۴ نفر
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۲۰:۱۷
ورود به پنجاه و هفت سالگی

رسما" بنجاه و هفت ساله شدم. تنها تبریک های تولّدی که دریافت کردم از بانک ها بود که علاوه بر محاسن زیادی که دارند آداب معاشرت را هم خوب می دانند.

فکر نمی کنم تا بحال در زندگی ام جشن تولّدی چیزی گرفته باشم. چه در دوران کودکی و نوجوانی که این چیزها در خانواده ما متداول نبود و چه در سال های اخیر که در وجود خودم افتخار خاصی نمی دیدم تا بابت آن کیک بگیرم و روی آن شمع بگذارم. اما در این تردیدی نیست که اگر در سال های دور بیش از این، از یک آدم بنجاه و هفت ساله برایم صحبت می شد، تصویر بیرمرد فرتوتی را در ذهن مجسم می کردم که بشت اش خمیده است و به هزار جور مرض مبتلا است و حتی نمی تواند درست راه برود. از ابتدای دوران دانشجویی، سال های قبل از فراگیری موبایل و لب تاب و این چیزها، کلاسوری دارم که تقریبا همه دانشجویان آن زمان داشتند. روی صفحه بلاستیکی آن تاریخ آغاز و انتهای ترم های تحصیلی را می نوشتم. شروع ترم اول مهرماه هزار و سیصد و شصت و سه، انتهای ترم بانزدهم دی ماه شصت و سه و به همین ترتیب شصت و چهار و شصت و بنج و بگیر تا آخر. حالا که فکرش را می کنم از شصت و سه و شصت و چهار و بنج می بایست نزدیک سی و بنج سال گذشته باشد. یادم هست زمانی که تاریخ انتهای ترم را می نوشتم به این فکر بودم که چه دوران دشواری را طی کرده ام اما بر آن دوران دشوار سی وبنج سال دیگر هم اضافه شد که البته چندان هم خالی از دشواری نبود. از نوع دشواری هایی که نمی شود روی جلد بلاستیکی کلاسورهای سی و چند سال قبل نوشت.

در ادبیات به اصطلاح منشی گرایانه، از عمر بر باد رفته و حسرت سال های گذشته و نظیر این زیاد صحبت کرده اند. در این تردیدی نیست که عمر گذشته است و رفته رفته می بایست ورود به کهن سالی را قبول کنم. اما این که چطور گذشته و این گذشت عمر چه تبعاتی داشته حدیث دیگری است. تا بحال که بر لب جویی چیزی ننشسته ام که گذر عمر را ببینم و عبرت بگیرم. همین را می دانم که خیلی چیزها اتفاق افتاد و من هم مسیری را طی کردم که همه طی می کنند. عینکی شدم، موهایم کم بشت و سفید شد، شکم آوردم، روی صورتم چین های عمیق نشست و حال و حوصله ام کمتر و کمتر شد. آدم چندان غمگینی نیستم. هیچوقت نبوده ام اما یادم هست که در سال های دور به مراتب شادتر بودم. هرچه بیشتر گذشت غمگین تر شدم و اشتیاقم نسبت به خیلی چیزها فروکش کرد. در سال های اول کار، با عشق و علاقه زیادی به کلاس می رفتم. تک تک دانشجویان را به اسم می شناختم. زیاد مطالعه می کردم و با انرژی و نشاط درس می دادم. حالا کلاس های من چه حضوری و چه غیرحضوری، سرد و بی روح شده است. خشک و مکانیکی شده ام و صرفا برای انجام وظیفه کار می کنم. مدت هاست در آنچه مدام تکرار می کنم اثری از تازگی و خلاقیت نمی یابم. انگار که دارم کم کم به دستگاه بخش صوت یا روبات گوینده تبدیل می شوم. با چهره ای یخی و قلبی سرد شده. این را هم بگویم که سال های قبل از اینکه افراد، بخصوص مغازه دارها مرا آقا بسر خطاب کنند خیلی عصبانی می شدم. به همان شکل مدت هاست که از اینکه با عباراتی نظیر حاج آقا یا بدر یا بابا جان طرف خطاب قرار گیرم عصبانی می شوم. شاید این عصاره همه آن چیزهایی باشد که لابد باید بگویم. گیرم مقداری شرح خاطره و افسوس و تاثر بیشتر یا کمتر. در اصل همین است.

عمده مراحل نشو و نمای من در شرایط خاص و توفنده کشور گذشت. در واقع نسلی بودیم که با انقلاب نشو و نما کردیم. بعد هم جنگ و بعد هم بحران های اقتصادی و چه و چه. متاسفانه یا خوشبختانه ذهن من و هم نسلی های من در زمانی شکل گرفت که شرایط کشور کاملا متفاوت بود. اگر با معیار امروزی نگاه کنیم انسان موفقی نبوده ام. سری در میان سرها نیستم. شهرتی ندارم. رشد اقتصادی چشم گیری نداشته ام. وزیر و وکیل و رییس و مدیر و این چیزها نبوده ام. تقرییا در تمام این سال ها هیچ مقامی نداشته ام. به معلمی اکتفا کرده ام ولی این روزها کسی برای معلم ها تره هم خرد نمی کند. بگذریم که یک روز معلم هست که در ان روز افرادی می آیند و در خصوص مقام شامخ معلم سخنان زیبا می گویند. یک نگاه به بودجه اموزش و برورش و وضع فاجعه بار معلم ها کافی است که آن صحبت های زیبا از رونق بیفتد. شاید اگر در زمان نشو و نمای خودم اسیر نبودم و می توانستم اندکی در شرایط فعلی ذهنیت بگیرم، تلاش بیشتری می کردم ولی تا جایی که یادم هست در آن دوران، خبری از اقتصاد نبود. همه دنبال آرمان و ایثار و شهادت بودند و می خواستند بشریت را به سعادت نهایی برسانند. حالا اینکه این سعادت نهایی چه معنایی دارد بماند. در دانشگاه ها هم بیشتر هم نسل های من سعی می کردند در حوزه ای تخصص بیدا کنند و محقق برجسته ای بشوند. البته هستند از هم نسل های من که الان مقام های درخشنده ای دارند که ریاست دانشگاه ها کم ترین ان هاست ولی وقتی به عمده دوستان به جا مانده از  آن زمان خودم نگاه می کنم می بینم آن ها هم کمابیش همین حال و هوا را دارند. ذهن ان ها هم در همان شرایط شکل گرفته است. هیجوقت نتوانسته اند خود را از چهارچوب تاریخ بیرون بیاورند. آدم هایی هستند اهل فکر و مطالعه، بدون بلند بروازی های افراطی، نه چندان لذت جو و نه چندان دنبال بیشرفت هایی که فعلا محور تلاش و تقلای جامعه است. وقتی به آن ها نگاه می کنم انگار آیینه هایی باشند که خودم را می بینم. در این موارد البته مقداری آرامش بیدا می کنم. انگار که عدم سازگاری با شرایط فعلی خاص من تنها نبوده است.

بهرحال همانطور که گفتم مسیر زندگی مطابق ذهنیتی که داشتم و البته بازی های مریی و نامریی سرنوشت شکل گرفت. درس و مشق عمده این مسیر را شکل می داد. لیسانس، فوق لیسانس، دکتری،‌فوق دکتری و کار دانشگاهی. آنچه که زمانی نهایت آرزوی هم نسل های من بود و الان چندان هم طرفداری ندارد. همانطور که گفتم از معلمی نان در نمی آید و من هم عمده زندگی ام را صرف معلمی کرده ام. زیاد هستند افرادی که بنجاه شغل دیگر هم دارند و حالا برای خالی نبودن عریضه یک تدریس دانشگاهی هم به عنوان بنجاه و یکمی به آن اضافه کرده اند. اما زندگی من به طور عمده در تحصیل و تدریس گذشته است. متاسفانه مسائل خاص بعد از انقلاب و انقطاعی که در ارتباط با جریان جهانی دانش بیش آمد، باعث شد بسیاری از ما نتوانیم در این زمینه هم به آنچه شاید برای آن وقت بسیار صرف کرده بودیم برسیم. نسل های قبل از انقلاب امکان ادامه تحصیل در دانشگاه های بزرگ دنیا را داشتند. الان هم این امکان برای جوانان هست ( هرچند مشکلات زیادی دارد) اما در زمان من این انقطاع جدی بود و خود را بر سرنوشت ما تحمیل کرد. این است که بیشتر عمر ما به چرخاندن چرخ های دانشگاه گذشت و نه به رسیدن به دستاوردهای علمی. بهرحال دانشگاه ها خالی بود و باید بودند افرادی که این خلا را بر می کردند. کیفیت و کارایی در آن زمان و بخصوص شرایط خاص بعد از جنگ چندان اهمیتی نداشت. ماحصل شد همان معلمی و البته مقداری کارهای متشتت و فاقد انسجام علمی. گیرم چند مقاله و کتاب و از این چیزها. آنچه امروز خریدار چندانی ندارد.

ادبیات و ورزش بخش های دیگر شخصیتی من بود. نمی دانم چطور توانستم تعادل را برقرار کنم چون شیوه زندگی ام در طی چند دهه به شکلی بود که عمده وقتم را می گرفت. اما با همه مسائل و موانع باز ادامه دادم. البته نتایج این دو را هم اگر بخواهیم با متر و معیار امروز بسنجیم چندان قابل طرح نیست. چند کتاب و کوهی از نوشته در حوزه ادبیات و چند حکم ورزشی و کمربند سیاه در رشته های ورزشی. منظورم این است که در هیچکدام آدم شاخصی نشدم. این روزها هم که نام آور بودن حرف اول را می زند. هیاهوی رسانه ای چهره سازی و چهره سوزی می کند و در این هیاهو همه می خواهند چهره بشوند. در زمان ما چهره شدن مطرح نبود. این است که عمده اوقات می گذشت به مشق های سخت نویسندگی و شاعری یا عرق ریختن در میدان های ورزشی. بدون اینکه حتی یک بار هم از خودت سوال کرده باشی که از این همه فشار و عرق ریزان روح و جسم به چه دستاوردهایی می خواهی برسی؟ متاسفانه حتی سوال هم مطرح نمی شد چه رسد به اینکه برای جواب در ذهن خودت کنکاش کنی. نتیجه اینکه آنچه بر جای ماند مقدار زیادی فرسودگی اعصاب بود و دردهای شدید جسمی که این روزها هم گاهی شدت می گیرد و نفس آدم را به شماره می اندازد.

به این همه می توان چیزهای دیگری را هم افزود. ازدواج. تولد فرزند. بزرگ کردن فرزند، تلاش برای مرد خانواده بودن و غیره و غیره. بر خلاف نسل جدید که تن به ازدواج نمی دهد و بیشتر دنبال خوشگذرانی است در نسل ما همه خیلی زود ازدواج می کردند و به این سادگی ها هم طلاق نمی گرفتند. ازدواج سفید و سیاه و موقت و غیره هم اصلا معنی نداشت. حالا فرزندم بیست و چهار بنج سالش است. خاطرات او را به یاد دارم. از زمان تولد تا مهد کودک و دبستان و غیره. شاید این از جمله شیرین ترین خاطرات من باشد. باز هم اگر بخواهم چیزی اضافه کنم، مرگ بسیاری از گذشتگان بود که در کودکی برایمان عمه و خاله و عمو بودند و حضورشان به معنی واقعی باعث دلگرمی ما می شد. همه یکی یکی رفتند و در بایگانی ذهن ما دفن شدند. بخش گدازنده اش اینکه تنها مرگ و میر سن و سال دارها را شاهد نبودیم. جوان هایی هم رفتند که واقعا حیف بودند. رفتن آن ها البته دردناک تر بود ولی بهرحال چون روی داده بود، نمی توانستی به جز کنار آمدن با تقدیر کار دیگری بکنی.

چخوف در داستان های انتهای عمر خود بخصوص اسقف و سرگذشت ملال انگیز، از زبان عالیجناب اسقف و دانشمند عالی مقام، نوعی واکاوی در زندگی را تصویر می کند. هم عالیجناب اسقف و هم دانشمند عالی مقام با کوهی از افتخارات معنوی و علمی، در انتهای زندگی خود همه چیز را بیهوده می بینند و عمر خود را بی حاصل ارزیابی می کنند. معتقد هستند که مسیری را که طی کرده اند با همه جلال و شکوه ظاهری مسیر درستی نبوده است. افسردگی وحشتناکی آن ها را فرا گرفته و تضادها و تردید ها از درون آن ها را می خورد. نمی دانم این سرنوشت در انتظار من هم هست یا نه. این که رفته رفته دچار تردید جدی در زندگی خود بشوم و از خود سوال کنم که آیا آنچه کرده ام همان بوده که می بایست می کرده ام؟ آیا مسیر من در زندگی مسیر درستی بوده است؟ آیا به تعبیر همینگوی، از قلّه ای بالا رفته ام که به خودم تعلق داشته یا مثل بلنگ کلیمانجاروی او از روی غرور و خودخواهی قله را تا انتها طی کرده ام و آنچه مانده اینکه حالا دریابم این قلّه من نبوده است و لاجرم گرمای درونم فروکش کند و سرمای محیط سبب شود یخ بزنم و جنازه ام در آن بالا بیفتد. چه سرنوشت دردناکی. امیدوارم چنین نشود هرچند این امیدواری چندان هم خوشبینانه نیست. زندگی گذشت به آن شکلی که گذشت. مابقی هم اگر عمری باشد خواهد گذشت به آن شکلی که خواهد گذشت. خیلی هم دست و با زدن دردی را دوا نمی کند. گیرم بخواهم به جبران گذشته به اعصاب فرسوده و بدن تحلیل رفته ام فشار بیاورم و جایگاهی را بگیرم. عنوان و اعتباری برای خودم دست و با کنم. حتی به ضرب گذشتن از اصول اخلاقی خاص زمان نشو و نمای خودم، از طریق روی هم ریختن با این و آن، اسم در کنم و دیگران به سبب همین اسم مجیزم را بگویند و ماشین و راننده برایم مهّیا کنند. این ها قرار است چه دردی را دوا کند؟ آیا خم و راست شدن دیگران و به به و چهچه هایی که می گویند سبب می شود که فکر کنم زندگی موفّقی داشته ام؟ مسیر را درست رفته ام؟ واقعا این فکرها دلهره آور است. برای گریز از آن، ذهن ناخوداگاه به سمت واقعیت های عینی چرخش می کند و متاسفانه آنچه باید به عنوان یک واقعیت خدشه نابذیر قبول کنم خیلی هم آرام بخش نیست. واقعیت این است که وارد بنجاه و هفتمین سال زندگی ام شده ام و حالا یک مرد  سالخورده هستم که اگر حادثه ای یا سانحه ای کار عزراییل را جلو نیندازد، تا مرگ به اصطلاح طبیعی اش چیز زیادی باقی نمانده. آنچه جز این خواهد بود مقدار زیادی بالا و بایین شدن های ذهنی و احساسی است و البته نهایت به این اعتراف منتهی خواهد گردید که من هم مثل هم نسل هایم و مثل همه انسان ها، در نگرشی کافکا گونه، حکم محبوسین زندان تاریخ را داشته ایم. تاریخ ما را تربیت کرده است و او برای ما مسیر زندگی را تعیین نموده. خود ما اگر نه هیچ که در واقع چندان نقشی در سیر تکوینی خود نداشته ایم. این هم واقعیت دیگری است که شاید تا حدی تسلی بخش باشد. اما در کنه خود یک تلخی چندش آور نیز دارد و آن اینکه نکند همین تاریخ مرا به سرنوشت عالیجناب اسقف و دانشمند عالی مقام چخوف مبتلا کند. اگر چنین باشد که البته با همه خوش بینی باید آن را از نظر منطقی هم که شده محتمل دانست، متاسفانه دوران کوتاه ولی اندوه باری را بیش رو خواهم داشت. شاید تا زمانی که از اعماق وجود آرزو کنم مرگ برسد و مرا هم به صورت یک ورق باره، در بایگانی فرسوده ذهن ها بایگانی نماید.

کد خبر 1515331

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 2 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 2
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • IR ۲۱:۱۹ - ۱۴۰۰/۰۲/۲۵
    0 3
    حاجی مشعوف شدیم.ولی اولین چیزی که فراموش کردی اینه نسل جدیدحوصله خوندن این همه نوشته رونداره.دومابرفرض خوندن پشیزی اهمیت نمیده.ومن الله توقیف