به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا - آناهید خزیر: کتاب «قتل خانواده سلطنتی» اثری مستند و تحقیقی از نیکلای ساکالوف است که در سال هزار و نهصد و بیست و پنج میلادی، مدتی پس از مرگ نویسنده، منتشر شد. این کتاب که به عنوان یکی از مهمترین گزارشهای بازپرسی در تاریخ مدرن شناخته میشود، به بررسی دقیق و قضایی فرجام خاندان رومانوف میپردازد. نویسنده که خود بازپرس ویژه دادگاه بود، در این اثر تلاش کرده است تا با رویکردی علمی و جرمشناسانه، پرده از یکی از جنجالیترین وقایع قرن بیستم بردارد. ژانر این اثر تاریخ مستند و تحقیقات قضایی است و به دلیل ماهیت دستاول بودن دادههایش، منبعی بیبدیل برای مورخان و پژوهشگران به شمار میرود. ایده مرکزی کتاب بر محوریت بازسازی مستند و بازپرسی دقیق از روزهای پایانی و نحوه قتل تزار نیکلای دوم، خانواده و همراهان آنها در سال هزار و نهصد و هجده استوار است. ساکالوف در این مسیر از شایعات و افسانههای رایج زمانه، مانند نجات یافتن برخی از اعضای خانواده تزار، فاصله میگیرد و میکوشد تا با تکیه بر شواهد فیزیکی و بازجوییهای مستند، حقیقت تاریخی را تثبیت کند.
هدف او نه یک روایت داستانی، بلکه ارائه یک پرونده قطور جنایی بود که بتواند پاسخی قطعی به ابهامات مربوط به ناپدید شدن آخرین امپراتور روسیه و عزیزانش بدهد. خلاصه محتوای این اثر به مأموریت خطیر ساکالوف پس از تصرف شهر یکاترینبورگ توسط ارتش سفید بازمیگردد. او به عنوان بازپرس ویژه مأموریت یافت تا در میان آشوبهای جنگ داخلی، سرنوشت خانواده تزار را روشن کند. کتاب با جزئیاتی تکاندهنده به بررسی خانه ایپاتیف میپردازد؛ جایی که ساکالوف زیرزمین آن را به دقت وجب کرد، مسیر گلولهها را در دیوارها تحلیل نمود و با روشهای ابتدایی اما دقیق آن زمان، آثار خون پاکشده را یافت. بخش وسیعی از گزارش به تحقیقات او در معدن گانینا یاما و جنگلهای اطراف اختصاص دارد. او در این مناطق موفق شد صدها قطعه از اشیای شخصی ازجمله جواهرات خرد شده، سگکهای کمربند، قطعات لباس و بقایای استخوانی را پیدا کند که با اسید سولفوریک و آتش تخریب شده بودند. این اسناد به همراه متن بازجویی از نگهبانان و شاهدان محلی، تصویری سرد و هولناک از نحوه اجرای قتلها و انتقال اجساد ارائه میدهند که درنهایت به نتیجهگیری قطعی او مبنی بر مرگ تمامی یازده نفر منجر شد. این کتاب از سوی انتشارات نگارستان اندیشه منتشر شده است، با شهرام همتزاده، مترجم کتاب گفتوگو کردهایم که در ادامه میخوانید:
ساکالوف خود یک بازپرس وابسته به جبهه سفید بود؛ تا چه اندازه میتوان به بیطرفی روایت او اعتماد کرد؟ آیا موقعیت سیاسی او بر نحوه انتخاب و تفسیر شواهد تأثیر نگذاشته است؟
کمونیستهایی که از ابعاد جنایتی که مرتکب شده بودند بهخوبی آگاهی داشتند و سعی کرده بودند بلافاصله پس از ارتکاب جرم، تمام آثار آن را از بین ببرند و به جز در مورد مرگ نیکلای دوم، در مورد سایر اعضا خانواده سکوت اختیار میکنند، قطعا حقایق مندرج در کتاب را کتمان میکردند، از پذیرش مسئولیت شانه خاله میکردند و حتی انتشار و داشتن کتاب را در شوروی ممنوع کرده و بهشدت در مورد این کتاب حساسیت داشتند. آنها با این بهانه که ساکالوف بازپرسی بود که توسط کالچاک، انتخاب شده بود، سعی میکردند، تحقیقات او را زیر سوال ببرند، اما گذشت زمان، مهر تاییدی بر درستی بسیاری از نتایج ساکالوف میگذارد. باید در نظر داشت که ساکالوف در چه شرایطی رسیدگی به این پرونده را در دست میگیرد. اول اینکه دو نفر که پیش از او یعنی نامیتکین و سیرگییف پرونده را در دست دارند، با اینکه از مکان وقوع جنایت و محلهایی که احتمال دفن اجساد وجود داشت، بازدید میکنند، ولی نمیتوانند پرده از راز این جنایت هولناک بردارند و حتی دچار اشتباهات فاحشی میشوند به گونهای که ساکالوف براساس شهادتهای جنگلبانی به نام ریدنیکوف که همراه نامیتکین موفق شده بود چندین قطعه استخوان خردشده و سوخته را پیدا کند، مینویسد: «ریدنیکوف اشیای بسیار ارزشمند دیگری نیز پیدا میکند ولی اشتباه نامیتکین برای آنها، بسیار مهلک تمام میشود. از آنجا که آنها متوجه اتفاق رخداده در معدن نشده بودند تمام این اشیای باارزش را دور میاندازند».
دوم اینکه همین دو نفر یعنی نامیتکین و سیرگییف از ترس بلشویکها که سایه تهدیدشان هنوز بر سر شهر یکاترینبورگ سنگینی میکرد، جرات نمیکنند ازخودگذشتگی ساکالوف را از خود نشان دهند و از پذیرفتن ادامه مسئولیت پرونده، یا کنارهگیری میکنند یا کنار گذاشته میشوند. اهمیت کار ساکالوف در این است که او صرفا یک نویسنده سیاسی یا مورخ نیست، بلکه بازپرس قضایی است و بخش عظیمی از کارش شامل بازپرسی از شاهدان، بررسی محل، ثبت اشیای کشف شده، بررسی اسناد و تنظیم دقیق صورتجلسههای تحقیق است که بخش مهمی از این اسناد نیز امروزه در آرشیوهای روسیه نگهداری میشود. خود ساکالوف در مقدمه کارش مینویسد: «بررسی هر روند تاریخی بدون در نظر گرفتنِ گذشته، عملی غیرعقلانی است. در این گذشته ما، جنایتی سنگین وجود دارد و آن قتل تزار و خانوادهاش است. من درصدد هستم با بیان حقیقت این ماجرا به مردم میهن خویش خدمت کنم. به همین دلیل و با توجه به سخن مورخ بزرگ روس کلوچیِفسکی من نیز سعی کردم صرف نظر از اینکه ممکن است هرازگاهی چقدر خاطرات شخصی من از آنچه از سرگذراندم، وسوسهآمیز باشد ولی حقایق را فقط بر مبنای دادههای تحقیقات حقوقیِ دقیق بیان کنم».
آیا «قتل خانواده سلطنتی» یک اثر تاریخی است یا یک پرونده قضایی؟ اگر آن را گزارش یک تحقیق قضایی بدانیم، چه محدودیتهایی برای استفاده از آن به عنوان منبع تاریخنگاری وجود دارد؟
ساکالوف اذعان کرده است که حقایق را فقط بر مبنای دادههای تحقیقات حقوقیِ دقیق بیان کرده است و به همین دلیل «قتل خانواده سلطنتی» را باید پیش از هر چیز یک «گزارش تحقیق قضایی» دانست که بعدها به یک منبع تاریخی مهم تبدیل شده است. خود ساکالوف، تاریخنگار به معنای متعارف کلمه نیست و خود میگوید که ادعای چنین چیزی را ندارد. او بازپرس پرونده قتل نیکلای دوم، خانواده و نزدیکانشان است و به همین دلیل، ساختار کتاب نیز بیشتر ساختار یک پرونده تحقیقاتی است: بازجویی از شاهدان، بررسی محل، گزارش کارشناسی اسناد و اشیای بهدستآمده و شواهد مختلف. حتی در فهرستهای کتابشناختی روسیه، این اثر هم در حوزه تاریخ و هم در حوزه «مواد تحقیقات جنایی» طبقهبندی شده است. اما همین ویژگی باعث میشود که این کتاب برای تاریخنگار هم ارزش ویژهای پیدا کند. ساکالوف تحقیقات خود را در فاصله نسبتا کوتاهی پس از وقوع حادثه انجام میداد و با شاهدان و شواهدی روبهرو میشود که بعدها بسیاری از آنها یا از بین میروند یا دسترسی به آنها دشوار میشود. ارزش اصلی کتاب در این است که ما را به یکی از نخستین لایههای مستند تحقیق درباره این جنایت نزدیک میکند. به عبارت دیگر، ساکالوف برای ما هم «راوی» است و هم «منبع». باید هم به اطلاعاتی که او در مقام بازپرس ثبت کرده توجه کنیم و هم به این نکته که او چگونه و در چه شرایطی این اطلاعات را تفسیر کرده است. به نظرم این تفکیک، برای خواندن هر سند تاریخی ضروری است؛ مخصوصا سندی که در بطن یک مناقشه سیاسی و جنگ داخلی شکل گرفته باشد. ساکالوف خود در این خصوص مینویسد: «اذعان دارم که ذهن کنجکاو انسان در این تحقیقات برای بسیاری از پرسشها پاسخی نخواهد یافت چراکه تحقیقات با محدودیتهای بسیار همراه هستند و موضوع اصلی تحقیقات، قتل است. ولی قربانی این جنایت، فردی است که عالیترین مقام کشور بوده و سالهای طولانی بر یکی از قدرتمندترین ملتها حکمرانی کرده است. مانند هر واقعیت دیگری، این جنایت در فضا و زمان و بهویژه در شرایط مبارزه عظیم مردم برای سرنوشت خود صورت گرفته است. هر دوی این عوامل یعنی شخصیت فرد قربانی و واقعیتی که بنا بر شرایط آن، این جنایت رخ داده است، به این جنایت ویژگی خاصی میبخشند و باعث شدهاند این جنایت تبدیل به «رخدادی تاریخی» شود».
آیا میتوان کتاب را صرفاً روایتی درباره قتل یک خانواده دانست یا اینکه در لایه عمیقتر، کتاب تلاشی برای روایت جنایت سیاسی و ترسیم چهره بلشویکهاست؟
به نظر من نمیتوان «قتل خانواده سلطنتی» را صرفا داستان قتل یک خانواده دانست. البته موضوع مستقیم کتاب، سرنوشت نیکلای دوم، اعضای خانوادهاش و نزدیکان آنهاست؛ اما وقتی گزارش ساکالوف را در بستر تاریخی آن میخوانیم، با یک پرونده سیاسی بسیار بزرگتر مواجه میشویم: مسئله خشونت انقلابی، فروپاشی نظم سیاسی روسیه، مسئولیت حکومت جدید در قبال سرنوشت مخالفان و اعضای خاندان سلطنتی و تاثیر افرادی همچون راسپوتین. خود ساختار تحقیقات هم این مسئله را نشان میدهد. ساکالوف فقط درباره خود قتل تحقیق نمیکند؛ او به چگونگی انتقال خانواده ابتدا به تابولسک و سپس به یکاترینبورگ، شرایط بازداشت آنها، عملکرد نهادهای رسمی و محلی شوروی، ارتباط مقامات مختلف، نحوه اجرای قتل و سپس تلاش برای پنهان کردن آثار آن میپردازد. درواقع، یکی از جذابیتهای کتاب برای خواننده امروز همین است که میتواند دو لایه را همزمان ببیند: در لایه نخست، یک پرونده جنایی درباره قتل یازده انسان (که البته در فصل بیست و ششم به اسناد قتل چندین نفر دیگر از سایر شاهزادگان و افراد عالیرتبه دوران تزار نیز پرداخته میشود)؛ و در لایه دوم، سندی درباره دورهای که خشونت سیاسی به یکی از ابزارهای اصلی مبارزه بر سر قدرت در روسیه تبدیل شده بود. بنابراین این کتاب را نه صرفا «داستان قتل یک خانواده» دانست و نه فقط یک رساله سیاسی علیه بلشویکها. ارزش آن دقیقا در این است که یک پرونده جناییِ تاریخی را در متن یکی از مهمترین و خشونتبارترین دورههای تاریخ معاصر روسیه پیش چشم خواننده قرار میدهد و به گونهای مستند به بسیاری از شایعات و سخنان بیپایه و اساس ازجمله در مورد راسپوتین، پایان میدهد.
آیا ساکالوف میان واقعیت تاریخی و داوری اخلاقی تفکیک قائل میشود؟ اگر نه، این مسئله چه تأثیری بر ارزش تاریخی اثر دارد؟
نباید فراموش کرد که ساکالوف در شرایط جنگ داخلی روسیه و در مقام بازپرس پروندههای بسیار ویژه فعالیت میکند و به همین دلیل، خشم، محکومیت اخلاقی و نگاه سیاسی او نسبت به عاملان جنایت نیز در روایتش دیده میشود. او با این کارش به ما یادآوری میکند که با یک «سند تاریخی» روبهرو هستیم، نه با یک گزارش علمی بیزمان و خارج از زمینه. خودِ نحوه قضاوت ساکالوف نیز بخشی از تاریخ است و به ما در درک این رویداد در فضای سیاسی و اجتماعی آن زمان روسیه کمک میکند. ساکالوف خود به عنوان یک مقام قضایی میداند که نباید اسرار پرونده را فاش کند و امیدوار است که نتایج تحقیقاتش را مقامی دولتی اعلام و منتشر کند ولی با توجه به شکست ارتش کالچاک، خود مجبور به انتشار اسناد میشود و در این خصوص مینویسد: «من حتی تصورش را هم نمیکردم که روزی مجبور بشوم خودم این حقیقت را بازگو کنم و امیدوار بودم حکومت ملی روسیه با حکم معتبر خود چنین کاری را انجام دهد ولی واقعیت تلخ، نوید فراهم آمدن شرایط مساعد برای چنین امری را در آینده نزدیک نمیدهد و زمانِ بیرحم مُهر فراموشیاش را بر همهچیز میزند... صفحات غمانگیزِ رنجهای تزار حکایت از رنجهای روسیه دارند و من هنگامی که تصمیم گرفتم سوگند حرفهایِ خود را در مورد عدم افشای جزئیات پروندهها بشکنم، با آگاهی بر این که خدمت به قانون درحقیقت خدمت به سعادت مردم است، تمام بار مسئولیت را پذیرفتم».
ترجمه فارسی از کدام نسخه یا ویرایش اثر ساکالوف انجام شده است؟ با توجه به تفاوتهایی که میان نسخههای روسی، فرانسوی و ترجمههای دیگر گزارش شده، مبنای انتخاب شما چه بوده است؟
همانگونه که در پاورقی مقدمه ناشر روسی نوشتهام، ملاک ترجمه بنده، کتابی بوده که در سال ۱۹۹۰ در مسکو و هنگامی که در دوران گورباچف برای اولین بار اجازه انتشار این کتاب در شوروی داده می شود، منتشر شده است. اصل نسخهای که ساکالوف و اندکی پیش از مرگش تحویل ناشر میدهد به زبان روسی بوده و برای اولین بار در سال ۱۹۲۵ و در برلین منتشر میشود. از آنجا که بنده تسلطی به سایر زبانها ندارم و مستقیم از زبان روسی ترجمه را انجام دادهام، نمیتوانم قضاوت درستی در مورد تفاوتهای احتمالی موجود میان نسخه روسی و سایر نسخههای ترجمه شده به زبانهای دیگر داشته باشم.
مرز میان تاریخنگاری و دادستانی در این کتاب کجاست؟ آیا ساکالوف مورخ است، بازپرس است یا دادستانی که میخواهد برای یک جنایت تاریخی کیفرخواست بنویسد؟
ساکالوف درحقیقت بازپرس پروندههای بسیار ویژه است و به همین دلیل در برخی عناوین روسی چاپشده این کتاب، در کنار نام اصلی «مرگ خانواده سلطنتی»، عنوان فرعی «اسناد تحقیقات قضایی» آورده شده. بنابراین تفاوتی عمده میان ساکالوف به عنوان بازپرس و یک مورخ وجود دارد. مورخ معمولا با فاصله زمانی بیشتر و با مجموعهای متنوع از منابع به بازسازی و تفسیر یک واقعه میپردازد؛ اما بازپرس با یک پرسش مشخص روبهروست: چه اتفاقی افتاده، چه کسانی در آن دخیل بودهاند، شواهد چیست و آیا میتوان براساس آنها مسئولیت افراد را تعیین کرد؟ او بازپرس است و وظیفهاش جمعآوری و ارزیابی شواهد برای روشن کردن ابعاد جنایت است. در عین حال، در کتاب او یک حرکت از «تحقیق قضایی» به سمت «روایت تاریخی» اتفاق میافتد. ساکالوف فقط صورتجلسهها را کنار هم نمیگذارد؛ او شواهد را مرتب میکند، میان آنها ارتباط برقرار میکند و درنهایت از آنها تصویری کلی از این فاجعه ارائه میدهد. همینجا است که مرز میان سند و تفسیر شکل میگیرد. بنابراین کتاب را نه یک کتاب تاریخ به معنای متعارف آن باید شمرد و نه یک کیفرخواست سیاسی صرف. «قتل خانواده سلطنتی» در اصل یک پرونده تحقیقاتی است که به صورت یک روایت تاریخی درآمده و ارزش آن نیز دقیقا در همین دوگانگی است: ما از طریق آن، هم با شواهدی که یک بازپرس در فاصله کوتاهی از وقوع حادثه گردآوری کرده آشنا میشویم و هم با نحوه تفسیر آن شواهد از نگاه یک انسان متعلق به همان دوره. ساکالوف در انتهای مقدمه خود در این خصوص نوشته است: «من در این کتاب نتایج تحقیقات قضایی را که حاصل کار افرادی است که این کار به آنها سپرده شده بود ارائه میکنم. نتایجی که بر مبنای قانون، قضاوت در پیشگاه وجدان و مقتضیات علم حقوق شکل گرفتهاند».
اگر بپذیریم که حقیقت تاریخی از مجموعهای از اسناد، شهادتها و شواهد متعارض ساخته میشود، آیا میتوان روایت ساکالوف را «حقیقت نهایی» درباره قتل رومانوفها دانست؟
خود ساکالوف نیز این ادعا را ندارد که از «حقیقت نهایی و بدون خطا» آگاه است و در مقدمه کتاب خود مینویسد: «به هیچ وجه ادعا ندارم که تمام حقایق را میدانم و از تمامی واقعیتها آگاهم ولی سخن من این است که تا این لحظه، من بیش از هرکس دیگری از «حقیقت» آگاهم». ساکالوف در شرایط جنگ داخلی و در چارچوب سیاسی نیروهای سفید تحقیق میکرد و امکانات علمی و پزشکی قانونی زمان او نیز محدود بود و از آن سو، خود او نیز با محدودیت زمانی مواجه بود و با پیشروی ارتش سرخ و شکست ارتش کالچاک، فرصت بیشتری برای تحقیقات پیدا نمیکند و مجبور میشود از کشور گریخته تا اسناد را از گزند دشمنان در امان بدارد. ولی با همان امکانات و البته زمان محدود نیز توانست قتل خانواده سلطنتی و نزدیکانشان را اثبات کند و راه را برای تحقیقات بعدی هموار کند که یافتههای بعدی و بقایایی که بعدها و در سالهای ۱۹۹۱ و ۲۰۰۷ پیدا میشوند، اصلاحاتی را در محل نهایی دفن مقتولین به همراه دارند، که اگر کارهای پیشین ساکالوف نبود، چنین یافتههایی نیز بعدها حاصل نمیشدند.
آیا اهمیت کتاب ساکالوف در این است که حقیقت قتل خانواده سلطنتی را کشف کرده، یا در این است که نشان میدهد یک حکومت چگونه میتواند با حذف اسناد و کنترل روایت، حقیقت تاریخی را برای دههها مبهم نگه دارد؟
اینکه ساکالوف در روشن کردن بسیاری از حقایق این پرونده، نقش مهمی ایفا کرده است، شک و تردیدی وجود ندارد و با اینکه حکومت شوروی اجازه انتشار و حتی مطالعه این کتاب را نمیداد، ولی این کتاب به حیات خود ادامه میدهد به گونهای که ناشر روسی کتاب در مقدمه خود به سال ۱۹۹۰ نوشته است: «مقامات کشور شوروی اجازه انتشار این کتاب را نمیدادند، آن را پنهان میکردند و نوشتههای آن را دروغ میشمردند ولی با این حال این کتاب به حیات خود ادامه میدهد و مردم را مجذوب خود میکند؛ همانگونه که خاصیت هر حقیقتی این چنین است». اهمیت ساکالوف در درجه اول در این است که او یکی از نخستین تحقیقات گسترده و منظم درباره این جنایت را انجام داد. او مجموعه بزرگی از بازجوییها، اسناد، عکسها و شواهد مادی را گردآوری میکند و به همین دلیل است که در همین مقدمه ناشر روسی میخوانیم: «مطالعه اسناد تحقیقات قضایی قتل فرمانروای روسیه و اعضای خانواده او که توسط انسانی به معنای واقعه کلمه از خود گذشته یعنی نیکالای آلکسیِیویچ ساکالوف بازپرس قضایی پروندههای بسیار ویژه دادگاه منطقه شهر اُمسک انجام شده است، این امکان را برای ما فراهم میکند که بتوانیم به حقیقت وقایعِ صورت گرفته در بامداد ۱۷ جولای ۱۹۱۸ [25 تیر 1297] در خانه ایپاتیف در یکاترینبورگ به گونهای مستند پی ببریم. ما بدون آگاهی از این اسناد که بهدرستی گنجینه ملی روسیه نامیده میشوند، در هزارتویِ حدسها و تصوراتِ تحریفشده درباره این رویداد غمانگیز در تاریخ روسیه، در سرگردانی و گمراهی به سر میبریم. بدون این اسناد، ما نمیتوانیم درک درستی از ریشهها و پیامدهای کودتای بلشویکی که در اکتبر ۱۹۱۷ رخ داد، داشته باشیم».
چرا با وجود گذشت بیش از یک قرن، پرونده قتل خانواده رومانوف همچنان ظرفیت تولید روایتهای متضاد دارد؟ مشکل از کمبود اسناد است یا از سیاسی شدن حافظه تاریخی؟
در دوران شوروی و حتی در دوران «دولت موقت»، سعی در این بود که از خانواده سلطنتی، شیاطینی خونآشام ساخته شود و سعی میکردند روایاتی را در همین راستا تولید کنند و از آنها چهرههایی، خائن به کشور بسازند. اما هرچه زمان جلوتر میرود و جنایات کمونیستها عیانتر میشود، روایتهای حکومتی، بیشتر رنگ میبازند. دولت کیرینسکی دستور تشکیل «کمیسیون ویژه تحقیق» به ریاست موراویف و بازپرسی رودنیف برای تحقیق درباره خیانت تزار و همسرش به میهن صادر میکند که خود کیرینسکی در این خصوص میگوید: «بازپرس قضایی که روی نقش نیکلای دوم و آلکساندرا فیداراونا و حلقه اطرافیان ملکه کار میکرد، رودنیف بود. من خودم شخصا تا آن زمان او را نمیشناختم. او بنا به توصیه اعضای کمیسیون که ظاهرا به این ارزیابی رسیده بودند که او بازپرسی بااستعداد و پرانرژی است برای چنین کاری انتخاب و به من معرفی شد. مأموریت محوله به رودنیف کاملا مشخص بود. او باید در مورد وجود ماده ۱۰۸ قانون جزا یعنی خیانت به میهن در اعمال نیکلای دوم و ملکه و نقش آنها در این مورد تحقیق میکرد». ساکالوف در این خصوص مینویسد: «اما با مطالعه گزارش رودنیف، متوجه میشویم که او حتی نمیتواند هیچ عنوان مجرمانهای در مورد مسئله خیانت تزار و ملکه بیابد. رودنیف نهتنها به هیچ واژهای که دال بر خیانت باشد اشاره نمیکند بلکه برعکس به نتایجی بسیار نزدیک به نتایج من میرسد. و این در حالی است که ملاکِ تحقیقات او اسنادی هستند که به طور کامل با اسنادی که من روی آنها کار میکنم تفاوت دارند».
کیرینسکی درباره گزارش رودنیف در شهادتش چنین میگوید: «درنتیجه کار کمیسیون درباره وجود عناصر مجرمانه خیانت در اعمال تزار و ملکه، گزارشی برای من تهیه شد که در آن ذکر شده بود در اعمال نیکلای دوم و آلکساندرا فیداراونا چنین جرمی کشف نشده است و من نیز همان زمان، این موضوع را به اطلاع دولت موقت رساندم». پیریویرزیف که در همان دوران دولت موقت، جایگزین کیرینسکی در وزارت دادگستری میشود در شهادتش در این خصوص چنین میگوید: «من به عنوان وزیر دادگستری در جریان کار کمیسیون ویژهای که به ریاست موراویف تشکیل شد، قرار داشتم. این کمیسیون برای بررسی عملکرد وزیران و سایر افراد بلندپایه نظام سابقی که تا پیش از کودتای فوریه در رأس امور بودند، تشکیل شده بود... گواهی میدهم که موراویف بارها گزارشهایی درباره قصور تزار نزد من آورد. تنها موردی که موراویف توانسته بود تزار را گناهکار بداند این بود که بنا به گزارشهای شیگلاویتوف، تزار گاهی برخی پروندهها را مختومه کرده بود؛ چیزی که حتی براساس قانون اساسی روسیه پیش از انقلاب نیز حق آن را نداشته است. زیرا چنین حقی در اختیار مقام سلطنت حتی سطلنت مطلقه قرار نداشت و او فقط حق عفو داشت و نه مختومه کردن پرونده. به جز این مورد، هیچ قصور دیگری متوجه او نبود و حتی یک بار هم سخنی در مورد گناهکار بودن او در خیانت به روسیه به معنای اعلام آمادگی او برای عقد معاهده صلحی جداگانه با آلمان گفته نشد. من بهشخصه و به طور کامل به چنین چیزی اطمینان دارم و بنا به حکم وجدانم این موضوع را تأیید میکنم».
شاهزاده لوُف که پیش از کیرینسکی ریاست «دولت موقت» را برعهده دارد نیز در این خصوص در شهادتش چنین میگوید: «هرچند کارهای کمیسیونِ تحقیق به پایان نرسید (به دلیل به قدرت رسیدن بلشویکها) ولی یکی از مهمترین مسائلی که موجب نگرانی جامعه و برانگیخته شدن شکوتردید شده بود و حتی عدهای با اطمینان از آن میگفتند، حل شد و آن مسئله این بود که تزار تحت تأثیر همسرش که خون آلمانی در رگهایش داشته، حاضر بوده و حتی سعی هم کرده که معاهده صلح جداگانهای با آلمان متخاصم امضا کند. کیرینسکی گزارشی به دولت ارائه کرد و در آن با قاطعیت و با اطمینانِ بالا اظهار داشت که در این خصوص هیچگونه قصوری متوجه تزار و ملکه نیست».
ساکالوف با ذکر اسناد فوق چنین نتیجه میگیرد: «تزار روسیه که از تخت سلطنت کنارهگیری کرده است با برخوردی سرد از طرف مقامات دولت جدید مواجه میشود. دولت جدید از آنجا که دولتی انقلابی است، دشمن تزار است و به طرز مشکوکی نسبت به او بی اعتماد. دولت موقت با حصر تزار و ملکه، اسناد آنها را ضبط میکند، آرشیوهای موجود در کاخ را زیر و رو میکند و بسیاری از افراد را مورد بازپرسی قرار میدهد ولی با تمام این کارها به این نتیجه میرسد که هیچ قصوری متوجه این دو نفر نیست». با این همه، کمونیستها در تمام دوران حکومت خود روی روایتهایشان پافشاری میکردند و در حال حاضر نیز پیروانشان، همان رویه را ادامه میدهند و از آن سو، سلطنتطلبان روسیه نیز جایگاهی همچون قدیس برای این خانواده قائل هستند و همین دوگانگیها، باعث بازتولید روایتهای مختلف میشوند.
اگر امروز ساکالوف دوباره به پرونده دسترسی داشت، با توجه به شواهدی که در یک قرن اخیر به دست آمده، آیا همان نتیجهگیری را ارائه میکرد؟
در تمام دوران حکومت شوروی، اجازه کار و تحقیق روی قتل تزار نیکالای دوم و خانوادهاش داده نمیشد و به همین دلیل تنها منبع مستند در مورد این قتل به مدت تقریبا هفتاد سال، به نوعی همین کتاب ساکالوف است و فقط در اواخر دوران شوروی و پس از فروپاشی آن است که امکان کار و تحقیق بیشتر روی ابعاد این قتل فراهم میشود و کارشناسان موفق به یافتن بقایای دیگری از خانواده سلطنتی روسیه میشوند و به کمک فنآوریهای نوین میتوانند، جزئیات بیشتری را بازگو کنند. باید ساکالوف را در زمان و موقعیت تاریخی خودش دید و شاید یکی از دلایل مهم ارزش این کتاب همین باشد که ما در آن با گزارشی روبهرو هستیم که بسیار نزدیک به زمان وقوع حادثه و از سوی بازپرسی تهیه شده که شخصا محل، شاهدان و اسناد را دیده است. آنچه ساکالوف گردآوری و نتیجهگیری کرده اساسا تا حدود بسیاری درست هستند و او فقط موفق به یافتن بقایای اجساد (به جز دو بند انگشت یکی از قربانیان) نشده است، البته نه به این دلیل که تحقیقات او الزاما از اساس نادرست بود، بلکه به این دلیل که در یک قرن گذشته شواهدی به دست آمده که او در اختیار نداشت. مهمترین تفاوت، امکانات علمی است. ساکالوف در زمان خود به بازجویی از شاهدان، بررسی محل، اسناد، گزارشهای پزشکی و شواهد مادی دسترسی داشت؛ اما طبیعتا از روشهایی مانند آزمایش DNA برخوردار نبود. در عین حال، این پیشرفت علمی ارزش تحقیقات ساکالوف را از بین نمیبرد. برعکس، ارزش کار او این است که یکی از نخستین مجموعههای نسبتا گسترده شواهد و شهادتهای مربوط به این پرونده را ثبت کرد. اگر امروز دوباره به پرونده دسترسی داشت، احتمالا همین مواد اولیه را در کنار یافتههای بعدی قرار میداد و برخی از فرضیهها یا نتیجهگیریهای خود را اندکی اصلاح میکرد. به همین دلیل، ترجیح میدهم به جای اینکه بگویم «اگر ساکالوف امروز بود همان نتیجه را میگرفت»، بگویم «اگر او امروز به همان اسناد، به علاوه شواهد یک قرن اخیر، دسترسی داشت، احتمالا همان پرونده را با ابزار علمی متفاوت و با برخی اصلاحات در جزئیات بازسازی میکرد». این نکته را هم باید اضافه کنم که «قتل خانواده سلطنتی» را نباید کتابی دانست که یکبار برای همیشه پرونده را بسته است، بلکه ارزش آن در این است که ما را به مرحله آغازین تحقیقات نزدیک میکند و برای فهم کامل پرونده، باید گزارش ساکالوف را در کنار شواهد و پژوهشهای بعدی خواند؛ درست همانطور که یک پرونده قضایی قدیمی را با یافتههای جدید پزشکی قانونی دوباره بررسی میکنند.
۲۵۹














نظر شما