اگر امام حسن، صلح نمی‌کرد، آیا تاریخ او را ملامت می‌کرد؟ حضرت علی می‌فرمود که حاضر نیست یک روزِ حکومت معاویه را تحمل کند، پس امام حسن چگونه راضی به حکومت معاویه شد؟ پاسخ این سوالات را از زبان استاد مطهری بخوانید.

در این مقاله، پرسش ها از نویسنده است و پاسخ ها از آثار شهید آیت الله مرتضی مطهری برگرفته و تدوین شده است.

اینکه فرمودید: «اگر امام حسن(ع) صلح نمی کرد تاریخ او را ملامت می کرد که چرا با اینکه می توانستی شرایط خود را در صلحنامه بگنجانی، این کار را نکردی»، درست به نظر نمی رسد؛ زیرا مردم فرستادن کاغذ سفید امضا برای امام حسن(ع) را یک نیرنگ تلقّی می کردند؛ چرا که این کار بدین معنی است که تو هرچه می خواهی بنویس؛ من که حرف های تو را قبول ندارم. معاویه را مردم در زمان حضرت امیر شناخته بودند...

اتّفاقاً در آن سفید امضا، معاویه می توانست نیرنگ دیگری به کار ببرد و آن این است که ببیند شرایطی که امام حسن(ع) می نویسد، یک شرایط اسلامی است یا شرایط غیراسلامی؟ چون معاویه از نظر وضع و موقعیّت خودش - از نظر واقعیّت هم همین طور - می خواست روشن شود که امام حسن چه می خواهد؟ (هم امام حسن(ع) می خواست این کار بشود و هم معاویه) آیا شرایط او به نفع خودش است یا به نفع مسلمین؟ ما دیدیم همه شرایط به نفع مسلمین بود، و غیر از این، امام حسن(ع) نه می توانست کاری بکند و نه می کرد. شما می گویید که مردم این را نیرنگ تلقّی می کردند. اتّفاقاً مردم می گفتند چه آدم خوبی است! (و به امام حسن می گفتند:) حرف هایت را بزن، ببینیم آخر تو چه می خواهی؟ آیا حرفت فقط این است که من باید خلیفه باشم یا حرف دیگری داری؟ اگر حرف دیگری داری، اینکه حاضر است که واقعاً مسلمین را به سعادت برساند.
شما بعد فرمودید که معاویه را مردم در زمان حضرت امیر شناخته بودند. اتّفاقاً قضیّه این طور است که مردم معاویه را بد آدمی شناخته بودند و خوب حاکمی، و اینکه مردم کوفه سست شدند، یکی به همین خاطر بود ... . آنهایی که معاویه را شناخته بودند به این صورت شناخته بودند که درست است که آدم بدی است، امّا حاکم خوبی است. اگر او حاکم شود، هیچ فرقی میان مردم کوفه و غیر کوفه نخواهد گذاشت، مخصوصاً معروف شده بود به حلم و بردباری.
معاویه یک حلم سیاسی ای داشت و مورّخین به او عیب گرفته اند که نتوانست حلم سیاسی خود را در مورد کوفه عملی کند و اگر می کرد از نظر معنوی هم پیروز می شد. معاویه معروف بود به حلم سیاسی. مردم می رفتند به او فحش می دادند، می خندید و در آخر پول می داد و نظر آنها را جلب می کرد. می گفتند: برای حکومت بهتر از این دیگر نمی شود پیدا کرد، حالا آدم بدی است، آدم بدی باشد. امام حسن(ع) هم بر همین اساس (تصمیم به صلح گرفت، و گویی به مردم می گفت:) بسیار خوب، ما این آدم بد را آوردیم که کارها را خوب انجام دهد، حال ببینید آن طور که شما انتظار دارید که این آدم بد، کارها را خوب انجام دهد، انجام خواهد داد یا انجام نخواهد داد. هرگز معاویه به عنوان یک حاکم جائر شناخته نشده بود، به عنوان یک مرد جاه طلب شناخته شده بود، نه بیش از آن. معاویه را واقعاً دوران صلح امام حسن شناساند، از نظر اینکه چگونه حاکمی است.[1]
معاویه با آن دستپاچگی که داشت، تمام این شرایط را پذیرفت. نتیجه اش این شد که معاویه فقط از جنبه سیاسی پیروز شد؛ یعنی نشان داد که یک مرد صددرصد سیاستمداری است که غیر از سیاستمداری هیچ چیز در وجودش نیست؛ زیرا همین قدر که مسند خلافت و قدرت را تصاحب کرد، تمام موادّ قرارداد را زیرپا گذاشت و به هیچ کدام از اینها عمل نکرد و ثابت کرد که آدم دغل بازی است و حتّی وقتی که به کوفه آمد، صریحاً گفت: مردم کوفه! من در گذشته با شما نجنگیدم برای اینکه شما نماز بخوانید، روزه بگیرید، حجّ بکنید، زکات بدهید؛ «وَلکنْ لِاَتَأَمَّرَ عَلَیْکمْ». من جنگیدم برای اینکه امیر و رئیس شما باشم. بعد چون دید خیلی بد حرفی شد، گفت: اینها یک چیزهایی است که خودتان انجام می دهید، لازم نیست که من راجع به این مسائل برای شما پافشاری داشته باشم.
شرط کرده بود که خلافت، بعد از او تعلّق داشته باشد به حسن بن علی، و بعد از حسن بن علی به حسین بن علی. ولی بعد از هفت، هشت سال که از حکومتش گذشت، شروع کرد مسئله ولایتعهدی یزید را مطرح کردن. شیعیان امیرالمؤمنین را که در متن قرارداد بود که مزاحمشان نشود به حدّ اشدّ، مزاحمشان شد و شروع کرد به کینه توزی نسبت به آنها.[2]

حال که بحث به اینجا کشیده شد، بفرمایید واقعاً چه فرقی هست میان معاویه و عثمان؟

هیچ فرقی نیست، ولی عثمان کم و بیش مقام خودش را در میان مسلمین (غیر شیعه) حفظ کرد به عنوان یکی از خلفای راشدین که البتّه لغزش هایی هم داشته است، ولی معاویه از همان اوّل به عنوان یک سیاستمدار دغل باز معروف شد که از نظر فقها و علمای اسلام عموماً (نه فقط ما شیعیان؛ از نظر شیعیان که منطق، جور دیگر است) معاویه و بعد از او، از ردیف خلفا، از ردیف کسانی که جانشین پیغمبرند و آمدند که اسلام را اجرا کنند، به کلّی خارج شدند و عنوان سلاطین و ملوک و پادشاهان به خود گرفتند.[3]

آیا نمی توان بر اساس روایتی که قبلاً از پیامبر اکرم نقل نمودید، منطقی رسا برای امام حسین(ع) منظور نمود که این منطق برای امام حسن(ع) وجود نداشت؟

[بله، برای ] امام حسین یک منطق بسیار رسا و یک تیغ برنده ای (وجود) داشت. آن چه بود؟ «مَنْ رَأی سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ اللَّهِ ...کانَ حَقّاً عَلَی اللَّهِ اَنْ یُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ...؛ اگر کسی حکومت ستمگری را ببیند که چنین و چنان کرده است و سکوت بکند، در نزد پروردگار گناهکار است». امّا برای امام حسن(ع) این مسئله هنوز مطرح نیست. برای امام حسن(ع) حدّاکثر این مطرح است که اگر اینها بیایند، بعد از این چنین خواهند کرد. اینکه «اگر بیایند، بعد از این چنین می کنند»، غیر از این است که یک کاری کرده اند و ما الآن سند و حجّتی در مقابل اینها بالفعل داریم.
این است که می گویند: صلح امام حسن(ع) زمینه را برای قیام امام حسین(ع) فراهم کرد. لازم بود که امام حسن(ع) یک مدّتی کناره گیری بکند تا ماهیّت اموی ها که بر مردم مخفی و مستور بود، آشکار شود تا قیامی که بناست بعد انجام گیرد از نظر تاریخ، قیام موجّهی باشد.
پس، از همین قرارداد صلح که بعد معلوم شد معاویه پایبند این موادّ نیست، عدّه ای از شیعیان آمدند به امام حسن(ع) عرض کردند: دیگر الآن این قرارداد صلح کأن لم یکن است و راست هم می گفتند، زیرا معاویه آن را نقض کرد[4] و بنابراین شما بیایید قیام کنید. فرمود: نه، قیام برای بعد از معاویه، یعنی کمی بیش از این باید به اینها مهلت داد تا وضع خودشان را خوب روشن کنند، آن وقت، وقت قیام است. معنی این جمله این است که اگر امام حسن(ع) در آن وقت نبود و بعد از شهادت امیرالمؤمنین، امام حسین خلیفه شده بود، قرارداد صلح امضا می کرد و اگر امام حسن(ع) تا بعد از معاویه زنده بود، مثل امام حسین قیام می کرد؛ چون شرایط مختلف بوده است.[5]

اگر امیرالمؤمنین به جای امام حسن(ع) می بود، آیا صلح می کرد یا نه؟

این سؤال را که اگر حضرت امیر(ع)در جای حضرت امام حسن بود صلح می کرد یا نه، به این شکل نمی شود جواب داد. بله، اگر شرایط حضرت علی مثل شرایط حضرت امام حسن(ع) می بود، صلح می کرد، اگر بیم کشته شدنش در مسند خلافت می رفت. ولی می دانیم که شرایط حضرت امیر با شرایط امام حسن خیلی متفاوت بود، یعنی این نابسامانی ها در اواخر دوره حضرت امیر پیدا شد، و لهذا جنگ صفّین هم جنگی بود که در حال پیشرفت بود و اگر خوارج از داخل انشعاب نمی کردند، مسلّم امیرالمؤمنین پیروز شده بود. در این جهت بحثی نیست.[6]

حضرت علی (ع)می فرمود: من حاضر نیستم یک روزِ حکومت معاویه را تحمّل کنم، چگونه امام حسن راضی به حکومت معاویه شد؟

اینکه شما فرمودید: چرا امیرالمؤمنین حاضر نیست یک روز حکومت معاویه را قبول کند، ولی امام حسن(ع) حاضر می شود؟ شما این دو را با همدیگر مخلوط می کنید. حضرت امیر حاضر نیست یک روز، معاویه به عنوان نایب او و به عنوان منسوب از قِبَل او حکومت کند، ولی امام حسن که نمی خواهد معاویه را نایب و جانشین خود قرار دهد، بلکه می خواهد خود کنار برود. صلح امام حسن(ع) کنار رفتن است، نه متعهّد بودن. در متن این قرارداد هیچ اسمی از خلافت برده نشده، اسمی از امیرالمؤمنین برده نشده اسمی از جانشین پیغمبر برده نشده، سخن این است که ما کنار می رویم، کار به عهده او، ولی به شرط آنکه شخصاً صلاحیّت ندارد کار را درست انجام دهد، و متعهّد شده که درست عمل کند. پس این دو خیلی تفاوت دارد. امیرالمؤمنین گفت: من حاضر نیستم یک روز کسی مثل معاویه از طرف من و نایب من در جایی باشد. امام حسن(ع) هم حاضر به چنین چیزی نبود، و شرایط صلح نیز شامل چنین چیزی نیست.[7]

آیا امیرالمؤمنین راجع به چگونگی برخورد با معاویه، وصیّتی به امام حسن(ع) کرده بودند؟

یادم نمی آید که تا به حال برخورد کرده باشم در وصیّت های حضرت امیر که چیزی راجع به این جهت گفته باشند، ولی ظاهراً وضع روشن بوده؛ اگر در متن تاریخ هم نمانده باشد، وضع روشن بوده است. امیرالمؤمنین خودش تا آخر طرفدار جنگ با معاویه بود و حتّی همان اواخر هم که وضع امیرالمؤمنین نابسامان بود، باز چیزی که امیرالمؤمنین را ناراحت می داشت، وضع معاویه بود و معتقد بود که باید با معاویه جنگید تا او را از میان برد. شهادت امیرالمؤمنین مانع جنگ جدید با معاویه شد. آن خطبه معروفی که در نهج البلاغه است که حضرت مردم را دعوت به جهاد کرد و بعد، از اصحاب با وفایش که در صفّین کشته شدند، یاد کرد و فرمود: «أَیْنَ اِخْوانِیَ الَّذینَ رَکبُوا الطَّریقَ، و مَضَوْا عَلَی الْحَقِّ، أَیْنَ عَمّارٌ؟ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهانِ؟ وَ أَیْنَ ذُوالشَّهادَتَیْنِ؟»[8] و بعد گریست، این خطابه را در نماز جمعه خواند، مردم را دعوت کرد که حرکت کنند؛ و نوشته اند: هنوز جمعه دیگر نرسیده بود که ضربت خورد و شهید شد.
امام حسن(ع) هم در ابتدا تصمیم به جنگیدن با معاویه داشت[9]، ولی اموری که از مردم کوفه ظهور و بروز کرد، مانع شد که امام به جنگ ادامه دهد، حتّی امام لشکرش را به همان مقدار کمی هم که آمدند، بیرون از شهر برد، گفت: بروید در نُخَیله کوفه. خودش هم خطبه خواند، مردم را دعوت کرد، و وقتی هم که خطبه خواند، یک نفر جواب مثبت نداد تا «عدیّ بن حاتم» بلند شد و مردم را ملامت کرد و بعد گفت: من خودم که راه افتادم و خودش راه افتاد، یک هزار نفری هم داشت، بعد دیگران راه افتادند و بعد خود امام حسن(ع) راه افتاد، رفت به نخلیه کوفه. ده روز آنجا بود، فقط چهار هزار نفر جمع شدند. بار دوم حضرت آمد مردم را بسیج کرد. این بار جمعیّت زیاد آمدند، ولی باز در همان جا ضعف نشان دادند، به یک عدّه از رؤسای شان پول دادند، شب فرار کردند و رفتند، یک عدّه به شکل دیگر، و یک عدّه به شکل دیگر. حضرت دید زمینه، دیگر زمینه جنگیدن افتخارآمیز نیست.[10]

آیا امام حسین(ع) هم صلحنامه را امضا کرده اند یا خیر؟ و آیا ایشان به صلح امام حسن(ع) اعتراضی داشته اند یا خیر؟

من جایی ندیده ام که امام حسین(ع) هم صلحنامه را امضا کرده باشد، از باب اینکه ضرورتی نداشته که امام حسین(ع) امضا کند؛ چون امام حسین(ع)، آن وقت به عنوان یک نفر تابع بود و تسلیم امام حسن(ع)، و هر چه که امام حسن(ع) می کرد، آن را قبول داشت و متعهّد بود. حتّی یک عدّه ای که با صلح امام حسن(ع) مخالف بودند، آمدند نزد امام حسین(ع) که ما این صلح را قبول نداریم، آیا بیاییم با تو بیعت کنیم؟ فرمود: نه، هرچه برادرم امام حسن(ع) کرده، من تابع همان هستم.
از نظر تاریخ مسلّم این است که امام حسین(ع) صددرصد تابع صلح امام حسن بود؛[11] یعنی کوچک ترین ابراز مخالفتی از امام حسین(ع) نسبت به این صلح ابراز نشده و دیده نشده که جایی اعتراض کند که من با این صلح موافق نیستم، و بعد که ببیند امام حسن(ع) مصمّم به صلح است، تسلیم شود. نه، هیچ اعتراضی از او دیده نشده است.[12]

چرا امام حسن(ع) صلح کرد یا چرا امام حسین(ع) صلح نکرد؟ اصلاً چرا ما درباره این دو امام بگوییم، قدری جلوتر برویم. چرا علی بن ابی طالب در زمان خلافت ابوبکر قیام نکرد؟ چرا در زمان خلافت عمر قیام نکرد؟ چرا در زمان خلافت عثمان قیام نکرد ولی بعد از عثمان که آمدند با او بیعت کردند، محکم ایستاد، در صورتی که از نظر علی بن ابی طالب همان طوری که ابوبکر غاصب بود، معاویه هم غاصب بود؟

برای اینکه آنچه که در نظر اسلام اصالت دارد، مطلب دیگری است و آن این است که آن اقدامی که حفظ حوزه اسلام با او بشود، بر هر اقدام دیگری مقدّم است. ... حال اگر مردم و صحابه پیغمبر به حرف پیغمبر گوش می کردند و با علی (ع)بیعت می کردند و علی(ع) در یک همچو شرایطی خلیفه می شد، منظور پیغمبر حاصل بود؛ یعنی تصدّی خلافت، سبب تقویت اسلام بود. ولی پیغمبر حضرت علی(ع) را برای خلافت نامزد کرده است، یک دفعه بعد از پیغمبر به فکر می افتند که از این قضیّه استفاده بکنند. در همان حال مردمی تازه مسلمان هستند که هنوز اسلام در دل آنها نفوذ نکرده است، تازه شهرت اسلام به دنیای خارج عرب کشیده شده است. حالا مصلحت اسلام ایجاب می کند که یک آرامش کاملی برقرار باشد. اوّلاً، باید غائله مرتدها خوابانده شود. ثانیاً، آنها که از دور می آیند که این حساب ها سرشان نمی شود. از نظر آنها علی بن ابی طالب و ابوبکر علی السّویّه هستند. مصلحت اسلام این طور ایجاب می کند که حالا که اینها عمل ناشایستی مرتکب شده اند، آن کسی که در اینجا ذی حقّ است، دندان روی جگر بگذارد، البته نه به خاطر جان خودش، بلکه به خاطر مصلحت اسلام.
مصلحت اسلام این طور ایجاب می کند که علی (ع)دندان روی جگر بگذارد و در صف مأمومینِ ابوبکر هم شرکت بکند و با عمر نیز همین طور رفتار کند و به سؤالات و اشکالات مردم جواب بدهد. چیزی که از نظر علی اصالت دارد، حیثیّت و آبروی اسلام است. در اینجا دندان روی جگر گذاشتن، بهتر آبروی اسلام را حفظ می کند یا لااقلّ کمتر آبروی اسلام را می برد.
امّا قضیّه می گذرد، اوضاع زمان تغییر می کند، اسلام جهانگیر می شود. زمان معاویه پیش می آید، معاویه حیثیّت عمر و ابوبکر را ندارد. او کسی است که خودش و پدرش سال ها علیه اسلام جنگیده اند. حساب ها عوض شده است. در اینجا علی (ع)با معاویه می جنگد. زمان امام حسن(ع) پیش می آید. در این زمان در اثر جریان های زیادی که در زمان امیرالمؤمنین پیش آمد و از همه بالاتر آن حالت سست عنصری ای که اصحاب امام حسن(ع) به خرج دادند، اگر امام حسن(ع) مقاومت می کرد، کشته می شد، ولی نه کشته شدنِ شرافتمندانه و افتخار آمیز، آن گونه که حسین بن علی کشته شد.
حسین بن علی با (ع)2 نفر کشته شد، یک شهادت آبرومندانه و در یک وضع و شرایط خاصّ که هزار و سیصد سال دارد اسلام را آبیاری می کند. در زمان امام حسن(ع) یک حالت رخوت و سستی و خستگی در شیعیان پیدا شده بود که اگر این کار (مقاومت در مقابل معاویه) ادامه پیدا می کرد، یک وقت خبردار می شدند که حضرت را دست بسته تحویل معاویه داده اند. هنوز صابون معاویه و بنی امیّه درست به جامه مردم نخورده بود. بیست سال معاویه حکومت کرد. «مغیرة بن شعبه» و «زیادبن ابیه» که به جان مردم افتادند، آن وقت مردم فهمیدند که اشتباه کردند که در زمان حضرت علی دعوت او را لبّیک نگفتند، اشتباه کردند که امام حسن(ع) را تحویل معاویه دادند. لهذا بعدها (بعد از حادثه کربلا) عدّه ای پیدا شدند و «توّابین» را به وجود آوردند که همان ها بودند که دور «مختار» را گرفتند.
این امر یعنی آگاه شدن مردم از ماهیّت حکومت اموی، از عواملی بود که شرایط را برای قیام امام حسین (ع)مساعد می کرد. گذشته از این، وضع یزید با وضع معاویه فرق می کرد. معاویه در لباس نفاق کار می کرد، یزید در لباس کفر. معاویه لااقل روی کارهایش سرپوش می گذاشت، علناً شراب نمی خورد، علناً سگ بازی نمی کرد، صورت ظاهر را حفظ می کرد، ولی یزید جوانی بود دیوانه و پرده در که حساب موقعیّت خودش را نمی کرد که هر چه هست، بالأخره مردم او را خلیفه پیغمبر می دانند. این قدر شراب می خورد تا مست می شد و در حضور جمعیّت به پیغمبر ناسزا می گفت. واقعاً اگر قضایای کربلا نبود و امام حسین(ع) قیام نمی کرد و سبب نمی شد که یزید از بین برود و او همان بیست سالی را که معاویه خلیفه بود خلافت می کرد، اصلاً حوزه اسلام منقرض می شد. پس شرایط زمان خیلی فرق می کند. بنابراین امام حسن(ع) همان برنامه را اجرا کرد که امام حسین(ع) اجرا کرد و امام حسین همان برنامه را اجرا کرد که امام حسن(ع) اجرا کرد، فقط شکل کارشان با هم فرق داشت، ولی روح هر دو یکی بود.[13]

پی نوشت ها:
1 . سیری در سیره ائمّه اطهار(ع) ص106 – 108.
2 . همان، ص94 95.
3 . همان، ص95.
4 . همین که [معاویه ] روی کار آمد و سوار شد، در اوّلین خطابه ای که می خواند، می رود بالای منبر و اعلام می کند: ایّها النّاس! از حالا به شما بگویم تمام مواد ّقراردادی را که با حسن بن علی بسته بودم، زیر پا گذاشتم. با پایش هم روی آن کوبید و گفت: این طور زیر پا گذاشتم. گفتند: عجب آدم سیاستمداری است، آنجا که مصلحتش است که پیمان ببندد پیمان می بندد، امضا بکند، امضا می کند، قسم بخورد، قسم می خورد. وقتی که به اصطلاح خرش از پل گذشت، می گوید: همه را زیر پا گذاشتم. آن زرنگی نیست، اسمش را زرنگی و زیرکی نگذارید، آن بی دینی است. فرق است میان بی دینی و زیرکی. آدم دیندار همه این راه ها را می داند، ولی نمی کند، امّا آدم بی دین این کارها را انجام می دهد. تفاوتش در پابند نبودن است، نه اینکه او چیزی درک می کند که دیندار درک نمی کند. (آشنایی با قرآن، ج 3، ص 154).
5 . سیری در سیره ائمّه اطهار(ع) ص95 – 96.
6 . همان، ص102.
7 . همان، ص102 103.
8 . نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، خطبه181، ص596.
9 . سیری در سیره ائمّه اطهار(ع) ص103 104.
10 . همان، ص105 106.
11 . از نظر تاریخ عرض می کنیم و الاّ از نظر امامت که ما نمی توانیم تفکیک کنیم.
12 . سیری در سیره ائمه اطهار:، ص108
13 . اسلام و مقتضیات زمان، ج1، ص224 227.
منبع: برگرفته از مقاله صلح امام حسن از دیدگاه شهید مطهری،سید سعید روحانی، مجله فرهنگ کوثر، بهار 87، شماره 73

/62304

کد خبر 269994

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 12 =