آمریکا-ایران؛ هسته سخت واقعیت در برابر آرمان و تجربه زیسته ایرانی!

کاش آدمیان هیچگاه آرمانی نمی داشتند و همان دوران غارنشینی استمرار می داشت. اگر همان بودیم که بودیم، امروز همه چیز طبیعی بود و همه چیز مثل آن دوران باقی میماند.اما خوب این طور نشد و آدم ها با گزاردن آرمانها بر آسمان ذهن شان، از جبر طبیعت عبور کردند و به زندگی بهتر، روی آوردند و آنرا ساختند... در واقع آرمان ها، آدم ها را بزرگ کرد و آنها را به رشد و بالندگی کشاند.

بنظرم اگر آدم ها آرمانگرا نمی شدند، هیچ انقلابی هم روی نمی داد...آرمان ها نگذاشتند آدم ها، همانطور طبیعی و بدوی بمانند که بودند...انقلابات جهان،گواهی می کنند که آدم ها برای آرمان های شان، جانها فدا کردند و از دریای خون ها عبور کردند...انقلابات اروپا، شوروی، آمریکا و ...

انقلاب ایران هم بی گمان، مبتنی بر آرمان ها بود...ما فرزندان انقلاب 57 بودیم و در فضای انقلاب و سالهای پس از انقلاب، زیسته ایم. هنوز آن ایام را به یاد داریم و هنوز می توانیم درک کنیم که چرا فرودستان، از شورش بر فرادستان، استقبال می کردند...ما دیده ایم و فهمیده ایم که چرا روستایی های فقر زده و زیسته در فلاکت، از انقلاب آن سالها، حمایت می کردند...نمی خواهم بگویم انقلاب حتما کار فقرا بوده که واقعا هم نبوده و حاصل مجموعه ای از متغیرها و عوامل بزرگ و کوچک و نیز داخلی و خارجی بوده اما مطمئن هستم که فقرا، پشتیبانان مهم انقلاب 1357 بودند. آن انقلاب، انقلاب فرودستان بر علیه متنعمان هم بود...چرا که سفره آنان، چندان رنگی نداشت و ظلم رعایا و اربابان، امان آنها را بریده بود و آنها را به تنگ و ننگ کشانده بود.

در اینجا نمی خواهم به انقلاب 57 بپردازم...فصلی دیگر و مجالی دیگر باید تا در باب خدمات و اشتباهات شاهان پهلوی، سخن گفت.نمی خواهم هم از شاخص های اقتصاد کلان بگویم که واقعا همه قضاوتها را هم نباید بدانها، منحصر نمود. باید به زیست اجتماعی همه طبقات و به توزیع کیفیت زندگی هه آحاد جامعه هم نگاه کرد...اگر صرفا بر شاخص های کلان تکیه کنیم، هخامنشیان و سانیان هم تا اکنون، باید می بودند!

در مقام تفکر و تحلیل، باید عمیق تر بود.

از طرفی دیگر، می‌توان به کالبدشکافی ذهنیات دگراندیشان و انقلاب خواهان هم پرداخت و میزان خامی و پختگی آن ذهنیات و آرمان‌ها را هم سنجید. البته که بحث دراز دامنی است و در این مقال نمی‌گنجد.

عجالتا فقط مایلم از آرمان‌های 57 بگویم.انقلاب 57، حتما ریشه در آرمان‌ها داشت.شاید همه آن‌ها دقیق و به‌جا نبوده باشند اما خواست تغییر، آرمانی متعالی و بین الاذهانی بود که حکومت چندان که باید، بدان‌ها توجهی نداشت...اینکه می‌توانست یا نمی‌توانست و اینکه می‌شد یا نمی‌شد هم فعلا محل بحث نیست...بگذارید بگذریم تا کلام به تطویل نیفتد!

اما بنظرم اساسا باید بپذیریم که انقلاب های مبتنی بر آرمانهای انسانی، گاه لازمند، هرچند که خشنونت بار باشند...مائو خوب گفته بود که انقلاب، دعوت به کنسرت و مجلس رقص و نقاشی نیست. انقلاب کاری خشنونت بار است که طبقه ای، طبقه دیگر را گاه با تفنگ به زیر می کشد!

نکته مهم مورد تمرکز در این یادداشت، نه بحث از اصل انقلاب که بحث نوع مواجهه با آرمانها در فضای پس از انقلاب است که خودش به یک هوشمندی عمیق و دقیق نیاز دارد.

متاسفانه بزرگترین چالش انقلاب ها، فقدان یک درک دقیق از چگالی آرمان-واقعیت در فضای پسا انقلاب است که مسیر حرکت انقلاب را سخت می کند یا سرنوشت آنها را به جاده دیگری می کشاند.

ما زیستگان در انقلاب 57، مستند به شواهد بسیار، شاهد بودیم که انقلابیون ما تا سالها نتوانستند به دُز درست آرمان-واقعیت برسند...بازرگان می خواست، واقعیتها توسط انقلابیون دیده شود اما انقلابیون، تنها آرمان ها را بر ذهن و چشم و دست داشتند...در گذر زمان هم، همچنان منازعات میان این دو، ادامه داشت و البته سهم خودمداری ها و قدرت طلبی ها هم مزید بر این می‌شد.

قاعدتا این دلیل همان تعبیر بازرگان است که از ”انقلاب ایران در دو حرکت” می‌گفت.

ما نسل همراه با انقلاب 57 و زیسته در فضای پساانقلاب و آنگاه که بعدها بزرگتر شدیم، بیشتر و بیشتر، دوگانه آرمان-واقعیت را فهم و لمس و تجربه کردیم.

به باورم، سالهای بعدتر، جنگ نیز ما و حاکمان انقلابی را آگاه تر نموده بود...وقتی از جنگ با صدام، آن بیمار روانی متوهم، جان بدر بردیم، فهمیدیم که همیشه آرمان ها، کارگر و مانا نیستند و گاه با صخره های سخت واقعیات مواجه می شویم که باید آنرا چاره نمود.

تردید ندارم که جناب اکبر هاشمی رفسنجانی و نیز بنیانگذار انقلابی نظام آیت اله روح اله خمینی، اولین ناظران متوجه به واقعیات سخت قدرت جهانی بودند و برای همین هم بود که آنها، واقعیت تلخ را پس از شعارهای پرطنین عالم گیر و نیز پس از خساراتی بسیار و در زمانی که بوی لاله ها همه ایران را گرفته بود، پذیرفتند و عامدانه جام زهر را نوشیدند.

واقعیت تلخ موثر بر پذیرش قطعنامه، هم این بود که ما دیگر بدان اندازه توان نداشتیم که همچنان شعارهای مان را بر تریبون ها تکرار کنیم و صدام را از کره زمین محو کنیم. لذا لاجرم، صلح را پذیرفتیم تا شاید در زمانی دیگر، بزرگتر شویم. همینطور بتوانیم همه آرمان های مان را دقیق تر صورت بندی کنیم تا چنان شود که قدرت را بعنوان یک واقعیت برای ایران مان بسازیم... که البته به گمانم نساختیم!

پند آموز اینکه اکبر هاشمی رفسنجانی، قطعنامه 522 را در سال 1361 با همه انذارهای دگراندیشان، نپذیرفت اما در 1367 ، پیشگام پذیرش قطعنامه 598 شد...6 سال تاخیر لازم بود که او که خود زمانی بر آرمان ها تکیه زده بود، اهمیت واقعیت را دریابد...تاخیری که البته بسیار خسارت بار هم بود از منظر جان ها و آرمان ها....ولی در نهایت، میشود چنین گفت که این پذیرش با تاخیر، انتخابی هوشمندانه و از سر واقعیت بود برای بقای نظام و آرمان ها و قدرت و کشور و ...

و اما این تجربه،

فقط تجربه خاص ما در ایران نبود که به واقعیت سلام کردیم.

این سنخ تسلیم ها و تصمیمات در جهان و در حوزه حکمرانی ملی و بین المللی، بسیار بوده است و صرفا بما منحصر نبود...امپراتور هیروهیتو در ژاپن هم، همین تجربه را طی نموده بود...او خود را پسر خدا می خواند و کسی را بنده نبود...مائو هم در چین، آمریکا را ببر کاغذی میخواند و تنها به خود ایمان داشت...اما این هر دو، بعد از تحمل خساراتی سنگین و سهمگین و جان هایی که رفت، واقعیت سخت را پذیرفتند..هر چند هر کدام به شیوه خاص خود... و البته با امروزی متفاوت از گذشته و منحصر به خود.

اصلا از اینها گذشته، می توان از منظری دیگر نیز به مواجهه با واقعیت ها هم نگریست. از منظری شخصی و جامعه شناسی-روانشناسی خرد.

از این منظر، به گمانم ما ایرانی ها، اصلا خدای فهم آرمان و واقعیت و مواجهه با آن هستیم...انگار زیست در چنین دوگانه ای، نان و خورشت هر روزه زیست ما ایرانیان بوده است...تاریخ زیست ما ایرانی ها، مملو از وقایعی است که جدال آرمان و واقعیت را بما نشان می دهد.

بعبارتی دیگر، گذشته از تاریخ و حکمرانی کلان، ما ایرانی ها، در زیست روزمره خرد خود نیز فراوان با این دوگانه مواجه بوده ایم...فراوان این را دیده و می بینیم که گاه آرمان ها و سخنان حق ما-حتی در نظامی که حق و حقوق برابر انسانی، آرمان اساسی اش بود و آنرا در همه جا جار می زند- بجایی نرسیده و ما ایرانی های ناکام از تحقق حقوق مسلم، عموما و از سر واقعیت، راه تسلیم را انتخاب کرده ایم...صرفا از روی ناچاری و جبر و ...چرا که فهمیده ایم که گاه چرخ آرمان های ما، در سنگلاخ واقعیت های سخت، می ماند و ما نیز توانی برای گذار نداریم.

برای تبیین این فضا و ترسیم دقیق تر، می توان از مصادیق بیشتر گفت. مصادیقی که در زیست روزمره همین جامعه ایرانی اکنونی هم بسیار است و برای نشان دادن آن، تلاش زیادی لازم نیست...جامعه اکنونی ایرانی و همه ایرانیان به باورم، در همه لحظات، در حال طراحی استراتژی های شخصی مواجهه با آرمان و واقعیت هستند. می خواهید یکی دو مثال را با هم مرور کنیم:


● آیا نظام درمان اکنونی و برقرار ما، آرمانهای انسانی و حقوق بشری ما را نابود نکرده است؟

آیا اجحاف های ظالمانه برخی پزشکان تاجر مسلک که آرمان های اخلاقی و انسانی را به مغاک انداخته اند و جان مردمان را به گروگان گرفته اند، نشانی از مرگ آرمانها و تسلیم بیماران تنها، در برابر واقعیت تلخ سود اندوزی لجام گسیخته و فزون طلبی عجیب پزشکان نیست؟

● آیا نمی بینیم که سرمایه سالاران بخش دولتی و خصوصی و خصولتی، چگونه حقوق نخستینِ آحاد جامعه ایران را به زباله دان انداخته اند و برای زیست بهتر خود و طبقه ممتاز خودشان، هر گونه که می خواهند با آحاد مردم، رفتار می کنند؟

دریغا که این سودطلبی بی قاعده شرورانه، حتی جامه معلمین و نظام آموزشی ما (که قاعدتا باید نماد تهذیب و راستی و درستی بشمار آیند) را نیز آلوده است و حتی معلمین هم که نماد آرمانها بشمار می آیند، به کارت واقعیت ها تمسک می جویند و از اضمحلال نظام آموزشی، کره می گیرند و تجارت کلاس های خصوصی شان را به بازاری تجاری، بدل می کنند.


● همچنین آیا نمی بینیم که در شرایط مرگ ساختارها و نهادهای رگولاتور و تک نهادهای مضمحل شده موجد توسعه، جامعه ایران و مردمان بی پناه، تسلیم شدن در برابر واقعیت ها را هر روز و هر روز تمرین می کنند و آرمان های شان را موقتا به کناری می نهند تا بلکه زنده بمانند؟

و در این شرایط، نه تنها مردم که دولت لویاتان بزرگ هم، مردم را به واقعیت ها ارجاع می نماید و همه چیز را از سر خود وا می کند.

کلام را کوتاه کنم.

با این حرفها، می خواستم بگویم که پذیرش واقعیت ها در جامعه ایرانی، امری متعارف است...چه خارجی و چه داخلی!

با این حساب و در چنین اتمسفری، به درستی می توان از تسلیم در برابر واقعیت سخت و تلخ قدرت جهانی نیز یاد کرد و آنرا هم لاجرم پذیرفت.

بنظرم اکنون نیز زمان یادآوری و درک هوشمندانه همین گزاره توسط حاکمان ایران است که واقعیت را بپذیرند تا ایران و جانها و آرمانها بمانند تا در فرصتی بهتر که اگر عاقل باشیم آنرا شکل خواهیم داد، بزرگتر و قدرتمندتر شویم!

بگذریم که ما دیگر همراهی فوجی بزرگ از مردم صبور و رنج کشیده خود را از دست داده ایم و حکمرانی ما نیازمند بازسازی های بزرگ و سنگین است که اگر رخ ندهد، نمیدانیم آینده ما و فرزندان و کشور ما، چگونه خواهد شد...حکمرانی وحکمرانان باید بدانند که تاریخ ،مشحون از رخدادهایی است که ناخواسته، رخ دادند و مسیری تازه را ساختند!

زندگی آدمیان و زیست کشورها، مملو از پذیرش شکست ها و تلخی هایی است که موجب شده شکست ها، زندگی تازه ای بسازند و بعدها، مقدمه پیروزیهای بزرگ باشند. باور کنیم که روانشناسان، بیراه و بی پایه نگفته اند که شکست ها، مقدمه پیروزی اند... نباید از این حرفها فرار کرد...واقعیت ها، گاه چنان ستبرند که راه ناگریزی از آنها نداریم.

بگذارید این بحث بنیانی گاه خوشایند و گاه تلخ را با خاطره ای شخصی، به پایان ببرم و از مصداقی در مواجهه با واقعیت های سخت در اتمسفر جاری پر از بانگ آرمانها، پرده بردارم تا همگان، با این نتیجه هم آوا شویم که بنا به منطق مصالح بزرگتر، می توان و بلکه باید، واقعیت ها را همچنان پذیرفت!

نقل این خاطره نه برای گلایه یا عافیت شخصی که برای فهم نهان و درون اتمسفر ایرانی است... خاطره ای برخاسته از تجربه زیسته فردی در نظام اداری جمهوری اسلامی که همه ما را با آرمان ها، بزرگ کرده است و چنان تبلیغ کرده که جان ها باید فدای آرمانها شود...یک تجربه شخصی از زیست در اتمسفر ایرانی...اتمسفری که آرمانها را هر روز ندا می دهد اما مردمانش با واقعیات،زندگی کرده و می کنند:

در دوره ای از حیات اداری ام، و در زمانی که چرخش های ناشی از فضای دموکراسی نشان، سکان مدیریت اداری را به عناصری نالایق و منفعت طلب سپرده بود، مشی مبتنی بر سلامت و آرمان های انسانی و حرفه ای تخصصی، مطلقا راهی برای حرکت نداشت و فرمان بدست واقع گرایانی افتاده بود که جز خود، آرمان دیگری نداشتند...گندم نمایان جو فروش... و نیز جو فروشان کاسب کار!

در آن زمانه تلخ و سخت، به چشم خویشتن می دیدم که چگونه واقعیت، خود را تحمیل می کند و آرمان، چقدر نحیف و مردنی می شود...در آن زمان، هسته سخت واقعیت، وجودم را بشدت در هم می کوبید و من در دوگانه آرمان و واقعیت، با بمب های سنگر شکن، تخریب میشدم!

زمانه تلخی و پررنجی بود...هیچ چهره یا نهادی (حتی آنها که مسئول حراست از پرچم های آرمان نشان بودند)، از آرمان گرایان پاک زیست، حمایت نمی کردند!

سکانداران نشسته بر برج عاج های بلند، آدم هایی بودند که خوب یادگرفته بودند با جمهوری اسلامی، گران حساب کنند...هم هیچ باوری بدان نداشتند و هم سفره خود را از مواهب و تنعمات آن نظام، می آراستند...خود را در علن همراه و در خفا، ناهمراه نشان می دادند تا میزهای رنگارنگ از انواع اطعمه و اشربه خود را، برای همیشه در اختیار داشته باشند...برچسب های شان هم مهم نبود...راست...چپ...میانه و ...

آنها با شکل دادن به شبکه ای از خودگرایان مبتنی بر آرمان های شخصی عمدتا نشات گرفته از فزون طلبی های مادی چون مقام و نان و نیز فزون خواهی های روانی و روحی چون نام و موقعیت فرادستانه متفرعنانه، در همین ساختار پر از پرچم آرمانهای سلامت پایه، تیرهای شان را نثار سلامت گرایان می کردند و مستظهر به پشیبانی استادان و شبکه منفعت طلب شخص گرای شان، چون منِ آرمان گرایی را به کنار می افکندند!

گویی در سازمان اداری ایرانی آرمان گرا، سکه واقعیت همیشه ضرب می شود و اینرا به فراست در طول تاریخ نیز دیده ایم که برخی خوب فهمیدند که کدخدا را ببین و ده را بچاپ... و عجبا که کدخدا هم همین را می دانست و چاره جز این نداشت!

و این البته نه داستان من، که داستان دوستان هم فضای دیگری نیز بود.

دوست فرهیخته و زلال دیگرم که به غایت سلامت و متخصص و اتفاقا زیسته بر آرمانهای بلند انسانی و روحی( و نه حتی مذهبی و ایدئولوژیک) بود، در زمانی پیش تر و در موقعیتی مشابه، ترجیح داد در میدان سخت حملات زرسالاران نشسته بر مناصب و کلیدداران درهای ورودی، از این ساختار محاصره شده در شبکه فردگرایان نالایق، رها شود. او غمگینامه مهاجرت را برگزید و رفت...لاجرم ترجیح داد از این خاک و سرزمین مادری اش که سهمی هم در انقلابش نیز داشت، به خارج از ایران برود تا بماند و با واقعیت کنار آید!

من نیز چون او، رفتم و مهاجرتی از نوعی دیگر را انتخاب نمودم!

واقعا در آن جدال سخت میان آرمان و واقعیت، چه باید می کردیم؟

چه کاری میشد نمود در فضایی که واقعیتِ قدرت و اراده معطوف به قدرت، آنرا اداره می کرد؟

آیا باید همچنان بر طبل جنگ با واقعیات سخت، می کوبیدیم تا جان مان برود؟

ما واقعیت را پذیرفتیم و رفتیم تا آرمان ها را نمیرانیم...تا موهبت حیات نرود...و تازه آنجا بود که تازیانه هسته سخت واقعیت را بر وجودمان حس کردیم و تلخی آنرا چشیدیم.

کوتاه کنم:

ما اتفاقا از همین جمهوری اسلامی آموختیم که باید با واقعیات کنار آییم تا زنده بمانیم.

آیا اشتباه کرده بودیم؟

به گمانم نه.

من اکنون نیز از منطق پذیرش واقعیت در برابر آرمانها، همچنان دفاع می کنم.

واقعیت ها هم جزیی از زندگی ما هستند...گاه آرمان های ما، حتی اگر به تمام حق باشند و معتبر باشند و اصالت داشته باشند(که باید همه اینها در بوته عقل ومنطق، احراز شوند)، در برابر واقعیت ها، باید سر خم نمایند...اما این خم کردگی های به ظاهر آمیخته به شکست در برابر طوفان ها و سونامی ها، لاجرم است و خود، تجربه راه آینده خواهند شد و برای طی درست تر زندگی و حکمرانی در فصل های دیگر زندگی، بکار خواهند آمد.

همه فصل ها، پاییز و زمستانی نیستند...گاه بهار و تابستان هم خواهند آمد.

* پژوهشگر و صاحب نظر در حوزه توسعه و برنامه ریزی

کد مطلب 2294233

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 7 =

آخرین اخبار