امیرحسین جعفری، روزنامهنگار و پژوهشگر تاریخ: امروز که این گزارش را در رابطه با او مینویسیم، ۸۶ سالگی را پشت سرمی گذارد. عباس آقازمانی معروف به ابوشریف اصالتی خمینیشهری (استان اصفهان) دارد اما در سال ۱۳۱۸ در محله مولوی تهران متولد شده است. خانواده او دردستهبندی یک خانواده مذهبی نیمهمتمول محسوب میشدند. پدرش نجار-معمار بود. از کودکی در بازار تهران مشغول به کار شد و دبیرستان تمدن محل تحصیل او بود. وی در سال ۱۳۳۹ نیز به دانشسرای تعلیمات دینی رفت.
در سال ۴۶ با بازماندگان حزب ملل ازجمله جواد منصوری، احمد احمد و علیرضا سپاسی آشتیانی «حزبالله» را تأسیس کرد.
ورود به عالم سیاست
نخستین صحنه ورود جدی او به سیاست در سال ۱۳۴۲ آغاز شد؛ زمانی که در لاریجان با عباس دوزدوزانی آشنا شد و به حزب ملل اسلامی پیوست. حزب ملل اسلامی چندان شانسی برای فعالیت جدی پیدا نکرد و طی یک اتفاق، در مهر ۱۳۴۴ کشف شد. اعضای آن ازجمله عباس آقازمانی دستگیر شدند. برادر ابوشریف، احمد آقازمانی نیز همراه این گروه دستگیر شد. عباس آقازمانی دو سال در زندانهای مختلف عشرتآباد، شهربانی و جمشیدیه زندان بود. پس از آزادی وارد دانشگاه شد و دررشته زبان عربی و حقوق فارغالتحصیل شد. وی در این دوره ازشاگردان مهدی بازرگان بود.
در سال ۴۶ با بازماندگان حزب ملل ازجمله جواد منصوری، احمد احمد و علیرضا سپاسی آشتیانی «حزبالله» را تأسیس کرد. وی در این دوره به تحصیل علوم حوزوی پرداخت. در سال ۱۳۴۷ به واسطه بیماری پدرش به اروپا سفر کرد و با نیروهای سیاسی خارج از کشور ازجمله نیروهای الفتح آشنا شد. تجربیات این سفر در سازماندهی حزبالله نقش مهمی بازی کرد. در شهریور ۵۰ و با ضربه ساواک به مرکزیت سازمان مجاهدین خلق، برخی از اعضای حزبالله پیشنهاد ادغام با سازمان مجاهدین را دادند اما با مخالفت ابوشریف مواجه شدند. ابوشریف درپی این تصمیم از حزبالله جدا شد و به لبنان رفت و در این دوره در ارودگاههای الفتح آموزش نظامی منسجم را تجربه کرد. پس از چندی به یکی از آموزشدهندگان در این اردوگاهها تبدیل شد و تجربه جنگ رو در رو با اسراییل را به دست آورد. در این زمان او یک چریک تمامعیار بود که در کنار فعالیت سیاسی به کشتی، شنا و کوهنوردی نیز میپرداخت.
همسر او فاطمه مهدوی نجمآباد است که در این برهه بارها توسط ساواک تحت بازجوییهای سنگین قرار گرفت و در نبود ابوشریف پنج فرزندشان را بهتنهایی بزرگ کرد.
آقازمانی در بازگشت به ایران دستگیر شد اما توانست پس از چندی از دست ساواک فرار کند. این فرار او را به پاکستان کشاند. کشوری که سالها بعد به عنوان سفیر در آن حضور یافت. ابوشریف پس از دو سال تحصیل در مدارس حوزوی اهل سنت در پاکستان به اروپا رفت. در این دوره برای کسب پاسپورت جعلی به حزب توده نیز مراجعه کرد اما با مخالفت آنها مواجه شد. او در آلمان اقدام به ادامه تحصیل کرد و در رشته فلسفه در مقطع فوقلیسانس مشغول به تحصیل شد اما نتوانست آن را به اتمام برساند. او مسلط به زبانهای عربی، انگلیسی، آلمانی، ترکی استانبولی، اردو و پشتو است.
وی در اروپا چندان موفقیتی برای بازسازی گروه خود کسب نکرد و مجدداًهمراه عدهای به اردوگاههای الفتح رفت. زندگی مخفی اسم مخفی نیزمیطلبید به همین واسطه در این دوره عباس آقازمانی لقب «ابوشریف» رابرای خود انتخاب کرد.
پس از آن همراه دوستان قدیمی خود ازجمله محمد منتظری، جواد منصوری، عباس دوزدوزانی و چند تن دیگر در فرآیند تأسیس سپاه قرار گرفت و نخستین فرمانده عملیات سپاه شد.
انقلاب و ابوشریف
با خروج امام از عراق، ابوشریف نیز به نوفللوشاتو رفت و تا رسیدن به ایران امام را همراهی کرد. در ایران جزء حلقه حفاظتی و مراقبتی امام بود. حضور او در پادگان ولیعصر نیز فصل مهمی از فعالیتهای گروه ابوشریف بعد از انقلاب بود، فعالیتهایی که چندان با دیگر گروههای نظامی-سیاسی ارتباط خوشایندی برقرار نکرد.
ابوشریف: وسط، جواد منصوری سرپرست سپاه: سمت چپ، حمید محسنی: سمت راست
پس از آن همراه دوستان قدیمی خود ازجمله محمد منتظری، جواد منصوری، عباس دوزدوزانی و چند تن دیگر در فرآیند تأسیس سپاه قرار گرفت و نخستین فرمانده عملیات سپاه شد. وی دردوم خرداد ۱۳۵۹ با حکم بنیصدر فرمانده کل سپاه پاسداران شد. حکمی که بعدها برای او دردسرهایی نیز به همراه داشت و برخی ابوشریف را فرمانده بنیصدر میدانستند. نکته قابل توجه اینجاست که او جز معدود فرماندهان سپاه در آن زمان بود که تجربه فعالیت نظامی و حضور درجنگهای چریکی را داشت. وی در طول دفاع مقدس نیز چندین با مجروح شد. برادر دیگر ابوشریف، حسین آقازمانی، مدیر بخش مالی سپاه، نیز در جبهه به شهادت رسید. فرزند خواهر او هم در دورهای دیگر به شهادت رسید.
در میان اسناد و مکاتبات میان شهید رجایی و بنیصدر نیز این نکته وجود دارد که شهید رجایی نام ابوشریف را به عنوان یکی از کاندیداهای وزارت امور خارجه به بنیصدر اعلام میکند اما با مخالفت بنیصدر مواجه میشود.
تصویر ابوشریف در این دوره در جایجای کشور دیده میشود. مردی با قد و ریش بلند و کلاه نظامی سبز رنگ که عموماً در صحنههای نظامی دیده میشد.
در ماجرای سفر جلود (نخستوزیر قذافی) به ایران نیز او و حسین خمینی نقش مهمی در تنش با دولت موقت و ورود جلود به کشور داشتند.
ابوشریف بارها به عضویت در حزب جمهوری اسلامی نیز دعوت شد اما این دعوت را رد کرد و در دستهبندیهای سیاسی قرار نگرفت. هاشمی رفسنجانی در دورهای سمتی را به او پیشنهاد کرده بود که «بیا یک مسئولیتی را قبول کن.»
حضور او در مناطق عملیاتی کردستان در آن دوره جزء نقاط مهم زندگی سیاسی او پس از انقلاب محسوب میشود. در این دوره اختلافات با او نیز شروع شد. او یکی از مخالفین ادامه جنگ بود.
ابوشریف در رابطه با این دوره از زندگی خود میگوید: «من از فرماندهی سپاه استعفا داده بودم به عنوان یک نیروی داوطلب به جبهه رفته بودم و از سوی شورای عالی دفاع به عنوان نماینده در غرب انتخاب شدم و مسئولیت هماهنگی نیروهای ارتش و سپاه و بسیج را داشتم و عملاً دیگر نیروی سپاه نبودم.»
ابوشریف بارها به عضویت در حزب جمهوری اسلامی نیز دعوت شد اما این دعوت را رد کرد و در دستهبندیهای سیاسی قرار نگرفت. هاشمی رفسنجانی در دورهای سمتی را به او پیشنهاد کرده بود که «بیا یک مسئولیتی را قبول کن.»
ایشان هم گفته بود: «کاری را میپذیرم که در آن دعوا و جنگ قدرت نباشد.»
هاشمی هم گفته بود: «ما چنین مسئولیتی در نظام نداریم»!
اختلاف نظرها باعث شد پس از چندی در سال ۱۳۶۰ به عنوان کاردار ایران در پاکستان منصوب و سپس در فروردین ۶۱ به درجه سفیر ارتقا پیدا کند. او که به زندگی سفارتی اعتقادی نداشت در این دوره دچار انزوا وچالشهای بسیاری شد. هرچند گفته میشود در گام نخست سفارت ایران در آلمان به او پیشنهاد شده بود. ابوشریف پس از آنکه متوجه شد باید از این پس در سمت سفیر به خدمت ادامه دهد، خواستار سفارت در لیبی یا لبنان شد اما با درخواستهای او مخالفت به عمل آمد.
ماجرای پذیرفتن این سمت تحمیلی نیز از زبان ابوشریف جالب است: «بعد از استعفا از نمایندگی شورای عالی دفاع من قصد داشتم به شغل اصلیام که معلمی بود برگردم و دوباره تدریس را ادامه دهم، اما دوستان مخالفت کردند و گفتند که برای نظام بسیار بد است که ابوشریف با این همه تجربه، معلمی کند و باید پستی را قبول کنید. من نپذیرفتم تا اینکه یکی از دوستان با صراحت به من گفت یا سفارت یا زندان باید بروی، زیرا شما شخصی نیستید که بیکار بنشینید و ممکن است دوباره سپاهی تشکیل دهید و باعث ایجاد مشکل شوی. ولی من هرچه گفتم من قصد معلمی دارم نپذیرفتند تا اینکه خدمت امام رفتم و به او گفتم که من نمیخواهم به سفارت بروم و ایشان با عطوفت به شانه من زد و گفت پسرم سفارت برای تو خوب است برو!»
و شهید محسن گلاببخش (معروف به محسن چریک)
وجود اصرار تهران مبنی بر حضور در کشور دیگری، مجدداً به ایران برگشت و نماینده آیتالله منتظری در «شورای عالی افغانستان» شد. پس از چندی به علت بروز برخی حوادث در قم، به کشاورزی در اطراف تهران پرداخت. ا
وی پس از پایان دوران سفارت با وجود اصرار تهران مبنی بر حضور در کشور دیگری، مجدداً به ایران برگشت و نماینده آیتالله منتظری در «شورای عالی افغانستان» شد. پس از چندی به علت بروز برخی حوادث در قم، به کشاورزی در اطراف تهران پرداخت. او پس از این دوره، بهناچار و بدون خانواده روانه پاکستان و سپس افغانستان شد تا در فرآیند سقوط دولت نجیبالله همراه دوستان افغانستانی خود باشد. وی در این دوره به عنوان مشاور در کاخ نخستوزیری افغانستان در کنار حکمتیار حضور یافت. او با ربانی، حکمتیار و شهید مزاری (رئیس احزاب شیعه افغانستان) فعالیت میکرد. پس از شروع درگیریها با طالبان و تسخیر کامل افغانستان، وی با تغییر چهره ازافغانستان گریخت و به پاکستان رفت. در این دوره اظهارات ضد و نقیض بسیاری نیز در رابطه با او مطرح شد که عموماً مبنای واقعی نداشت.
وی در سال ۱۳۹۱ به ایران آمد و با مقامات عالی رتبه کشور و تعدادی از مستندسازان و پژوهشگران دیدار کرد. پس از آن نیز یک مرتبه به واسطه حضور در کنفرانس وحدت اسلامی به عنوان مهمان ویژه به ایران سفر کرد. این سفرها پایان شایعات و تهمتهایی بود که در سالهای دهه هفتاد و هشتاد در رابطه با او مطرح شده بود.
چهره شناختهشده او میان عالمان دینی صرفا به بعد از انقلاب برنمیگردد، او در دهه پنجاه مدتی نیز به علت تسلط بر زبان عربی و فقه اهل سنت و شیعه در مسجد اموی دمشق به عنوان نایب امامجماعت حضور داشت.
ابوشریف کماکان در پاکستان زندگی میکند و به فعالیتهای علمی و دینی در اسلامآباد مشغول است.
منابع:
-فرهنگ ناموران معاصر(محسن کاظمی)
-کتاب بادیگارد-خاطرات محمود مسافری
-کتاب مسیح کردستان
۲۵۹






نظر شما