۴ نفر
۴ بهمن ۱۳۹۹ - ۰۸:۰۰
آدم‌های همیشه زره‌پوش

گابریل گارسیار مارکز در یکی از یادداشت هایش به داستانی اشاره می کند که می خواسته بنویسد و هیچگاه نتوانسته.

مردی در یک مراسم مهمانی برای سرگرم کردن دیگران و شاید مقداری خودنمایی، درون زرهی به شکل و شمایل زره جنگجویان قدیم فرو می رود و دیگر نمی تواند از آن بیرون بیاید.
متاسفانه مارکز در یادداشت هایش بیش از این توضیح نداده ولی فکر می کنم می توان به طور منطقی نتیجه گرفت که می خواسته داستان را به این شکل ظاهرا فانتزی به پایان ببرد که به مرور هم خود مرد به زندگی درون زره عادت می کند و هم دیگران و آخر کار هم همانطور زره پوش می میرد. از سنخ داستان های خاص مارکز که با همه باورناپذیری اش، می بایست ریشه در یک واقعیت عینی داشته باشد. بهرحال نویسنده مشهور آمریکای لاتین بیش از حد روی این مسئله تاکید می کند که همه نوشته هایش واقعیت محض است و هیچگاه سطری ننوشته مگر اینکه از واقعیتی ناب حکایت کرده باشد. بدین ترتیب محتمل است که این مسئله مرد اسیر در زره را هم از یک واقعیت گرفته باشد. اما کجا و به چه صورت. یک مطلب روزنامه ای یا یک خبر تلویزیونی یا یکی از مشاهدات شخصی اش؟ متاسفانه یادداشتش به جز یک روایت ساده از اصل ماجرا، توضیح دیگری ندارد. به همین اکتفا شده که می خواسته چنین داستانی را بنویسد و البته ننوشته چون به گمانش چیز خوبی از کار در نمی آمده. همین.

واقعیت این است که اگر با دیدی خاص و شاید اندکی افراطی نگاه کنیم، کمتر کسی را می شناسم که در جهان انسانی در زرهی اسیر نباشد. در مقام استعاره، انگار همه ما زمانی در زره های شوالیه های قدیم فرومی رویم و بعد نمی توانیم بیرون بیاییم. گیرم ماهیت و جنس این زره ها متفاوت باشد. عشق وجه آسمانی آن است. اگر در جوانی به سراغ یک نفر برود و او را در زره فولادین خود حبس کند شاید لطف و ستم توام به او شده باشد. معمولا عشق های واقعی فرد را تا آخر عمر اسیر می کنند. اما تنها عشق نیست. عقاید هم هست. از زمانی که بعضی انسان ها در زره عقاید خود حبس می شوند دیگر نمی توانند بیرون بیایند. عقاید متفاوت است. عقایدی که در فرهنگ لغات انسانی مثبت تلقی می شود مثل نوع دوستی یا ایثار و یا اندیشه نجات جهان و نظیر این که می تواند آدم ها را به ورطه های سیاسی و درگیری های خانمانسوز با خود و دیگران بکشاند تا عقایدی که منفی تلقی می شود مثل بر حق دانستن خود به عقب نماندن از دیگران، اینکه زندگی فقط لذت جویی است و یا اینکه هرکس مادیاتش قوی تر باشد آدم خوشبخت تری است و از این دست که بسته به حال و هوای برهه ای از تاریخ که فرد در آن نشو و نما می کند می تواند مثل یک زره غیر قابل نفوذ اندیشه را در خود حبس کند و دیگر اجازه نفس کشیدن هم ندهد.

راستش نمی دانم از چه زمانی این زره ها به تن روح انسان ها می رود. ایا خودشان محض سرگرمی و یا از روی کنجکاوی انتخاب می کنند که بپوشند یا طبیعت و تقدیر به اجبار در مقطعی خاص ولی کاملا ناشناخته از زمان و مکان به تنشان می کند و آن هم بدون اینکه بدانند یا بخواهند. هرچه هست دنیای آدم های زره دار یا زره پوش هم دنیای جالبی است. شاید جهان با این تعبیر میدان جنگ قرن سیزده و چهارده اروپا باشد که در آن همه برای حفظ بقا و هویت خود، برای آنکه یکباره از غیب شمشیری به تنشان نرود، عادت دارند که با زره بخوابند و بلند شوند و راه بروند و چیز بخورند و البته همیشه هم نیزه و شمشیری دستشان باشد. حالا چه  – به ظاهر – در زمان جنگ و چه هنگامی که ظاهرا آتش بس یا حتی صلح برقرار می شود. محتمل است که کم کم آدم دچار استحاله شود و اگر زمانی هم بر فرض محال بخواهد از این زره و خفتان بیرون بیاید، حتی اگر بتواند، ترس برش دارد و دومرتبه به درون آن بخزد. انگار که امنیت در گرو همین است.

سال 2003 ، خانمی از یوگسلاوی ( بگویم یوگسلاوی سابق ) کشفی را به جهان زیست شناسی عرضه کرد که در سالن سراسر فرهیختگی آکادمی علوم توکیو، حدود یک ساعت و نیم بحث پرحرارت بدنبال داشت. این خانم که به همان اندازه زیبایی نامتعارفش با این جور مجامع ، چشم های زیرک و رفتار کاملا حساب شده اش برای دست یابی به آینده طلایی از طریق گفتگوهای مدام با آمریکایی ها و فرانسوی ها برای گرفتن فرصت های فوق دکترا و پروژه های مشترک، از چشم پنهان نمی ماند، اعلام کرد که یک جلبک رشته ای در بررسی های آن ها برای حدود نه ماه در شرایط مصنوعی، قابلیت تولید آنتی بیوتیک خود را کاملا زنده و جاندار به همان شکل محیط طبیعی حفظ کرده است. حاضران روی این کشف جالب بحث جانانه ای کردند و در نهایت چون نظرات ضد و نقیض بود توافق کردند که این ویژگی غریب را به حساب رازهای طبیعت بگذارند و صورت مسئله را هوشمندانه پاک کنند. من ردیف ماقبل آخر نشسته بودم و البته در حسرت یک اظهار وجود فروتنانه می سوختم. بهرحال روی تمایل شدید خود سرپوش گذاشتم و حرفی نزدم. اما سه روز بعد در مراسم اختتامیه که سر میز شام تصادفا دور یک میز نشسته بودیم باب گفتگوی مختصری را باز کردم و ضمن تعریف از کار وی ( که باعث شد چشم های حیله گرش برای لحظه ای با برقی از شادی بدرخشد) گفتم که تجربه ای تا حدی مشابه در ایران داشته ایم. نه به این عظمت ولی خوب تا حدی مشابه. ابراز تعجبی ساختگی کرد و بعد هم به بحث خاتمه داد. آن هم وقتی که من این سوال به نظر خودم اساسی را مطرح کردم که به تصور او چه عاملی باعث می شود که این موجودات قدرت تولید آنتی بیوتیک خود را تا این همه مدت حفظ کنند. مثل اینکه آدمی که به طور منطقی در زمان جنگ توی زرهی فولادی و به نهایت سنگین و طاقت فرسا بوده، سال ها بعد از پایان جنگ هم زره را از تن خود خارج نکند. با این هزینه انرژی که تولید این قبیل ترکیبات دارد و این حسابگری بی رحمانه طبیعت قدری عجیب نیست؟ گفتم که تنها قرینه ای که به نظرم می رسد مسئله ترس است. در مقام استعاره گفتم که مثلا اینکه موجود باور ندارد که زمانی کره زمین به طور کامل امن خواهد شد. همانطور که می گویند یهودی هایی که از آشویتس و داخائو نجات پیدا کردند تا پانزده سال بعد از مرگ هیتلر و پایان جنگ جهانی دوم، باور نمی کردند که هیتلر مرده و جنگ تمام شده. می گفتند این ها همه کلک آلمان هاست و می خواهند دومرتبه آن ها را از پناهگاهشان ( پرو و بولیوی و دیگر جاهای به نهایت دوری که برای فرار از دست گشتاپو رفته بودند ) بیرون بکشند و به شکنجه خانه ها برگردانند.  واقعا وزارت ترس وزارت نیرومندی است. یادم هست که دور میز یک دختر و پسر جوان فرانسوی خوش مشرب و بی شیله پیله بودند که دوره دکتری را می گذراندند، یک پروفسور هلندی و یک پروفسور مشهور استرالیایی هم بودند که هردو آدم های خوش مشرب و بگوبخندی بودند. به جز من، خانم یوگسلاو و یک همکار او که البته هم زیبایی و هم حساب گری اش از هموطنش به مراتب کمتر می نمود، جمع را کامل می کرد. مختصری بحث کردیم و به جایی هم نرسیدیم. خانم یوگسلاو اصلا وارد بحث نشد. فقط گهگاه زیرچشم نگاهی می کرد وبعد رویش را می گرداند و جاهای دیگر را نگاه می کرد.

خوب این مسئله باعث شد که بعدها من چندین بار به فراخور حال به این مسئله ترس و زره های درونی اشاره کنم. اینکه طبیعت حتی ابتدایی ترین موجودات خودش را هم با ایجاد حس ناامنی مدام در زره های بیرونی و درونی فرو برده است. ظاهرا هوش زیستی نمی تواند زندگی خارج از زره را تصور کند. ظاهرا دنیای امن و صلح آمیز، تنها یک توهم فلسفی یا فریب سیاسی است. در عالم انسان ها این مسئله به شکل فاجعه امیزتری خود را نشان می دهد. انسان های آزاد، با ظاهری انسانی که گول زننده است و تنها در دنیای کافکا یا اوژن یونسکو برای کوتاه زمانی ماهیت واقعی خود را نشان می دهد. حشره عجیب سوسک مانند یا کرگدن با پوست کلفت. جسمانیت با انسانیت می تواند دو پدیده کاملا متفاوت باشد.

داستان مرد زره پوش، با این تعابیر، می توانست از جهات مختلف پدیده ای در جهان ادبیات باشد. چنانکه اشاره کردم، متاسفانه مارکز در خصوص این طرح و اینکه به چه شکل می خواسته آن را پرداخت کند وقصدش چه بوده، چیزی در یادداشت هایش ننوشته است. بنابراین نمی توان قضاوت کرد که عنایتی هم به این قبیل فکرها داشته یا خیر و باز همانطور که اشاره کردم، امید موهومی در من هست که داشته است و با وقوف به مضمون به نهایت عمیق داستان، قصد نوشتن آن را داشته. اگر داستان را بد ارزیابی کرده بدلیل ضعف هایی بوده که لابد در نفس پرداخت داستان وجود داشته و اینکه به خاطر تعصب یا لجاجت یا هرچیز دیگر هم نخواسته از استیل نویسندگی خود، خارج شود. نمی توانم به قاطعیت بگویم که اگر خارج می شد داستان چیز خوبی از کار در می آمد. به همان اندازه که نمی توانم بگویم خارج از بن مایه فکری مورد علاقه خود یعنی عشق، مضمون دیگری برای داستان در نظر می گرفت. آن هم در نهایت خوشبینی. بنابراین شاید فقط باید امیدوار بود که در آینده نویسنده ای به عظمت او در جهان ادبیات ظاهر شود و آن قدر هم به موضوع علاقه داشته باشد که با پرداخت خاص خود یا با تقبل تبعات خارج شدن از چهارچوب استیل خود، با عنایت به مواردی که ذکر کردم و شاید بسیار فراتر از آن، داستان را بنویسد.
شکی نیست که نویسنده ها علاوه بر زره هایی که انسانیت به تن آن ها می پوشاند، زره طاقت فرسای دیگری هم دارند و آن سبک است. به مرور زمان اسیر سبک خود می شوند. اگر از آن خارج شوند احساس ترس و عدم امنیت می کنند. ماندن در درون آن هم باعث می شود که پویایی ذهنی آن ها به شدت آسیب ببیند. اوج این تراژدی در خودکشی همینگوی قابل نمود است. فردی که ظاهرا خیلی چیزها را برای رهایی کلام از عرصه ادبیات دور ریخت، اسیر چهارچوب ذهنی شد که خودش برای خودش آفریده بود.
در زره سبکش خفه شد. تا آن حد که شلیک همزمان دوگلوله از تفنگ شکاری به دهانش را در سحرگاه غم انگیز دوم ژوییه 1961 به ادامه زندگی ترجیح داد. شاید به این امید که مرگ زره فولادین را بیرون بیاورد و به روح خسته اش مجال نفس کشیدن بدهد. آرزویی که همه ما داریم و ترجیح می دهیم با زیرکی پنهانش کنیم. 

کد خبر 1478873

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • IR ۰۸:۲۱ - ۱۳۹۹/۱۱/۰۴
    0 0
    ریا، خطرناکترین ، سنگین ترین و جدانشدنی ترین زرهی است که بیش از چهاردهه بر تن ماست
  • صالح IR ۱۸:۰۹ - ۱۳۹۹/۱۱/۰۵
    0 0
    چه دیدگاه جالبی