۰ نفر
۲ تیر ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۰

محمدرضا مهاجر

روزه همه رمقش را برده بود. دراز کشید تا عصر داغ زودتر بگذرد.
تازه چشمش گرم شده بود که  شیشه اتاق و توپ بچه هایی که توی کوچه بازی می کردند، با هم آمد روی سر و صورتش.
سراسیمه از جا برخاست و  رفت کنار پنجره . با چشمهای غضب آلودش دنبال کسی گشت که توپ را شوت کرده بود. هیچ کس را اما در کوچه ندید.
-کدوم شیطونی شوت کرد شیشه شکست؟ کی بود که بیام پاش رو بشکنم؟  این جمله را با صدایی شبیه نعره  گفت.
نومیدانه منتظر جواب بود . لحظاتی گذشت. صدای نازک کودکی به گوشش رسید: عمو! توی ماه رمضون، دست وپای شیطون بسته س.
دنبال صاحب صدا نگشت. نشست روی زمین و مشغول شد به جمع کردن خرده شیشه ها.

کد خبر 679607

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 4 =