گفتگو با مهرزاد دولتی، همسرحمید رضا صدر/7 سال زندگی در اتاق ایزوله بدون حق بازکردن پنجره

مهرزاد دولتی از ۱۶ سالگی با یک غده مشکوک در گردنش روبرو شد، اما با یک عمل ساده درمان شد. ۲۰ سال بعد، بیماری دوباره از همان ناحیه به او حمله کرده، ولی سخت تر و مهیب تر که این بار با توان بیشتری روبروی بیماری اش ایستاده و کم نیاورده است.

مریم نوابی نژاد: تا مادر نباشی، نمی دانی چقدر سخت است نتوانی دختر پنج ساله ات را در آغوش بکشی. تا مادر نباشی در نمی یابی چقدر دشوار است محکوم باشی دو ماه در سال ته حیاط روزگارت را سپری کنی و برای دخترت که روی بالکن طبقه دوم ایستاده ، دستی تکان دهی. بعضی اتفاق ها برای ما در حد چند واژه کوتاه وگذرا هستند. ولی تا آنها را تجربه نکرده باشی ، زخم عمیق پنهان شان را نمی بینی، مثل شیمی درمانی، اتاق ایزوله، مثل اشعه درمانی و بعد که مرارت تحمل شان را از سر می گذرانی ، آن وقت زندگی طور دیگری به تو لبخند می زند.

این ها داستان زندگی مهرزاد دولتی است که از شانزده سالگی با یک غده مشکوک در گردنش روبرو شده که با یک عمل ساده درمان شده و بیست سال بعد، بیماری دوباره از همان ناحیه به او حمله کرده ولی سخت تر و مهیب تر که این بار با توان بیشتری روبروی بیماری اش ایستاده و کم نیاورده است. با این حال نوع نگاه این بانو به خود زندگی ، تجربه زیبایی است از دوباره دیدن تمام فرصت هایی که در عین بی خیالی آن ها را از دست می دهیم.

به گزارش روزنامه خبر، مهرزاد دولتی هنرمندی است که آمریکا تحصیل کرده است و پس بازگشت از آمریکا سال های زیادی به درس دادن نقاشی در دانشگاه الزهرا پرداخته است. او همسر حمیدرضا صدر، استاد دانشگاه و پژوهشگر سینما و فوتبال است، که خودش تمام دوران کودکی و جوانی اش را با ترس از سرطان گذرانده و به خاطر سابقه وراثتی این بیماری، همیشه انتظار کشیده سرطان به سراغش بیاید ولی همسرش به این بیماری دچار شد تا نگاه او را هم به زندگی تغییر بدهد.

در بخشی از این گفتگو آقای صدر هم به جمع ما پیوست. ابتدا گفتگو با خانم دولتی را بخوانید؛

از شروع بیماری ات بگو.

در کودکی و نوجوانی می شود گفت بیش فعال بودم. مدام ورزش می کردم: شنا و پرش. اصلا آرام و قرار نداشتم. والیبال بازی می کردم و چند بار حین ورزش با کمر زمین خوردم و به مهره های پشتم آسیب زدم. شانزده ساله بودم که نخستین ضربه مهلک را دریافت کردم. اولش کوچک بود اما عملا غده ای بود که بزرگ می شد و بزرگ تر. حوالی سال 1354 بود. همیشه مورد توجه خانواده و خصوصا پدرم بودم. او خیلی سریع اقدام کرد و با مادرم رفتم لندن و عمل کردم. گفتند دیگر با مشکلی روبرو نخواهم شد. به ایران برگشتم و چند سال بعد با برادر کوچکم از ایران رفتیم آمریکا. نمی دانستم به خاطر گلویم باید تحت نظر باشم. مادرم بیشتر آن طرف بود ولی من خیلی دلتنگ پدرم بودم. بیست و یک ساله بودم. سال 1359 به ایران آمدم و بعد جنگ شد و من ماندم. البته بابت این اتفاق خیلی خوشحالم. از این که ده سال آخر عمر پدرم را کنارش بودم. بعد رشته تحصیلی ام را تغییر دادم. در آمریکا داروسازی می خواندم ولی این جا رشته نقاشی را انتخاب کردم.

مهرزاد دولتی

چرا به ایران برگشتی؟ چرا همان داروسازی را ادامه ندادی؟

در دوران انقلاب ایران نبودم. وقتی آمدم فضا عوض شده بود و احساس کردم برخلاف حال و هوای ظاهری می توان از هنر حرف زد. از بچگی نقاشی می کردم. مادرم می گفت همیشه مداد رنگی همراهت بود. این علاقه در وجودم ریشه داشت ولی فکر می کردم حساب علاقه از رشته تحصیلی جداست.

 

داستان سرطان کی در زندگی ات جدی شد؟

بعد از بیست سال که از عمل اول گردنم گذشته بود و پدر هم فوت کرده بود، تصادفا متوجه شدم غده ای در گردنم بوده بزرگ شده. در تمام این مدت من پرتحرک وهیجانی و عصبی و بیش فعال بودم و تمام این ها اثر آن غدّه ای بود که در گردنم بوده ولی فکر می کردم این ها برتافته از طبع من است، در حالی که به دلیل فشاری بوده که روی غدّه تیروئید می آمده. 

 

چطور متوجه شدی بیماری ات ریشه کن نشده؟

با مادرم رفته بودیم معاینه. دکتر استقامتی پس از معاینه گلویم گفت "چیزی که می بینم نشانه خوبی ندارد". دستور نمونه برداری داد و گفت " این آزمایش ها را سریع انجام بده". پزشک خیلی مسئولی بود.

 

مگر در این بیست سال تحت درمان نبودی؟

تحت درمان بودم، ولی متاسفانه در ایران قرصی به نام لووتیروکسین سدیم وجود دارد که معمولا برای همه به یک اندازه دوز درمان می دهند. در صورتی که دوز درمانی باید متناسب با شرایط بیمار باشد. به همین دلیل اصلا می خواستم در رشته داروسازی تحصیل کنم و برگردم تا شاید بتوانم کار تحقیقی انجام بدهم.

 

چطور از وخامت بیماری ات با خبر شدی؟

زنگ زدند جواب آزمایش ها حاضر است. نتیجه نمونه برداری را خواندم گفتم اشتباه شده. گفتم این نتایج به من تعلق ندارد. ولی نتایج به من تعلق داشتند. خود من. دیگر چیزی یادم نمی آید. نفهمیدم چطور رانندگی کردم فقط خودم را جلوی در خانه دیدم. من و مادر و غزاله رفتیم دکتر و من شروع کردم انگلیسی با دکتر حرف زدن تا مادرم متوجه جریان نشود. دکتر همان جا گفت " بلافاصله باید عمل شوی".

 

واکنش همسرت چه بود؟

او همیشه تکرار کرده بود "در 35 سالگی خواهم مرد". خیلی از نزدیکانش حتی پدرش با ابتلا به سرطان زود فوت کرده بودند. ولی او از 35 سالگی گذر کرد و من دقیقا در 35 سالگی با سرطان مواجه شدم ، در همان 35 سالگی که او همیشه حرفش را می زد. رفتم سراغ دکتر الیاسیان .تنها بودم. در آن لحظات به همه چیز و همه کس فکر کردم. به همسرم، به غزاله ، به مادرم و فقط خوشحال بودم که پدرم فوت کرده و نیست که غصه بخورد. دکتر گفت "به همراهانت بگو بیایند". گفتم "تنها آمده ام، هر چه می خواهید به خودم بگویید" و او تکرار کرد باید جراحی بلافاصله انجام شود.

 

مهرزاد دولتی: زنگ زدند جواب آزمایش ها حاضر است. نتیجه نمونه برداری را خواندم گفتم اشتباه شده. گفتم این نتایج به من تعلق ندارد. ولی نتایج به من تعلق داشتند. خود من. دیگر چیزی یادم نمی آید. نفهمیدم چطور رانندگی کردم فقط خودم را جلوی در خانه دیدم. من و مادر و غزاله رفتیم دکتر و من شروع کردم انگلیسی با دکتر حرف زدن تا مادرم متوجه جریان نشود. دکتر همان جا گفت " بلافاصله باید عمل شوی".

در آن لحظات به چه چیزهایی فکر می کردی؟

فکر می کردم چه باید بکنم؟ چه خواهد شد؟ نکته این بود که اهمیتی نداشت تا حالا چی شده. در این موقعیت ها آینده اهمیت پیدا می کند تا گذشته. آینده و فقط آینده. رفتیم دکتر و همسرم به دکتر گفت "چقدر وقت داریم؟" و دکتر جواب داد "نمی دانم باید باز کنیم و ببینیم. اگر به لنف ها زده باشد باید همین طور باز کنیم و جلو برویم و حتی زیر بغل را بشکافیم". همسرم گفت "اگر این طور است نمی خواهم عمل شود. برویم سفر و بیشتر کنار هم باشیم". ولی دکتر بر لزوم عمل جراحی تاکید کرد. برگشتیم خانه. همه چیز عوض شده بود. همه چیز. نشستم با خودم خلوت کردم.به خودم گفتم الان این جا هستی، در نقطه صفر زندگی ات. با یک دخترپنج ساله و یک شوهر کم تحمل و مادری که شوهرش فوت کرده و سایر بچه هایش در خارج از کشور زندگی می کنند . تصمیم گرفتم اول از خودم آغاز کنم. شروع کردم خود را آرام کردن.

 

طی آن قضاوت کردن ها ، کجاها خودت را مقصر می دانستی؟

کتاب هایی خواندم که خیلی به من کمک کردند. مثل کتاب "شفای زندگی" نوشته لوییز هی ترجمه گیتی خوشدل که دوست همیشه همراهم زهره هوشمند نسخه ای از آن را به من داد. اکثر آن کتاب ها می گفتند هر بلایی که سر آدم ها می آید مقصر خودشان هم هستند و اشتباهات و سهل انگاری های شان موجب اتفاقاتی می شود.

 

چطور خودت را آرام کردی؟

در آن روزهای بیماری به خودم می گفتم به دنیا آمده ایم تا قدر لحظه لحظه زندگی را بدانیم. می گفتم همین که بتوانیم خودمان را درست کنیم شاهکار کرده ایم. همین که بتوانیم از خودمان مراقبت کنیم کار بزرگی انجام داده ایم. جسم انسان خودش شاهکار خلقت است. پس از متولد شدن دخترم و بعد از بیماری و درمان هایی که داشتم ، شروع کردم به آموزش نقاشی. به شاگردهایم می گفتم "شاهکار من دخترم است. اگر بتوانم دخترم را خوب بزرگ کنم و از لحظه لحظه بزرگ شدنش لذت ببرم به نظرم شاهکار کرده ام".
آدم مستقلی بودم. در شانزده سالگی خودم دنبال کارهایم برای تحصیل در آمریکا رفتم و برادر چهارده ساله ام را با خودم بردم. وقتی به پدرم گفتم، ماتش برد که چطور و کی این کار را کردی؟ چطور کارهای ترجمه ات را انجام دادی؟ چطور رفتی سفارت؟ کی وقت گرفتی؟ یعنی قابلیت های زیادی داشتم و همیشه می گفتم من می توانم. این استقلال در دوره درمان خیلی کمکم کرد.

 

از روز عمل چه تصویرهایی در خاطرت مانده؟

یادم هست متخصص بیهوشی به دکترم گفت بیمارت آرامش عجیبی دارد که تا حالا ندیده ام. انگار آماده رفتن شده. آن قدر خودم را آرام کرده بودم که حتی تپش قلب بالایی نداشتم. کاملا آرام بودم. به هوش که آمدم با صورت های محوی روبرو شدم. با چشم هایی پر از اشک. رئیس بیمارستان دکتر ابراهیمی اتاقم را کنار بخش نوزادان در نظر گرفته بود تا صدای گریه بچه ها را بشنوم. به قول خودش برای این که به زندگی برگردم.

نقاشی های مهرزاد دولتی

از عوارض بعد از عمل بگو.

صبح بعد از عمل، من بلند شدم رفتم دست و صورتم را شستم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. دکتر آمد. مادرم نمازش را خوانده و خوابیده بود. دکتر پرسید: کی تو را بلند کرده؟ گفتم: خودم. تعجب کرد و گفت حالا مژده خوبی بدهم. عمل خیلی خوبی بود. تمامش را برداشتیم. فقط یک قسمتی نزدیک تارهای صوتی ات بود که اگر برمی داشتیم صدایت عوض می شد. خودم هم فهمیده بودم صدایم تغییر کرده. تا سه ماه تا حدی مردانه شده بود. هرکسی زنگ می زد حالم را بپرسد خیال می کرد اشتباه گرفته و قطع می کرد. باید دست کم چهل روز می گذشت اما ید درمانی من بلافاصله شروع شد. گفتند باید بروی رادیو اکتیو. برایم توضیح نداده بودند که گردنم ورم می کند. آن قدرگردنم ورم کرده بود که داشت می ترکید و بخیه ها داشت می شکافت. این مساله خیلی اذیتم کرد. تکه هایی که مانده بود ید را جذب می کرد و منفجر می شد. بار اول که ایزوله شدم وصیتم را کردم و تا ته قضیه رفتم.

 

...و سختی های اتاق ایزوله؟

پروسه درمان هفت سالی طول کشید. شش ماه به شش ماه چک می شدم، ید می گرفتم و هر بار به اتاق ایزوله می رفتم. هر بار در و پنجره ها رویم قفل می شدند. بار اول می خواستم شیشه ها را بشکنم. توی آینه به خودم نگاه کردم. گلویم باد کرده و قیافه ام بهم ریخته بود. ترسیدم. غذا را از کانال هایی به ما می دادند. افراد وارد شده لباس های مخصوص می پوشیدند تا از اشعه دریافت شده در امان بمانند. یک هفته در بیمارستان و یک هفته در خانه. تا یک ماه فرزندم را نمی دیدم. هر شش ماه یک بار باید به اتاق ایزوله می رفتم. خیلی سخت بود. مادرم طبقه بالای خانه ما زندگی می کرد. دخترم می رفت روی تراس خانه مادرم و من می رفتم ته حیاط تا از دور نگاهش کنم. دخترم اسم این دیدارهای مان را گذاشته بود "ملاقات در بالکن". هیچ کس پا به اتاقم نمی گذاشت. حمید که غذا را در ظرف های یک بار مصرف می آورد. می گفتم دقت کند ظرف های غذای مرا در ظرف زباله های شهری نریزند تا احیانا کسی آلوده نشود. دوست نداشتم حرف بزنم. دوست نداشتم کسی به ملاقاتم بیاید.

 

تاثیر مثبت یا منفی؟

در نهایت مثبت. چون کم کم اتاق ایزوله بدل به مکانی برای آرامشم شد. ساعت ها با خودم فکر می کردم "چرا چنین شد؟ چرا با خودم مهربان نبودم؟ چرا خودم را دوست نداشتم؟" کتاب خواندم و کتاب. به این نیتجه رسیدم عمر چه کوتاه است. در این ایزوله ها هیچ چیزی همراهت نیست. حتی حلقه ازدواجت. توهستی و یک مشت خاطره و عشقی که به دیگران داری وعشقی که دیگران احتمالا به تو دارند. با خودم خلوت کردم. هر روز که بیدار می شدم شکر می کردم روز دیگری برای زندگی کردن بدست آورده ام.

 

سختی های اتاق ایزوله؟

آشنایی یافتیم که می خواهم حتما اسمش را بگویم به نام آقای قدمگاهی در بیمارستان شریعتی. او به گردنم حق دارد. خیلی زیاد. در اتاق ایزوله علاوه بر تلویزیون یک تلویزیون مداربسته هم داشتیم که با آن ما را می دیدند. دکتر و پرستار از طریق تلویزیون مداربسته می گفتند "سعی کن دارویی که خورده ای را بالا نیاوری. حالا بیا این طرف ما ببینیمت". چون افتاده بودم توی دستشویی و نمی توانستم بیایم جایی که مرا ببینند.

مهرزاد دولتی

در اتاق ایزوله چه می کردی؟ چطور خودت را سرگرم می کردی؟

باید دور اتاق راه می رفتیم. نباید می نشستیم. باید راه می رفتیم. باید فعالیت می کردیم و عرق می ریختیم. روزی چند بار باید حمام می کردیم تا آثار اشعه از تن مان خارج شود. میزان اشعه باید از 150 به زیر 30 می رسید تا اجازه بدهند به خانه برویم و گرنه ما را در آن زندان نگه می داشتند.واقعا مثل زندان بود. ما حتی اجازه باز کردن پنجره را نداشتیم. برای همین مدام فعالیت می کردم و دور اتاق راه می رفتم تا زودتر اجازه خروج بگیرم. یادم هست تلویزیون داشت مراسم حج را نشان می داد. همه داشتند دور خانه کعبه می گشتند. دیدم من هم دارم کار مشابهی را انجام می دهم و به خدایم نزدیک تر می شوم. خانم پرستاری بود به نام خانم احمدی که خیلی به من کمک کرد. کاغذی برده بودم که طرح بزنم. دیدم دلم می خواهد بنویسم. شروع کردم به نوشتن. کاغذها را گذاشتم توی کانال تا احتمالا بعدها آن را بخوانند و از آن چه بر ما می گذشت مطلع شوند.

 

می شود گفت تجربه اتاق ایزوله، خوب زندگی کردن را به تو یاد داد.

یاد گرفته ام به خودم بگویم "برای ادامه راه چه خواهی کرد؟" می شود به این گفت نوعی مهارت زندگی. چیزی که شاید به خاطر ضربه هایی است که در طول زندگی خورده ام.

 

بیماری ات باید دخترت را هم قوی کرده باشد؟

دخترم تا حدی یاد گرفته مستقل باشد و از هر فرصتی بهره ببرد. احتمالا این را از پنج سالگی آموخته. آن روزها با جدی شدن بیماری ام با او صریح حرف زدم. یادم هست یک بار که کلاس اول بود به خانه آمد و گفت مادر من "ی " را یاد گرفتم. گفتم "مامان تبریک می گم" و او ادامه داد "می دانی "ی" اول چیست؟ اول "ید" است که به تو می دهند". می خواهم بگویم بیماری باعث شد دخترم زودتر بزرگ شود و خیلی بیشتر از سنش واکنش نشان دهد. شاکرم شاهد بزرگ شدنش بوده ام.

حمیدرضا صدر در وصف همسرش: او زنی قوی بود و زنی قوی هم هست. از او راز شکیبایی را آموختم. رمز صبر و ممارست را. با این وصف تصور نمی کنم اگر با سرطان روبرو شوم توانایی مبارزه از نوع سرسختانه او را خواهم داشت. به او نگاه می کنم و تحسینش می کنم. به او نگاه می کنم و می دانم بیماری که به خانواده مان حمله کرد و طی همه این سال ها با آزمایش دادن ها و کنترل کردن گلبول های سفید و قرمز و قرنطینه ها تا چه حد همدل تر و یکپارچه تر شدیم.

 

هیچ گلایه کرده ای چرا من؟

گاهی مثل هر آدمی احساس ضعف می کنم. گاهی هم خیلی قوی تر از جسمم عمل می کنم. جسمم خیلی رنجورتر از روح و جانم شده. با این وصف گاهی شرمنده می شوم خانمی را می بینم که حتی نمی تواند سرش را تکان دهد، روی ویلچر نشسته و از خانه زده بیرون. وقتی او با این جسمش به زندگی چنگ زده من چه بگویم؟ نقاشی در دزاشیب هست که از گردن به پایین فلج است و با دهانش نقاشی می کشد. او را که می بینم از این که خود را ناتوان قلمداد کنم شرمنده می شوم. نگاهم به دنیا عوض شده. وقتی هجده ساله بودم فکر می کردم می روم داروسازی می خوانم و برمی گردم به کشورم و خیلی چیزها را عوض می کنم. حالا واقع بین شده ام و معتقدم همین قدر که خودم را بشناسم کار مهمی انجام داده ام.

 

دنیای این روزهایت را دوست داری؟

خیلی زیاد. مواظبم دوباره سر و کله بیماری پیدا نشود. آزمایش هایم را مرتب می دهم. با سی تی اسکن و ام آر آی و دکترهای مختلف کنار آمده ام. طبعا تضمینی وجود ندارد بیماری دیگر بار سراغم نیاید. خدا را شکر دوازده سال است از آخرین ید درمانی ها و اتاق ایزوله سپری شده. تمام این حوادث باعث شدند قدر لحظات زندگی ام را بیشتر درک کنم. می دانم همه این ابزار و ادوات خواهند ماند و ما خواهیم رفت. می توانم بگویم آرزویی ندارم. می بینید خانه ما خیلی کوچک است. در همین فضای کوچک از وجود همسرم و دخترم لذت می برم. از دوستانم و شاگردهایم. توانسته ایم با همین چیزها شاد باشیم. چیز زیادی از زندگی نمی خواهم. فقط می خواهم با همین نعمت هایی که کنارم هستند از بودن و در کنار هم بودن بهره ببرم.

 

حمیدرضا صدر: خوشبختانه زندگی از مرگ خیلی قوی تر است

طبیعتا باید نگاه کسی که حتی فوتبال را سینمایی می بیند ، به این قصه نگاه متفاوتی باشد. به خصوص آن که تمام روزگار کودکی و جوانی و حتی میانسالی اش را با ترس از سرطان گذرانده باشد. حمید رضا صدر به خاطر سابقه ی سرطان در خانواده و اقوامش همیشه با ترس از این بیماری حرف زده و با نگاهی محتاط ، حتی منتظرش هم بوده آن قدر که فکر می کرده تا 35 سالگی به خاطر این بیماری از دنیا می رود ولی از آنجا که همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد ، ابتلای همسرش به این بیماری او را در روزهای اول برآشفته و رفته رفته به او جنبه های دیگری از زندگی را آموخته است تا به نوعی با این مهمان ناخوانده همنفس شوند و قدر همدلی و زندگی را بیشتر بدانند.

مهرزاد دولتی حمیدرضا صدر


آقای صدر، سابقه ترس شما از بیماری سرطان به خاطر چه بود؟

پدرم همیشه از سرطان حرف می زد. مادرش یعنی مادربزرگم که هرگز او را ندیدم به دلیل ابتلا به سرطان درگذشته بود. خواهر بزرگش یعنی عمه بزرگ من که او را هم هرگز ندیدم با ابتلا به همین بیماری جان داده بود. پدرم همیشه پارانویای سرطان داشت. خیلی چیزها را مراعات می کرد مثلا غذا نخوردن در ظروف پلاستیکی و البته خیلی چیزها را هم مراعات نمی کرد مثل سیگار کشیدن. پدرم 47 ساله بود که سرطان سراغش آمد. غده ای در کتف پشتش ظاهر شد. غده ای که بزرگ می شد و غول آسا. او دو بار تحت عمل جراهی قرار گرفت که یک بارش در لندن بود. مادرم برای حفظ او جان کند ولی پدر سرانجام پس از چهار سال مبارزه بی وقفه جان سپرد. آن چه بر مادرم در آن دوران با پنج فرزند بزرگ و کوچک گذشت همان قدر تکان دهنده بود که خود بیماری. خانه پر شده بود از داروها و قرص ها و عکس ها. بحث و جدا در باره شیمی درمانی و بیم و امید در باره رادیوتراپی ها همیشه همان اطراف بودند. همان دوران دختر عموی 22 ساله ام که تازه ازدواج کرده بود طی یک سال مغلوب سرطان شد. کمی بعدتر پسر عموی 27 ساله ام در آمریکا برابر سرطان تسلیم شد. می خواهم بگویم از سال هایکودکی واژه "سرطان" در خانه ما تکرار می شد و قربانی هایش را می گرفت. به همین دلیل همیشه فکر می کردم این بیماری خیلی زود سراغم می آید. همیشه تکرار می کردم حداکثر تا 35 سالگی زنده خواهم ماند. همین حالا هم انتظارش را می کشم ولی خب دختر عمو و پسر عمویم هرگز فرصتی که من داشته ام را نداشته اند. آنها به 30 سالگی هم نرسیده اند و من به 60 سالگی نزدیک شده ام. بنابراین نق نمی زنم. من در مقایسه با آنها آدم بسیار خوشبختی بوده ام.

 

چطور از بیماری همسرتان با خبر شدید؟

مثل همه سرطان ها با خواندن یک ورقه کاغذ. با خواندن نتایج یک آزمایش پزشکی. همسرم وارد شد و با ناباوری کاغذ لعنتی را به من داد و جمله پزشکش که گفته بود باید بلافاصله عمل شود را تکرار کرد. دخترمان کوچک بود و بلافاصله یاد خواهر کوچکم افتادم که هرگز نتوانست طعم عشق پدری را بچشد. آن لحظه به خودم گفتم بچه بدون مادر چگونه طعم واقعی زندگی و عشق ورزیدن را خواهد آموخت. عمیقا اعتقاد دارم عشق زاییده روح و حضور مادران است. به خودم گفتم خانواده کوچک مان چه زود از هم خواهد پاشید.

 

بیماری همسرتان چطور نگاه شما را به این بیماری و تبعاتش عوض کرد؟

او زنی قوی بود و زنی قوی هم هست. از او راز شکیبایی را آموختم. رمز صبر و ممارست را. با این وصف تصور نمی کنم اگر با سرطان روبرو شوم توانایی مبارزه از نوع سرسختانه او را خواهم داشت. به او نگاه می کنم و تحسینش می کنم. به او نگاه می کنم و می دانم بیماری که به خانواده مان حمله کرد و طی همه این سال ها با آزمایش دادن ها و کنترل کردن گلبول های سفید و قرمز و قرنطینه ها تا چه حد همدل تر و یکپارچه تر شدیم. این که حداقل سایر جنبه های زندگی را ساده تر گرفتیم. خوشبختانه زندگی از مرگ قوی تر است و شما را خواه ناخواه را به مبارزه می کشد. روز به روز و ماه به ماه و سال به سال. خاله ام همین چند ماه پیش مغلوب سرطان شد. همه می دانستیم وداع خواهد کرد. می دیدم شیمی درمانی ها چیزی از او باقی نگذاشته اند، با این وصف این که همه تا آخرین روز با آن سلول های سرطانی مبارزه کردند ستایشی از زندگی را به نمایش می گذاشت.

 

زندگی در کنار سرطان چقدر شبیه ذهنیاتی بود که داشتید؟

بیش و کم همان طور مثل سال های نوجوانی. در آن دوران مادرم شخصیت قوی موقعیت ایجاد شده درون خانواده بود و حالا هم همسرم آن شخصیت بشمار می رود. همیشه یک نفر قوی اهل مبارزه پیدا می شود تا بقیه را دنبال خودش بکشد. با این وصف مثل همیشه مرگ را همین نزدیکی ها می بینیم و اگر به صورت ناگهانی در قالب حادثه ای از راه برسد حیرت زده نخواهم شد.

 

۴۷۴۷

کد خبر 332357

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 7 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 43
  • نظرات در صف انتشار: 2
  • نظرات غیرقابل انتشار: 5
  • کیهان A1 ۱۰:۲۶ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    خدا انشالله شفاشون بده
    • بی نام A1 ۱۲:۴۳ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      بدبختی رزو ببینید به این هم منفی دادن
    • امیر سرخ دل IR ۱۲:۵۰ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      چرا منفی اخه ؟؟؟؟؟؟ما دچار چه دردی شدیم که برای شفا دیگران هم منفی میدیم خدایا خودت کمک کن به این قشر از مردم
    • فاطمه IR ۱۳:۰۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      اونایی که منفی دادید، میشه بگید دقیقا به چی منفی میدین؟!!!!
    • بی نام EU ۱۳:۴۴ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      شاید اشتباهی زده باشن. برای من 2-3 بار پیش اومده. مثبت نگر باشیم
    • بی نام A1 ۱۴:۲۲ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      می دونین دلیل اینمنفی دادن این افراد چیه. اینا شفاعت خدا رو قبول ندارن متاسفم
    • بی نام A1 ۱۵:۴۰ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      64 4
      یه بخشی از این منفی ها میتونه به خاطر نزدیک بودن علامت منفی و مثبت باشه.. باعث میشه کسایی که از موبایل استفاده میکنند اشتباهی بزنن.
    • حامی IR ۱۶:۰۴ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      78 2
      با خوندن حرفای خانم دولتی فقط اشک می ریختم ؛ منم مادرم رو بر اثر این بیماری از دست دادم. خیلی سخته نداشتن مادر...
    • بی نام A1 ۱۶:۵۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      22 5
      احتمالاً یه عده کم سواد استخدام شدن روی اون عدد کمتره کلیک می کنن تا توی بعضی از خبرا تفاوت مثبت و منفی خیلی ضایع نباشه.
    • سلام A1 ۱۷:۰۷ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      20 4
      ما رو ببین با کیا شدیم 75 میلیون.. واقعا منفی دادن چیه آغایوووون. خدا هر دوشون رو حفظ کنه.
    • وحيد A1 ۱۷:۴۲ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      7 4
      دوستان اين منفب ها به خاطر اسم كيهان هست نه جمله
    • بی نام A1 ۱۷:۴۳ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      11 4
      واقعا چی فکر کردی منفی دادی ؟
    • بی نام IR ۱۱:۵۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴
      17 1
      باز هم نمونه ای دیگر از روح بزرگ زنان و استقامت بی مانند آنان در برابر مشکلات .
  • ali A1 ۱۱:۰۰ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    320 7
    یا من اسمه دواؤ وذکره شفاء خداوند سلامت کامل عطا کند
  • نسیم A1 ۱۲:۰۳ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    404 9
    خدایا توراقسم به بزرگیت همه بیماران راشفابده
  • ایرانی IR ۱۲:۱۰ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    235 4
    عجب! چقدر سخت بود و تحت تأثیر قرار میده آدمو. آفرین بر صبر و شکیبایی و قدرت مبارزه این خانم. آرزوی سعادت و سلامت شما را از خداوند بزرگ دارم. خداوندا همه مریضارو شفا بده.
  • بی نام A1 ۱۲:۱۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    187 3
    خداییش شگفت زده شده بودم۰ داشتم داستان زندگی را میخواندم و آفرین میگفتم که یکدفعه عکس آقای صدر رو دیدم۰ خیلی دوستش دارم۰ واقعا کسانی که بیمار می شوند قدر زندگی را قدر دوست داشتن را و قدر خیلی چیزها را به خوبی میفهمند و شکر گزار می شوند۰
  • علی اصغر A1 ۱۲:۲۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    147 3
    انشاالله که تمام بیماران لباس عافیت بپوشند و از این رنج و درد راحت شوند .
  • بی نام IR ۱۲:۳۴ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    92 4
    "چرا با خودم مهربان نبودم؟ چرا خودم را دوست نداشتم" متاسفانه خیلی از ماها هم همینطوری هستیم. خود من به علت اینکه از دوران کودکی همیشه اطرافیان از من انتظارات زیادی داشتند و اشتباهات مرا نمی پذیرفتند الان هم خودم اشتباهات خودم را نمی پذیرم با خودم نامهربانم. امیدوارم خود خودم مرا ببخشد
  • بی نام US ۱۲:۴۴ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    92 3
    چه بانوی شایسته و موقری ، امیدوارم همین طور با روحیه و جنگنده به زندگی ادامه بدن
  • بی نام IR ۱۲:۵۸ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    83 5
    خداوند شفایشان دهد.
  • الهام A1 ۱۳:۰۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    110 4
    چه آرامش زیبایی در نگاه خانم دولتی وجود داره که به نظر من عین زندگیه. امیدوارم سلامت باشید و هیچگاه به اون روزها برنگردید.
  • mesut IR ۱۳:۱۳ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    76 1
    از این که وجود دارید بهتون تبریک میگم .
  • عباس A1 ۱۳:۲۳ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    120 4
    برای سلامتی و شفای کامل بیماران 3 صلوات بفرستیم ...
  • شهرزاد زرنگار A1 ۱۳:۲۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    86 5
    چه چهره زلال و با اصالتی انشالله قدرتونو شوهرتون بدونه
  • سیدعلی موسوی A1 ۱۳:۵۳ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    62 1
    چقدر مهربان نوشته چقدر عاشقانه عشقش به خودش به دخترش به شوهرش و به مادرش ستودنیه ایشالله زودتر خوب بشی بانو
  • بی نام US ۱۴:۱۶ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    10 34
    سوالی برایم پیش آمد، اگر شما فکر میکردی 35 سالگی میمیری پس چگونه ازدواج کردی و بجه دار شدی مسئولیتش چه؟
    • کوروش IR ۲۱:۱۸ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
      19 0
      شما ضمانت چند سال زندگی رو دارید؟مرگ از هر چیزی به انسان نزدیکتره منتها انسان به طور طبیعی بهش فکر نمیکنه بعضیها بیش از حد واقع بین هستند و تاریخی هم برا خودشون تعیین میکنند.هست در پس پرده گفتگوی من و تو .....چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.امیدوارم خداوند به این خانواده بردبار و عاشق و همگی انسانها عمر دراز و با شرافت ببخشاید.خداوندا چنان کن عاقبت کار که تو خشنود باشی و من رستگار.خدایا همگی بیماران را در آنی شفا و تندرستی ببخش.خدایا هیچکسی را گرفتار دست نامرد نکن.خدایا در کنار تمام مردم به من و خانواده ام هم توان زندگی شرافتمندانه و آمیخته با درستی و راستی ببخشا
  • بی نام IR ۱۴:۳۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    68 3
    یکی از جالب ترین مصاحبه ها بود(همه داشتند دور خانه کعبه می گشتند. دیدم من هم دارم کار مشابهی را انجام می دهم و به خدایم نزدیک تر می شوم) این قسمتش خیلی با معنا بود خدا تمام بیماران رو شفا بده به خانواده هاشون صبریبده
  • ساره A1 ۱۴:۴۶ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    46 1
    ممنون خانم نوابی نژاد . بابت این گفتگوها. واقعا حال و هوامون عوض می شه پیدا کردن این آدما و انتقال درست حس شون به ما واقعا قابل تقدیره. مرسی
  • محمود A1 ۱۵:۲۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    31 0
    انسانهای دوست داشتنی چقدر به دل میشینن.همین انسانهای شریف مایه مباهات انسان هستند...از مصاحبه تون هم خیلی ممنونم
  • بی نام IR ۱۵:۳۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    37 1
    اللهم اشفی کل مریض
  • خسرو IR ۱۵:۴۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    37 3
    چقدر واقعیت با انچیزی که در ظاهر میبینیم تفاوت دارد . اقای صدر را فقط با شور شوقش به فوتبال میشناختم غافل از انکه با درد همراهی دائمی دارد همدلی عمیقی با او پیدا کردم بویژه در کنار بانوئی که مرگ را میشکند باید افرین گفت به این بانوی عزیز که امید به زندگی را در شرایط بحرانی به همگان اموزش داد
  • مهدي IR ۱۶:۰۶ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    32 1
    از صبر و استقامتشون به وجد اومدم دست مريزاد خانم دولتي عزيز براتون آرزوي سلامتي و شادكامي دارم
  • علی زاغی A1 ۱۶:۴۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    21 1
    من واقعا به جناب صدر علاقه شدیدی دارم چونکه در دو جا نقطه اشتراک داریم سینما و فوتبال. از طرفی از کاراکتر و معلوماتش خوشم میاد همیشه تو رویاهام میگفتم کاشکی دایی یا عموی من میبود تا یه رابطه صمیمی بین ما برقرار میشد از اینکه خانمشون با سرطان دست و پنجه نرم میکنه واقعا ناراحت شدم ارزوی سلامتی براشون میکنم
  • محسن A1 ۱۶:۵۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    17 0
    با آرزوی سلامتی خانم دولتی و همه بیماران...
  • بی نام EU ۱۷:۲۲ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    15 0
    به هر چيزي فكر كنيم ما به ازاي اون در دنياي واقعي شروع ميكنه به شكل گرفتن. بيايد مثبت نگر باشيم و به همديگه محبت و احترام و عشق و اعتماد به نفس هديه كنيم.
  • بی نام IR ۱۷:۵۱ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۳
    14 1
    کم کم اتاق ایزوله بدل به مکانی برای آرامشم شد. ساعت ها با خودم فکر می کردم "چرا چنین شد؟ چرا با خودم مهربان نبودم؟ چرا خودم را دوست نداشتم؟" کتاب خواندم و کتاب. به این نیتجه رسیدم عمر چه کوتاه است. در این ایزوله ها هیچ چیزی همراهت نیست. حتی حلقه ازدواجت. توهستی و یک مشت خاطره و عشقی که به دیگران داری وعشقی که دیگران احتمالا به تو دارند. با خودم خلوت کردم. هر روز که بیدار می شدم شکر می کردم روز دیگری برای زندگی کردن بدست آورده ام.
  • علیرضا IR ۱۷:۵۷ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴
    20 0
    خدای بزرگ ازت میخوام که تمام بیماران روشفابدی ... خانم دولتی امیدوارم که سالیان سال در کنار همسرتان جناب صدرکه بودن درکنارایشان آرزوی هرکسیست سالم -سلامت وتندرست باشید وچراغ کانون گرم خانواده تان هرروز پرنورتر ازروزقبل باشد-انشاالله
  • حمید IR ۱۰:۴۸ - ۱۳۹۲/۱۰/۲۵
    21 0
    کاش میشد تو این صفحه با این موجوداتی که منفی دادن جور دیگه ای صحبت کرد.. خداوندا دکتر صدر ، همسر گرامیشان و دختر عزیزشان را ، سالیان سال سلامت و مستدام در کنار هم حفظ کن.
  • مینا A1 ۱۰:۱۵ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۸
    16 2
    فوق العاده بود.....
  • بی نام EE ۱۹:۴۸ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۹
    6 0
    بینهایت عالی ودرس اموز
  • رضا DE ۱۹:۴۴ - ۱۳۹۴/۱۱/۲۸
    15 0
    من امروز ید درمانی انجام دادم البته با دوز خیلی کم تیرویید پرکار داشتم هر جمله ای رو که میخوندم اشک چشمام بیشتر میشد خدا ان شاالله همه بیماران رو شفا بده .برام دعا کنید که دوباره نیاز به ید نداشته باشم.