تونی موریسون، نویسنده سیاهپوست امریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 1993 است. او در انتخاب ریاست جمهوری اخیر امریکا، مانند اکثر هنرمندان و روشنفکران امریکایی از باراک اوباما حمایت کرد. آنچه در پی میآید گفتوگوی گاردین در روز شنبه اول نوامبر 2008 با موریسون است:
موریسون 77 ساله، در آخرین کتابش در 5 سال گذشته، که «یک بخشایش» نام دارد، برای اولین بار پس از انتشار اولین رمان پرفروشش «معشوق»، (1987)، مستقیما درباره دوران بردگی سیاهپوستان در امریکا مینویسد: کتاب «یک بخشایش» با «معشوق» چه از نظر تعداد صفحات و چه از نظر محتوا و زمان رخ دادن وقایع، بسیار متفاوت است. موریسون معتقد است کتاب حاضر بیشتر درگیر جدایش نژادپرستی از بردهداری و نحوه پیدایش آن در حمایت از گروه قانونگذار وقت امریکاست. او در این کتاب تلاش میکند با دیدی متفاوت از همیشه به بردهداران بنگرد؛ گروهی که با استفاده از نیروی کار بیدستمزد، پایههای تمدن و ثروتشان را استوار میکردند. درست درگیرودار انتخاب اولین رئیس جمهور سیاهپوست امریکا، موریسون دیدگاهش را از امریکای دست نخورده قرن هفدهم بیان میکند که تازه به دست تفکر نژادپرستانه افتاده و رو به تخریب گذاشته است. یکی از مهمترین دستاوردهای موریسون، در چهار دهه فعالیت و 9 رمان، ترکیب بینش عمیق روانشناختی با نقد اصیل و توانمند از تاریخ امریکاست. او میگوید: «کتابهایم همیشه برایم منبع سئوالند. چه میشد اگر نژادپرستی ر از تاریخ امریکا حذف میکردیم؟ اگر یک شهر آرمانی داشتیم، چه میشد؟ پاسخ دادن به این سوالات و خلق شخصیتهایی که داستان را به هم وصل کنند، مهمترین بخش کار من است. بقیه دیگر ساختارهای زبانی و یکپارچه کردن اثر است».
اولین رمان موریسون، آبیترین چشم (1970) درباره زندگی داخلی دختران سیاهپوست فقیری است که در شهر محل تولد تونی موریسون یعنی لورن در اوهایو اتفاق میافتد. او زمانی که سرگرم نوشتن این کتاب بود در نیویورک به همراه دو پسرش زندگی میکرد و فقط صبحها قبل از رفتن به کار، وقت نوشتن داشت. رمان بعدی موریسون، یعنی «سولا» (1973) به روابط خواهرانهای میپردازد که بسیاری در جنبش فمنیستی از آن سخن گفتهاند. در رمانهای بعدی موریسون، خواننده به تدریج قدم به اعماق دنیای جنوب امریکا میگذارد. اما رمان «معشوق» که به خاطر آن جایزه نوبل ادبیات به موریسون تعلق گرفت، به حواشی بعد از لغو بردگی در امریکا میپردازد. با استفاده از عناصر روایتی رئال، مدرن و ماورالطبیعه، موریسون داستان زندگی زن بردهای را مطرح میکند که به جای تحویل دادن فرزندانش به ارباب سابق، داوطلبانه گردن دخترش را میبرد. رمان «معشوق»، داستانی از هراسهای ناگفته است. موریسون اما حتی بیشتر از خشونت فیزیکی، ما را با آسیب جبرانناپذیر روح هزاران برده سیاهپوست و نسلهای بعدیشان روبهرو میکند. بردهداری به عنوان یکی از ضد خانوادهترین بنیانهایی که انسان مدرن خلق کرده، همیشه بر آن بوده که انسانها را از انسانیتشان و از آنچه آنها را انسان کرده، محروم کند.
تونی موریسون درباره رمان «معشوق» میگوید: «با اینکه سالیان زیادی از بردهداری میگذرد، اما هنوز تلخی آن را حس میکنیم. سختی و فشار کار نوشتن «معشوق» یادآوری آن تلخیها نبود، بلکه پشت سرگذاشتن آن بود. وقتی داشتم آن را مینوشتم بخشی از روند کار، فراموش کردن بود». وقتی رمان «معشوق»، جایزه ملی کتاب امریکا را کسب نکرد، گروهی از منتقدان و نویسندگان، از جمله مایا آنجلو و آلیس واکر، در نامهای به نیویورک تایمز از آن رمان و شخص تونی موریسون تمجید کردند و با فاصله کمی از این اتفاق، موریسون برنده جایزه پولیتزر شد. یکی از طرفداران تاثیرگذار آثار موریسون، اپرا ونیفری است. ونیفری همچنین شخصا تولیدکننده فیلم اقتباسی از رمان «معشوق» موریسون بود که در سال 1998 تولید و پخش شد.
موریسون در جواب منتقدانش که معتقدند او همواره درباره جامعه سیاهان امریکا، نژادپرستی و بردهداری مینویسد: میگوید: «هیچ کس به اینکه جیمز جویس همیشه درباره ایرلندیها و داستایوسکی همیشه درباره روسها مینویسد، اعتراض ندارد».
چند سال پیش موریسون خانهای در یکی از طولانیترین خیابانهای شهر، یعنی خیابان پرنیستون خرید که در یک طرف آن محوطه دانشگاهی پرینستون و در طرف دیگر خانههای اشرافی با معماری کلاسیک قرار دارد. او طبقه بالای خانهاش را برای دو نوه دخترش به نحو زیبایی آراسته است. این آراستگی، تضاد کاملی با دوران کودکی موریسون در اوهایو دارد. او محل زندگیاش را خوب به یاد میآرود؛ خیابانی شلوغ و کثیف و پر از کارخانه که همه هر روز برای پیدا کردن کار به آنجا هجوم میآوردند و تونی موریسون کوچک فکر میکرد تمام دنیا، همین شکل است. کلویی آنتونی وافورد در سال 1931 در اوهایو متولد شد. تونی اسمی بود که در مدرسه برای خودش انتخاب کرد و موریسون هم نام فامیل شوهر سابقش بود. او دو برادر کوچکتر و 1 خواهر بزرگتر دارد. پدرش جوشکار بود و خانواده او هم برای فرار از فقر، به شمال مهاجرت کرده بودند. در رمان «آبیترین چشم»، موریسون زندگی زنان و کودکانی را روایت میکند که از سیاهپوست بودنشان خجالت زدهاند؛ جایی که حتی زنان سیاهپوست نیز کودکان سفیدپوست را بر کودکان خود ترجیح میدهند. وقتی از موریسون پرسیده میشود چه وقت سیاه بودنش را تشخیص داد، مقابله به مثل میکند و میگوید: «مسئله اصلی این نیست. بلکه مسئله زمانی است که شما اولین بار سفیدپوست بودنتان را درک کردید».
موریسون از تفاوت میان پدر و مادرش میگوید: «پدرم هرگز به هیچ سفیدپوستی اعتماد نداشت. اما مادرم خوشقلب و مهربان بود. او درباره کودکیاش در جنوب برایمان میگفت و آن را رویاگونه توصیف میکرد. پدرم دائم از جورجیا (محل تولدش) بد میگفت و از آن متنفر بود، اما هر سال به آنجا میرفت. اما مادرم هرگز به آلاباما، جایی که عاشق آن بود، بازنگشت».
رمان «یک بخشایش»، با تمرکزش بر زمان قبل از نظام بردهداری، تصمیم موریسون برای اندیشیدن فراتر از ردهبندیهای نژادپرستی را آشکار میسازد. در این رمان خطوط و حدود میان شخصیتها، برچیده میشود. موریسون، برای اولین بار از دید یک بردهدار سفیدپوست مینویسد. موریسون درباره ادبیات پس از نژادپرستی و سیاستهای بعد از دوران نژادپرستی اوباما میگوید: «این راهی است که به هر حال باید طی شود. تاریخ نژادپرستی از ذهن فرهنگ پاک نخواهد شد».
موریسون از موریسون میگوید: «من تنها قدم میزنم و فقط چشمهایی ناآشنا مرا در این مسیر همراهی میکنند. چشم هایی که مرا نمیشناسند، چشمهایی که مرا برای یافتن یک دم یا چیزهای غریبی از این دست بررسی میکنند؛ چشمهای هراسان و پرسشگری که به من خیره میشوند و میخواهند ببینند آیا زبانم مانند زبان مارها دوتکه است. میخواهند بدانند آیا میتوانم از دل تاریکی بیرون بپرم و آنها را گاز بگیرم. از درون، اما من کوچک میشوم. خود را زیر نگاه چشمهای نظارهگرم بالا میکشم و میدانم که من مثل بقیه نیستم. با هر گامی که برمیدارم، چیزی را از دست میدهم. ناپدیدن شدن راحس میکنم. چیزی گرانبها مرا ترک میکند؛ بدون آن، یک گوساله ضعیفم که گله رهایش کرده است، لاکپشتی بدون لاکم. تاریکیام که با آن به دنیا آمدهام».
مترجم: ثمین نبیپور





نظر شما