۰ نفر
۱۵ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۰:۵۸

عمو! کرونا جدیه؟

محمدرضا زائری
عمو! کرونا جدیه؟

روزنوشت‌های شهری مسافر سنت در هزاره سوم

شنبه: کنار خیابان منتظر تاکسی هستم. ماشینی از جلوی من رد می شود ولی سرعتش را کم می کند و دنده عقب می گیرد، با مهربانی در را باز می کند و تعارف می زند که بفرما، سلام و علیکی می کنیم و بعد که قدری حرف می زنیم می گوید: مدتی قبل تورا سوار بر ترک یک موتور دیدم، خیلی لذت بردم. می خندم که: من ترک موتور از سرما می لرزیدم، شما لذت می بردی؟ حسابی می خندد و بعد توضیح می دهد؛ منظورم این است که خوشحال بودم شما مثل بقیه مردم هستی!

یکشنبه: پشت چراغ قرمز، روی صندلی عقب تاکسی کنار پنجره نشسته ام، یک موتور سوار کنار تاکسی توقف می کند، همان موقع گوشی موبایلش  زنگ می خورد، سر و روی راننده موتور رنگی و گچی است و پشت سرش هم اسباب کار و جعبه ابزار بسته است. با مهربانی می گوید: آره عزیزم، توی راهم. ناهار رو بذار، دارم میام. این قدر توی این مکالمه کوتاه محبت و زیبایی و امید هست که خستگی و افسردگی و ناراحتی این روزهای کرونایی را برای چند لحظه فراموش می کنم.

دوشنبه: موقع ورود به محل کار یک نفر از همکاران حراست با دستگاه تب سنج جلویم را می گیرد و از من می خواهد با دستمال کاغذی پیشانی ام را تمیز کنم و بعد دستگاه را روبروی پیشانی ام می گیرد و می گوید: سی و پنج و نیم، خوب است! وقتی دارم وارد ساختمان می شوم احساس یک شهروند ویژه را دارم و با خودم می گویم چه باید کرد تا چنین وسواس ها و مراقبتها و حساسیت هایی نسبت به بهداشت بیشتر و همیشگی بشود؟

سه شنبه: توی شعبه بانک منتظر رسیدن نوبتم هستم که مردی کهنسال جلو می آید؛ حاج آقا، اوضاع بهتر می شه؟ جواب می دهم که من هم مثل شما، از کجا بدانم؟ می گوید: بالاخره شما دستت توی کار است و اهل فکر و کتابی و ارتباط و اطلاع داری! می گویم: هنوز درسم به اون جا نرسیده!

چهارشنبه:سرم توی گوشی موبایل است و دارم از پله برقی ایستگاه مترو پایین می آیم که مردی بدون مقدمه می پرسد: حاج آقا داری روزنوشت می نویسی؟ سرم را بالا می آورم و چهره اش را به خاطر می سپارم تا برای روز چهارشنبه بنویسم. مردی که لبخند شیرین و مهربانش از پشت ماسک سفید هم پیدا بود!

پنجشنبه: دو پسر دستفروش از کنارم می گذرند و سلام می کنند، با صدای بلتد جوابشان را می دهم. ناگهان برمی گردند و یکی شان می پرسد: عمو، کرونا جدّیه؟ می ایستم و نگاهشان می کنم. ده دوازده سالی دارند، با چهره هایی باهوش و با نشاط. هر دو فال می فروشند و یکی شان جاسوئیچی هایی هم برای فروش در دست دارد. می گویم: بله عزیزم، کرونا جدی است! می گوید: آخه بعضی ها می گن نباید ترسید! مشغول توضیح دادن هستم که قوطی های کوچک ضدعفونی کننده را توی پلاستیکی در دست من می بینند، تا به خودم بیایم هم دو فال خریده ام و هم دو تا از قوطی های مواد ضدعفونی کننده را به آنها داده ام و گفته ام که چگونه باید از آن استفاده کنند، هر چند نمی دانم برای کسانی با سبک زندگی و شرایط آنها چه قدر فایده خواهد داشت!

* منتشر شده در روزنامه شهرآرا . ۱۵ اسفند ۱۳۹۸

کد خبر 1360821

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 2 =