش که میخواست تتو بزند. میگوید:«کار خدا بود. هر وقت میخواستم اقدام کنم به هر دلیلی نمیشد. این آخریها قبل از شهادت آقا بود که میخواستم اقدام کنم ولی پولش جور نشد. خدا را شکر میکنم که همهجوره دستم را گرفت.
واقعاً بی اذن خدا برگ از درخت نمیافتد.» گاهی رفقایش میگویند این یک دوره است، بیا با ما. اما معتقد است واقعاً مثل همان «نخ سیگار» است: یک نخ، دو نخ، سه نخ، ده نخ، یک پاکت. اولش کم است اما تبدیل به عادت میشود.دلش میخواهد شیرینی تجربهاش کام همه رفقایش را هم شیرین کند. اما میگوید: «راستش از اینکه بخواهم رفیقم را به این راه دعوت کنم کمینگرانم، از اینکه خودم دوباره غرق همان حالات قبلی شوم. صلاح میدانم فعلاً خودم را دریابم، قوی شوم و در این راه ثابت بمانم. بعداً انشاءالله...
نگاه خدا که باشد معجزه می شود
امیررضا معتقد است نباید بهظاهر افراد قضاوت کرد. سربهراه شدن، برای هر کس ممکن است اتفاق بیفتد اگر خدا به او نگاه کند. مثل طیب حاج رضایی و امثال او که عاقبت بخیر شدند.
او میگوید: «زندگی آدم همیشه در بنز، بامو، پورشه و کارخانه و... خلاصه نمیشود. گاهی آدم پول دارد ولی استرس عجیبی دارد. اما نگاه خدا که شامل حال آدم بشود، آن نماز و هیئت و امام حسین(ع) و... بزرگترین دارایی است.باید خدا به آدم نگاه کند. شاید الان به من نگاه کرده که امروز وارد این جمعها شدهام. نگاه خدا، آدم را سربهراه میکند و دستش را میگیرد.»
دلم می خواهد عاشق بمانم
امیررضا؛ جوان بیریا و پر از تواضع امروز، دلش میخواهد عاشق بماند. میگوید:«سعی میکنم نگاهم را به زمین بیندازم و به چیزهایی که نباید نگاه نکنم. یقین دارم نگاه نابجا گره در کار آدم میاندازد. وضعیت فعلی آن هنوز بر وفق مرادم نیست و دلم میخواهد به ظاهری که مورد قبول خدا و اهلبیت(ع) است برسم.
به اینجای صحبتهایش که میرسد طنین دعای فرج در میدان میپیچد. دستهایش را رو به آسمان میبرد و گوشه چشمش نم اشکی مینشیند.و میگوید:از خدا و از آقای خامنهای خواستهام اگر بشود، یک هیئت کوچک برای امام حسین (ع) و حضرت زهرا(س) راه بیندازم.

برای وطن تا پای جان می ایستیم
جوانک باغیرت ایرانی که معتقد است اینجاخاک ماست و آدم برای خاک و وطنش باید بجنگد و جان بدهد. سپاسگزار مردمی است که سنگر را حفظ کردهاند و با برگزاری این تجمعات مسبب حضور امثال او در این محافل عاشقی شدهاند.
منبع:فارس




نظر شما