پارادوکس بزرگ تنگه / آیا آمریکا ارزش راهبردی هرمز را کاهش می‌دهد؟ / رقابت سرعت در ایجاد اختلال و ساخت جایگزین

جنگ ایران و امریکا یک پرسش بنیادی‌ را پیش روی نظریه قدرت قرار داده‌اند. آیا اهرمی که برای مدت طولانی استفاده شود، ممکن است در اثر استفاده مداوم ارزش خود را از دست بدهد؟

خبرآنلاین - رسول صَفرآهنگ- تنگه هرمز در بحران ایران و آمریکا و اسرائیل از یک «گلوگاه جغرافیایی» به یک «متغیر راهبردی» در منازعه تبدیل شده است. اما آیا واشنگتن می‌تواند وضعیت بسته یا نیمه‌بسته تنگه را از یک «بحران استثنایی» به یک «واقعیت قابل مدیریت» تبدیل کند، به نحوی که اهرم اقتصادی و سیاسی ایران به‌تدریج تحت تاثیر یابد؟

در پاسخ باید گفت که راهبرد آمریکا را نمی‌توان صرفاً در قالب «بازگشایی تنگه» فهم کرد. منطق نوظهور سیاست واشنگتن بیشتر مبتنی بر عادی‌سازی اختلال، کاهش حساسیت بازار به هرمز، جایگزین‌سازی تدریجی مسیرها و منابع انرژی، تحمیل هزینه به اقتصاد ایران و در نهایت تغییر محاسبه هزینه ـ فایده تهران است. 

اهمیت این تحول در آن است که آمریکا الزاماً نمی‌کوشد ثابت کند هرمز همین امروز می‌تواند مانند دوران پیش از جنگ به‌طور کامل و عادی باز شود؛ بلکه می‌کوشد نشان دهد که بسته‌ماندن هرمز لزوماً به معنای پیروزی ایران نیست. در این چارچوب، استمرار اختلال می‌تواند برخلاف منطق اولیه تهران، به فرایندی برای کاهش ارزش راهبردی جغرافیای ایران تبدیل شود.

داده‌های مربوط به کاهش شدید تردد کشتی‌ها، محاصره دریایی صادرات ایران، استفاده از ذخایر راهبردی، افزایش تولید خارج از اوپک، توسعه مسیرهای جایگزین و تلاش برای تغییر رفتار شرکت‌های کشتیرانی نشان می‌دهد که این فرایند عملاً در حال شکل‌گیری است. با این حال، «عادی‌سازی» به معنای بی‌اهمیت‌شدن هرمز نیست؛ هزینه انرژی، فشار تورمی و خطر تشدید جنگ همچنان محدودیت‌های جدی برای واشنگتن ایجاد می‌کند.

در تحلیل کلاسیک ژئوپلیتیک خلیج فارس، تنگه هرمز یک واقعیت تقریباً تغییرناپذیر تلقی می‌شد. آبراهی باریک که در نقطه‌ای حدود ۲۲ مایل دریایی عرض دارد، در میان ایران و عمان قرار گرفته و بخش عظیمی از انرژی جهان برای رسیدن به بازارهای آسیایی از آن عبور می‌کند. بر اساس گزارش رسمی سرویس پژوهشی کنگره آمریکا، در سال ۲۰۲۴ حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت خام و فرآورده‌های نفتی در روز از هرمز عبور می‌کرد که حدود ۲۷ درصد تجارت دریایی جهانی نفت و حدود ۲۰ درصد مصرف جهانی مایعات نفتی بود؛ همچنین حدود ۲۲ درصد تجارت جهانی LNG از این مسیر عبور می‌کرد. 

از این منظر، منطق استراتژیک ایران ساده به نظر می‌رسید. اگر تهران نتواند در میدان نظامی با آمریکا و اسرائیل برابری کند، می‌تواند «هزینه جنگ» را از میدان نبرد به بازار جهانی انرژی منتقل کند. در واقع، هرمز در این منطق نه یک هدف نظامی صرف، بلکه یک ضریب تبدیل قدرت است. یعنی ایران می‌تواند قدرت جغرافیایی خود را به فشار اقتصادی بر بازیگران بسیار قدرتمندتر تبدیل کند. اما جنگ ایران و امریکا یک پرسش بنیادی‌تر را پیش روی نظریه قدرت قرار داده‌اند. آیا اهرمی که برای مدت طولانی استفاده شود، ممکن است در اثر استفاده مداوم ارزش خود را از دست بدهد؟

اینجاست که سیاست آمریکا اهمیت پیدا می‌کند. واشنگتن در ابتدا با منطق سنتی به بحران نگاه می‌کرد. تنگه باید باز بماند. ایران نباید آزادی کشتیرانی را مختل کند؛ نیروی دریایی آمریکا باید آمادگی داشته باشد و بازار انرژی نباید اجازه دهد تهران از موقعیت جغرافیایی خود برای تحمیل امتیاز سیاسی استفاده کند. اما در ماه‌های اخیر، مؤلفه دیگری به این سیاست اضافه شده است. اگر بازگشایی فوری هرمز بیش از اندازه پرهزینه باشد، می‌توان تا زمانی محدود، هزینه بسته‌ماندن آن را جذب و هم‌زمان ساختار اقتصادی پیرامون آن را تغییر داد. این همان نقطه‌ای است که مفهوم «عادی‌سازی بسته‌ماندن» معنا پیدا می‌کند.

عادی‌سازی در اینجا به معنای پذیرش حقوقی یا اخلاقی انسداد تنگه نیست. همچنین به معنای آن نیست که آمریکا رسماً حق ایران برای بستن هرمز را به رسمیت شناخته است. برعکس، از منظر حقوق دریاها و سیاست رسمی آمریکا، چنین تفسیری قابل دفاع نیست. منظور از عادی‌سازی، تغییر آستانه تحمل اقتصادی و سیاسی نسبت به اختلال در تردد است به نحوی که تبدیل وضعیتی که در گذشته می‌توانست بلافاصله محرک یک عملیات گسترده برای بازگشایی باشد، به وضعیتی که بتوان آن را برای مدتی «مدیریت» کرد، هزینه‌های آن را توزیع نمود و هم‌زمان وابستگی به خود تنگه را کاهش داد.این تغییر، اگر موفق شود، می‌تواند بی اثرشدن تنگه هرمز را به دنبال داشته باشد. زیرا ایران در آن صورت همچنان قادر به ایجاد اختلال خواهد بود، اما اختلال دیگر الزاماً به معنای تولید امتیاز سیاسی نیست. اما این موضوع چگونه ممکن است؟

اگر بازگشایی فوری هرمز بیش از اندازه پرهزینه باشد، می‌توان تا زمانی محدود، هزینه بسته‌ماندن آن را جذب و هم‌زمان ساختار اقتصادی پیرامون آن را تغییر داد. این همان نقطه‌ای است که مفهوم «عادی‌سازی بسته‌ماندن» معنا پیدا می‌کند

 هرمز به‌مثابه «قدرت ساختاری»

برای فهم این تحول باید از تلقی ساده «قدرت نظامی» فاصله گرفت. قدرت ایران در هرمز اساساً از تعداد شناورها، موشک‌ها یا مین‌های دریایی آن ناشی نمی‌شود. قدرت اصلی تهران از موقعیت جغرافیایی ناشی می‌شود. این همان چیزی است که در نظریه روابط بین‌الملل می‌توان «قدرت ساختاری» نامید. توانایی یک بازیگر برای شکل‌دادن به محیط تصمیم‌گیری سایر بازیگران، حتی بدون آنکه الزاماً برتری نظامی داشته باشد. ایران در اینجا یک مزیت کلاسیک «کشور ضعیف‌تر اما دارای اهرم» دارد. آمریکا قدرت نظامی، اقتصادی و مالی بسیار بیشتری دارد، اما ایران یک قابلیت منحصربه‌فرد در اختیار دارد و می‌تواند با هزینه‌ای نسبتاً محدود، ریسک را برای تعداد زیادی از بازیگران اقتصادی افزایش دهد.

بنابراین مسئله را می‌توان به صورت زیر صورت‌بندی کرد:

قدرت ایران = توانایی ایجاد اختلال × حساسیت دیگران به اختلال

حالا اگر حساسیت بازار جهانی به اختلال کاهش پیدا کند، حتی اگر قابلیت فیزیکی ایران برای ایجاد اختلال ثابت بماند، قدرت سیاسی آن کاهش خواهد یافت. این همان چیزی است که در هفته‌های اخیر در حال آزموده‌شدن است.

در ماه مارس، رئیس‌جمهور آمریکا تلاش کرد اثر انسداد هرمز بر اقتصاد آمریکا را نسبتاً محدود توصیف کند. اما تحلیل داده‌های بازار نشان داد که این ادعا فقط از یک زاویه درست بود. وابستگی مستقیم آمریکا به نفت عبوری از هرمز نسبتاً پایین است؛ در مقابل، قیمت نفت در یک بازار جهانی تعیین می‌شود و افزایش قیمت در خلیج فارس به مصرف‌کننده آمریکایی نیز منتقل می‌شود. در سال ۲۰۲۵ تنها حدود ۸ درصد واردات نفت خام آمریکا از کشورهای حوزه خلیج فارس تأمین شده بود، اما این به معنای مصونیت آمریکا از شوک قیمت نبود. 

بنابراین واشنگتن نمی‌تواند مسئله را با این استدلال حل کند که «نفت هرمز را لازم نداریم». راهبرد مؤثرتر آن است که بگوید: ممکن است هرمز مختل باشد، اما اقتصاد جهانی نباید به خاطر آن فلج شود!

 از «بازدارندگی» به «تاب‌آوری»: تغییر منطق آمریکا

اما بازدارندگی کلاسیک بر این فرض استوار است که اگر هزینه اقدام برای مهاجم بالا باشد، مهاجم از اقدام خودداری خواهد کرد. اما در بحران هرمز، بازدارندگی به‌تنهایی کافی نیست. ایران می‌تواند حتی بدون بستن کامل تنگه، با تهدید، مین‌گذاری، حمله پهپادی، موشک‌های ضدکشتی یا ایجاد عدم‌قطعیت، شرکت‌های کشتیرانی را از ورود بازدارد. در چنین شرایطی، هدف آمریکا تغییر می کند.

این همان منطق «تاب‌آوری راهبردی» است. تاب‌آوری یعنی اگر یک گلوگاه از کار افتاد، سیستم بتواند با مسیرها، ذخایر، تولیدکنندگان و فناوری‌های جایگزین به فعالیت ادامه دهد. گزارش‌های تحلیلی منتشرشده در ماه‌های اخیر دقیقاً بر همین نقطه تأکید کرده‌اند که شبکه جهانی انرژی به‌شدت به چند گلوگاه جغرافیایی وابسته است و اختلال در آنها می‌تواند هزینه‌ای بسیار بیشتر از خسارت مستقیم ایجاد کند. از همین رو، پاسخ به بحران الزاماً به معنای «رفع فوری علت» نیست بلکه می‌تواند شامل جایگزینی مسیر، استفاده از ذخایر، اسکورت دریایی، فشار اقتصادی و بازطراحی زنجیره تأمین نیز باشد. 

این نظریه یک پیام اساسی برای تهران دارد که اگر ایران هرمز را برای مدت کوتاه ببندد، ممکن است اهرم ایجاد کند؛ اگر آن را برای مدت طولانی مختل کند، ممکن است انگیزه دیگران را برای فرار از هرمز افزایش دهد و این دقیقاً پارادوکسی است که سیاست آمریکا در حال بهره‌برداری از آن است.

اگر هدف آمریکا «آزادسازی فوری» هرمز باشد، هر روز بسته‌بودن تنگه یک شکست تلقی می‌شود. اما اگر هدف واشنگتن «کاهش ارزش اهرم هرمز برای ایران» باشد، هر روزی که اقتصاد جهانی بدون فروپاشی کامل از بحران عبور کند، می‌تواند یک فرصت باشد

چرا آمریکا الزاماً به بازگشایی فوری هرمز نیاز ندارد؟

این سؤال در مرکز بحث قرار دارد. اگر هدف آمریکا «آزادسازی فوری» هرمز باشد، هر روز بسته‌بودن تنگه یک شکست تلقی می‌شود. اما اگر هدف واشنگتن «کاهش ارزش اهرم هرمز برای ایران» باشد، هر روزی که اقتصاد جهانی بدون فروپاشی کامل از بحران عبور کند، می‌تواند یک فرصت باشد. این منطق را می‌توان با نظریه بازی‌ها توضیح داد.

فرض کنیم ایران دو انتخاب دارد:

۱. هرمز را باز کند

۲. هرمز را بسته یا محدود نگه دارد

و آمریکا نیز دو انتخاب دارد:

۱. فوراً برای بازگشایی کامل اقدام نظامی کند

۲. هزینه را تحمل، مسیرهای جایگزین را تقویت و فشار اقتصادی بر ایران را افزایش دهد

در حالت اول، ایران انتظار دارد انسداد تنگه آن‌قدر برای جهان پرهزینه باشد که آمریکا حاضر شود در ازای بازگشایی، امتیاز بدهد. اما اگر آمریکا گزینه دوم را معتبر کند، ساختار بازی تغییر می‌کند. اما ایران باید از خود بپرسد: آیا هزینه‌ای که من به جهان تحمیل می‌کنم، سریع‌تر از هزینه‌ای که به اقتصاد خودم تحمیل می‌شود افزایش می‌یابد؟ اگر پاسخ منفی باشد، هرمز از «اهرم چانه‌زنی» به «دارایی پرهزینه» تبدیل می‌شود.

این دقیقاً همان نکته‌ای است که در تحلیل‌های اخیر درباره کاهش تدریجی اهرم ایران مطرح شده است. بازارهای انرژی قادرند خود را تطبیق دهند، در حالی که ایران جایگزین جغرافیایی واقعی برای صادرات انرژی خود ندارد. توسعه تولید در خارج از اوپک، استفاده از ذخایر راهبردی و افزایش ظرفیت خطوط لوله در عربستان سعودی و امارات می‌تواند ارزش انحصاری جغرافیای ایران را به‌تدریج کاهش دهد. 

 عنصر نخست عادی‌سازی: تبدیل «بسته‌بودن» به «اختلال مدیریت‌شده»

اما در ماه‌های گذشته، مسئله از یک «بسته‌بودن مطلق» به یک وضعیت پیچیده‌تر تبدیل شده است. توافق موقت میان آمریکا و ایران برای پایان جنگ و بازگرداندن کشتیرانی شکل گرفت و طبق گزارش‌های منتشرشده، صدها کشتی پس از ۱۷ ژوئن از تنگه عبور کردند؛ اما پس از حملات به کشتی‌ها و تشدید مجدد درگیری، چشم‌انداز بازگشت کامل تردد از بین رفت. در ۱۲ و ۱۳ ژوئیه، در پی تشدید حملات، ایران بار دیگر از بسته‌شدن هرمز سخن گفت و آمریکا نیز محاصره دریایی بنادر ایران را از سر گرفت. در اینجا یک تحول مفهومی رخ داده است.

هرمز دیگر صرفاً «باز» یا «بسته» نیست؛ بلکه به یک طیف ریسک تبدیل شده است:

• عبور محدود

• عبور تحت اسکورت

• عبور از مسیرهای خاص

• عبور با بیمه جنگی بسیار گران

• تغییر مسیر کشتی‌ها

• توقف موقت

• و نهایتاً عدم عبور

این طیف، از نظر اقتصادی اهمیت زیادی دارد. زیرا برای جلوگیری از اعمال قدرت ایران لازم نیست ۱۰۰ درصد تردد بازگردد. کافی است اقتصاد جهانی بتواند با درصدی از ظرفیت، ذخایر و مسیرهای جایگزین کار کند. گزارش‌های اواسط ماه اوت نشان می‌دهند که تردد در هرمز به‌شدت کاهش یافته است. در ۱۳ اوت تنها شمار اندکی از کشتی‌های کالایی از تنگه عبور کردند و در ۱۴ اوت نیز تردد بسیار پایین‌تر از سطح پیش از جنگ باقی ماند. هم‌زمان، بخش عمده کشتی‌هایی که عبور می‌کردند از مسیرهایی استفاده می‌کردند که ایران بر آنها نفوذ بیشتری داشت. پس آمریکا عملاً با یک وضعیت «نیمه‌فعال» مواجه است نه بازگشایی کامل و نه انسداد کامل! این همان وضعیتی است که می‌تواند به «هنجار جدید» تبدیل شود.

 جداکردن «اهمیت هرمز» از «قدرت ایران»

استراتژی آمریکا در صورتی موفق خواهد بود که یک تفکیک مفهومی در ذهن بازار جهانی ایجاد کند که هرمز همچنان مهم است؛ اما ایران نباید به‌طور نامحدود از اهمیت هرمز سود سیاسی ببرد. این دو گزاره متناقض نیستند. چرا که ممکن است هرمز همچنان یکی از مهم‌ترین گلوگاه‌های انرژی جهان باشد، اما قدرت ایران بر این گلوگاه کاهش یابد؛ زیرا دیگران گزینه‌های بیشتری پیدا کنند. این همان چیزی است که نظریه وابستگی متقابل پیچیده پیش‌بینی می‌کند. وابستگی می‌تواند هم ابزار آسیب‌پذیری و هم محرک ایجاد شبکه‌های جایگزین باشد.

در واقع، بحران ۲۰۲۶ می‌تواند سرمایه‌گذاری‌هایی را که پیش از این از نظر اقتصادی «غیراقتصادی» به نظر می‌رسیدند، توجیه‌پذیر کند. اگر عبور از هرمز ارزان، امن و دائمی باشد، سرمایه‌گذاری چند میلیارد دلاری در یک خط لوله جایگزین شاید منطقی نباشد. اما اگر شرکت‌های انرژی بدانند که هر چند سال یک بار هرمز می‌تواند در معرض اختلال قرار گیرد، محاسبه تغییر می‌کند. در این حالت، هزینه یک مسیر جایگزین دیگر «هزینه اضافی» نیست؛ بلکه هزینه بیمه ژئوپلیتیک است.

 انرژی جایگزین و تغییر محاسبه بازار

آمریکا همچنین از یک مزیت ساختاری برخوردار است که ایران نمی‌تواند به آسانی آن را خنثی کند و تحول ساختار بازار انرژی طی دهه گذشته است. انقلاب نفت شیل، افزایش تولید برزیل، رشد تولید کانادا و ظهور گویان باعث شده سهم تولیدکنندگان غیرعضو اوپک در بازار جهانی افزایش یابد. این تولیدها نمی‌توانند در کوتاه‌مدت جای تمام نفت مختل‌شده خلیج فارس را بگیرند؛ اما برای استراتژی آمریکا لازم نیست چنین کاری انجام دهند. هدف کافی است که شوک را قابل‌تحمل کنند. 

همین تفاوت میان «جایگزینی کامل» و «جایگزینی حاشیه‌ای» در تحلیل راهبردی بسیار مهم است چرا که ایران برای حفظ قدرت خود در هرمز باید بازار جهانی را تا حدی تحت فشار قرار دهد که آمریکا و سایر مصرف‌کنندگان مجبور به دادن امتیاز شوند. اما اگر عرضه‌های جایگزین، ذخایر راهبردی و کاهش تقاضا بتوانند حتی بخشی از شوک را جذب کنند، آستانه فشار سیاسی پایین می‌آید. در ژوئیه نیز تولید نفت اوپک افزایش یافت و تولیدکنندگان خلیج فارس بخشی از عرضه ازدست‌رفته را بازسازی کردند. هرچند محدودیت‌های ناشی از جنگ همچنان جدی باقی ماند. این یعنی بازار در حال یادگیری است و بازارها یاد می‌گیرند، به‌تدریج آسیب‌پذیری خود را کاهش می‌دهند.

 محاصره معکوس و قطع اهرم صادراتی ایران

مهم‌ترین بخش استراتژی آمریکا شاید جایی خارج از خود تنگه اتفاق بیفتد: در صادرات نفت ایران. در اواخر ژوئیه و اوایل اوت، گزارش‌ها حاکی از آن بود که صادرات نفت ایران تقریباً متوقف شده و جزیره خارک، که یکی از اصلی‌ترین مراکز صادرات نفت ایران است، شاهد افت شدید فعالیت نفتکش‌ها بوده است. این وضعیت پس از بازگشت محاصره دریایی آمریکا در اواسط ژوئیه ایجاد شد.

این تحول از منظر نظری اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. ایران از هرمز برای ایجاد فشار بر بازار جهانی استفاده می‌کند و آمریکا در مقابل می‌تواند تلاش کند هرمز را از یک «اهرم صادراتی ایران» به یک مسئله محاصره صادراتی ایران تبدیل کند.

به عبارت دیگر تهران می‌گوید:

اگر به من اجازه ندهید نفت صادر کنم، هرمز را مختل می‌کنم

واشنگتن می‌کوشد پاسخ دهد:

اگر هرمز را مختل کنید، شما نیز امکان استفاده از بازار انرژی را از دست خواهید داد

این وضعیت یک بازی «تقارن آسیب‌پذیری» ایجاد می‌کند و ایران به‌طور معمول تصور می‌کند آسیب‌پذیری آمریکا و متحدانش در برابر نفت بیشتر از آسیب‌پذیری ایران است؛ اما محاصره دریایی می‌تواند این نسبت را تغییر دهد.

آمریکا همچنین از یک مزیت ساختاری برخوردار است که ایران نمی‌تواند به آسانی آن را خنثی کند و تحول ساختار بازار انرژی طی دهه گذشته است. انقلاب نفت شیل، افزایش تولید برزیل، رشد تولید کانادا و ظهور گویان باعث شده سهم تولیدکنندگان غیرعضو اوپک در بازار جهانی افزایش یابد

تبدیل هرمز از مسئله آمریکا به مسئله ایران ـ جهان

یک راهبرد دیگر آمریکا انتقال مسئولیت سیاسی بحران است. در منطق سنتی، اگر هرمز بسته شود، آمریکا باید آن را باز کند؛ در نتیجه، تمام هزینه نظامی و سیاسی بازگشایی بر دوش واشنگتن قرار می‌گیرد. اما اگر آمریکا بتواند وضعیت را چنین بازتعریف کند که ایران آزادی کشتیرانی را مختل کرده و جامعه بین‌المللی باید هزینه و ریسک این رفتار را به ایران تحمیل کند، بار سیاسی تغییر می‌کند. در همین راستا حمله ۱۴ اوت به دو نفتکش متعلق به شرکت نفت دولتی امارات متحده عربی و اتهام ابوظبی علیه ایران، نمونه مهمی از این روند است. در این حادثه تلفات انسانی گزارش نشد، اما امارات اقدام را نقض آزادی کشتیرانی و حمله به کشتی‌های تجاری دانست. 

یک روز بعد نیز گزارش‌ها از حمله به سومین نفتکش متعلق به همان شرکت حکایت داشت. این رخدادها برای واشنگتن اهمیت سیاسی دارند، زیرا هرچه کشورهای منطقه بیشتر خود را قربانی اختلال دریایی ببینند، احتمال اینکه بحران صرفاً «نزاع دوجانبه آمریکا و ایران» تلقی شود کاهش می‌یابد. در نتیجه، آمریکا می‌تواند ائتلافی گسترده‌تر برای تحمل، مدیریت یا کاهش اختلال ایجاد کند.

 عادی‌سازی روانی و سیاسی

«عادی‌سازی» تنها اقتصادی نیست بلکه بعد روان‌شناختی نیز دارد. بازارها و دولت‌ها به بحران‌های طولانی عادت می‌کنند. این اصل در نظریه تصمیم‌گیری و اقتصاد رفتاری اهمیت دارد چرا که یک شوک اولیه ممکن است واکنش شدید ایجاد کند، اما اگر وضعیت ادامه یابد، بازیگران خود را با آن تطبیق می‌دهند. در مارس ۲۰۲۶، انسداد هرمز شوکی بسیار بزرگ بود. قیمت نفت افزایش یافت و قیمت بنزین در آمریکا نیز بیش از ۵۰ سنت در هر گالن افزایش پیدا کرد.

اما چند ماه بعد، مسئله دیگر صرفاً «شوکه‌شدن بازار» نیست بلکه مسئله «مدیریت بازار» است. ذخایر آزاد می‌شوند، شرکت‌ها مسیر عوض می‌کنند، پالایشگاه‌ها ترکیب خوراک خود را تنظیم می‌کنند، کشورها درباره مصرف انرژی تجدیدنظر می‌کنند و دولت‌ها به دنبال مسیرهای جایگزین می‌روند. این همان چیزی است که می‌توان آن را کاهش حساسیت حاشیه‌ای به بحران نامید. در نتیجه، ایران ممکن است بتواند با انسداد هرمز قیمت نفت را افزایش دهد، اما افزایش قیمت الزاماً به همان میزان فشار سیاسی بر واشنگتن ایجاد نمی‌کند.

 پارادوکس راهبرد ایران: استفاده بیش از حد از هرمز

در اینجا یک پارادوکس اساسی ظاهر می‌شود. قدرت یک اهرم به کمیابی آن وابسته است. اگر یک کشور بتواند فقط در شرایط استثنایی یک گلوگاه را مختل کند، تهدید آن بسیار جدی است. اما اگر همان گلوگاه به‌طور مستمر تهدید شود، سایر بازیگران انگیزه پیدا می‌کنند که خود را از آن وابستگی رها کنند. این همان چیزی است که می‌توان «پارادوکس استفاده بیش از حد از اهرم» نامید. ایران با تهدید مداوم هرمز ممکن است در کوتاه‌مدت قدرت چانه‌زنی خود را افزایش دهد، اما در بلندمدت به کشورهای مصرف‌کننده انگیزه می‌دهد که:

• نفت بیشتری از خارج خلیج فارس خریداری کنند

• خطوط لوله جایگزین بسازند

• ذخایر استراتژیک را افزایش دهند

• ظرفیت LNG جایگزین ایجاد کنند

• به انرژی هسته‌ای و تجدیدپذیر روی آورند

• و ریسک هرمز را در قیمت‌گذاری انرژی لحاظ کنند

در نتیجه، هرچه ایران بیشتر ثابت کند که هرمز ناامن است، سرمایه‌گذاری بیشتری برای کاهش وابستگی به هرمز انجام خواهد شد. این همان نقطه‌ای است که اهرم ژئوپلیتیک می‌تواند علیه صاحب خود عمل کند.

آیا «بسته‌ماندن» می‌تواند به قاعده تبدیل شود؟

پاسخ حقوقی کوتاه منفی است. تنگه هرمز از نظر حقوق دریاها در زمره تنگه‌های مورد استفاده برای کشتیرانی بین‌المللی قرار می‌گیرد. کنوانسیون حقوق دریاها در مواد ۳۷ و ۳۸ رژیم «عبور ترانزیتی» را برای چنین تنگه‌هایی پیش‌بینی کرده و تصریح می‌کند که حق عبور ترانزیتی نباید مختل شود. ماده ۳۸ این حق را برای کشتی‌ها و هواپیماها شناسایی می‌کند. ماده ۳۴ نیز روشن می‌کند که وجود حاکمیت دولت‌های ساحلی بر آب‌های تنگه، آن حاکمیت را از قواعد رژیم عبور جدا نمی‌کند. به بیان دیگر، حاکمیت ایران بر بخش مربوط به آب‌های سرزمینی خود به‌معنای اختیار نامحدود برای تعطیل‌کردن تردد بین‌المللی نیست.

از سوی دیگر، حتی پیش از تدوین کنوانسیون حقوق دریاها، دیوان بین‌المللی دادگستری در قضیه تنگه کورفو اصل مهمی را تثبیت کرد به نحوی که تنگه‌هایی که برای کشتیرانی بین‌المللی مورد استفاده قرار می‌گیرند، در شرایط مربوط، تابع حق عبور هستند و دولت ساحلی نمی‌تواند صرفاً بر مبنای حاکمیت سرزمینی مانع عبور شود. 

بنابراین، اگر «عادی‌سازی» را به معنای ایجاد یک قاعده حقوقی مبنی بر اینکه ایران می‌تواند هرمز را هر زمان که بخواهد ببندد تلقی کنیم، چنین تحولی با ساختار حقوق بین‌الملل دریاها سازگار نیست اما اگر عادی‌سازی را در معنای واقعیت عملی و سیاسی بفهمیم، موضوع متفاوت می‌شود.

حقوق بین‌الملل ممکن است بگوید «عبور باید آزاد باشد»، ولی بازار بیمه ممکن است بگوید «من کشتی‌ام را وارد نمی‌کنم»، بنابراین حقوق بین‌الملل ممکن است حق عبور را شناسایی کند، اما شرکت کشتیرانی ممکن است ریسک حمله را غیرقابل‌قبول بداند. و اینجا تفاوت میان قاعده حقوقی و قابلیت اعمال عملی حق آشکار می‌شود. در واقع، یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های هرمز همین است: ممکن است حق عبور از نظر حقوقی باقی بماند، اما عبور تجاری در عمل از نظر اقتصادی ناممکن یا غیرعقلانی شود.

واشنگتن دیگر صرفاً نمی‌گوید ما باید هرمز را باز کنیم. بلکه می‌کوشد بگوید ایران مالک هرمز نیست و اختلال ایران نباید به معنای کنترل ایران بر اقتصاد جهانی باشد. این یک تغییر گفتمانی مهم است

 آیا اقدام آمریکا خود با حقوق بین‌الملل سازگار است؟

در پاسخ باید گفت اگر آمریکا برای مقابله با انسداد هرمز به استفاده از زور متوسل شود، مشروعیت حقوقی اقدامات آن به شرایط دقیق هر عملیات بستگی دارد. اصل منع توسل به زور در ماده ۲ منشور ملل متحد یک قاعده بنیادین است و استثنای دفاع مشروع نیز تابع شرایط مشخص ماده ۵۱ است. از این رو، نمی‌توان صرفاً با استناد به اهمیت جهانی هرمز گفت آمریکا حق دارد هر اقدامی برای بازکردن آن انجام دهد. تاریخ نیز هشدار مشابهی دارد. در بحران «جنگ نفتکش‌ها» در دهه ۱۹۸۰، آمریکا اسکورت نفتکش‌های کویتی با پرچم آمریکا را دنبال کرد و سپس در برخورد با حملات و مین‌گذاری ایران اقدامات نظامی دیگری انجام داد. تجربه آن دوره نشان داد که آزادی کشتیرانی می‌تواند به سرعت با مسئله استفاده از زور، دفاع مشروع، تناسب و مسئولیت بین‌المللی درهم‌آمیزد. 

بنابراین، راهبرد فعلی واشنگتن اگر واقعاً بر «تحمل اختلال» و «کاهش تدریجی اهرم ایران» استوار باشد، از یک جهت می‌تواند حتی نسبت به بازگشایی نظامی فوری کم‌خطرتر باشد زیرا نیاز به عملیات گسترده نظامی در یک آبراه بسیار متراکم و مین‌پذیر را کاهش می‌دهد. گزارش‌های راهبردی اخیر نیز دقیقاً به همین مشکل اشاره می‌کنند. در شرایط بحران گلوگاه، سیاست آمریکا می‌تواند از «نظارت» و «مهار» تا «وادارسازی» و «بازگردانی فیزیکی» طیف داشته باشد و هرچه به سمت عملیات بازگشایی کامل حرکت کند، هزینه‌ها و خطرات آن افزایش می‌یابد.

 مهم‌ترین نشانه: تغییر زبان سیاسی واشنگتن

یکی از مهم‌ترین شواهد برای فهم راهبرد آمریکا، نه صرفاً عملیات نظامی، بلکه تغییر زبان سیاسی است. ترامپ از بازگشت محاصره دریایی ایران سخن گفت و هم‌زمان اعلام کرد که هرمز «باز است» و بدون ایران نیز باز خواهد ماند. در همان چارچوب، ایده دریافت ۲۰ درصد از محموله‌هایی که از هرمز عبور می‌کنند مطرح شد. صرف‌نظر از اینکه این ادعا از نظر عملی یا حقوقی تا چه حد قابل تحقق است، زبان سیاسی آن مهم است.

واشنگتن دیگر صرفاً نمی‌گوید ما باید هرمز را باز کنیم. بلکه می‌کوشد بگوید ایران مالک هرمز نیست و اختلال ایران نباید به معنای کنترل ایران بر اقتصاد جهانی باشد. این یک تغییر گفتمانی مهم است. در ۱۴ اوت نیز ترامپ حتی از احتمال اعلام هرمز به عنوان «قلمرو ایالات متحده» سخن گفت. سخنی که ایران آن را رد کرد و از منظر حقوقی نیز نمی‌توان آن را به‌سادگی به معنای تغییر وضعیت سرزمینی تنگه تلقی کرد. این اظهارات را نباید الزاماً به معنای طرح حقوقی منسجم دانست؛ اما از نظر قدرت نمادین نشان‌دهنده تلاش برای شکستن تصور «حاکمیت انحصاری ایران بر هرمز» است.

 اما آیا آمریکا واقعاً می‌تواند هرمز را عادی‌سازی کند؟

اینجا باید از هر نوع اغراق پرهیز کرد. پاسخ این است که به‌طور نسبی بله؛ به‌طور کامل خیر. آمریکا نمی‌تواند اهمیت هرمز را حذف کند. هیچ مسیر جایگزینی نمی‌تواند در کوتاه‌مدت تمام ظرفیت هرمز را جبران کند. حدود ۲۰ میلیون بشکه در روز، حجم بسیار بزرگی است. گزارش‌های تحلیلی اخیر نیز تصریح می‌کنند که اختلال در ماه‌های گذشته حدود ۱۰ تا ۱۵ میلیون بشکه در روز از عرضه نفت را تحت تأثیر قرار داده است.

از طرف دیگر، قیمت نفت به دلیل حملات نفتکش‌ها و توقف پیشرفت مذاکرات افزایش یافت. نفت برنت حدود ۸۸.۵۲ دلار معامله شد و در مسیر رشد هفتگی قرار داشت. بنابراین بحران واقعی است، تورم واقعی است، فشار بر مصرف‌کنندگان آمریکایی واقعی اس. و هزینه برای اقتصاد جهانی واقعی است، در نتیجه، نظریه «بی‌اهمیت‌شدن هرمز» اشتباه است. آنچه آمریکا می‌تواند انجام دهد، بی‌اهمیت‌کردن نسبی اهرم ایران است. این دو موضوع کاملاً متفاوت‌اند.

از این منظر، تناقض بزرگ بحران هرمز چنین است که ایران برای حفظ اهمیت راهبردی خود به هرمز نیاز دارد اما استفاده طولانی‌مدت از هرمز به‌عنوان سلاح می‌تواند جهان را به سمت کاهش وابستگی به آن سوق دهد

ریسک اصلی برای آمریکا: عادی‌سازی ممکن است به «فرسایش» تبدیل شود

اما راهبرد تحمل بحران یک شمشیر دو لبه است. اگر آمریکا بیش از حد صبر کند، ممکن است بازارهای انرژی و متحدان منطقه‌ای به این نتیجه برسند که واشنگتن دیگر قادر یا مایل به تضمین امنیت کشتیرانی نیست. در آن صورت، عادی‌سازی به جای «تاب‌آوری» تبدیل به «فرسایش اعتبار» خواهد شد. این خطر مخصوصاً زمانی جدی می‌شود که شرکت‌های کشتیرانی آمریکایی و اروپایی مسیر هرمز را به‌طور دائمی کنار بگذارند و کشورهای آسیایی نیز ترتیبات مستقل امنیتی خود را ایجاد کنند.

در چنین وضعی، آمریکا ممکن است یک پیام ناخواسته ارسال کند و آن این است که امنیت آبراه‌های جهانی دیگر یک کالای عمومی آمریکایی نیست. این پیام می‌تواند آثار بسیار وسیع‌تری از پرونده ایران از دریای سرخ تا باب‌المندب، دریای چین جنوبی و تنگه مالاکا داشته باشد. به همین دلیل، راهبرد آمریکا باید بین دو نقطه تعادل ایجاد کند که نه بازگشایی نظامی فوری به هر قیمت، نه پذیرش دائمی انسداد در دستور کار قرار گیرد.

با وجود همه این تحولات، نباید در دام روایت پیروزی سریع آمریکا افتاد. ایران هنوز سه مزیت عمده دارد:

نخست، جغرافیا: هیچ تحریم یا حمله هوایی نمی‌تواند موقعیت ایران در شمال هرمز را تغییر دهد

دوم، توانایی ایجاد ریسک با هزینه پایین‌تر از هزینه بازگشایی کامل: ایران برای جلوگیری از عبور عادی تمام کشتی‌ها لزوماً نیازی به مین‌گذاری گسترده ندارد؛ کافی است احتمال حمله را به سطحی برساند که بیمه‌گران و شرکت‌های کشتیرانی تصمیم به عدم عبور بگیرند.

سوم، پیوند هرمز با سایر عرصه‌های مناقشه: ایران می‌تواند بحران دریایی را به پرونده هسته‌ای، تحریم‌ها، دارایی‌های مسدودشده، جنگ منطقه‌ای و روابط با کشورهای خلیج فارس متصل کند. در ۱۱ اوت، مقام‌های ایرانی اعلام کردند هرمز تا زمانی که آمریکا رفتار خود را تغییر ندهد و شرایط ایران، از جمله پایان جنگ و آزادسازی دارایی‌های مسدودشده، را نپذیرد، بسته خواهد ماند. 

بنابراین، تهران همچنان هرمز را به‌عنوان ابزار چانه‌زنی در یک بازی بزرگ‌تر می‌بیند.

نقطه تعیین‌کننده: چه کسی سریع‌تر می‌تواند جایگزین بسازد؟

در نهایت، رقابت ایران و آمریکا بر سر هرمز را می‌توان به یک مسابقه زمانی تبدیل کرد. ایران می‌کوشد ثابت کند که جهان نمی‌تواند بدون هرمز زندگی کند. آمریکا می‌کوشد ثابت کند که جهان می‌تواند با هرمزِ مختل‌شده زندگی کند. برنده الزاماً کسی نیست که تنگه را کنترل کند. برنده کسی است که سریع‌تر وابستگی خود به آن را کاهش دهد. اگر آمریکا و متحدانش بتوانند تولید خارج از خلیج فارس را افزایش دهند، ظرفیت خطوط لوله جایگزین را توسعه دهند، ذخایر راهبردی را مدیریت کنند؛ مسیرهای کشتیرانی را متنوع کنند؛ بیمه و اسکورت دریایی را سازمان دهند، مصرف نفت را کاهش دهند؛ و زیرساخت‌های انرژی جایگزین ایجاد کنند، قدرت ایران کاهش خواهد یافت. اما اگر این اقدامات نتواند در برابر حجم واقعی اختلال مقاومت کند، تهران مجدداً می‌تواند از هرمز به‌عنوان اهرم چانه‌زنی استفاده کند.

در مجموع، مسئله تنگه هرمز در جنگ ایران، آمریکا و اسرائیل را نباید صرفاً در قالب یک عملیات دریایی دید. آنچه در حال شکل‌گیری است، نوعی رقابت بر سر معنای راهبردی یک گلوگاه جغرافیایی است. ایران تلاش می‌کند هرمز را به یک «حق وتوی ژئوپلیتیک» تبدیل کند: اگر تهران نتواند نظم منطقه‌ای مطلوب خود را تحمیل کند، می‌تواند هزینه نظم موجود را برای همه بالا ببرد. آمریکا در مقابل در حال آزمودن راهبردی متفاوت است: اگر نتوانیم فوراً گلوگاه را به وضعیت عادی پیش از جنگ بازگردانیم، باید کاری کنیم که گلوگاه دیگر نتواند رفتار ما را تعیین کند.

این راهبرد را می‌توان در پنج سطح خلاصه کرد: 

اول، تحمل کنترل‌شده اختلال: آمریکا می‌کوشد نشان دهد بسته‌ماندن هرمز به معنای فروپاشی اقتصاد آمریکا نیست. 

دوم، انتقال هزینه از بازار آمریکا به ساختار جهانی و سپس به ایران: هرچه تولیدکنندگان و مسیرهای جایگزین افزایش یابند، سهمی از هزینه‌ای که ایران انتظار داشت بر دوش واشنگتن بگذارد، به خود ایران بازمی‌گردد. 

سوم، تبدیل شوک به سرمایه‌گذاری: هر روز بحران می‌تواند انگیزه‌ای برای ساخت خطوط لوله، افزایش ذخایر، تنوع‌بخشی به منابع و کاهش وابستگی ایجاد کند.

چهارم، تغییر رفتار شرکت‌های خصوصی: اگر شرکت‌های کشتیرانی و بیمه‌گران به این نتیجه برسند که ریسک هرمز ساختاری و دائمی است، اقتصاد جهانی بدون آن بازطراحی خواهد شد.

پنجم، بازتعریف مفهوم قدرت ایران: اگر هرمز همچنان مهم باشد اما نتواند واشنگتن را مجبور به امتیازدهی کند، جغرافیای ایران باقی می‌ماند، ولی «اهرم» آن کوچک‌تر می‌شود.

از این منظر، تناقض بزرگ بحران هرمز چنین است که ایران برای حفظ اهمیت راهبردی خود به هرمز نیاز دارد اما استفاده طولانی‌مدت از هرمز به‌عنوان سلاح می‌تواند جهان را به سمت کاهش وابستگی به آن سوق دهد.

به همین دلیل، سیاست آمریکا لزوماً بر «بازکردن فوری دروازه» استوار نیست بلکه ممکن است بر ساختن جهانی استوار باشد که حتی با نیمه‌بسته‌بودن آن دروازه بتواند به حرکت ادامه دهد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که «عادی‌سازی بسته‌ماندن» از یک تاکتیک موقت به یک پروژه ژئوپلیتیکی تبدیل می‌شود. با این حال، یک محدودیت بنیادی نیز وجود دارد و آن این است که آمریکا نمی‌تواند قوانین فیزیک، اقتصاد انرژی و جغرافیای خلیج فارس را با بیانیه سیاسی تغییر دهد. تنگه هرمز همچنان یکی از مهم‌ترین گلوگاه‌های انرژی جهان است و هرگونه اختلال طولانی‌مدت در آن هزینه واقعی دارد. از همین رو، موفقیت راهبرد واشنگتن نه در «بی‌اهمیت‌کردن هرمز»، بلکه در کاهش کشش سیاسی میان اهمیت هرمز و قدرت چانه‌زنی ایران سنجیده خواهد شد.

در این چارچوب، شاید مهم‌ترین پرسش سال‌های آینده این نباشد که «چه کسی هرمز را کنترل می‌کند؟» بلکه این باشد چه کسی می‌تواند کاری کند که کنترل هرمز دیگر برای طرف مقابل تعیین‌کننده نباشد؟

اگر آمریکا بتواند به این نقطه برسد، ایران ممکن است همچنان قادر باشد تنگه را مختل کند، اما دیگر قادر نخواهد بود از هر اختلال، امتیاز ژئوپلیتیک استخراج کند. و این، از منظر نظریه قدرت، تفاوت میان داشتن اهرم و توانایی تبدیل اهرم به نتیجه سیاسی است. در نهایت، سرنوشت بحران هرمز احتمالاً نه در یک نبرد دریایی منفرد، بلکه در رقابت میان دو فرآیند تعیین خواهد شد: سرعت ایران در ایجاد اختلال و سرعت آمریکا و متحدانش در ساختن جایگزین خواهد بود. اگر دومی از اولی جلو بزند، هرمز از یک «سلاح راهبردی» به یک «ریسک قابل مدیریت» تبدیل خواهد شد.

اما اگر اولی از دومی پیشی بگیرد، تلاش برای عادی‌سازی بسته‌ماندن هرمز ممکن است به یکی از پرهزینه‌ترین محاسبات راهبردی واشنگتن در خاورمیانه بدل شود. بنابراین، آنچه اکنون در هرمز رخ می‌دهد صرفاً جنگ بر سر یک آبراه نیست بلکه جنگ بر سر قابلیت تبدیل جغرافیا به قدرت سیاسی است و نتیجه آن می‌تواند فراتر از ایران و آمریکا باشد. ممکن است مشخص کند که در نظم امنیتی قرن بیست‌ویکم، آیا گلوگاه‌های جغرافیایی هنوز قادرند اقتصاد جهانی را گروگان بگیرند، یا اینکه شبکه‌های بازار، فناوری، مسیرهای جایگزین و تاب‌آوری اقتصادی سرانجام می‌توانند قدرت ژئوپلیتیک جغرافیا را مهار کنند.

در این معنا، بحران هرمز آزمایشی برای یک اصل بزرگ‌تر در سیاست بین‌الملل است که قدرت فقط توانایی بستن یک مسیر نیست؛ قدرت نهایی، توانایی وادارکردن دیگران به ادامه زندگی پس از بسته‌شدن آن مسیر است و دقیقاً همین‌جا است که رقابت ایران و آمریکا بر سر تنگه هرمز، از یک منازعه منطقه‌ای به یک آزمون برای ساختار قدرت در اقتصاد جهانی تبدیل می‌شود.

توییتر نویسنده گزارش را اینجا  (safarahang@) دنبال کنید

۲۱۳/۴۲

کد مطلب 2261037

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 14 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین