ویکتور خارا؛ وقتی گلوله به گیتار رسید، اما به آواز نه / روایت زندگی مردی که قرار بود ۹۴ ساله شود ولی حکومت او را کشت

بعضی آدم‌ها در یک حرفه جا نمی‌شوند. نه به این دلیل که در هیچ‌کدام به اندازه کافی موفق نبوده‌اند، بلکه برعکس؛ آن‌قدر در چند جهان مختلف ریشه دوانده‌اند که تعریف کردنشان با یک عنوان، چیزی از زندگی‌شان را حذف می‌کند. ویکتور خارا یکی از همین آدم‌ها بود؛ مردی که هم بازیگر و کارگردان تئاتر بود، هم خواننده و ترانه‌سرا، هم پژوهشگر موسیقی فولکلور، هم مدرس و هم هنرمندی که در یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر شیلی، هنر را از زندگی اجتماعی جدا نمی‌دانست.

ریحانه اسکندری:  ۲۸ سپتامبر(۶ مهرماه) ۱۹۳۲، در منطقه نوبله شیلی، کودکی به دنیا آمد که چند دهه بعد نامش به یکی از شناخته‌شده‌ترین نام‌های موسیقی آمریکای لاتین تبدیل شد. درباره محل دقیق تولد او در منابع اختلاف‌هایی وجود دارد و از سن ایگناسیو و کوئیرکینا نام برده شده است، اما کتابخانه ملی شیلی تولد او را در چیلان ویخو ثبت کرده است. پدرش، مانوئل خارا، کشاورز بود و مادرش، آماندا مارتینس، خواننده و نوازنده‌ای فولکلور بود؛ زنی که نخستین معلم موسیقی پسرش شد.

اگر قرار باشد برای زندگی خارا یک نقطه آغاز واقعی پیدا کنیم، شاید نه در نخستین صحنه تئاتر و نه در نخستین ضبط موسیقی، بلکه باید به همان خانه روستایی برگردیم؛ جایی که موسیقی از بلندگو یا صفحه گرامافون نمی‌آمد، بلکه بخشی از زندگی روزمره بود.

کودکی در میان خاک و آواز

خارا در خانواده‌ای روستایی بزرگ شد؛ خانواده‌ای که زندگی‌اش با کار کشاورزی و سنت‌های شفاهی و موسیقایی روستا گره خورده بود. آماندا مارتینس گیتار می‌نواخت و آواز می‌خواند و همین ارتباط با موسیقی فولکلور، بعدها در تمام مسیر هنری پسرش باقی ماند. کتابخانه ملی شیلی، خارا را از همان ابتدا محصول پیوند میان فرهنگ عامه، تجربه زندگی روستایی و هنر می‌داند؛ پیوندی که بعدتر به یکی از مشخصه‌های اصلی آثار او تبدیل شد.

خانواده بعدها به سانتیاگو رفتند و زندگی خارا وارد مرحله‌ای تازه شد. او در نوجوانی در رشته حسابداری تحصیل کرد، اما مرگ مادرش در سال ۱۹۵۰ مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. پس از این اتفاق، مدتی با «اَکسیون کاتولیکا» (  یک جنبش گسترده و بین‌المللی از پیروان غیرروحانی (عوام) در کلیسای کاتولیک است. هدف اصلی این سازمان، ترویج و گسترش اصول و ارزش‌های مسیحیت کاتولیک در لایه‌ها و حوزه‌های مختلف جامعه از جمله سیاست، اقتصاد، آموزش و فرهنگ است.) همکاری کرد و سپس به مدرسه علمیه فرقه رِدِمپتوریست‌ها در سن برناردو رفت. دو سال در آنجا ماند و بعد از پایان خدمت سربازی، مسیر دیگری را انتخاب کرد؛ مسیری که دیگر قرار نبود او را به حسابداری یا زندگی مذهبی بازگرداند.

در سال ۱۹۵۳ به گروه کر دانشگاه شیلی پیوست. همین حضور، او را به دنیای حرفه‌ای موسیقی نزدیک کرد. اما خارا خیلی زود فهمید که فقط خواننده شدن برایش کافی نیست. او تئاتر را پیدا کرده بود.

ویکتور خارا؛ وقتی گلوله به گیتار رسید، اما به آواز نه / روایت زندگی مردی که قرار بود ۹۴ ساله شود ولی حکومت او را کشت
ویکتور خارا

مردی که پیش از خواننده شدن، کارگردان شد

در روایت عمومی از ویکتور خارا معمولا نام «خواننده معترض» زودتر از هر عنوان دیگری به ذهن می‌آید؛ اما این تصویر، بخشی از زندگی او را کم‌رنگ می‌کند. خارا پیش از آنکه به یکی از چهره‌های اصلی «ترانه نوین شیلی» تبدیل شود، کارگردانی جدی و شناخته‌شده بود.

او در سال ۱۹۵۴ وارد گروه میم‌های نویسواندر (این گروه اساسا با پانتومیم کار می‌کرد؛ یعنی بازیگر بدون تکیه بر دیالوگ، داستان و احساسات را با حرکت بدن، حالت چهره، ژست و میزانسن منتقل می‌کرد.) شد و سپس در مدرسه تئاتر دانشگاه شیلی آموزش دید. در سال ۱۹۵۹ نخستین نمایش خود، «شبیه خوشبختی» نوشته دوستش آلخاندرو سیویکینگ، را کارگردانی کرد. همین تجربه او را به سمت تحصیل کارگردانی سوق داد و در سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۶۱ در همین رشته آموزش دید. پس از آن، به تیم کارگردانان مؤسسه تئاتر دانشگاه شیلی پیوست.

کارنامه تئاتری او کوتاه و گذرا نبود. «مهاجمان» اثر اگون ولف، «ارواح روز روشن» و «لا رِمولیندا» از آلخاندرو سیویکینگ، «خانه قدیمی» از آبلاردو استورینو، «آقای اسلون را سرگرم می‌کنیم» نوشته جو اورتن و «ویت‌راک» نوشته مگان تری از جمله آثاری هستند که او در مقام کارگردان روی صحنه برد.

در سال ۱۹۶۵، خارا جایزه «لورل طلایی» بهترین کارگردان سال و جایزه سالانه منتقدان حلقه روزنامه‌نگاران را دریافت کرد. سه سال بعد نیز برای کارگردانی «آقای اسلون را سرگرم می‌کنیم» بار دیگر جایزه منتقدان را به دست آورد.

این سابقه مهم است، چون بعدها حتی موسیقی خارا نیز از تئاتر جدا نشد. او در ساخت ترانه، به صحنه فکر می‌کرد؛ به روایت، شخصیت، میزانسن و مخاطب. ترانه‌هایش فقط مجموعه‌ای از کلمات و ملودی‌ها نبودند. اغلب قصه‌ای درون خود داشتند؛ قصه کارگر، کشاورز، زن، کودک، سرباز، فقیر یا انسانی که در برابر ساختار قدرت ایستاده است.

آماندا، مادر؛ و جوآن، همسر

زندگی شخصی خارا نیز مانند زندگی هنری‌اش با هنر پیوند خورده بود.

در سال ۱۹۶۵ با جوآن ترنر، رقصنده و مدرس بریتانیایی که در شیلی زندگی و تدریس می‌کرد، ازدواج کرد. این ازدواج دو دختر به نام‌های مانولا و آماندا داشت.

جوآن فقط همسر خارا نبود؛ بعدها به یکی از مهم‌ترین حافظان میراث او تبدیل شد. پس از مرگ ویکتور، زندگی جوآن عملا به مبارزه‌ای طولانی برای حفظ نام، آثار و حقیقت مربوط به همسرش تبدیل شد. بنیاد ویکتور خارا در سال ۱۹۹۳ به ابتکار جوآن و دخترانشان، مانولا و آماندا، شکل گرفت تا زندگی و آثار او را حفظ و به نسل‌های بعد منتقل کند.

در سوی دیگر این زندگی، آماندا مارتینس، مادر خارا، قرار داشت؛ زنی که پیش از هر مدرسه و دانشگاهی، موسیقی را به پسرش آموخته بود.

شاید به همین دلیل است که در ترانه معروف «تو را به یاد می‌آورم آماندا»، نام یک زن نه فقط نام یک شخصیت، بلکه یادآور بخش بزرگی از جهان شخصی خارا می‌شود. ترانه درباره آماندا و مانوئل، زن و مردی کارگر، است؛ روایتی کوتاه و دردناک از پنج دقیقه زندگی، از کارخانه، باران، بازگشت به خانه و فاصله‌ای که میان کار و زندگی وجود دارد.

«تو را به یاد می‌آورم آماندا» از آن دسته ترانه‌هایی است که برای ماندگار شدن به شعار احتیاج ندارد.

ویکتور خارا؛ وقتی گلوله به گیتار رسید، اما به آواز نه / روایت زندگی مردی که قرار بود ۹۴ ساله شود ولی حکومت او را کشت
ویکتور خارا  و اغضای خانواده‌اش

از «کونکومن» تا صحنه موسیقی شیلی

در سال ۱۹۵۷ خارا به‌عنوان خواننده مهمان در نخستین صفحه گروه «کونکومن» حضور داشت و از سال ۱۹۵۸ رسماً با این گروه همکاری کرد. او تا سال ۱۹۶۲ در کنار آنها ماند و در ضبط چندین اثر مشارکت داشت. تجربه «کونکومن» برای خارا فقط یک فعالیت موسیقایی نبود؛ فرصتی بود برای تحقیق، بازخوانی و اجرای موسیقی فولکلور شیلی.

در همین سال‌ها، او به تدریج به یکی از چهره‌های مهم احیای موسیقی سنتی شیلی تبدیل شد.

این جریان بعدها با عنوان «ترانه نوین شیلی» شناخته شد؛ جنبشی که در دهه ۱۹۶۰ شکل گرفت و در آن موسیقی فولکلور با عناصر تازه موسیقی آمریکای لاتین و مضامین اجتماعی و سیاسی پیوند خورد. در این جریان، نام‌هایی چون ویولتا پارا، مارگو لویولا، گابریلا پیزارو و هکتور پاوز نیز نقش مهمی داشتند.

خارا در این جریان تنها یک خواننده نبود. او یکی از چهره‌هایی بود که نشان داد موسیقی عامه می‌تواند هم‌زمان ریشه در سنت داشته باشد و درباره اکنون حرف بزند.

در سال ۱۹۶۶ نخستین صفحه مستقل خود را منتشر کرد و از اینجا، مسیر حرفه‌ای او به‌عنوان خواننده و ترانه‌سرا جدی‌تر شد. بنیاد ویکتور خارا مجموعا هشت آلبوم بلند رسمی را در فاصله ۱۹۶۶ تا ۱۹۷۳ برای او ثبت کرده است. آخرین آلبوم، «آوازخوانی از سر شیطنت»، ضبط و آماده انتشار شد اما پیش از آنکه خارا انتشار رسمی آن را ببیند، کودتا اتفاق افتاد. او همچنین مشغول آماده‌سازی آلبوم دیگری با عنوان «زمان‌های تازه» بود که هرگز کامل نشد.

«پرسش‌هایی درباره پورتو مونت»؛ وقتی آواز وارد سیاست شد

خارا از ابتدا صرفا یک هنرمند سیاسی نبود. اما در اواخر دهه ۱۹۶۰، سیاست بیش از گذشته وارد آثار او شد.

یکی از نقاط عطف، ترانه «پرسش‌هایی درباره پورتو مونت» بود؛ ترانه‌ای که در سال ۱۹۶۹ در واکنش به سرکوب ساکنان یک منطقه در پورتو مونت و عملکرد دولت ادواردو فری مونتالوا نوشته شد. کتابخانه ملی شیلی این اثر را یکی از نشانه‌های آشکارتر ورود خارا به ترانه سیاسی می‌داند.

در همان سال، خارا با «نیایش برای یک کشاورز» در نخستین جشنواره ترانه نوین شیلی شرکت کرد و رتبه نخست را به دست آورد؛ اثری که با همراهی گروه کویلاپایون اجرا شد و بعدها به یکی از شناخته‌شده‌ترین آثار او تبدیل شد.

اما حتی در این مرحله نیز سیاست برای خارا فقط به معنای شعار دادن نبود.

موضوع اصلی آثارش انسان بود؛ انسانی که کار می‌کند، گرسنه است، عاشق می‌شود، بچه دارد، در حاشیه شهر زندگی می‌کند، زمین می‌خواهد و می‌خواهد صدایش شنیده شود.

ویکتور خارا؛ وقتی گلوله به گیتار رسید، اما به آواز نه / روایت زندگی مردی که قرار بود ۹۴ ساله شود ولی حکومت او را کشت
ویکتور خارا

«در دستان بازت می‌گذارم»

سال ۱۹۶۹ آلبوم «در دستان بازت می‌گذارم» منتشر شد؛ صفحه‌ای که بخش مهمی از جهان فکری خارا را در خود جمع کرده بود: «به لوئیس امیلیو رکابارن»، «بی‌حصار»، «دورگه سیاه»، «خوان بی‌زمین»، «پرسش‌هایی درباره پورتو مونت»، «کمویلو تورس»، «چه‌گوارا» و «تو را به یاد می‌آورم آماندا».

کنار هم قرار گرفتن این قطعات نشان می‌دهد خارا چگونه میان سنت، روایت شخصی، فولکلور و اعتراض اجتماعی حرکت می‌کرد.

او از موسیقی برای ساختن تصویری از جامعه استفاده می‌کرد؛ جامعه‌ای که در آن فاصله طبقاتی، فقر، کار و بی‌عدالتی موضوعات انتزاعی نبودند، بلکه در زندگی روزمره آدم‌ها حضور داشتند.

همین ویژگی در آلبوم بعدی او، «آواز آزاد»، نیز ادامه پیدا کرد؛ آلبومی که در سال ۱۹۷۰ منتشر شد.

در این مقطع، خارا دیگر فقط یک هنرمند محبوب نبود؛ چهره‌ای شناخته‌شده در فضای فرهنگی و اجتماعی شیلی بود.

«حق زندگی در صلح»

شاید هیچ اثر دیگری به اندازه «حق زندگی در صلح» مسیر هنری خارا را به جهان معرفی نکرده باشد.

خارا این ترانه را در ارتباط با نمایش «ویت‌راک» اثر مگان تری نوشت؛ نمایشی درباره جنگ ویتنام. نسخه نهایی ترانه بعدها با همکاری موسیقیدانانی از جمله پاتریسیو کاستی‌یو، اینتی‌ییمانی و لوس بلاپس شکل گرفت و در سال ۱۹۷۱ در آلبومی با همین نام منتشر شد.

اما نکته مهم درباره این قطعه این است که خارا آن را صرفاً به یک واقعه محدود نکرد. «حق زندگی در صلح» به تدریج از یک ترانه درباره جنگ ویتنام فراتر رفت و تبدیل به یکی از شناخته‌شده‌ترین قطعات صلح‌طلبانه در موسیقی آمریکای لاتین شد.

همین آلبوم، مجموعه‌ای از قطعات متنوع را در کنار هم داشت؛ از «حق زندگی در صلح» و «پنجره را باز کن» تا «کودک شخم‌زن»، «به کوبا»، «خانه‌های محله بالاشهر»، «نیایش برای یک کشاورز» و «نه این و نه آن».

در موسیقی خارا، یک اتفاق مهم رخ داده بود: صدای گیتار و آواز محلی با زبان موسیقی معاصر و حتی سازهای الکتریکی پیوند می‌خورد. به همین دلیل است که آثار او را نمی‌توان فقط در چارچوب «فولکلور» یا «ترانه اعتراضی» قرار داد. او در حال گسترش مرزهای هر دو بود.

ویکتور خارا؛ وقتی گلوله به گیتار رسید، اما به آواز نه / روایت زندگی مردی که قرار بود ۹۴ ساله شود ولی حکومت او را کشت
ویکتور خارا

«لا پوبلاسیون»؛ شهر از نگاه پایین

سال ۱۹۷۲، آلبوم «لا پوبلاسیون» منتشر شد؛ اثری که بیشتر از هر چیز به زندگی ساکنان محله‌های فقیر و حاشیه‌ای سانتیاگو می‌پرداخت.

خارا در این دوره تلاش می‌کرد صدای کسانی را وارد موسیقی کند که معمولا خودشان کمتر امکان روایت کردن زندگی‌شان را داشتند. در نتیجه، موسیقی او بیش از پیش به مستندسازی اجتماعی نزدیک می‌شد؛ ثبت آدم‌ها، محله‌ها، کارها، امیدها و شکست‌ها.

هم‌زمان، فعالیت او در تئاتر نیز متوقف نشده بود. خارا در سال ۱۹۷۲ مراسم رسمی بزرگداشت پابلو نرودا را در ورزشگاه ملی سانتیاگو به مناسبت دریافت جایزه نوبل ادبیات کارگردانی کرد.

این همان نکته‌ای است که تصویر «ویکتور خارا، خواننده» را ناقص می‌کند. او در تمام این سال‌ها هم‌زمان چند زندگی داشت: کارگردان، خواننده، پژوهشگر، مدرس و هنرمند اجتماعی.

سیاست؛ انتخابی که دیگر پنهانش نمی‌کرد

در آغاز دهه ۱۹۷۰، موضع سیاسی خارا صریح‌تر شد. او از کمپین‌های انتخاباتی سالوادور آلنده و ائتلاف «وحدت مردمی» حمایت کرد و در جریان دولت آلنده نیز فعالیت فرهنگی و اجتماعی خود را ادامه داد. در سال ۱۹۷۱ به جمع هنرمندان ثابت معاونت توسعه و ارتباطات دانشگاه فنی دولتی شیلی پیوست.

کتابخانه ملی شیلی نوشته است که خارا در این دوره به یکی از چهره‌های هنری شاخص دولت وحدت مردمی تبدیل شد. او در فعالیت‌های داوطلبانه، برنامه‌های فرهنگی و رویدادهای اجتماعی مشارکت می‌کرد و آثارش نیز بیش از پیش به مسائل سیاسی و اجتماعی روز واکنش نشان می‌دادند.

این بخش از زندگی او اهمیت زیادی دارد، چون بعدها همین موضع سیاسی در سرنوشتش نقشی تعیین‌کننده پیدا کرد.

ویکتور خارا؛ وقتی گلوله به گیتار رسید، اما به آواز نه / روایت زندگی مردی که قرار بود ۹۴ ساله شود ولی حکومت او را کشت
ویکتور خارا

۱۱ سپتامبر؛ روزی که همه‌چیز عوض شد

صبح ۱۱ سپتامبر ۱۹۷۳، ارتش شیلی علیه دولت سالوادور آلنده کودتا کرد.

خارا آن روز در دانشگاه فنی دولتی شیلی بود؛ جایی که به‌عنوان هنرمند و مدرس فعالیت می‌کرد. او و شماری دیگر از کارکنان و دانشجویان دانشگاه بازداشت شدند و به ورزشگاه شیلی، یکی از مراکز بازداشت پس از کودتا، منتقل شدند. بعدها این مکان به نام خود خارا تغییر نام داد.

آنچه در روزهای بعد بر خارا گذشت، یکی از تلخ‌ترین فصل‌های تاریخ موسیقی قرن بیستم شد.

او در دوران بازداشت مورد شکنجه قرار گرفت و در نهایت در همان مجموعه ورزشی به قتل رسید. گزارش‌های قضایی و اسناد مربوط به پرونده قتل او جزئیات خشونت اعمال‌شده علیه او را ثبت کرده‌اند؛ از جمله شکستگی‌های متعدد و اصابت ده‌ها گلوله به بدنش. گزارش رسمی حقیقت و آشتی شیلی نیز در سال ۱۹۹۱ قتل او را اعدام سیاسی و نقض جدی حقوق بشر تشخیص داد.

مرگ او تنها چند روز پس از کودتا رخ داد. کتابخانه ملی شیلی تاریخ مرگ او را ۱۶ سپتامبر ۱۹۷۳ ثبت کرده است. خارا ۴۰ ساله بود.

آخرین ترانه‌ها

حتی در دوران بازداشت نیز دست از نوشتن برنداشت.

در میان آثاری که پس از مرگش منتشر شدند، «مانیفست» جایگاه ویژه‌ای دارد؛ ترانه‌ای که بعدها به یکی از شناخته‌شده‌ترین قطعات او تبدیل شد و در آن از رابطه‌اش با گیتار و معنای آواز سخن می‌گوید.

او همچنین در روزهای پایانی زندگی، شعری درباره آنچه در ورزشگاه می‌دید نوشت؛ متنی که بعدها با نام «ورزشگاه شیلی» شناخته شد.

این شاید یکی از عجیب‌ترین تناقض‌های زندگی او باشد: مردی که تمام عمرش برای صحنه ساخته بود، آخرین نوشته‌هایش را در جایی نوشت که قرار نبود صحنه هنر باشد؛ در یک محل بازداشت، در میانه کودتا و سرکوب.

مرگی که پایان نبود

پس از قتل خارا، نام او از شیلی خارج شد. آثارش در کشورهای مختلف منتشر شدند و بسیاری از هنرمندان آمریکای لاتین و دیگر نقاط جهان به بازخوانی ترانه‌های او پرداختند. جنبش «ترانه نوین شیلی» نیز با تبعید بسیاری از هنرمندانش پس از کودتا، در خارج از کشور به حیات خود ادامه داد.

اما میراث خارا فقط در صفحه‌های موسیقی باقی نماند. در سال‌های پس از مرگ او، جوآن ترنر و دخترانش بخش بزرگی از زندگی خود را صرف نگهداری و انتشار آثار او کردند. بنیاد ویکتور خارا که در سال ۱۹۹۳ تأسیس شد، امروز آرشیوی شامل اسناد شخصی، عکس‌ها، فایل‌های صوتی و تصویری، بریده‌های مطبوعاتی، اسناد مربوط به زندگی هنری و سیاسی خارا و همچنین مدارک مربوط به روندهای قضایی قتل او را نگهداری می‌کند.

این آرشیو فقط یک مجموعه یادگاری نیست؛ بخشی از تاریخ فرهنگی و سیاسی شیلی است.

ویکتور خارا؛ وقتی گلوله به گیتار رسید، اما به آواز نه / روایت زندگی مردی که قرار بود ۹۴ ساله شود ولی حکومت او را کشت
ویکتور خارا

پنج دهه بعد؛ پرونده‌ای که هنوز تمام نشده است

قتل ویکتور خارا دهه‌ها بعد نیز در دستگاه قضایی شیلی ادامه پیدا کرد.

در سال ۲۰۲۶، بیش از پنجاه سال پس از قتل او، سرهنگ بازنشسته نلسون هاسه ماسئی، که پیش‌تر به اتهام ربودن و قتل خارا و لیتری کوئیرگا کارواخال به ۲۵ سال و دو روز زندان محکوم شده بود، پس از سال‌ها فرار از اجرای حکم بازداشت شد. خانواده خارا از این اتفاق استقبال کردند، اما آماندا خارا، دختر او، در عین حال گفت که دشوار است این اتفاق را «عدالت» کامل تلقی کرد.

این اتفاق نشان می‌دهد پرونده خارا هنوز صرفا یک خاطره تاریخی نیست. در شیلی، نام او همچنان با مسئله حقیقت، حافظه و رسیدگی قضایی به جنایات دوران دیکتاتوری گره خورده است.

ورزشگاه شیلی نیز بعدها به «ورزشگاه ویکتور خارا» تغییر نام داد؛ مکانی که همزمان هم محل قتل او بود و هم بعدها به یکی از مکان‌های یادآوری آن دوره تبدیل شد.

چرا ویکتور خارا هنوز شنیده می‌شود؟

پاسخ این سؤال شاید در یک ترانه خلاصه نشود. اهمیت خارا تنها به این نیست که قربانی یک دیکتاتوری شد یا اینکه ترانه‌های سیاسی ساخت. اگر تمام میراث او را به مرگش تقلیل دهیم، در واقع بخش مهمی از زندگی‌اش را نادیده گرفته‌ایم.

خارا پیش از آنکه نماد سیاسی شود، هنرمندی چندوجهی بود. او از روستا آمده بود، اما به یکی از چهره‌های مهم تئاتر مدرن شیلی تبدیل شد. موسیقی فولکلور را از مادرش آموخته بود، اما آن را در کنار سازها و فرم‌های جدید قرار داد. کارگردان تئاتر بود، اما در موسیقی نیز زبان شخصی خود را پیدا کرد. ترانه‌های عاشقانه و انسانی نوشت، اما درباره فقر، جنگ، کارگران و نابرابری نیز آواز خواند. در آثارش از مادر، کارگر، کشاورز، کودک و محله‌های فقیر گفت و در نهایت خودش نیز بخشی از همان تاریخ شد که روایت می‌کرد.

کتابخانه ملی شیلی درباره موسیقی او تأکید می‌کند که خارا توانست عناصری از ترانه عاشقانه، ترانه اعتراضی، راک و فولکلور را در یک بیان موسیقایی کنار هم قرار دهد؛ مجموعه‌ای که امروز بخشی مهم از تاریخ موسیقی شیلی محسوب می‌شود. شاید راز ماندگاری او همین باشد: خارا فقط درباره یک ایدئولوژی آواز نخواند؛ درباره آدم‌ها آواز خواند. «تو را به یاد می‌آورم آماندا» هنوز شنیده می‌شود، چون درباره عشق و کار و انتظار است. «حق زندگی در صلح» هنوز شنیده می‌شود، چون آرزوی صلح محدود به یک جنگ یا یک کشور نیست. «نیایش برای یک کشاورز» هنوز شنیده می‌شود، چون تصویر انسان و زمین و امید را به هم پیوند می‌زند. و «مانیفست» هنوز شنیده می‌شود، چون در آن، موسیقی به بخشی از هویت یک انسان تبدیل شده است.

ویکتور خارا؛ وقتی گلوله به گیتار رسید، اما به آواز نه / روایت زندگی مردی که قرار بود ۹۴ ساله شود ولی حکومت او را کشت
ویکتور خارا

ویکتور خارا در چهل‌سالگی ماند

ویکتور خارا اگر زنده می‌ماند، امروز مردی ۹۴ ساله بود. اما در حافظه عمومی، او همان مرد ۴۰ ساله‌ای باقی مانده که در عکس‌های سیاه‌وسفید با گیتار دیده می‌شود؛ مردی با موهای تیره و لبخندی آرام، که در فاصله‌ای کمتر از دو دهه از یک روستای کوچک به یکی از مهم‌ترین چهره‌های فرهنگی شیلی رسید.

زندگی‌اش کوتاه بود، اما کوتاه و ساده نبود. در آن، فقر و روستا بود؛ مرگ مادر و سال‌های مدرسه علمیه بود؛ تئاتر و دانشگاه بود؛ جایزه و شهرت بود؛ عشق و خانواده بود؛ گیتار و صحنه بود؛ سیاست و اعتراض بود؛ و در پایان، کودتا، زندان، شکنجه و مرگ.

اما شاید مهم‌ترین بخش این داستان، چیزی باشد که بعد از همه این‌ها اتفاق افتاد. گلوله‌ها توانستند ویکتور خارا را بکشند، اما نتوانستند ترانه‌هایش را از بین ببرند.

آرشیوهای او باقی ماندند. ترانه‌هایش بارها منتشر و بازخوانی شدند. نامش بر ورزشگاهی گذاشته شد که آخرین روزهای زندگی‌اش را در آن گذراند. بنیاد او شکل گرفت. دخترانش و همسرش سال‌ها برای حفظ میراثش تلاش کردند و پرونده قتلش دهه‌ها بعد همچنان در دادگاه‌ها ادامه یافت.

و شاید برای همین است که وقتی امروز «حق زندگی در صلح» یا «تو را به یاد می‌آورم آماندا» پخش می‌شود، صدای یک خواننده از سال ۱۹۷۳ به گوش نمی‌رسد؛ صدای هنرمندی شنیده می‌شود که در کمتر از ۴۱ سال زندگی، آن‌قدر جهان ساخته بود که مرگ نتوانست همه آن را با خود ببرد.

ویکتور خارا در ۲۸ سپتامبر ۱۹۳۲ متولد شد. اما زندگی هنری او هنوز تمام نشده است.

۵۹۲۴۴

کد مطلب 2280342

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 8 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین