۰ نفر
۱۲ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۱

آندره بازن / شهرام شکیبا

مرگ بر پولدارها

یا چگونه در رئالیسم سوسیالیستی با دو تخممرغ، زخمها و دردهای مشترک موجب انسجام تودهها میشود؟ 

 

اثر مجید طالش مجیدی 

و  صمد بهرنگی و منصور یاقوتی و علیاشرف درویشیان و قدسی قاضینور و سایر رفقا به همراه مقدار معتنابهی افزودنیهای مجاز!

روز. خارجی. داخلی. سوپر دریانی 

تابلوی کهنه و فرسوده بقالی دریانی که آثار فقر جاری در محله در آن هم نمایان است

هیبت دریانی پیرمردی لاغراندام است. 70 سال درد و رنج و فقر، خطوط بسیار عمیقی را در چهره وی ترسیم کرده؛ خطوطی که در عمق آنها رد شلاق پنهان بورژوا کمپرادورها را میتوان با چشم غیرمسلح دید. کلاه بافتنی چرک و مندرسی که بر سر دارد نماد تاج فقری است که سرمایهداری خُرد که بازو و اهرم فشار سرمایهداری کلان است، بر سر پیرمرد نهاده.

در بقالی کوچک، نمور و کم نور او خبری از کالاهای لوکس نیست. او نه ردبول میفروشد، نه چیپس پرینگلز، نه شکلات مرسی و نه مربای مارچوبه و نه سویاسس و نه هیچکدام از این کوفت و زهرمارهای مرسوم بالاشهری. او آلوچه دارد و آدامس خروسنشان و رشته پلویی و کشک فلهای و تخممرغ. اینجا پایینشهر است و محله تودههای تحت ستم، نه آن بالا بالاها که با گورهای عمودیاش به نام برج(که همهاش تقصیر کرباسچی است) حتی تنفس را برای مردم پاییندست مشکل کرده.

هیبت به دوردست مینگرد و با خودش زمزمه میکند

هیبت

سراومد زمستون، شکفته بهارون/ گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون 

کوهها لالهزارن، لالهها بیدارن/ تو کوهها دارن گلگلگل آفتابو میکارن 

در P.O.V هیبت از در مغازه کوچهای باریک را میبینیم که خورشید به طرزی شدیداً معناگرا در انتهای آن میدرخشد. دو کودک 8 و 9 ساله که دست در گردن هم انداختهاند در طول کوچه پیش میآیند. خورشید به طرز معناگرایانه‌‌تری در بالای سر آنها قرار گرفته و چقدر هم زیباست. کودکان در آستانه در قرار میگیرند. گویی بقالی هیبت معبدی است برای این فرزندان زخمخورده خورشید. فرشتگان اندوه پا به بقالی دریانی میگذارند و رنگ فقر دوچندان میشود

دارا و سارا خواهر و برادری فقیرند که همراه الباقی خانواده هشتنفریشان تازگیها به این محله اسبابکشی کردهاند و همگی در یک اتاق 9متری زندگی میکنند. یعنی تقریباً به هرکدامشان یک متر و 25 سانتاتاق برای زندگی میرسد

دارا: سلام.

سارا: سلام.

هیبت: سلام بچههای گل، شما چرا اینجوری هستین؟

تازه وضعیت خاص دارا و سارا را میبینیم. آنها دست در گردن هم انداختهاند و دست دیگر هرکدامشان در یک آستین کت مردانه مندرسی است. آنها با هم یک کت را پوشیدهاند

دارا: آخه کت بابامونو پوشیدیم

سارا: خانواده ما کلاً همین یه کت رو داره

هیبت: مگه چن نفرین شماها؟

دارا: سه تا برادر بزرگامون و من و سارا و مامان و بابا... 

سارا: ... و خواهر کوچیکهمون که شیر میخوره

هیبت: باباتون چیکارهس؟

سارا: بیکاره، شیشماهه که بیکاره.

هیبت: چرا؟

دارا: توی کارگاه دستگاه جوش کاربیت ترکیده، دو تا پا و یه دستش قطع شده... 

سارا: جفت چشاشم کور شده

هیبت: پس سه تا داداش بزرگاتون کار میکنن؟

سارا: سهقلوها؟

هیبت: مگه سهقلوئن؟

دارا: آره، اونا نمیتون کار کنن. اونا به هم چسبیدن. به هم چسبیده به دنیا اومدن

سارا: از پهنا سه تاشون به هم چسبیدن.

هیبت: پس مادرتون کار میکنه؟ 

دارا: نه، اون کر و لال و چلاقه

سارا: چادرشم توی اسبابکشی گم شده، جایی نمیره

هیبت: حالا چیمیخواین؟

دارا: دو تا تخممرغ، میخوایم واسه شام بخوریم

هیبت دو تا تخممرغ به دست میگیرد تا به بچهها بدهد. آنها که هنوز دست در گردن هم دارند آرام جلو میآیند

هیبت: چرا اینجوری راه میرین؟

دارا: آخه خونواده ما فقط یک جفت کفش داره.

سارا: راستشو من میپوشم، اون یکیشو داداشم. دس میندازیم گردن همو لیلیمیکنیم که زمین نخوریم

هیبت‌: پول دارین؟

دارا و سارا: نه!

هیبت: باشه، خداحافظ.

در P.O.V هیبت، بچهها را در کوچه میبینیم که دور میشوند و به سمت خورشید میروند و به طرز معناگرایانهای سرمایهداری خر است. تیتراژ پایانی با صدای سرود میآید. بچهها طوری دیده میشوند که انگار با ریتم سرود گام برمیدارند

سراومد زمستون، شکفته بهارون/ گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون 

کوهها لالهزارن، لالهها بیدارن/ تو کوهها دارن گلگلگل آفتابو میکارن 

 

پایان

مجید طالشمجیدی

آبان 1357

بازنویسی: آبان 1387

کد خبر 3003

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 0 =