بن‌بست استراتژیک و بازگشت به منطق دیپلماسی / آیا ترامپ به آنچه می‌خواست رسید؟

استاد دانشگاه دولتی میشیگان توافق امضاشده، حل مسائل کلیدی را به مذاکرات آینده موکول کرده است و باید آن را به عنوان اعترافی به یک بن‌بست استراتژیک قلمداد کرد.

به گزارش خبرآنلاین، محمد ایوب، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه دولتی میشیگان در یادداشتی برای نشنال اینترست نوشت: امضای تفاهم‌نامه میان ایالات متحده و ایران، یکی از مهم‌ترین و اثرگذارترین تحولات دیپلماتیک در خاورمیانه پس از توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ (برجام) به شمار می‌رود. این توافق که پس از ماه‌ها رویارویی نظامی، ویرانی‌های گسترده، اختلالات اقتصادی و انسداد تنگه هرمز حاصل شده، از سوی واشنگتن یک «گشایش دیپلماتیک بزرگ» و از سوی تهران سندی بر «دوام آوردن دوباره ایران در برابر فشارهای شدید خارجی» خوانده شده است؛ اما واقعیت امر، جایی میان این دو روایتِ رقیب قرار دارد.

این تفاهم‌نامه یک توافق صلح نهایی نیست؛ بلکه یک چارچوب موقت است که برای توقف خصومت‌ها و ایجاد یک بازه زمانی ۶۰ روزه (با قابلیت تمدید نامحدود) طراحی شده است تا مذاکره‌کنندگان در این مدت تلاش کنند به یک توافق جامع دست یابند؛ توافقی که برنامه هسته‌ای ایران، تحریم‌ها، امنیت منطقه‌ای و عادی‌سازی روابط اقتصادی را در بر گیرد. با این حال، این توافق حتی در شکل اولیه خود نیز موازنه قدرت برآمده از این رویارویی را به خوبی عیان می‌کند و پرسش بزرگ‌تری را برمی‌انگیزد: آیا دونالد ترامپ به دستاوردی فراتر از آنچه باراک اوباما در توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ به آن رسید، دست یافته است؟

دستاوردهای فوری و ملموس آمریکا

انسداد تنگه هرمز، حاصل زنجیره اقدامات خودِ آمریکا بود؛ چرا که اگر ایالات متحده و اسرائیل به ایران حمله نمی‌کردند، تهران دست به بستن این تنگه نمی‌زد.دستاوردهای فوری ایالات متحده غیرقابل انکار است. این تفاهم‌نامه بازگشایی تنگه هرمز را تضمین می‌کند؛ آبراهی که انسداد آن نزدیک به یک‌پنجم محموله‌های نفتی جهان را با تهدید مواجه کرد و شوک‌های شدیدی به بازارهای انرژی وارد ساخت. احیای آزادی کشتیرانی در خلیج فارس، یک منبع بزرگ از عدم قطعیت اقتصادی را از میان می‌برد و به دولت ترامپ این امکان را می‌دهد تا مدعی شود از یک منافع حیاتی بین‌المللی محافظت کرده است. با این حال، باید توجه داشت که انسداد تنگه هرمز، حاصل زنجیره اقدامات خودِ آمریکا بود؛ چرا که اگر ایالات متحده و اسرائیل به ایران حمله نمی‌کردند، تهران دست به بستن این تنگه نمی‌زد.

این توافق همچنین تعهدات هسته‌ای مهمی را از تهران می‌گیرد. ایران بار دیگر تأیید کرده است که به دنبال سلاح هسته‌ای نخواهد رفت و آن را تولید نخواهد کرد؛ همچنین موافقت کرده است که در مرحله بعدی مذاکرات، زیر نظر بازرسان بین‌المللی به وضعیت ذخایر اورانیوم غنی‌شده خود رسیدگی کند. پیش‌بینی می‌شود تا زمان دست‌یابی به یک توافق نهایی، ایران توسعه بیشتر فعالیت‌های هسته‌ای خود را متوقف کند. از این رو، واشنگتن می‌تواند استدلال کند که ترکیبی از فشار نظامی و دیپلماسی در بازگرداندن ایران به میز مذاکره و گرفتن تعهداتی که تا همین چند ماه پیش دور از دسترس به نظر می‌رسیدند، موفق بوده است.

این تفاهم‌نامه یک پیروزی مطلق برای واشنگتن نیست

تهران برچیدن زیرساخت‌های هسته‌ای خود را نپذیرفته، با واگذاری توانمندی‌های غنی‌سازی خود موافقت نکرده، محدودیت در برنامه موشک‌های بالستیک خود را قبول نکرده و با دست کشیدن از شبکه‌های نیابتی منطقه‌ای‌اش نیز موافقت نکرده استجلوه دادن این تفاهم‌نامه به عنوان یک پیروزی بی‌قید و شرط برای آمریکا، گمراه‌کننده است. برجسته‌ترین ویژگی این توافق، امتیازاتی نیست که ایران واگذار کرده، بلکه مسائلی است که از دادن امتیاز در آن‌ها خودداری کرده است. تهران برچیدن زیرساخت‌های هسته‌ای خود را نپذیرفته، با واگذاری توانمندی‌های غنی‌سازی خود موافقت نکرده، محدودیت در برنامه موشک‌های بالستیک خود را قبول نکرده و با دست کشیدن از شبکه‌های نیابتی منطقه‌ای‌اش نیز موافقت نکرده است. در عوض، تمامی این مسائل به مذاکرات آینده موکول شده‌اند. در واقع، این تفاهم‌نامه توقف خصومت‌ها در لبنان را به مسئله کلان‌ترِ صلح میان ایران و ایالات متحده گره زده و از این طریق، یک شریان حیاتی برای حزب‌الله (اصلی‌ترین متحد منطقه‌ای ایران) فراهم کرده است.

بنابراین، ایران می‌تواند با اتکا به دلایل متقن ادعا کند که با حفظ دارایی‌های استراتژیک و اصلی خود از این رویارویی خارج شده است. علیرغم حملات نظامی و فشارهای خردکننده اقتصادی، ساختار سیاسی ایران پابرجا مانده است. از همه مهم‌تر اینکه به نظر می‌رسد تهران به جای تسلیم فوری، قرار است در ازای تعهدات آتی، از کاهش تحریم‌ها و فرصت‌های گسترده‌تر برای صادرات نفت برخوردار شود.

توهم فروپاشی و واقعیت بن‌بست

این تفاهم‌نامه شکاف عمیق میان اهداف آمریکا و اسرائیل در قبال ایران، و تمایل ترامپ برای رها کردن منافع اسرائیل به منظور تأمین اهداف فوری آمریکا را به تصویر می‌کشدبرای دهه‌ها، سیاست آمریکا و اسرائیل در قبال ایران بر این فرض استوار بوده است که فشار مستمر در نهایت تهران را مجبور می‌کند یا از جاه‌طلبی‌های استراتژیک خود دست بکشد یا با فروپاشی سیستماتیک روبرو شود. اما این تفاهم‌نامه روایت دیگری را نشان می‌دهد. ایران پس از ماه‌ها ویرانی نظامی و فشار شدید اقتصادی وارد مذاکره شد، اما از موضعی چنان قدرتمند چانه‌زنی کرد که توانست بیشتر برگ‌های برنده اصلی خود را برای مرحله بعدی گفتگوها حفظ کند. بنابراین، این تفاهم‌نامه بازتاب‌دهنده یک درک متقابل است؛ اعتراف به اینکه هیچ‌یک از طرفین نمی‌توانستند با ادامه جنگ، به اهداف حداکثری خود دست یابند.

پیامدهای این رویداد برای اسرائیل به شدت منفی است. هدف اصلی اسرائیل همواره نابودی کامل توانایی ایران در دستیابی به سلاح هسته‌ای بوده است. دولت نتانیاهو استدلال می‌کرد که ایران باید از هرگونه حق غنی‌سازی محروم شود و توانمندی موشکی آن محدود گردد. در مقایسه با آن استاندارد، این تفاهم‌نامه بسیار ناامیدکننده است. ایران بخش اعظمی از زیرساخت‌های هسته‌ای خود را حفظ کرده و پرسش‌های حیاتی در مورد غنی‌سازی، ذخایر اورانیوم و راستی‌آزمایی‌ها کماکان حل‌نشده باقی مانده‌اند. مهم‌تر از همه، این تفاهم‌نامه شکاف عمیق میان اهداف آمریکا و اسرائیل در قبال ایران، و تمایل ترامپ برای رها کردن منافع اسرائیل به منظور تأمین اهداف فوری آمریکا را به تصویر می‌کشد.

در واقع، اگر مذاکرات بعدی به توافقی ختم شود که در آن غنی‌سازی محدود ایران تحت نظارت بین‌المللی مجاز شمرده شود، اسرائیل ممکن است خود را در برابر واقعیتی ببیند که تفاوت چندانی با برجام ۲۰۱۵ (که سرسختانه با آن مخالفت می‌کرد) ندارد.

قیاس ناگزیر با برجام اوباما

واشنگتن پس از خروج از برجام، پیگیری سیاست «فشار حداکثری» و ورود به رویارویی نظامی، ممکن است در نهایت خود را در حال مذاکره بر سر نسخه‌ای اصلاح‌شده از همان توافقی ببیند که در سال ۲۰۱۸ آن را رد کرده بوددر نهایت، موفقیت یا شکست دیپلماسی ترامپ با خط‌کش برجام سنجیده خواهد شد. برجام محدودیت‌های قابل راستی‌آزمایی بر فعالیت‌های هسته‌ای ایران اعمال کرد، ذخایر اورانیوم غنی‌شده آن را به شدت کاهش داد، تاسیسات ایرانی را تحت بازرسی‌های سرزده قرار داد و زمان گریز هسته‌ای ایران را طولانی‌تر کرد. منتقدان به رهبری دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو استدلال می‌کردند که نقص مرگبار آن توافق این بود که توانایی غنی‌سازی ایران را پابرجا گذاشت، بندهای غروب (محدودیت‌های زمان‌دار) را پذیرفت و نتوانست به برنامه موشکی و نیروهای نیابتی تهران بپردازد.

تفاهم‌نامه جدید تا به اینجای کار به هیچ‌کدام از آن مشکلات نپرداخته است. این امر یک پرسش آزاردهنده را پیش روی دولت ترامپ می‌گذارد: دقیقاً چه چیزی به دست آمده که اوباما به آن نرسیده بود؟

البته ترامپ می‌تواند به تمایزهای مهمی اشاره کند؛ این تفاهم‌نامه پس از یک دوره رویارویی نظامی حاصل شده که هزینه‌های سنگینی را به ایران تحمیل کرد، بخش زیادی از زیرساخت‌های نظامی آن (از جمله برخی تاسیسات هسته‌ای و موشکی) را از بین برد و اراده آمریکا برای استفاده از زور را نشان داد. با این حال، این تفاوت‌ها ماهوی نیستند، بلکه شکلی و روشی هستند. اگر توافق نهایی صرفاً غنی‌سازی را متوقف و ذخایر اورانیوم را مدیریت کند، بازرسی‌ها را احیا و تحریم‌ها را لغو کند، آنگاه ایالات متحده به مقصدی رسیده است که بسیار شبیه به همان ایستگاهی است که اوباما بیش از یک دهه پیش به آن رسیده بود.

کشف دوباره منطق دیپلماسی

جاه‌طلبی‌های هسته‌ای ایران را می‌توان از طریق مذاکره محدود کرد، اما نمی‌توان آن را به کلی محو ساخت؛ و بزرگ‌ترین دستاورد ایران نیز نه یک پیروزی نظامی، بلکه اثبات این واقعیت خواهد بود که «تاب‌آوری و مقاومت» به خودی خود می‌تواند چشمه‌ای از قدرت استراتژیک باشددر چنین سناریویی، تاریخ ممکن است این‌گونه قضاوت کند که ترامپ از منطق برجام فراتر نرفت، بلکه آن را دوباره کشف کرد. درس بزرگ این تحول آن است که فشار نظامی شاید بتواند دشمنان را پای میز مذاکره بکشاند، اما ترتیبات هسته‌ای پایدار همچنان نیازمند سازش و واگذاری امتیازات متقابل است.

ترامپ برای فراتر رفتن از اوباما، باید امتیازاتی از ایران می‌گرفت که برجام هرگز به آن‌ها دست نیافته بود؛ مواردی چون برچیدن نزدیک به کامل توانایی غنی‌سازی ایران، اعمال محدودیت‌های دائمی به جای محدودیت‌های زمان‌دار، محدودیت‌های معنادار بر توسعه موشکی و انحلال شبکه‌های نیابتی منطقه‌ای. اما هیچ‌یک از اطلاعاتی که تاکنون علنی شده نشان نمی‌دهد که تهران برای دادن چنین امتیازاتی آمادگی داشته باشد یا در مذاکرات بعدی تن به چنین کاری بدهد.

در واقع، این تفاهم‌نامه ممکن است دقیقاً عکس این موضوع را ثابت کند. واشنگتن پس از خروج از برجام، پیگیری سیاست «فشار حداکثری» و ورود به رویارویی نظامی، ممکن است در نهایت خود را در حال مذاکره بر سر نسخه‌ای اصلاح‌شده از همان توافقی ببیند که در سال ۲۰۱۸ آن را رد کرده بود.

در این مرحله، تفاهم‌نامه مذکور نه پیروزی آمریکا است و نه تسلیم ایران؛ بلکه بهتر است آن را به عنوان یک «اعتراف دیپلماتیک به بن‌بست استراتژیک» درک کرد. پرسش تعیین‌کننده این است که آیا ۶۰ روز آینده توافقی فراتر از برجام تولید خواهد کرد یا خیر. اگر چنین شود، ترامپ به حق می‌تواند مدعی شود کاری را انجام داده که اوباما از پس آن برنیامد؛ اما اگر چنین نشود، حکم نهایی تاریخ بسیار کمتر از این، چاپلوسانه خواهد بود. ترامپ در آن صورت نه برتری اجبار بر دیپلماسی، بلکه اعتبار ماندگار همان توافقی را اثبات کرده است که روزی آن را تقبیح می‌کرد. ایالات متحده پس از سال‌ها فشار و ماه‌ها رویارویی، به همان نتیجه‌گیری آشنا بازگشته است: جاه‌طلبی‌های هسته‌ای ایران را می‌توان از طریق مذاکره محدود کرد، اما نمی‌توان آن را به کلی محو ساخت؛ و بزرگ‌ترین دستاورد ایران نیز نه یک پیروزی نظامی، بلکه اثبات این واقعیت خواهد بود که «تاب‌آوری و مقاومت» به خودی خود می‌تواند چشمه‌ای از قدرت استراتژیک باشد.

۴۲/۴۲

کد مطلب 2235880

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 12 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین