«..هرکسی با خبر می شد طبق معمول می گفت: آن زن از دنیا راحت شد...بلال حبشی نیز به حضور رسول خدا(ص) آمد و گفت: فلان زن مرد و راحت شد. پیامبر(ص) از این سخن خشمگین شد و...»

به گزارش خبرآنلاین، کتاب «داستان دوستان» نوشته زنده یاد محمد محمدی اشتهاردی را موسسه بوستان کتاب منتشر و بارها تجدید چاپ کرده است. کتابی ارزشمند و خواندنی از مجموعه حکمت ها و داستان های کوتاه پند آموز درباره پیامبران(ع)، حضرات معصوم(ع)، علما، مباحث اخلاقی واین حکایت‏هاى جذاب و حکمت‏آموز در عرصه‏هاى گوناگون معارف دینى، تاریخى، فرهنگى، سیاسى و اجتماعى است که با ذوق و سلیقه خاص و چیره‏دستى مؤلف در گزینش داستان‏ها، تنظیم شده‌اند.

 

خبرآنلاین، در ادامه چند بخش کوتاه از بخش مربوط به پیامبر اعظم(ص) از این کتاب را تقدیم کاربران محترم خود می کند:

«ابوعبیده جراح، از بازرگانان مسلمان بود. (وضع مالى مردم مدینه نیز خوب نبود) ابوعبیده طبق معمول به مسافرت هاى تجارتى مى رفت و خوار و بار مورد نیاز اهل مدینه را تا آنجا که مقدورش بود از سفر مى آورد.
وقت نماز صبح بود، خبر ورود ابوعبیده به مردم رسید، و کم کم همه مسلمین مطلع شدند، با شتاب زدگى در نماز جماعت صبح پیامبر (ص ) شرکت نمودند و پس از نماز بى درنگ برخاستند تا به سوى ابوعبیده بروند.
پیامبر (ص ) لبخندى زد و سپس به آنها فرمود: «آیا گمان دارید که ابوعبیده از سفر آمده و خواربار آورده؟» گفتند: آرى.
فرمود: «... پناه بر خدا در مورد فقر و تهیدستى... ترسى درباره شما ندارم، بلکه ترس من از آن جهت است که وسعت شئون دنیا شما را فرا گیرد و فریب آن را بخورید چنانکه قبل از شما عده اى فریفته آن شدند، و شما را به هلاکت برساند چنانکه قبل از شما عده اى را به هلاکت رساند.»
*

روزی ابوبکر به حضور رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد: از فلان بیابان می گذشتم، چشمم به مردی خوش سیما افتاد که با کمال خشوع نماز می خواند.
پیامبر(ص) به ابوبکر فرمود: برو این شخص را به قتل برسان.
ابوبکر به سوی آن شخص رفت، ولی وقتی که او را با آن حال عبادت دید، از کشتنش صرف نظر کرد و برگشت. پیامبر(ص) به عمربن خطاب فرمود: تو برو و او را بکش!
عمر نیز رفت و هنگامی که او را در آن حال دید، او را به حال خود واگذاشت و بازگشت و عرض کرد: ای رسول خدا! من مردی دیم که با کمال خشوع، نماز می خواند، دلم نیامد که او را بکشم.
پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: برو و او را به قتل برسان.
علی(ع) به سوی او رفت تا فرمان رسول خدا(ص) را در موردش اجرا کند ولی آن مرد از آنجا رفته بود. علی(ع) به حضور پیامبر(ص) بازگشت و عرض کرد: رفتم ولی ان شخص را آنجا ندیدم.
پیامبر(ص) فرمود: این شخص و طرفدارانش، قرآن می خوانند ولی قرآن از گلویشان تجاوز نمی کتد و همچون رمیدن تیر از کمان، از دین خارج می شوند. آنها را بکشید که بدترین و ناپاک ترین موجودات هستند.
....
در تاریخ آمده آن شخص «حرقوص ذوالخویصره» نام داشت که موسس «خوارج» بود و در جنگ نهروان به دست سپاه علی(ع) به هلاکت رسید. او را «ذلوالثدیه» می گفتند زیرا در شانه او گشتی اضافی وجود داشت...
*

ابوذر به محضر رسول خدا(ص) آمد و گفت: دوست ندارم دائم در مدینه سکونت کنم، ایا اجازه می دهید من و برادزاده ام به سرزمین «مزینه» برویم و در آنجا سکونت کنیم؟ پیامبر فرمود: «نگران آن هستم که به آنجا بروی، و باند اشرار به شما هجوم بیاورند و برادرزاده ات را بکشند، آنگاه پریشان نزد من بیایی و بر عصایت تکیه کنی و بگویی برادرزاده ام را کشتند و گوسفندهایم را غارت کردند.
ابوذر گفت: انشاء الله که چنین نمی شود. رسول خدا(ص) به او اجازه داد. آنها به سرزمین «مزنه» کوچ کردند.
طولی نکشید که گروه شروری از قبیله بنی فزاره که در میان شان عینه بن حصن نیز بود، به آنها حمله کردند و گوسفندها و چهار پایانشان را غارت کردند. برادرزاده ابوذر را کشتند و همسر را به اسارت بردند.
ابوذر با کمال ناراحتی و پریشانی، حضور پیامبر(ص) آمد و برعصای خود تکیه کرد و گفت: خدا و رسول خدا راست گفت...
پیامبر(ص) برای سرکوبی اشرار بی درنگ، گروهی از مسلمین شجاع را به سوی آنها فرستاد. این گروه ورزیده به جست و جو پرداختند و آنها را یافتند. گوسفندان و چهارپایان را گرفتند و جمعی از مشرکینی که در آن باند بودند، کشتند. بعد از پیروزی به مدینه بازگشتند.
*

مالی را به حضور پیامبر(ص) آوردند. از آنجا که آن مال برای همه کفایت نمی کرد، آن را بین بعضی از فقرایی که بیشتر نیازمند بودند، تقسیم نمود. سپس همه فقرا را جمع کرد و از آنها چنین معذرت خواهی کرد:
در پیشگاه خدا و شما، عذرخواهی می کنم. ای ساکنان کنار سرپناه های مسجد (اهل صفه) متاعی نزد ما آورده شد، خواستیم آن را بین شما تقسیم کنیم ولی دیدیم برای همه شما نمی رسد، آن را به گروهی از شما دادیم که ترس بی تابی و فشار بیشتر آنها در میان بود.
*

سال پنجم هجرت برای جلوگیری از تجاوز دشمن، به دستور پیامبر(ص) در اطراف مدینه، مسلمانان به کندن خندق پرداختند. شخص پیامبر(ص) هم در این کار شرکت داشت. مسلمانان در این زمان در شرایط سخت اقتصادی به سر می بردند و گاهی ساعت ها بلکه روزها گرسنه می ماندند.
علی(ع) می فرماید: همراه پیامبر(ص) مشغول کندن خندق بودیم که فاطمه(س) آمد و تکه نانی به پیامبر(ص) داد.
پیامبر(ص) پرسید: این پاره نان را از کجا آورده ای؟
عرض کرد: قسمتی از یک قرص نان است که برای حسن و حسین(ع) پخته بودم و این قسمت را برای شما آوردم.
پیامبر(ص) فرمود: بدان که این تکه نان، نخستین لقمه ای است که پدرت بعد از سه روز، به دهان می گذارد.
*

ابوسعید خدری می گوید: اسامه بن زید کنیزی را به صد دینار خرید که پولش را پس از یک ماه بپردازد. از سوی خدا(ص) شنیدم که فرمود: آیا از اسامه، تعجب نمی کنید که متاعی را به وعده ادای قیمتش تا یک ماه، خریده است! اسامه دارای آرزوی بلند است. سپس فرمود: سوگند به خدایی که جانم در اختیار اوست! پلک های چشم هایم را روی هم نمی گذارم مگر اینکه گمان کنم مهلت برای رسیدن پلک ها روی هم نباشد و پلک هایم را پس از روی هم گذاردن، بر نمی دارم مگر اینکه گمان کنم که دیگر مهلت روی هم گذاشتن به من داده نشود و لقمه ای در دهان نمی گذارم مگر آنکه گمان می برم که به حلقومم نرسد و همان دم جان بسپارم...ای فرزندان آدم! اگر درست بیاندیشید خود را آماده مرگ می کنید، سوگند به خدا، به آنچه از طرف خدا وعده داده شده اید، فراخواهد رسید و شما قادر به جلوگیری آن نیستید.
*

بانویی دردمند و رنجور از دنیا رفت. هرکسی با خبر می شد طبق معمول می گفت: آن زن از دنیا راحت شد...بلال حبشی نیز به حضور رسول خدا(ص) آمد و گفت: فلان زن مرد و راحت شد. پیامبر(ص) از این سخن خشمگین شد و به او فرمود: بدان که کسی راحت می شود که آمرزیده شود.
 

6060

کد خبر 269869

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 7 =