۰ نفر
۵ اسفند ۱۳۹۶ - ۰۷:۵۲

خانه‎مان دو اتاق دارد. آشپزخانه هم کنار حیاط است. چهارتا بچه‎ام را در همین خانه بزرگ کردم. حاج اکبر- دورش بگردم- مداح و ذاکر آقا امام حسین(ع) است. هفتادسال است که توفیق خدمت در دستگاه امام حسین(ع) را دارد. همیشه دستش به خیر بوده و مشغول تلاش برای روزی حلال. خدا را شکر همین لقمه حلال هم تا حالا باعث آخر و عاقبت به‎خیری بچه‎هایم شده است.

محمدمهدی، بچه‌ سومم، از همان بچگی مظلوم بود و سربه‎زیر. دانش‌آموز خوبی هم بود. جنگ که شروع شد. آرام و قرار از دلش رفت. آن‌قدر اصرار و التماس کرد که دلم رضا شد به رفتنش. بچه محل‌های هم‌رزمش تعریف می‎کردند که محمدمهدی سربه زیر و محجوبم، در جبهه مثل شیر می‌غرید و کسی جلودارش نبود. نترس بود پسرم!

**

دو سال جبهه بود تا زمان عملیات خیبر رسید. دلم طور دیگری شور می‎زد. خبر آوردند که مجروح شده. باور نکردم. به حاج اکبر می‎گفتم:«من که می‎دونم بچه‎م شهید شده، چرا حقیقت رو به من نمی‎گید؟» تا محمدمهدی را با چشم‎های خودم روی تخت بیمارستان ندیدم، باور داشتم که شهید شده.

**

در عملیات به خاطر بمباران شیمیایی ریه و کلیه‎اش آسیب دید. از بیمارستان هم که مرخصش کردند در خانه بستری شد. دلش هوای جبهه داشت و جسمش یاری نمی‎کرد. بچه‎ام دائم عذاب می‎کشید. الهی بمیرم برایش. چندباری چندتا از دخترهای فامیل و آشنا خودشان پا پیش گذاشتند و آمدند خواستگاری محمدمهدی. شرایطش طوری نبود که بتواند ازدواج کند.

**

گوشه‌ اتاق انتهایی برایش تخت گذاشتیم. کنارش هم میز داروها و کپسول اکسیژنش را. دکتر روز به روز داروهایش را بیشتر می‌کرد اما انگار هر روز کمتر از روز قبل اثر می‎کرد. هم روزها درد داشت و هم شب‎ها. قلبش هم نامنظم کار می‎کرد. بچه‌ مظلومم! شب‌ها، من کنار تختش می‎خوابیدم و حاج اکبر در اتاق جلویی. محمدمهدی وقتی دردش شدید می‌شد، آرام از روی تخت بلند می‎شد و به دیوار تکیه می‎داد. دستمالش را یا گوشه لحاف را بین دندان‎هایش می‎گذاشت که از زور درد فریاد نزند. مگر می‎شود مادر باشی و نفهمی جگرگوشه‎ات درد می‎کشد. کاری نمی‎توانستم بکنم. دستمال برمی‌داشتم و عرق‌های پیشانی‎اش را پاک می‌کردم. با نگاهش به من می‎فهماند که شرمنده است. می‎گفتم: «دورت بگردم مادر. داد بزن!» به حاج اکبر اشاره می‎کرد که خوابیده بود و آرام چشم‎هایش را می‎بست. نمی‎خواست با فریادش حاجی از خواب بپرد. حاج اکبر عادت داشت به پهلو و پشت به اتاق انتهایی بخوابد. یک‎بار که درد محمدمهدی خیلی شدید بود رفتم طرف حاجی که بیدارش کنم. دیدم همان طور که به پهلو خوابیده، شانه‎هایش تکان می‎خورد. به پهنای صورتش اشک می‌‎ریخت و دائم می‎گفت:«یا امام رضا... یا امام رضا... بچم‎!» محمدمهدی روی تخت درد می‎کشید و من و حاج اکبر بدون روضه گریه می‎کردیم. ای کاش می‎شد درد پسرم به جان ما ریخته می‎شد تا او یک شب آرام بخوابد.

**

آن شب محمدمهدی خیلی درد داشت. آمپول مسکن هم برایش زدیم. تاثیری نداشت. اذان صبح دردش یک‌دفعه کم شد. آن قدر که، خوابید. آرام و معصوم. حاج اکبر رفت برای صبحانه نان تازه بگیرد. رفتم پتو را روی محمد مهدی مرتب کنم، حس کردم با همیشه فرق دارد. سفید شده بود و در عمق خواب. دستش را گرفتم. حاج اکبر که آمد همان دم در نان‌ها از دستش به زمین افتاد. محمد مهدی بعد از 30 سال درد و جانبازی سبک شده بود و حالا دیگر دردی نداشت.

کد خبر 757393

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 13 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • افشین بیات IR ۰۹:۴۰ - ۱۳۹۶/۱۲/۰۵
    2 0
    قلم آقای دکتر اسماعیلی مثل همیشه عالی بود. خدا ایشان را برای اسلام و انقلاب و کشور حفظ کند.
  • بی نام A1 ۱۲:۰۰ - ۱۳۹۶/۱۲/۰۵
    2 0
    خدا همه شهدا را رحمت كند و در عوض اين رحمت تمام كساني را كه ايران ايده آل اين شيربچه ها را كه به خاطرش خون دادند را به اين وضع انداختند لعنت كند.