فهیمه نظری: روز دوشنبه ۲۳ بهمن ۵۷، فردای پیروزی انقلاب، زندان اوین به تصرف مردم درآمد. یکی از شایعاتی که آن زمان درباره این زندان مطرح بود، وجود تونلی اسرارآمیز در زیر اوین بود که به سیاهچالههایی ختم میشد و گفته میشد برخی زندانیان را در آنجا بهصورت مخفیانه تحت شکنجه نگه میداشتند. این شایعه چنان قوت گرفت که حتی چند روز پیش از تصرف زندان اوین توسط انقلابیون، دولت موقت از یک شرکت سوئدی درخواست کرده بود که «عملیات بررسی ژئوفیزیک تونل اسرارآمیزی را در زیر زندان ساواک سابق (اوین) رهبری کند.» (کشف تونل زیر زندان اوین، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۹ اسفند ۱۴۰۲)
پس از پیروزی انقلاب و تصرف زندان اوین نیز، با وجود بازدید خبرنگاران و مردم از همه بخشهای این زندان و پیدا نشدن هیچگونه تونل یا سیاهچال، این شایعه همچنان در میان افکار عمومی رواج داشت. تا جایی که آیتالله سید محمد خامنهای، که در ابتدای انقلاب بهعنوان حقوقدان و وکیل از مؤسسان کمیته دفاع از زندانیان سیاسی بود، بهطور جدی پیگیر این موضوع شد و در نهایت به این نتیجه رسید که چنین مکانی وجود ندارد. او در بخشی از خاطرات خود که در گفتوگو با مرکز اسناد انقلاب اسلامی بیان کرده، درباره جزئیات این ماجرا گفته است:
«… قضیه از این قرار بود که یکی از افرادی که به مدرسه رفاه رفت و آمد داشت به من مراجعه کرد و گفت از طریق مانیهتیسم [شهود، الهام، رویا] و شهادت یکی از جوانان صالح، فهمیده که یک زندان مخفی در زیر زندان اوین هست و میگفت جوانان محبوس در آنجا غذا نداشتند و ناله میکردند و یا مهدی (عج) میگفتند. این مطلب که محتمل بود راست باشد مرا تکان داد و احساس مسئولیت آورد. احتمال داشت واقعاً زیرزمینهای مفصلی وجود داشته که شاه برای مقاصد فعالیتهای پنهان اتمی در زیر تپههای اوین و درکه ساخته و چون بیمصرف بوده از آن برای حبس برخی زندانیان استفاده میکرده است.
حتی فکر کردم ممکن است این زندان در خارج از محوطه اوین باشد و احتمال دادم که درِ آن الکترونیکی باز و بسته شده و کلیدش در مرکز ادارات ساواک باشد؛ بنابراین، زندان بایستی دارای آنتن مناسبی میبود که به وسیله آن دربها را باز و بسته میکردند. از این رو تصمیم گرفتم یک روز کارها را در مدرسه رفاه رها کنم و به سراغ این موضوع بروم. از ارتش یک بالگرد گرفتیم، از صدا و سیما دو نفر فیلمبردار خواستیم و من و دو نفر از محافظان با بالگرد روی زندان اوین رفتیم و اشخاصی را که با شخص مانیه¬تیسمشده آشنا بودند با ماشین به محل زندان فرستادیم. بالگرد ما ساعتی بالای زندان چرخید و از هر زاویهای فیلمبرداری کردیم که فیلمهای آن حتماً در بایگانی صدا و سیما هست و باید باشد، گرچه احتمال دزدیدن آنها هم هست، کما اینکه تمام نقشههای معماری زندان اوین را هم آورده بودند تا رسیدگی کنیم، ولی بعد به سرقت رفت و گمان میکنم در دست منافقین خلق باشد. در این بازدید هیچ اثری از آنتن یا چیزی که کار آنتن را بکند نیافتیم. خسته شده بودیم، پیاده شدیم. در محل زندان عدهای افراد انتظامی کمیته مقیم بودند و دیگ غذایی برپا بود و دو نفر افسر نظامی هم که بعدها به جرم تیراندازی شبانه بر روی افراد کمیتهها و کشتن جوانان آنجا محاکمه و اعدام شدند، به حسب ظاهر خیلی صمیمانه و جدی مشغول خنثی کردن مینهایی بودند که سراسر تپههای اطراف زندان را پوشانده بود.
من ابتدا با دو سه نفر در داخل حیاط به گردش پرداختیم تا راه یا روزنهای به زیرزمین پیدا کنیم، حتی دو نفر جوشکار آوردیم که لولههای یک منبع آب هوایی را که به زیرزمین رفته بود سوراخ کند. من هر جا لولهای پیدا میکردم که سر از زمین درآورده بود و معمولاً برای هواکش استفاده میشود، در داخلش صدا میکردم و از افرادی که ممکن بود بشنوند جواب میخواستم، ولی هیچ کدام مؤثر و مفید واقع نشد.
به داخل زندان آمدیم. تمام زندانها و درهای سلولها باز و مثل محیطی جنگزده، غارتشده و درهمریخته بود. بازدید کلی کردم و چیزی نیافتم. گفتم آن سوژه را که در شهودش آنجا را ملاحظه کرده بود آوردند. شرح داد که در عالم ناآگاهی مانیهتیسم به این زندان آمده بودم و داخل اتاقها میگشتم ناگهان از یکی از اتاقها فرو رفتم به زیرزمینی بزرگ و در آنجا افراد مؤمنی را دیدم که مناجات میکردند تا نجات پیدا کنند. او را به همان سلول معین بردیم و گفتیم آیا یقین دارد که همین غرفه بود. یقین داشت. خودش هم جوانی اهل اصفهان و سلیمالنفس و انقلابی نشان میداد، بهگونهای که حسب ظاهر صادق، بیغرض و خیرخواه مینمود. ولی عمق آن غرفه و سلول جایی نبود که امکان چنین زندانی باشد.
ظهر آن روز، دستهجمعی با پاسداران و افسران مذکور و همراهان ناهار خوردیم و نماز خواندیم، به اطراف هم نگاه دوباره انداختیم و برگشتیم […] با وجود آنکه کاری درباره پیدا کردن زندان مخفی پیش نبرده بودیم، ولی من هنوز ناامید نشده بودم و فکر و مسئولیت آن زندانیان مظلوم فرضی را در خودم داشتم. آخرین تیر ترکش ما تحقیق از تیمسار مقدم رئیس ساواک بود که برخلاف نصیری آدمی آدابدان و وزین بود. به همین منظور، تیمسار مقدم [آخرین رئیس ساواک] را آوردیم و دور میز کنفرانسی نشاندیم […] در ضمن سؤالات ناگهان غافلگیرش کردم و گفتم شما که این همه زندان داشتید چه نیازی به زندان مخفی زیر زندان اوین بود؟ احساس کردم حیرتزده شد. درست مثل کسی که اولین بار خبر مهمی را میشنود، به فکر فرو رفت. احساس کردم در این غافلگیری اگر اطلاع داشت جور دیگری عکسالعمل نشان میداد. مثل کسی که از شاه رودست خورده به فکر فرو رفت و بالاخره گفت من هیچ اطلاعی از این موضوع ندارم. ما هم او را رها کردیم برود اتاقش و خستگی در کند.»
توصیف خبرنگار کیهان از داخل زندان اوین پس از تصرف
خبرنگار روزنامه کیهان که پس از تصرف این زندان همراه با جمعیتی از مردم برای بازدید از زندان اوین به این محل رفته بود، گزارش مفصلی از جزئیات داخلی زندان ارائه داد. او در پایان گزارش خود، با وجود مشاهده همه بخشهای اوین، در امتداد همان شایعات رایج اظهار داشت که آ«اوین واقعی این نیست. سیاهچالهای زندان اوین زیر تپهماهورها باید باشد... آنچه ما دیدیم زندان مدرنی بود که جایش در سوئد باید باشد»!
گزارش او که در ۲۵ بهمن ۵۷ در روزنامه کیهان منتشر شد، در ادامه میآید:
«هفت – هشت زندانی سیاسی هنوز در سلولهای یخی اسیرند و الان چهار روه که بی آب و غذا ماندهاند، من به پاسداران زندان گفتم، اما زیاد توجه نکردند، شما بگویید، شاید گوش به حرف شما بدهند و کاری بکنند.»
آن که سخن میگفت، مرد میانسالی بود و مدعی بود یکی از بستگانش که هفته پیش از سلولهای یخی به زندان قصر منتقل و بعد آزاد شده است این اطلاع را در اختیار او گذشته است.
سربالایی زندان اوین را ما با اتومبیل در میان سیل خروشان علاقمند به بازدید زندان میرفتیم. محشر کبری بود. زن و مرد و خرد و کلان آمده بودند. شهری و ولایتی بودند این را از قیافههایشان میشد خواند.
نفسزنان همه داشتند سربالایی را گز میکردند. عدهای هم برمیگشتند: «نرید آقا، راه نمیدن، در بسته است.» و در بسته بود. سه، چهار و هفت و ده مبارز دم زندان را چون نگین حلقه کرده بودند. سه آمبولانس و یک ریو ارتشی دم در مستقر بود. بالای اتومبیلها، چریکها موضع گرفته بودند. یکیشان که لباس نیروی هوایی به تن داشت با بلندگو ندا میداد: «خواهش میکنم برگردید، اینجا امن نیست، خیلی جاها را هنوز نتوانستهایم شناسایی کنیم چون مین گذاشتهاند. احتمال انفجار وجود دارد. اجازه بدهید این شناسایی کامل شود. آن وقت از طریق روزنامهها ساعات بازدید از زندان را اعلام میکنیم.» اما کسی گوشش بدهکار نبود. فشار جمعیت بیش از حد بود. گروهی زنجیر گرفتند. چند تیر هوایی شلیک شد و ما بعد از شناسایی به در فولادی زندان رسیدیم. سه چریک مسلح دم در بودند. بهسختی از لای در گذشتیم. زندان اوین روبهرویمان بود. بازداشتگاهی که برای بسیاری از مبارزین جوان ما بیبازگشت بود. بر سینه در آهنی نوشته بود: «قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون میآید.» و لوله همه تفنگهای گرم زیر آفتاب میدرخشید.
نگاه اول: پارک کوهستانی
زندان اوین از در ورودی بهظاهر چیزی به جز یک پارک کوهستانی، جز چند آپارتمان و خانه کوهستانی نیست روبهروی در کیوسک نگهبانی است. پست کیوسک دیوار سنگی که از غرب آمده و به شرق زندان میرسید. محسن محققی مسئول گروه پاسداران زندان میگفت: «از کجا میخواهید شروع کنید؟»
- از اینجا: کار این گروه چیست؟ چند درصد فضای بیرونی و درونی زندان شناسایی شده است؟
- تقریبا ۸۰ درصد زندان شناسایی شده است و پاسداران نیز مسئول حفظ و حراست زندان و نگهداری اموال آن هستند. مقداری اسلحه به دست آمده است که همه تحویل کمیته شده است و این گروه چهلنفری پاسدار هم از مجاهدین خلق، فداییان خلق و افراد نیروی هوایی هستند.
در تمام مدتی که دارد حرف میزند، همهمه هزاران نفری که سربالایی زندان را طی میکنند، صدای پاسداران و صدای چند کلاغ پیری که بر شاخههای درختان سربهفلککشیده بال میتکانند در گوش میپیچد. از ضلع شرقی دیوار سنگی را پیش میگیریم و جلو میرویم. در آهنی را پشت سر میگذاریم. از در که میگذری سمت راست چند اتاق هست. اینجا گویا دفتر باشد و همینجا دفتر، دفتر که نه، ستاد گروه پاسداران است. هفت هشت نفر از آنان از این اتاق به آن اتاق میروند. یکیشان دختر است و مسلسل به دست دارد. نامش منیر و دانشجو است. خواهرش هم هست که او سرکشیک است. یک مسلسل کلاشینکف به دست دارد، میگوید: «با طرز کار مسلسل آشنا هستم.»
روبهروی دفتر سه بلوک مسکونی با روبنای سیمانی [...] است. اینجا محل اقامت کارکنان اوین است. جلوتر در دوم آهنی و سمت راست، زندان زنان است. کمی سرازیر میرویم. از در میگذریم روی این در هم نوشتهاند «همه چیز متعلق به ملت است، چیزی را نبرید، چیزی را آتش نزنید.» اما چیزهایی خراب شده است. این را در بازدید از سلولها، از کتابخانه، از بایگانی، از آشپزخانه و... دیدیم. نزدیک زندان زنان دو اتومبیل با شیشههای شکسته پارک شده است، شمارهشان را یادداشت میکنم. پیکان شماره ۸۲۶۳۹ تهران – م و شورلت ایران شماره ۶۵۳۴۶ مشهد. و دورتر ۱۰ سواری ولوو که سالم ماندهاند. و حالا یک در آهنی قطور و سنگین دیگر در پیش رو داریم. از این هم میگذریم. اینجا زندان زنان است پایینتر اسلحهخانه است که تخلیه شده و روی آن دو اتاق بازجویی زنان – دو ساختمان زندان زنان نشان میدهد که کمی پیرتر از بقیه ساختمانها هستند. این را رنگ و روی زندان نشان میدهد. وارد میشویم. بوی خون و بوی انقلاب در مشام میپیچد. این زندان ۱۵ سلول دارد. [...] یک دریچه، یک سقف کوتاه و یک در آهنی با چند چفت و بست و دریچهای روی در به سوی رهایی. دو دستشویی، دو توالت و یک حمام با دو دوش همهچیز این بند است. توالتها و دستشوییها چه بوی گندی میدهد!
چه روزها و شبها خواهران و مادران ما اینجا حالشان به هم خورده است، شکنجه شدهاند و شهید شدهاند و آن سوی این بند، ساختمان دیگری است این یکی بر بلندی ایستاده است از پلهها بالا میرویم.
یک تابلو با مشتی اراجیف، اسمش را گذاشتهاند برنامه ماهانه زنان زندانی! «یک کیلو قند، ۵۰ گرم چای، ۴ قالب صابون» ام چقدر شکنجه؟

هواکش میکروبی
جلوتر میرویم، در ضلع شرقی این دو ساختمان یک زندان دیگر چسبیده به کوه، دیوارها تا نیمه خیس است. از در دیگری میگذریم. این یکی باید در خروجی زندان زنان باشد.
[...] پست زندان از دور یک چیزی شبیه برج دیده میشود. برج باید پله داشته باشد؛ ولی این پله ندارد، چیزی استوانهای شکل است با ارتفاع ۳۰ متر و بالا که میرود چیزی شبیه برج روی آن سنگینی میکند، رویش نوشتهاند: «هواکش میکروبی» رزمنده همراهمان میگوید: «نه برج نیست هنوز نتوانستهایم دریابیم که این چیست؟ چند مهندس مشغول تحقیق هستند. باید از اینجا به جایی راه باشد.» جلوتر میرویم. نزدیک سلولهای انفرادی و عمومی زندان مردان، اینجا هم باز در آهنی دارد، همهجا در است و همهجا آجر و فولاد. همراهمان میگوید: «روی آهن پا نگذارید، پا در جای خاکی هم نگذارید، فقط روی آسفالت و سیمان راه بروید. خطر مینگذاری بسیاری است.» با احتیاط پیش میرویم و هرجا هم که میرویم یکی دو پاسدار مسلح مراقب هستند. به ساختمان بهظاهر دو طبقهای میرسیم. شمالی – جنوبی است. از در وارد میشویم. محوطه نسبتا بزرگی است. آن وسط چند صندلی و یک میز شکسته افتاده و دور اینها را یک سکوی بلند، چیزی شبیه سکوی مراجعین به اطلاعات در بر گرفته است.
ساختمان درواقع چهار طبقه است. یک زیرزمین، دو یکونیمطبقه و دوطبقه با راهروهای پیچ در پیچ، شبیه هم، همه آهنی و همه بتونآرمه که توپ هم تکانش نمیدهد.
ظاهرا دفتر اطلاعاتی برای مراجعه بستگان زندانیان سیاسی است. طبقه همکف بایگانی است و کتابخانه. همهجا در آهنی همهجا با چفت و بست فولادی و آن دریچه کذایی.
به کتابخانه میرویم. گروهی از اعضای کمیته مشغول جمع و جور کردن کتابها هستند. عنوان چند کتاب را بخوانید: «شاه سخنها» از شاه – حضرت عبدالعظیم علیهالسلام، از انتشارات آثار ملی – اسرار «ک – گ – ب». چند کاغذپاره را برمیداریم و نگاه میکنیم روی پاره کاغذی لیست کتابهایی را که مهدی رضایی از کتابخانه گرفته است یادداشت شده است و روی کاغذ انگار مهدی است که نگاه میکند با آن دو چشم نافذ و پرغرور. اتاق دومی هم کتابخانه است. اینجا آثار دستی زندانیان سیاسی را در چند قفسه محبوس کردهاند. مهرههای شطرنجی که با خمیر شکل گرفتهاند. و مردها و زنها و اسلحههای خمیری دیگر. و این یکی تندیس یک رزمنده که بر سینهاش نوشتهاند: «چو ایران نباشدف تن من مباد».

سلولهای نمایشی
و حالا در بندهای انفرادی هستیم: یک سلول ۱۳۰ در ۴۰ کمی بیشتر یا کمتر. کف [یک واژه ناخوانا] پوشیده، یک دستشویی، یک توالت فرنگی، یک دریچه، یک هواکش و یک سقف کوتاه و باز هم در آهنی و باز سلول و بند، نمیشود شماره کرد. تو این فضای خونگرفته که خون انقلاب در هر سلول و بندش جاری است مگر میشود سلولهای انفرادی را شمرد. ده بند و هر بند ده سلول دارد.
طبقه بالاتر چند زندان عمومی است همه هم شوفاژ و نور دارند. طبقه پایینتر هم بند عمومی دارد و بعد چند اتاقک برای ملاقات که شبیه شکنجهگاه است. جلوی هر بند میز و دفتر و دستکی است و دو صندوق نامهها که بینامهاند. و بعد طبقه همکف، محوطهای به وسعت ۳۰۰ متر. یک حلقه بسکتبال، یک تیر والیبال و دور تا دور «هواخوری» را درهای سلولها که از بالا چشم به پایین دوختهاند، احاطه کردهاند. یعنی اینجا بازداشتگاه کُلدیتس است. یکی از همراهان مسلسل به دست ما میگوید: «آقا گول این ظاهر شیک و پیک را نخورید. این بند و سلولها نمایشی است و فقط به هنگام بازدید جمعیتهای جهانی از آن استفاده میشده است. زندانیهای واقعی جاهای دیگر است.»
- جاهای دیگر کجاست؟
محققی، سرپرست گروه تجسس و پاسدار، میگوید: «هنوز موفق به کشف جاهای دیگر نشدهایم. از چند مهندس برق و ساختمان در مورد شناسایی زندان کمک گرفتهایم. دارند کار میکنند همه چیز بهتدریج روشن میشود.»
همینطور هم باید باشد پس آن شکنجهگاهها و سلولهایی که زندانیان ما از آن خاطرهها دارند و زندانیان مبارز ما در آن شهید شدهاند کجاست؟ یک به یک سلولها را که بهدقت میبینیم. بوی کهنگی میدهند. یکی میگوید: «اقا رنگ و روی سلولها نشان میدهد که مدتهاست از این سلولها استفاده نشده است. شش ماه – یک سال و شاید هم بیشتر. در حالی که ما تا دیروز در اوین زندانی داشتیم.» روی راهروی یکی از بندها نوشتهاند: «زندان نمایشی است گول نخورید.» از بند رها میشویم، در ضلع شرقی طبقه همکف آشپزخانه و رختشویی است انگار بدموقعی دژخیمان غافلگیر شدهاند چون ظرف برنج روی فرها بود و جلوتر دو لاشه گوشت در هوا روی دو چنگک رها بود.
زندان واقعی کجاست؟
نه، اوین واقعی این نیست. سیاهچالهای زندان اوین زیر تپهماهورها باید باشد. جاهای دیگر باید گشت و گشت تا پیدایش کرد. آنچه که ما دیدیم زندان بود، اما همه زندان اوین نبود. پس سلولهای یخ کجا هستند؟ آنچه ما دیدیم زندان مدرنی بود که جایش در سوئد باید باشد.
زندان اوین آنقدر بزرگ است که نمیشود یک ساعت و دو ساعت تماشایش کرد. یک دو روز وقت میخواهد.
خیلی باید پاورچین پاورچین قدم برداشت که چیزی زیر پا منفجر نشود. آیتالله طالقانی هم که به دیدن زندان و دیدار پاسداران آمده بود همین را میگفتند. آیتالله آمده بود که از چگونگی کار این گروه با اطلاع شود و دستوراتی بدهد. آیتالله خودش مدتها در این زندان در بند بوده است. محققی سرپرست گروه پاسدار و تجسس میگفت: «خیلیها در این بند بودهاند. مدارک بسیاری به دست آمده است که فعلا سند آن را فاش نمیکنیم. نام خیلی از گردنکلفتهای رژیم فاسد به عنوان همکار ساواک به دست ما رسیده است. از کارکنان جزء البته مدرکی به جا نمانده است. ظاهرا اینها مدارک خود را قبل از اشغال زندان نابود کردهاند.»
پس زندان اوین هنوز مسئله برای گفتن و مکان برای دیدن دارد؟
بعد از دو ساعت از زندان بیرون میزنیم. هوا اصلا هوای سربی نیست و اصلا سنگین نیست. بوی آزادی در میان سیل جمعیت شناور به سوی زندان پراکنده است.
۲۵۹





نظر شما