سربازان چشم بسته جنگ روایت ها نباشیم / کالبدشکافی جنگ روایت ها در عصر علم قصه‌گویی / وقتی نویسنده دیکتاتور می‌شود

هدف من از ترجمه این دو اثر، دقیقاً همین آگاهی بود. تا زمانی که ما ندانیم مغزمان چگونه کار می‌کند (علم قصه‌گویی) و ندانیم بازار و رسانه چگونه ما را هدف می‌گیرند (اقتصاد قصه)، ما سربازان چشم‌بسته‌ی این جنگ هستیم.

گروه اندیشه: مرتضی امیرعباسی روانکاو برند، مترجم دو کتاب «اقتصاد قصه» از رابرت مک کی، و «علم قصه گویی» از ویل استور است. او در این دو کتاب، روایت خودش را از «جنگ روایت ها» به تبیین می نشیند. اما چرا او به قصه گویی می پردازد؟ در همان ابتدای مصاحبه احمد آخوندی، او آشکار می سازد که منظورش از قصه و قصه گویی چیست:«رابرت مک‌کی می‌گوید قصه ابزاری است برای پر کردن شکاف میان آنچه انتظار داریم و آنچه واقعاً رخ می‌دهد. قصه یعنی مواجهه با حقیقت تلخ.» او معتقد است «مغز اساساً برای کشف حقیقت طراحی نشده، برای کنترل محیط طراحی شده»، وقتی مک‌اینتایر می‌گوید در عصر پساحقیقت، باور جای شواهد عینی را می‌گیرد. بنابراین این روایت است که جایگاه ویژه می یابد. از نظر مرتضی امیرعباسی اما جنگ روایت ها با مدل های کلان و قاب های بزرگ گذشته، به طور کامل متفاوت است. در قاب های کلان گذشته، حاکمیت روایت های بزرگ، و از نظر منطقی قیاس زندگی آدمیان را شکل می داد. اما جنگ روایت‌های امروز به صورت استقراء، آن را شکل می دهد. یعنی یک استوری اینستاگرام به تنهایی یک خرده‌روایت است. اما وقتی هوش مصنوعی و الگوریتم‌ها به اینها ضریب می‌دهند، ناگهان هزاران خرده‌روایت تبدیل به یک کلان‌روایت جدید می‌شوند؛ اما کلان‌روایتی که از پایین به بالا ساخته شده، نه از بالا به پایین.» در نهایت او می خواهد چشم آدمیان را به تغییر از موضعی دیگر باز کند. او معتقد است این دو کتاب را منتشر کرده، تا بدانیم مغزمان (علم قصه‌گویی) و بازار و رسانه (اقتصاد قصه)، چگونه کار می کنند و در میانه این نبرد، ما سربازان چشم‌بسته‌ی این جنگ نباشیم. از این رو تاکید می کند کسی که به طور عمیق دو کتاب ترجمه شده اش را بخواند سپس با هر روایتی که مواجه شود این سوال ها را از خود می کند: این روایت روی کدام نقص روانی من دست گذاشته؟ این روایت چه شکافی را در ذهن من فعال کرده و چه چیزی می‌خواهد به من بفروشد؟ آیا این روایت صادق است یا فقط خوب توجیه شده؟ این گفت و گو از نظرتان می گذرد: 

**** 

سربازان چشم بسته جنگ روایت ها نباشیم / کالبدشکافی جنگ روایت ها در عصر علم قصه‌گویی / وقتی نویسنده دیکتاتور می‌شود
مرتضی امیرعباسی 

پیش‌پرده: وقتی نویسنده دیکتاتور می‌شود

ما امروز به مناسبت دو اثر مهمی که با ترجمه شما در انتشارات بازاریابی منتشر شده یعنی اقتصاد قصه از رابرت مک‌کی؛ استاد اعظم قصه‌گویی که اهل کتاب و سینما او را بخوبی با کتاب ارزشمند دیگرش در ایران یعنی داستان می‌شناسند و علم قصه‌گویی از نویسنده‌ای کمتر شناخته شده در ایران اما مطرح به نام ویل استور، دور این میز جمع شده‌ایم. قاعدتاً انتظار می‌رود که در چنین نشستی درباره تکنیک‌های برندینگ و افزایش فروش صحبت کنیم، اما بیایید تعارفات مرسوم و آن ویترین شیک آکادمیک را کنار بگذاریم. ما در عصری زندگی می‌کنیم که کف خیابان زودتر از کتاب‌های درسی و دانشگاهی، واقعیت را فریاد می‌زند. وقتی به اتمسفر ملتهب جامعه و برخورد سیستم نگاه می‌کنیم، انگار با یک اختلال روایی عظیم مواجهیم که دیگر با هیچ ترفند بازاریابی قابل رفو نیست.

در ادبیات جنگ‌های شناختی، ما چهار رکن اصلی داریم: ۱. فاعل (حاکمیت یا نهاد قدرت). ۲. ابزار (از رسانه ملی و تریبون‌ها گرفته تا باتوم، فیلترینگ و ارتش سایبری). ۳. محتوا (ایدئولوژی رسمی و قرائت خاص از مفهوم امنیت). ۴. غایت (تسخیر ذهن شهروند). اما به نظر می‌رسد این ماشین عظیم و پرخرج لنگ می‌زند. برای فهم چرایی این ناکارآمدی، شاید بد نباشد گرد و خاک را از روی مفاهیم ۲۵۰۰ ساله ارسطو پاک کنیم. ارسطو معتقد بود هر روایتی برای پذیرفته شدن به سه ضلع نیاز دارد: اتوس (اعتبار اخلاقی گوینده)، پاتوس (همدلی و شور عاطفی) و لوگوس (منطق و استدلال).

سوال من این است: چرا در این جنگ، روایت رسمی دیگر کار نمی‌کند؟ آیا مشکل این است که فاعل (حاکمیت) جایگاه اتوس و پاتوس خود را از دست داده و فقط می‌خواهد با اتکا به لوگوس (آن هم منطق زور و قانون خشک) قصه را به پیش ببرد؟ تفاوت بنیادین قصه با روایت در این بستر خونین چیست که یکی خریدار دارد و دیگری نه؟

سیستم سیاسی ما شبیه آن نویسنده‌ی بدقلقی شده که وقتی مخاطب با باگ‌های فیلمنامه‌اش ارتباط برقرار نمی‌کند، به جای اصلاح فیلمنامه، تماشاگران را از سالن سینما بیرون می‌کند

دست روی نقطه‌ای گذاشتید که ویل استور در  علم قصه‌گویی آن را وحشت عصبی از امر ناشناخته می‌نامد. سیستم سیاسی ما شبیه آن نویسنده‌ی بد قلقی شده که وقتی مخاطب (مردم) با باگ‌های فیلمنامه‌اش ارتباط برقرار نمی‌کند، به جای اصلاح فیلمنامه، تماشاگران را از سالن سینما بیرون می‌کند.

برای پاسخ به سوال، باید این تمایز را دقیق بفهمیم؛ رابرت مک‌کی می‌گوید قصه ابزاری است برای پر کردن شکاف میان آنچه انتظار داریم و آنچه واقعاً رخ می‌دهد. قصه یعنی مواجهه با حقیقت تلخ.

اما روایت (در معنای حاکمیتی‌اش)، تلاشی است برای چسب‌کاری کردن این شکاف. روایت رسمی می‌گوید: ما در اوجیم (انتظار)، اما شهروند می‌بیند که سفره‌اش خالی است (واقعیت). وقتی این فاصله زیاد می‌شود، جنگ شروع می‌شود. مشکل اینجاست که حاکمیت گمان می‌کند جنگ روایت‌ها یعنی چه کسی بلندتر فریاد می‌زند یا چه کسی بیشتر تولید محتوا می‌کند (تکیه بر ابزار). اما مک‌کی می‌گوید جنگ روایت‌ها یعنی چه کسی صادقانه‌تر شکاف را نشان می‌دهد.

سربازان چشم بسته جنگ روایت ها نباشیم / کالبدشکافی جنگ روایت ها در عصر علم قصه‌گویی / وقتی نویسنده دیکتاتور می‌شود

پرده اول: فروپاشی عینیت و ظهور پساحقیقت

شما به نکته‌ی ترسناکی اشاره کردید: وحشت عصبی سیستم و تلاش برای انکار واقعیت. این مرا یاد نظریات فلسفی می‌اندازد. آلاسدایر مک‌اینتایر معتقد است ما در عصر پساحقیقت زیست می‌کنیم؛ جایی که احساسات بر فکت‌ها می‌چربند. وقتی ترجمه‌های شما را، به‌ویژه علم قصه‌گویی ویل استور را کنار اقتصاد قصه می‌گذارم، احساس می‌کنم با دو جلد کتاب هنر رزم برای قرن بیست‌ و یکم طرف هستم. استور در کتابش از توهم واقعیت توسط مغز می‌گوید. آیا می‌توان گفت که علم قصه‌گویی در واقع اثبات بیولوژیک نظریه مک‌اینتایر است؟ آیا مغز ما، ذاتاً یک ماشین تولید پساحقیقت است؟

ما بوی «قصد» را می‌شنویم؛ ما به طور غریزی می‌فهمیم که پشت این متن، یک رنج اصیل انسانی خوابیده یا یک پردازشگر سرد...ذهن انسان «قصه‌ی غلط» را به «بی‌قصگی و ابهام» ترجیح می‌دهد

 اگر بخواهیم تعارف را کنار بگذاریم، بله. ویل استور در علم قصه‌گویی با استناد به علوم اعصاب نشان می‌دهد که مغز انسان، دوربین فیلمبرداری نیست که واقعیت را ضبط کند؛ بلکه یک مدل‌ساز است که واقعیت را برای بقا می‌سازد.

در جنگ روایت‌ها، عامل چهارم یعنی اذهان عمومی که در ابتدای گفت‌وگو به آن اشاره شد، زمینی خالی نیست که ما در آن بذر حقیقت بکاریم. زمینی است که پیشاپیش با تعصبات، ترس‌ها و مدل‌های ذهنی خودش کشت شده. استور توضیح می‌دهد که مغز ما چگونه جهان را تحریف می‌کند تا ما احساس قهرمان بودن کنیم.

بنابراین، وقتی مک‌اینتایر می‌گوید در عصر پساحقیقت، باور جای شواهد عینی را می‌گیرد، استور پاسخ می‌دهد: چون مغز اساساً برای کشف حقیقت طراحی نشده، برای کنترل محیط طراحی شده.

در این جنگ، فاعل روایت (دولت یا سازمان) اگر بخواهد صرفاً با داده‌های خشک(لوگوس به تعبیر افلاطون) وارد میدان شود، در برابر رقیبی که احساسات و باورها (پاتوس) را هدف گرفته، شکست می‌خورد. نه به این دلیل که مردم دروغ را دوست دارند، بلکه به این دلیل که مغزشان روایتی را حقیقت می‌پندارد که با مدل ذهنی‌شان همسو باشد.

پرده دوم: نبرد کلان‌روایت‌ها و خرده‌روایت‌ها

اینجاست که پای ژان فرانسوا لیوتار به میان می‌آید. لیوتار ویژگی دوران مدرن را بی‌اعتمادی به کلان‌روایت‌ها می‌داند؛ آن ایدئولوژی‌های بزرگی که زمانی جهان را تفسیر می‌کردند. اما در اقتصاد قصه، مک‌کی از استراتژی‌هایی حرف می‌زند که انگار تلاش دارند دوباره نوعی روایت مسلط بسازند. از طرفی، فضای مجازی (ابزار جنگ)، هر روز میلیون‌ها خرده‌روایت تولید می‌کند. در وقایع اخیر، دیدیم که چگونه استوری‌های شخصی افراد، روایت رسمی رسانه به اصطلاح ملی را بلعیدند. آیا ابزارهایی که در این کتاب‌ها معرفی شده، سلاحی برای احیای کلان‌روایت‌هاست یا بنزینی بر آتش خرده‌روایت‌ها؟

جنگ روایت‌ها یعنی چه کسی صادقانه‌تر شکافِ میانِ واقعیت و انتظار را نشان می‌دهد، نه اینکه چه کسی بلندتر فریاد می‌زند...اذهان عمومی زمینی خالی نیست که ما در آن بذر حقیقت بکاریم؛ بلکه زمینی است که پیشاپیش با تعصبات، ترس‌ها و مدل‌های ذهنی خودش کشت شده است

این پارادوکس جذاب دوران ما است. مک‌کی در اقتصاد قصه هشداری می‌دهد که کلید فهم ماجراست؛ او می‌گوید دوران تبلیغات وقفه‌انداز و شعارهای بزرگ تمام شده؛ مخاطب دچار کوری بنری شده است. یعنی چشم مردم دیگر بنرها و بیلبوردهای ایدئولوژیک را نمی‌بیند.

اما نکته ظریف اینجاست؛ جنگ روایت‌ها امروز یک جنگ هیبریدی است. ببینید، یک استوری اینستاگرام به تنهایی یک خرده‌روایت است. اما وقتی هوش مصنوعی و الگوریتم‌ها اینها را ضریب می‌دهند، ناگهان هزاران خرده‌روایت تبدیل به یک کلان‌روایت جدید می‌شوند؛ اما کلان‌روایتی که از پایین به بالا ساخته شده، نه از بالا به پایین.

کتاب‌هایی مثل اقتصاد قصه به ما استوری‌فای کردن یا به تعبیر من قصه‌مند کردن را یاد می‌دهند؛ یعنی تبدیل داده به درام. امروز، هر شهروند با موبایلش یک فاعل روایت است که می‌تواند تکنیک‌های دراماتیک را (حتی ناخودآگاه) بهتر از صداوسیما به کار ببرد. پس بله، این کتاب‌ها سلاح‌اند، اما سلاحی که خطرناک‌ترین کاربردش در دست توده‌ی مردم است، نه لزوماً نهاد قدرت.

پرده سوم: شکاف، درام و اقتصاد توجه

شما به واژه موجه اشاره کردید که در معرفت‌شناسی بسیار کلیدی است. در جنگ روایت‌ها، ما لزوماً با کذب محض طرف نیستیم، بلکه با روایت‌هایی طرفیم که شاید بخشی از حقیقت را داشته باشند اما توجیه کافی ندارند یا برعکس، دروغی هستند که بسیار خوب توجیه شده‌اند. مک‌کی هم مفهومی دارد به نام شکاف؛ فاصله‌ی میان انتظار و واقعیت. او می‌گوید داستان در این شکاف متولد می‌شود. آیا می‌توانیم بگوییم در جنگ روایت‌ها، کار رقیب، ایجاد شکاف در ذهن جامعه است؟ و اگر چنین است، پر کردن این شکاف با حقیقت ممکن است یا فقط باید با قصه پر شود؟

مغز انسان، دوربین فیلمبرداری نیست که واقعیت را ضبط کند؛ بلکه یک مدل‌ساز است که واقعیت را برای بقا می‌سازد. مغز اساساً برای کشف حقیقت طراحی نشده، برای کنترل محیط طراحی شده است

مک‌کی می‌گوید ذهن انسان به محض مواجهه با یک شکاف «مثلاً: انتظار ثبات دارم، اما دلار گران می‌شود»، بشدت فعال می‌شود و دنبال پاسخ می‌گردد. در جنگ روایت، استراتژیست‌ها عامدانه این شکاف‌ها را تعمیق می‌کنند. آنها روی نقاط درد  یا همان خود معیوب که ویل استور می‌گوید، دست می‌گذارند.

حالا آیا حقیقت این شکاف را پر می‌کند؟ مک‌کی صراحتاً می‌گوید داده‌ها شکاف را پر نمی‌کنند، آنها فقط در شکاف گم می‌شوند. اگر جامعه‌ای دچار اضطراب است، ارائه آمار رشد اقتصادی (حتی اگر صادق باشد)، هیچ تاثیری ندارد چون فاقد بار عاطفی است. تنها چیزی که می‌تواند این شکاف را پر کند و به ذهن آشفته نظم بدهد، یک قصه است. قصه‌ای که در آن علت و معلول مشخص باشد، یک آنتاگونیست (مسبب وضع موجود) تعریف شده باشد و یک راه نجات ترسیم شود.

خطر اینجاست: اگر حاکمیت نتواند قصه‌ای بسازد که این شکاف را توضیح دهد، مردم به سمت قصه‌ی رقیب می‌روند، حتی اگر آن قصه دروغ باشد؛ چون ذهن انسان قصه‌ی غلط را به بی‌قصگی و ابهام ترجیح می‌دهد.

پرده چهارم: مرگ سفید؛ هوش مصنوعی و انبوه‌سازی روایت

همین روزها مدیر بخش هوش مصنوعی مایکروسافت آب پاکی را روی دست همه ریخت و گفت: «طی ۱۲ تا ۱۸ ماه آینده، هوش مصنوعی تقریباً تمام مشاغل اداری را می‌بلعد.» او از وکالت و بازاریابی تا مدیریت پروژه را در لیست سیاه گذاشت.

ما با پدیده‌ای به نام خستگی هوش مصنوعی مواجهیم؛ جایی که بهره‌وری بالا رفته اما روح انسان زیر فشار الگوریتم له شده.

در جنگ روایت‌ها، وقتی هوش مصنوعی می‌تواند میلیون‌ها سناریو، هزاران شخصیت فیک و کوهی از استدلال تولید کند، آیا ما به پایان عصر «روایت انسانی» نرسیده‌ایم؟ وقتی یک بات می‌تواند هزاران روایت همدلانه فیک تولید کند، آیا اصالت قصه نمی‌میرد؟

 این تاریک‌ترین بخش ماجراست، اما بیایید از زاویه کتاب‌ها به آن نگاه کنیم. بله، هوش مصنوعی می‌تواند فرم قصه را تقلید کند، می‌تواند ساختار سه پرده‌ای مک‌کی را رعایت کند و حتی شخصی‌سازی را (که در کتاب اقتصاد قصه به آن اشاره شده) بهتر از هر انسانی انجام دهد. شرکت‌هایی مثل اسکای‌ورد و وان‌اسپات همین الان دارند این کار را می‌کنند.

امروز، هر شهروند با موبایلش یک فاعل روایت است که می‌تواند تکنیک‌های دراماتیک را (حتی ناخودآگاه) بهتر از صداوسیما به کار ببرد

اما یک مانع بزرگ وجود دارد که هنوز فتح نشده: زیست‌شناسی. در اقتصاد قصه بحثی داریم به نام هم‌نوایی عصبی. تحقیقات نشان می‌دهد وقتی انسان قصه‌ای واقعی می‌شنود، مغزش با مغز گوینده هم‌فرکانس می‌شود و هورمون اکسی‌توسین (هورمون اعتماد) ترشح می‌کند.

نکته کلیدی اینجاست؛ تکامل، ما را به رادارهای بسیار حساسی مجهز کرده است. ما بوی قصد را می‌شنویم. ما به طور غریزی می‌فهمیم که پشت این متن، یک رنج اصیل انسانی خوابیده یا یک پردازشگر سرد.

هوش مصنوعی شاید بتواند بازار کار را ویران کند و جای بازاریاب و وکیل را بگیرد (چون کارشان با منطق و داده است)، اما در جنگ روایت‌ها، ارز اصلی اعتماد است، نه اطلاعات. اعتماد یک پدیده شیمیایی است، نه دیجیتالی.

سیستم‌هایی که از ارتش سایبری و بات‌ها برای فریب افکار عمومی استفاده می‌کنند، شاید ترافیک و هیاهو ایجاد کنند، اما نمی‌توانند هم‌نوایی عصبی ایجاد کنند. آنها با تورم روایت‌های فیک، تنها دارایی ارزشمند یعنی اعتماد را بی‌ارزش می‌کنند و جامعه را دچار همان خستگی می‌کنند که اشاره کردید.

سربازان چشم بسته جنگ روایت ها نباشیم / کالبدشکافی جنگ روایت ها در عصر علم قصه‌گویی / وقتی نویسنده دیکتاتور می‌شود

پرده آخر: مسئولیت راوی در عصر کوری

بعنوان جمع‌بندی؛ در این جنگ که توجیه ابزار قدرت است و هوش مصنوعی هم سرباز جدید آن، مسئولیت ما چیست؟

هوش مصنوعی شاید بتواند بازار کار را ویران کند و جای وکیل را بگیرد، اما در جنگ روایت‌ها، ارز اصلی اعتماد است، نه اطلاعات. اعتماد یک پدیده شیمیایی است، نه دیجیتالی

هدف من از ترجمه این دو اثر، دقیقاً همین آگاهی بود. تا زمانی که ما ندانیم مغزمان چگونه کار می‌کند (علم قصه‌گویی) و ندانیم بازار و رسانه چگونه ما را هدف می‌گیرند (اقتصاد قصه)، ما سربازان چشم‌بسته‌ی این جنگ هستیم.

من معتقدم سواد روایی امروز مهم‌تر از سواد خواندن و نوشتن است.کسی که این کتاب‌ها را عمیق بخواند، وقتی با یک خبر، یک تبلیغ یا یک موج مواجه می‌شود، از خودش می‌پرسد:

این روایت روی کدام نقص روانی من دست گذاشته؟
این روایت چه شکافی را در ذهن من فعال کرده و چه چیزی می‌خواهد به من بفروشد؟
آیا این روایت صادق است یا فقط خوب توجیه شده؟

جنگ روایت‌ها تمام‌شدنی نیست، چون طبیعت انسان اجتماعی همین است. اما ما می‌توانیم به جای اینکه قربانیان این جنگ باشیم، تحلیل‌گران آن باشیم.

بیشتر بخوانید:

استمرار تصمیمات مرگبار در مدیریت نخبگان ایرانی / ویروس‌شناسی شناخت نخبگان / بحران ایران بحران فوران کژخردی و فقدان مسئولیت پذیری
هشدار درباره حضور خطری همه جایی در ایران/ شبه سیاستمداران و شبه عالمان، بدون مسئولیت پذیری، تعیین تکلیف می کنند / پنهان سازی بی دانشی با زبان پیچیده
زیرآب زنی / چرا حاکمیت، مردم، افراد و سازمان ها در ایران زیرآب هم را می زنند؟ / اختلال رفتاری که بیشتر در کشورهای توسعه نیافته رایج است 
می خواهید عقاب باشید یا اسب آبی؟ / مدیران محترم، اگر حال کارکنانتان بد باشد، شما مقصرید / هر کسی طرف خود را عالی و طرف مقابل را ناکارآمد می داند
 " فساد نخبگانی " ، "مدیریت پخمگانی"/ تفاوت بن بست های مدیریتی در کشورهای درحال توسعه و کشورهای توسعه نیافته
از سینگر تا ملکیان: خریدن طلا و دلار در زمانۀ بحران / مرز بین مرگ دیگران و آسایش ما کجاست؟ / فلسفه حیات حقیقی در کجا جاری است؟ 
شبح فروید در بازار تهران؛ چرا ایرانی‌ها برای تسکین روحشان خرید می‌کنند؟/ وقتی غریزه‌های سرکوب‌شده برای ما تصمیم می‌گیرند

 ۲۱۶۲۱۶ 

کد مطلب 2185427

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =

آخرین اخبار