به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، سخنان شهرام ناظری درباره مولوی در ترکیه، موجی از واکنشها را در میان اهالی فرهنگ به دنبال داشت. در همین زمینه طاهره طهرانی در خبرگزاری مهر با محبوبه مباشری به گفتوگو نشسته است. محبوبه مباشری پژوهشگر و استاد زبان و ادبیات فارسی و از چهرههای فعال دانشگاهی در این حوزه است که سالها در دانشگاه الزهرا به تدریس و مدیریت علمی پرداخته و سمتهایی چون معاون آموزشی، ریاست دانشکده ادبیات و نیز ریاست دانشگاه الزهرا را برعهده داشته است. بخشهایی از سخنان مباشری را از این گفتوگو برگزیدهایم که در ادامه میخوانید:
در گذشته ایران با نامه «ایرانشهر» شناخته میشد
در گذشته ایران با نام «ایرانشهر» شناخته میشد. در آن دوران، خشکیهای زمین را به هفت بخش تقسیم میکردند که به آنها «هفت اقلیم» میگفتند و ایران در مرکز این اقلیمها قرار داشت. به همین دلیل، ایران از وسعت جغرافیایی بسیار گستردهای برخوردار بود. ایرانشهر در آن تقسیمبندی جایگاه محوری داشت و قلمروی آن بخشهای وسیعی از سرزمینهای پیرامونی را در بر میگرفت. برای مثال، «بصره» جزو سرزمین ایران محسوب میشد، نام «بغداد» نیز ریشه فارسی دارد و به معنای «خداداده» است.
قلمروی ایران از غرب تا بخشهایی از عراق امروزی و از شرق تا افغانستان و تاجیکستان امتداد داشت. در شمال نیز مناطقی مانند ارمنستان و قفقاز جزو ایران بودند و حتی بخشهای قابلتوجهی از ترکیه امروزی بعدها توسط عثمانیها از ایران جدا شد. با گذر زمان و در اثر حملات اقوام مختلف، ایران تضعیف شد. افزون بر این، عملکرد برخی از فرمانروایان نیز در از دست رفتن بخشهایی از سرزمین نقش داشت. بهتدریج، این مناطق از ایران جدا شدند و به صورت کشورهای مستقل درآمدند.
ایرانیان در دو قرن اولیه ورود اسلام خاموش نبودهاند
اصطلاح «دو قرن سکوت» به این معنا نیست که ایرانیان در آن دو قرن اولیه کاملاً خاموش بودهاند. به این معنا بود که زبان رسمی مکاتبات دیوانی و اداری، عربی شده بود، نه اینکه مردم اجازه سخن گفتن به فارسی نداشته باشند. زبان فارسی وجود داشت، اما زبان رسمی حکومت نبود. پس از تحولات فکری و فرهنگی در آن دوره، نوعی انقلاب فرهنگی رخ داد و حتی ترجمه قرآن به زبان فارسی انجام شد. این نشان میدهد که زبان فارسی بهتدریج جایگاه رسمی و مکتوب خود را بازیافت. اصولاً هیچ زبانی یکباره به وجود نمیآید و یکباره هم از میان نمیرود.
ما از این نظر مردمی خوشبخت هستیم که هنوز زبان فردوسی را میخوانیم و میفهمیم. بسیاری از ملتها برای فهم متون کلاسیک خود ناچارند زبانهای کهن یا لاتین را بیاموزند و حتی دانشجویانشان نیز آثار متفکرانی چون هومر یا هرودوت را بهدرستی درک نمیکنند. با این حال، ما گاه ارزش این میراث بزرگ زبانی را آنگونه که شایسته است، درک نمیکنیم.
واقعیت این است که ما با یک حوزه جغرافیایی بزرگ روبهرو هستیم که در مطالعات «جغرافیای تاریخی ایران» همواره به آن توجه میشود. من معمولاً این موضوع را با اطلسهای جغرافیای تاریخی توضیح میدهم. برای مثال، در تاریخ بیهقی بارها مسیر حرکت سلطان مسعود، از مناطق مختلف تا هرات، بررسی میشود و میبینیم که این سرزمینها در آن زمان جزو ایران محسوب میشدهاند.
ما شاعرانی چون مولانا، ناصر خسرو، سنایی، نظامی و خاقانی داریم که زادگاه آنها در نقشه جغرافیایی امروز ایران قرار ندارد، اما در زمان خود جزو قلمرو فرهنگی و تاریخی ایران بودهاند. این شاعران ایرانی و فارسیزبان محسوب میشوند.
خاقانی اهل شروان است؛ منطقهای میان آذربایجان امروزی. مادر او مسیحی بوده و در آثارش، همانند آثار نظامی، اصطلاحات ارمنی و نسطوری فراوانی دیده میشود. با این حال، این شاعران همه اندیشهها، باورها، تاریخ و فرهنگ خود را به زبان فارسی بیان کردهاند. زبان فارسی در اینجا مانند نوعی «ساروج اجتماعی» عمل میکند؛ مادهای که آداب، عقاید، تاریخ، سرزمین و حتی تفاوتهای دینی و فرهنگی را به هم پیوند میدهد.
نقش دین هم در این رابطه بسیار مهم است. تقریباً همه شاعران بزرگ ما مسلمان بودهاند. اسلام از جهان عرب به ایران آمده، اما ایرانیان آن را با فرهنگ خود سازگار کرده اند. این موضوع را بهروشنی در آثار شاعرانی چون ناصر خسرو، سعدی، حافظ و دیگر بزرگان میبینیم. به این ترتیب است که وجود واژگان عربی در شعر شاعران طبیعی است. اگر به دیوان ناصر خسرو، شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی یا دیگر آثار نگاه کنیم، میبینیم که در کنار زبان فارسی، واژگان عربی نیز حضور دارند. حتی شاهنامه که اثری ملی و درباره نیاکان ماست، از واژگان عربی خالی نیست و در آغاز خود مباحث اعتقادی و دینی را مطرح میکند. این موضوع به معنای تعصب نیست، بلکه بیان هویت فکری و فرهنگی شاعر است.
بسیاری از شاعران ما جهاندیده بودهاند. ناصر خسرو سفرهای طولانی انجام داد و پس از پذیرش دعوت خلافت فاطمی، درنهایت به یمگان دره در افغانستان تبعید شد؛ سرزمینی که آن زمان جزو قلمرو ایران بود. سعدی نیز سفرهای فراوانی داشت و میتوان او را شهروندی جهانگرد دانست، و با وجودی که در نظامیه بغداد درس خوانده بود و به عربی مسلط بود، شاهکارهایی به فارسی نوشت و به زبانی دست یافت که بعدها معیار شد.
زبان معیار فارسی، زبان سعدی است
امروز آنچه به عنوان زبان معیار فارسی میشناسیم، تا حد زیادی متأثر از زبان سعدی است. او فارسی را چنان روان، زیبا و دقیق به کار برد که زبانش به الگو تبدیل شد. بسیاری از شاعران، حتی اگر علوم را به عربی میآموختند، اندیشه و احساس خود را به فارسی بیان میکردند و همین امر باعث تداوم و استحکام زبان فارسی شد.
مثلاً ناصر خسرو در سفرنامهاش بهزیبایی به این موضوع اشاره میکند. او در مسیر سفر خود، هنگامی که به شهر تبریز میرسد، از دیدار با قطران تبریزی سخن میگوید و مینویسد که «فارسی نیکو میگفت، اما نیکو نمیدانست.» یعنی قطران به فارسی سخن میگفت، اما در خواندن و فهم دقیق متون فارسی، بهویژه دیوانهای فارسی، دچار دشواری بود و پرسشهایی برایش پیش میآمد. این نکته بسیار قابل تأمل است و حتی میتوان آن را با وضعیت امروز مقایسه کرد.
نواده مولوی حتی نمیتوانست یک بیت از مثنوی را بخواند!
در سال ۱۳۸۰ سفری علمی به ترکیه داشتم و از چند دانشگاه بازدید کردیم. در یکی از این دیدارها با خانمی استاد دانشگاه آشنا شدم که از نوادگان مولانا و از خاندان چلبی بود و تحصیلات عالی در حوزه زبانها داشت. ایشان میگفتند ما مثنوی را بسیار دوست داریم، اما واقعیت این بود که ایشان حتی یک بیت از مثنوی را به فارسی نمیتوانست بخواند، در حالی که مولانا حدود ۳۶ هزار بیت در دیوان شمس و نزدیک به ۲۶ هزار بیت در مثنوی دارد، جدا از مجالس، مکتوبات و دیگر آثار منظوم و منثورش.
... مولانا در سرزمینی زاده میشود که جزو قلمرو فرهنگی ایران بوده، مهاجرت میکند، مسیرهای مختلفی را میپیماید و در نهایت، به دلیل ناامنیهای ناشی از حمله مغول، در قونیه ساکن میشود؛ ابتدا در لارنده و سپس در قونیه. او دیگر به محدوده جغرافیایی ایران بازنمیگردد، اما مسئله اصلی، ریشهها و زبان اوست. مولانا فقیه، محدث و متکلم است و علوم دینی را به زبان عربی آموخته و حافظ قرآن است. اگر در آثارش ابیات عربی دیده میشود، غالباً برگرفته از قرآن و در جهت تقویت و اثبات مفاهیم اشعار فارسی اوست. جهان اندیشه مولانا، جهانی است که از طریق زبان فارسی بیان شده و این زبان، حامل اصلی فرهنگ و تفکر مولوی است.
برداشتهای سطحی و نادرست از رابطه مولانا و شمس میشود
... مسئله «نافهمیهای مولوی» در حقیقت بیشتر به نفهمیدنهای ما بازمیگردد، نه به پیچیدگی بیدلیل سخن او. خود مولانا بهصراحت از این رنج سخن میگوید؛ آنجا که مینالد و میگوید:
آنچه میگویم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
او از این شکایت دارد که مخاطب ظرفیت دریافت و فهم سخنش را ندارد. او در جایی کلام خود را به کندن جوی آبی تشبیه میکند که امید دارد قرنها بعد، آب آن به تشنگان برسد. گویی باور داشت آیندگان بهتر خواهند فهمید. اما حقیقت این است که حتی امروز هم، با وجود پیشرفتهای علمی و پژوهشی، هنوز بخشهای مهمی از اندیشه او بهدرستی فهم نشده است.
یکی از روشنترین نمونهها، برداشتهای سطحی و نادرست از رابطه مولانا و شمس است. هنوز هم برخی این رابطه را با معیارهای خام و غیرعلمی تفسیر میکنند و آن را به روابط غیرمشروع فرو میکاهند، در حالی که اساساً زبان و دستگاه فکری مولانا را درک نکردهاند. یا بیتهایی مانند «هر کسی از ظن خود شد یار من» را جدا از بافت کلی اندیشه او تفسیر میکنند و دچار تعصب یا سختگیری میشوند.
۲۵۹





نظر شما