۱ نفر
۱۳ شهریور ۱۳۹۸ - ۱۳:۵۵
داستانک محرم۴/دو برادر

محمدرضا مهاجر

دست پسرانش را گرفت و بردشان پیش برادر.
گفت برادرجان!
همه ی آن چیزی که دارم این دو پسر است. من پیرزنی هستم که کلاف به دست برای خرید یوسف آمده بود. تو امیر کرم هستی. پسرانم را بپذیر. کم من را زیاد کن.
عون و محمد که به میدان رفتند، زینب از خیمه بیرون نیامد. حتی برای خداحافظی. نمی خواست با برادر چشم تو چشم شود.

۱۷۱۷

کد خبر 1296021

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 3 =